جام جم آنلاين
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیوآرشیو
دوشنبه 28 مهر 1393 / 25 ذی الحجة 1435 / a 20 Oct 2014    آخرین به روز رسانی ساعت 08:20
عناوین کل اخبار
روزنامه
فرهنگ و سينما
اجتماعي
دفاع مقدس
اقتصادي
راديو و تلويزيون
سياسي
بين الملل
ورزشي
دانش
آموزش
حوادث
گردشگري
شهرستانها
تاريخ
گفتگو
سرگرمي
يادداشت
صوت وتصویر
عکس
کاریکاتور
RSS
نسخه موبایل جام جم
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
RSS FEED
دفاع مقدس
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
پنجشنبه 05 بهمن 1391 - ساعت 12:11
شماره خبر: 100770735431
بچه هاي آبادان
جام جم آنلاين: رادیو آبادان مرتب از مردم کمک می خواست. پالایشگاه بمباران شده بود. عراقی ها حمله کرده بودند. مدرسه ها تعطیل شد. شهر شلوغ شده بود. وانت ها پر بود از جوون هایی که می رفتند سمت پالایشگاه برای سنگر درست کردن، مرتب شهر بمباران می شد یا هوایی و از اون طرف اروند.هر روز کارمون سنگر ساختن بود. آبادان بود و دود و آتش.

داشتیم برای کنکور خودمون را آماده می کردیم. من و عماد. عماد نوه عمه ام بود.هم سن بودیم. خرمشهر زندگی می کردند. اون وقت ها عشقمون رفتن به دانشگاه بود.

«ام علی»٬ مادر عماد هر روز که ازبازار برمی گشت، می گفت که قراره عراقیا حمله کنند. اون موقع ها هیچ کس این حرفا رو باور نمی کرد.

«ویترای» مد بود. با عماد توی شهر، بساط داشتیم و نقاشی های ویترای می فروختیم. نقاشی های مینیاتور، منظره و همینطور عکس های خسرو گلسرخی، کرامت دانشیان، صمد بهرنگی، آیت الله خمینی، آیت الله طالقانی و ...

اطراف بساط ما هم بساط گروههای سیاسی بود. از انواع چپ ها و مارکسیست ها و طرفداران شریعتی . خلاصه بازار نشریه و بحث و نوار موسیقی انقلابی و کتک و دعوا گرم بود.

رادیو آبادان مرتب از مردم کمک می خواست. پالایشگاه بمباران شده بود. عراقی ها حمله کرده بودند. مدرسه ها تعطیل شد. شهر شلوغ شده بود. دیگه فرق نمی کرد جزو چه گروه و دسته ای هستی وانت ها پر بود از جوون هایی که می رفتند سمت پالایشگاه برای سنگر درست کردن، مرتب شهر بمباران می شد یا هوایی و از اون طرف اروند. هر روز کارمون سنگر ساختن بود. آبادان بود و دود و آتش.

تمام مامواران آتش نشانی که در جریان سینما رکس زندانی شده بودند آزاد شدند. همه به هم کمک می کردند.

«جوکار» یکی از آتش نشان های زندانی هنگام خاموش کردن آتش تو اسکله خمپاره خورده بود و تکه تکه شده بود.

سربازهای خسروآباد رو بردند سمت خرمشهر بچه های آبادان هم دسته دسته با وانت می رفتند خرمشهر فرقی نمی کرد که چه عقیده ای داشتی از سچفخا بودی از سمخا، مذهبی بودی یا غیر مذهبی، عرب بودی یا عجم.

اون وقت بچه ها همه فقط یک فکر داشتند، آبادان.

سهیل موسویان


نظر خوانندگان:*
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:*    پست الکترونیک:





کد بالا را وارد کنید(بزرگ و کوچکی حروف تاثیری ندارد):