جام جم آنلاين
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیوآرشیو
جمعه 30 فروردين 1398 / 13 شعبان 1440 / a 19 Apr 2019    آخرین به روز رسانی ساعت 08:20
عناوین کل اخبار
روزنامه
فرهنگ و سينما
اجتماعي
دفاع مقدس
اقتصادي
راديو و تلويزيون
سياسي
بين الملل
ورزشي
دانش
آموزش
حوادث
گردشگري
شهرستانها
تاريخ
گفتگو
سرگرمي
يادداشت
صوت وتصویر
عکس
کاریکاتور
RSS
نسخه موبایل جام جم
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
RSS FEED
فرهنگ و سينما
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
يكشنبه 20 آبان 1380 - ساعت 21:49
شماره خبر: 100004225474
نقدي بر رمان "شهري که زير درختان سدر مرد" نوشته خسرو حمزوي
جام جم آنلاين: این رمان مانند رمان دیگر حمزوی "وقتی سموم بر تن یک ساقه می وزید فضایی وهمناک و رازآمیز دارد
در شارستانی دور افتاده ، در سرزمینی کویری ، در جایی که قصه ها و اسطوره های فراوانی دهان به دهان می گردد و دانایی اشخاص را تسخیر می کند، گویا جایی برای دگرگونی مادی و معنوی وجود ندارد. وهم و خیال و گذشته سایه سنگین خود را بر همه کس و همه چیز افکنده است . "سالیان سفلا" یکی از بیغوله های این منطقه در سکوت بسر می برد. هیچ صدایی به آن نمی رسد. سکوتی مانند بختک روی آن افتاده است:پاشو اون پنجره رو باز کن - سرتو بکن بیرون - جز صدای نفس خودت هیچ صدایی نیست . از اون کارخونه هم صدایی در183 نمیآد.)(بازگفتن آنچه در داستان آمده آسان نیست ، چرا که اشخاص داستان بیشتر حرف می زنند و گفتارهای رمزآمیز بر زبان می آورند که رمز و نشانه هایی اند که باید گشوده شوند و کارهای ایشان نیز غالبا تکراری است.در داستان ، اشخاصی به صحنه می آیند که همانند آنها را در قصه های رئالیستی به این صورت کمتر دیده ایم . این اشخاص ، امروز هم هستند و هم نیستند. هستند اگر سیمای تازه ای به ایشان بدهیم و نیستند اگر در همان فضای وهمناکی که قصه می گوید، آنها را ببینیم . باید دقت کرد که این ها چه کسانی هستند؛نخست جریر است ؛ خان مالکی تنومند، بانفوذ، سرشار از نیروی زندگانی و پرتحرک ... این مرد اکنون پیر و بیمار شده و بر تخت بیماری افتاده است . با این همه آنچه شارستان را در سایه امن نگاه داشته همین پیر بیمار است . همه ساکنان منطقه می گویند اگر جریر بمیرد، اوضاع شهر و روستا بهم می خورد و سنگ روی سنگ بند نمی شود. جریر فرزندانی دارد که هر یک در عالم خود، از عجائب بشمار می آیند، بشیر مردی خوددار، خاموش و مرموز است ، نشیر که از عشق دیوانه شده ، "میناب " دختری نابینا که "بینش معنوی " دارد، سمندر ،زنی با نیروی سحرآمیز و پزشکی که با طب گیاهی ، مردمان را درمان می کند و بر بسیاری از اهالی چیرگی روحی دارد و...ماجرای زندگی اشخاص داستان غالبا تراژیک است . جریر در بستر بیماری افتاده ، عمه خزیمه به سهم ارث خود نرسیده ، بشیر بی سر و همسر مانده واز جربزه پدری بی بهره است ، نشیر دیوانه شده ، نرگس دختر خانه پرورد جریر که به فرمان او همسر کاویان شده باز به فرمان او طلاق گرفته و کامل پسر وی دور از پدر بسر می برد. به او القا کرده اند که جریر پدر اوست . کاویان حق دیدن زن و فرزند را ندارد و نیز به سبب توطه فتاح هر دو پایش را از دست داده . یوسف و سمندر با داروهای گیاهی و رمز و راز اعداد و علوم خفیه خود سرگرمند و گرچه در منطقه نفوذی دارند، بی همسر و مال و منال مانده اند و زندگانی آشفته و بیسامان را میگذرانند.ساکنان روستای "سالیان سفلا" و "ربع جریر" سایه وارند و سیمای شاخص ندارند.اینها زنان و مردانی هستند که با امکانات ابتدایی زندگی می کنند و هویت آنها وابسته هوست سرور و مالک ایشان است . حضور ایشان در ماجراها فردی نیست ، بلکه سویه جمعی و کلی دارد. برای مثال زمانی که جریر در بستر مرگ است ، زن و مرد و کودک سیاه می پوشند و گرداگرد خانه ارباب جمع می شوند و به دعا و ندبه و زاری می نشینند. جریر نزد ایشان فقط مالک نیست ، بلکه حصار ایمنی و معنای زندگانی ایشان است . و نیز زمانی که فتاح نقشه کشتن مونس را می کشد، باز این انبوه بی نام و نشان و توانمند، سنگ بر کف و چوب و تبر در مشت نخست به سراغ زن بی پناه می روند و سپس کیان را از پای در می آورند. اینان ستمدیده اند، اما در نادانی و ناآگاهی بسر می برند و بر دیگران ستم روا می دارند. آنچه روی می دهد، دستگیری و هتک حرمت کیان از سوی عوامل فتاح ، به نظر می رسد که "وهم " و شوخی است ، اما در واقع جدی است و هیچ شباهتی به شوخی ندارد. کیان جایی با خود می اندیشد: "چه خوب بود اگر شوخی بود. مثل کابوس بود... که آدم وحشت کرده باشد، بعد از خواب که بپرد خوشحال بشود که هر چه بوده در خواب دیده است."96 )(بین اشخاص داستانی ، نرگس سیمای شاداب تر و مثبت تری دارد. او با جان و دل به درمان جریر کمر بسته و شب و روز او را تر و خشک می کند، به او دوا و خوراک می دهد و از این کار خسته کننده و مشمزکننده بیزاری نشان نمی دهد. او از زناشویی با فتاح تن می زند و امیدوار است کیان پس از بهبودی جریر، او و کودکش را از بیغوله "ربع جریر" بیرون ببرد و سر پناه ایشان باشد. عمه خزیمه نیز زن غمخواری است و نشیر دیوانه را پرستاری و حمایت می کند. یوسف که در "ربع جریر" مانده گویا ماموریتی ندارد جز اینکه تا زمان مرگ جریر در آنجا بماند و پس از مرگ او، این خبر را به "بدخش "، زادگاه کیان ببرد. به گمان یوسفی ، بی بی خاور هنوز زنده و در انتظار این مژده است.ماجرایی را که روایت کردیم از وجهی هم اصل رمان است و هم نیست . هست ، اگر بخواهیم ابهام داستان را به دست غفلت بسپاریم و نیست اگر بخواهیم در فضای وهمناک داستان بمانیم . ویژگی بارز رمان این است که رویدادهای آن از چشم اندازهای متفاوت روایت می شود. کیان که کانون خبرپذیری است ، گاهی جریر را در سیمای مردی مهربان ، قدرتمند و باگذشت می بیند و گاهی می شنود که او پدری جفاکار و مالکی خونخوار است . بعضی روایت کنندگان مونس را زنی عشق ورز، وفادار به نشیر و پاکیزه خو می شناسانند، بعضی دیگر او را هرزه ، بدخو و عامل بیماری جریر و نشیر میدانند.همه حتی کیان نقابی به چهره دارند. "این محال شارستان ، دنیای ارواح است . پر از برو بیا و بگو و مگو و بزن و بکوب است ، اما کسی چیزی نمی شنود و چیزی نمی183 بیند،")( کیان که برای آموزش کودکان به منطقه آمده و خود را وقف این کار کرده ، دست به کارهایی می زند که نفی اهداف اوست ، در کارهایی دخالت می کند که ربطی به کار او ندارد، به نوعی وارد خانه اشراف فودال می شود و اطمینان آنها را به خود جلب می کند و در همان زمان به نرگس و میناب و مونس الفت می گیرد و بین عشق به نرگس و میناب حیران می ماند... در واقع کیان شخصیتی نیست که بار سنگینی رزمی ، بنیادی و اجتماعی را به دوش بکشد. درست است که به پیشنهادهای بزرگان روستا پاسخ منفی می دهد، اما در همان زمان مایل است با نرگس یا میناب )دختران و بستگان بزرگ روستا( ازدواج کند و سر و سامانی بیابد. او به رغم تهدیدهای فتاح و هشدارهای بشیر و نرگس در محیطی بدوی دست به کارهای خلاف هنجار روستا می زند، از قضا رودست می خورد و به خانه او می رود، باده می نوشد، از روی عاطفه رقیق ، سگی را که نزد اهالی شوم است در انبار مدرسه نگاه میدارد و گزک به دست حریفان میدهد.سیمای او نیز چندگانه است ؛ جوانی بی تجربه ، چشم و گوش بسته و وسوسه پذیر، مردی مبارز و استوار در اهداف خود، شخصی خیالباف و بی هدف که از دست تجربه های گذشته خود از "بدخش " گریخته و به ربع جریر آمد است.به نظر می رسد نویسنده گاهی به اسلوب و قصه نویسی پروست نزدیک می شود. پروست در رمان "در جستجوی زمان از دست رفته "، مارسل را طوری به صحنه می آورد که گویی دارای هویتی چندگانه است .مارسلی که به تماشای معماری های کمبره می رود با مارسلی که در خانه "گرمانت ها" موسیقی گوش می دهد یا پرده نقاشی می بیند، یکی نیست و این دو بازبا مارسلی که با آلبرتین بسر می برد، تفاوت دارند. کیان این ویژگی را بیشتر دارد. او زمانی که با "میناب " حرف می زند آرمانخواه است و درونش را حس همدردی و شفقت لبریز می کند، اما در مواجهه با غفار و فتاح ، پرخاشگر، واقع بین و تلخ می شود. در رمان "شهری که زیر درخت سدر..."، رویهمرفته زنها با سیمایی بهتر ظاهر می شوند و بیشتر از دیگران نیز آسیب می بینند. صحنه های داستانی موثر در رمان کم نیست و از این جمله است صحنه های دیدار کیان و نرگس در مدرسه سالیان سفلا، به گردش رفتن و ناهار خوردن میناب و کیان ، حمله نشیر دیوانه به پدر رو به مرگ در نشست شورای خانوادگی و...آثاری از تاثیر "بوف کور "هدایت در رمان "درخت سدر..." دیده می شود: "این مردم تهیدست چشم و دل گرسنه این جور خرت و پرت ها را می کاوند و تکه چیزی ژنده و یا زنگ زده را که پیدا می کنند چنان خرسند می498 شوند")( اما روی هم رفته رمان حمزوی اسلوب خاص خود را دارد.واژگان و ترکیب بندی کلام با محتوای کتاب همسازی دارد. موضوع و محتوای کتاب سنگین و غامض است چرا که در آن هم از ماجراهای عادی سخن به میان می آید و هم از حوادث رمزی یا قضایایی که به صراحت از آنها نمیشود سخن گفت.در این حوزه ، نویسنده نثری را برگزیده است که در این نثر بتواند قضایای ساده و پیچیده ، هر دو را بیان کند. نثری که در آن واژگان و تعابیر بومی و فرهنگ عامه با واژه ها و تعابیر رسمی و شاعرانه ترکیب شده اند. حمزوی مانند هدایت ، چوبک ، آل احمد از تعابیر و مثل های عامیانه زیاد بهره می گیرد و پیداست با این تعابیر و مثل ها آشنایی زیاد دارد: پیکری فسرده و چغرمه 108 )( اینجا اونقدراییم که آدم فکر می کنه سوت و کور نیس182 .)( دک و دهانش را لایه ای لزج گرفته بود330 )( هیچ تنابنده ای برای شنیدن این رازها... آفریده نشده 331 )( گاهی بیان نویسنده شاعرانه و استعاری می شود و این نیز با درونمایه رمان همساز است : مانند حلزونی خودش را به درون پوسته اش410 میکشد.)(نویسنده در عرصه بیان گاهی به سبک "گروتسک " )هزل آمیز، مضحک و غم انگیز با هم و ژاژنما( نزدیک می شود .