روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
چهارشنبه 29 خرداد 1392 / 10 شعبان 1434 / a 19 Jun 2013
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
تپش
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
چهارشنبه 24 آبان 1391 - ساعت 19:00
شماره خبر: 100827858603
گفت‌وگو با زني كه به كلاهبرداري متهم شد
خوشبختي دخترم بزرگترين آرزوي من است
سهيلا‌ ـ ‌ب، 11 سال قبل به اتهام كلاهبرداري يك سال در زندان ماند، او بعد از آزادي زندگي سالم و تازه‌اي را شروع كرد و اكنون خود را زني موفق مي‌داند. سهيلا در گفت‌وگو با ما داستان زندگي‌اش را تعريف كرده است.

چرا به زندان افتادي؟

بعد از مرگ شوهرم اوضاع زندگي‌ام به هم ريخت. آن موقع دخترم پنج سال بيشتر نداشت. شوهرم يك زيرپله كوچك داشت كه در آن سيگار و توتون و هله‌هوله مي‌فروخت، اما بعد از مرگش مغازه تعطيل شد. من هم وقتي ديدم از فالگيري پول بيشتري گير مي‌آورم ديگر سراغ زيرپله نرفتم. قبل از مرگ شوهرم تفريحي فال قهوه مي‌گرفتم. يكي از دوستان آرايشگاه داشت و براي مشتري‌هاي او اين كار را مي‌كردم، خودم باور نداشتم، بيشتر فكر مي‌كردم سرگرمي است اما خيلي‌ها حاضر بودند پول زيادي بابت اين كار بدهند. من هم در اين خط افتادم. چند كافي‌شاپ را پاتوق خودم كرده بودم بعد هم كه كارم گرفت آنها برايم مشتري مي‌فرستادند، اما بالاخره عليه‌ من شكايت كردند و به سه سال زندان محكوم شدم.

ولي فقط يك سال در حبس ماندي.

اعتراض كردم و دو سالش را برايم تعليقي كردند. در زندان خيلي نگران دخترم بيتا بودم زيرا در سن و سالي بود كه بشدت به من احتياج داشت. او را به مادرم سپرده بودم اما مي‌دانستم مادر پيرم از عهده مراقبت از بيتا برنمي‌آيد. از طرفي او پدرش را از دست داده بود و خيلي نيازمند محبت مادري بود؛ براي همين در زندان با خودم عهد كردم ديگر دنبال كارهاي دردسرساز نروم. هرچقدر هم كه پولش خوب باشد به بدبختي و گرفتاري‌هاي بعدش نمي‌ارزد.

بعد از آزادي چه كار كردي؟

تنها كاري كه خوب بلد بودم قهوه درست‌كردن بود. به كافي‌شاپ‌هايي كه قبلا برايم تبليغ مي‌كردند رفتم، اما هيچ‌كدام‌شان حاضر نشدند به من كار بدهند. حتي يكي‌شان را پلمب كرده بودند و صاحبش با هزار بدبختي دوباره آنجا را راه انداخته بود. تا مرا ديد از مغازه‌اش بيرونم كرد. حتي دوستم كه آرايشگاه داشت هم سرسنگين رفتار كرد. فهميدم از ديگران نمي‌توانم انتظاري داشته باشم و كسي نيست كه كمكم كند. براي همين به فكر افتادم زيرپله را خودم راه بيندازم. خدا را شكر خانواده شوهرم خانواده خوبي بودند. آنها خبر نداشتند من زنداني شده‌ام و خيال مي‌كردند با نوه‌شان به خارج رفته‌ايم. من هم همين دروغ را تكرار كردم و گفتم كارهايمان جور نشد و حالا برگشته‌ايم.آنها ادعايي درباره زيرپله نداشتند و كارهاي انحصاروراثت بدون مشكل انجام شد، البته زمان برد كه طبيعي بود من قبل از آن كارم را شروع كرده بودم.

چه كار مي‌كردي؟همان شغل شوهرت را ادامه دادي؟

زيرپله در خيابان .... است. موقعيت خوبي دارد و آنجا هر كاري كه انجام بدهي مي‌گيرد، ولي من همان كار شوهرم را پي گرفتم. بعد از مدتي ديدم سيگارفروشي كار من نيست، بعضي‌ها بدبرخورد مي‌كردند، خودم هم راه و چاه را بلد نبودم. براي همين آنجا را قهوه‌فروشي كردم. قهوه و انواع و اقسام شكلات. خيلي زود هم اسم و رسمي پيدا كردم و سرم شلوغ شد.

دخترت در اين مدت چه كار مي‌كرد؟

هردومان در خانه مادرم زندگي مي‌كرديم. من حواسم بود از او غافل نشوم مثلا ظهرها حتما تعطيل مي‌كردم و سري به او مي‌زدم بعد هم كه مدرسه‌اي شد، اسمش را در مدرسه نزديك زيرپله نوشتم تا با خودم ببرم و بياورمش. سعي مي‌كردم احساس كمبود نكند.

الان ديگر زيرپله را نداري؟

اجاره‌اش داده‌ام.خودم مغازه بزرگتري را در خيابان...اجاره كرده‌ام و كارم رونق بيشتري گرفته است.

آن زيرپله را مي‌خواهم بگذارم براي آتيه بيتا. پول اجاره‌اش را هم دست نمي‌زنم. بيتا دو سال ديگر بايد دانشگاه برود و حتما به اين پول احتياج پيدا مي‌كند.

الان بزرگ‌ترين كمبودي كه در زندگي‌ات احساس مي‌كني چيست؟

خيال مي‌كنم خيلي كارها مي‌توانستم براي دخترم انجام بدهم كه نكردم. البته بخشي از آن از توانايي‌ام خارج بود و بخش ديگرش هم به خاطر زنداني‌شدنم بود، ولي در تمام اين ده سال سعي كرده‌ام جبران كنم. بيتا تمام اميد من است و خوشبختي او بزرگ‌ترين آرزويم.

مريم عفتي


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: