روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
شنبه 06 خرداد 1396 / 01 رمضان 1438 / a 27 May 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
چارديواري
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
دوشنبه 09 بهمن 1391 - ساعت 19:00
شماره خبر: 100771029703
مرا ببخش
«مرا ببخش که مثل تو مهربان نشدم»، مرا ببخش اگر گاهی درشت‌‌ناکی کردم، اگر گاهی پایم از گلیمم درازتر شد و زبانم زبدگی را از یاد برد و زیاده‌گویی کرد.

مرا ببخش، اگر گاهی پشت به آفتاب راه رفتم و هفت‌سنگ به شش جهت پرتاب کردم. مرا ببخش که نتوانستم از سیاهی شب بدرستی گلایه کنم و در طلوع خورشید، به اندازه خوشحالی نکردم.

مرا ببخش! این منم، مردی که از شدت سربزیری، سرازیر شده است. مردی که از بام تا شام فقط نگران خنده‌های توست و برای این‌که زیبایی‌ات به هم نخورد، سفره نذر می‌کند.

این منم، همان‌که می‌گویی می‌شناسی، همان‌که بهار بهار به پایت می‌بارد و پاییز‌ پاییز به پایت می‌افتد. این منم که تمام تابستانم با نگاه تو گرم بود و تمام زمستان را در فراقت لرزیدم.

مرا ببخش که از خاک بودم و هرگز

برای دست دعای تو آسمان نشدم

این منم، مرد هزاره‌های نیامده تو، همان شاهزاده قصه‌های نخوانده‌ات و آفتاب فرداهای نیامده‌ات. خوب نگاه کن ببین چقدر به خاطر گناه نکرده، شکسته شده‌‌ام و چقدر برای راه نرفته، خسته‌ام.

خوب نگاه کن، این منم، همان که با تمام دلش به پایت می‌دوید باران باران می‌بارید و به چشم​هایت نمی‌رسید. همان‌که هزار دست نیایش تو ​ برای دعایش در آسمان مانده است، همان که برای او تمام ساعت‌ها را کوک می‌کردی تا داروهایش را بموقع بخورد و پشت سرش هزار چشم آب می‌ریختی که به سلامت بازگردد.

این منم رستم شاهنامه نخوانده‌ات، شمس مثنوی‌های ناسروده‌ات و نیت تمام قصیده‌هایی که به قصد قربت سروده‌ای.

حالا به پایت افتاده‌ام چون ریگ‌های بیابان و روسیاهم چون آسفالت خیابان و تو همان پری پرده‌نشینی که فقط پرواز کبوتران را از پنجره‌های رو به آفتاب به نگاه می‌نشینی،‌گاهی از دریچه سری بیرون کن و به این پایین پایین‌ها نگاهی بینداز. خوب نگاه کن. این کار باعث سرازیری‌ات می‌شود ولی سر بزیرت نمی‌کند.

دیدی؟ این منم که این‌گونه ایستاده شکسته‌ام به پای تو. این منم که تمام علف‌های جهان زیر پایم سبز شده تا با نگاهی و لبخندی بخشیده شدنم را اعلام کنی.

درست است همسفر زندگی​ام. من مثل خودم بودم نه کس دیگری. به دل خودم نزدیک‌تر بودم تا دست و لبخند‌های دیگران. من با هزل و هجو و شوخی دیگران اخم کردم و با چشم‌های تو خندیدم. من مثل خودم هستم. نه شاهزاده قصه‌های توام، نه چوپان دروغگوی کتاب مدرسه‌ات. نه دهقان فداکارم نه پطرس. من همراز توام. همین.

به هر حال:

چه فرق مثل چه کس بوده‌ام، مهم این است

که با وجود تو محتاج دیگران نشدم

پس مرا ببخش و بگذار از این گریوه​های خطر بگذریم. مرا ببخش، چرا که آن‌سوی این شب سیاه خورشید در انتظار ما نفس می‌کشد.

مرا ببخش، تا می‌توانی ببخش و می‌خواهم ببخشی. چرا که قطعا، فردا، دیروز دیگری است.

علی بارانی


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: