جام جم آنلاين
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیوآرشیو
سه شنبه 09 خرداد 1396 / 04 رمضان 1438 / a 30 May 2017    آخرین به روز رسانی ساعت 08:20
عناوین کل اخبار
روزنامه
فرهنگ و سينما
اجتماعي
دفاع مقدس
اقتصادي
راديو و تلويزيون
سياسي
بين الملل
ورزشي
دانش
آموزش
حوادث
گردشگري
شهرستانها
تاريخ
گفتگو
سرگرمي
يادداشت
صوت وتصویر
عکس
کاریکاتور
RSS
نسخه موبایل جام جم
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
RSS FEED
دفاع مقدس
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
دوشنبه 09 بهمن 1391 - ساعت 10:18
شماره خبر: 100771071081
خميني را بيشتر دوست داري يا صدام
جام جم آنلاين: افسر عراقی کم کم از دست من ناراحت می‌شد. پرسید: «راستش را بگو! خمینی را بیشتر دوست داری یا صدام را؟» من با لحنی خنده‌دار گفتم: «من رهبرم را دوست دارم. او رهبر من است و صدام ناخن چیده حضرت امام هم نمی‌شود!»

یکی از شگرد های نیروهای عراق در برابر اسرای ایرانی، جنگ روانی و ایجاد فضای ناامیدی درمیان آنان بود. که نمونه از آن را برای شما انتخاب نموده‌ایم:

روز اولی که اسیر شدیم 11 بهمن 1365ما را به پشت خط منتقل کردند. ما دو نفر بودیم. همسنگر من دو پایش را از دست داده و به سختی مجروح بود. عراقیها به علت جراحات زیاد، او را وحشیانه به شهادت رساندند و بعد مرا روی زمین نشاندند؛ درمقابل یک افسر عراقی و یک سرباز که فارسی و عربی می‌دانست و حرفهای او را ترجمه می‌کرد.

من آن وقت حدود شانزده سال داشتم. افسر عراقی گفت: «هر چه پرسیدم، حقیقت را بگو! اگر حقیقت را بگویی، با تو کاری نداریم.»

و من به خیال این که باید حتما حقیقت را بگویم، قبول کردم.

پرسید: «چند کلاس سواد داری؟»

گفتم: «تا متوسطه درس خواندم.»

- اوضاع اقتصادی و سیاسی ایران در حال حاضر چطور است؟

- اوضاع ایران خیلی خیلی خوب است و حالا هم که تحریم شدیم، به فرمان اماممان گوش می‌کنیم که گفته« اگر با ما جنگ کنید، ما فرزند عاشوراییم و اگر ما را تحریم کنید، ما فرزند رمضانیم.»

افسر عراقی لبخندی زد و سوال کرد: «آیا مقدار گلوله‌هایی که سر سربازان شما می‌ریزیم، کم است یا زیاد؟»

- هر چه قدر باشد، نمی‌تواند ایمان بچه‌های ما را درهم بشکند.

- تو چرا به جبهه آمدی؟ تو که سنی نداری، تو باید به کودکستان بروی!

- من بر خودم واجب می‌دیدم که بیایم و متجاوز را سرجایش بنشانم و دین خودم را به اسلام و مسلمین ادا کنم.

در همین وقت یک گلوله توپ ایرانی در چند قدمی ما به زمین نشست و چند تن از عراقی‌ها را به درک فرستاد. افسر عراقی رو به من کرد و گفت: «این گلوله ایران بود.»

گفتم: «بله! جنگ است»

کم کم از دست من ناراحت می‌شد. پرسید: «راستش را بگو! خمینی را بیشتر دوست داری یا صدام را؟»

من با لحنی خنده‌دار گفتم: «من رهبرم را، حضرت امام خمینی را دوست دارم. او رهبر من است و صدام ناخن چیده حضرت امام هم نمی‌شود!»

افسر عراقی در حالی که از عصبانیت به خود می‌پیچید، تهدید کرد:

- بخدا تو را می‌کشم!

و ورقه بازجویی مرا پاره کرد (فارس)


نظر خوانندگان:*
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:*    پست الکترونیک:





کد بالا را وارد کنید(بزرگ و کوچکی حروف تاثیری ندارد):




 
اخبار مرتبط: 

خاطره‌اي از شهيد خلعتبري؛