شوخی و جدی را بهم می آمیزد. آنچه "بشیر" درباره کیان می گوید درباره نویسنده هم صادق است : "تو آدم عجیبی هستی ، هم اهل ستیزی و هم اهل شوخی و این گاهی برایت گران تمام می شود. اوصاف به شیوه گروتسک زمانی به اوج می رسد که نشیر در لحظه بروز حالات تند دیوانگی به سوی جریر در حال مرگ حمله می برد و ملحفه بستر او را برمی دارد و به دور خودش می پیچد و نیز در آنجا که کیان در خانه غفار بیهوش و بی گوش افتاده و غفار می خواهد برای او و مونس صیغه عقد بخواند، وصف بیبی سمندر نیز به شیوه گروتسک است.اوصاف برونی و درونی این کتاب زیاد است . نویسنده می کوشد هم در ژرفای دانستگی آدمها کاوش کند و گذشته آنها را که مایه رنج ایشان است به طراز آگاهی آنها بیاورد و هم می کوشد فضای حاکم بر آدمها را مجسم سازد. در چند جای کتاب ، اشخاص داستانی درگوشی حرف می زنند و بعد روشن نمی شود که به هم چه گفته اند. این کار اشکال فنی دارد و آن را می توان قسمی پنهان کاری و پنهانکردن اطلاعات از خواننده دانست.در داستان سایه سنگین گذشته در کابوسهای اشخاص داستانی نیز پدیدار می شود و فضایی وهم آمیز بوجود می آورد و این متناسب با ماجراهایی است که آنها از سر گذرانده اند. ماجراهای سختی که هنوز نیز دست از سر ایشان برنداشته و رشته هایی به دور دانسته های ایشان تنیده که به آسانی گسستنی نیست.در رمان "وقتی سموم بر تن یک ساقه می وزید" و در رمان "درخت سدر"، همه جا اشخاص داستانی از یادهای گذشته و مصائب گذشته دور و نزدیک رنج می برند .البته وقایع این دو رمان در چندین دهه پیش و در نقطه های دور دست روی داده است ، اما توازنی خاص بین آن دوگذشته و رویدادهای معاصر ما هست ، رویدادی سنگین حجم فضا را انباشته است و این کلیتی است یکپارچه . نویسنده برای بیان این کلیت ، نخست به تجزیه و سپس به ترکیب روی می آورد. آدمها به نوبت روی صحنه می آیند وجزیی از کل رویداد را توصیف یا مجسم می کنند. رویدادها به صورت خطی پیش نمی رود. آدمها گاهی به گذشته برمی گردند و تکه ای از رویداد را نقل می کنند، اما نقل ایشان همیشه به روشن شدن قضایا کمک نمی کند و چه بسا که بر ابهام آن ها می افزاید. در پایان داستان همچنان که راوی اصلی داستان ، کیان را در خانه پیر پاره دوز پیدا می کنند و با چوب و چماق می زنند و کشان کشان به مسلخ می برند، باز او همچنان به روایت پایان زندگانی خود ادامه می دهد و این نه واقعی است و نه منطقی . اگر این بخش را "مهریز" یا پیر پاره دوز روایت میکردند، پایان داستان بهتر از کار درمیآمد.نویسنده با نوشتن دو رمانی که نام بردیم در واقع به "درمانگری فرهنگی " پرداخته است ؛ تحلیل گذشته برای روشن دیدن آینده . "ناگهان حس کردم خوابناک در سرزمینی افسانه ای سیر می کنم و نیایم پیشاپیش من راه می رود"472 )( دریافت و تجسم این دریافت که پیداست ناگهانی نبوده و محصول تجربه ای عمیق و چندین ساله است ، جوهره رمان را باز می گوید و همچنین خسرو حمزوی را که سال هاست صادقانه و بی سر و صدا و کوشا کار داستان نویسی را ادامه می دهد، به ما می شناساند و او را در طراز یکی از موفق ترین رمان نویسنان دو دهه اخیر قرار میدهد.

نظر خوانندگان:*
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:*    پست الکترونیک:





کد بالا را وارد کنید(بزرگ و کوچکی حروف تاثیری ندارد):