روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
جمعه 27 مرداد 1396 / 25 ذی القعدة 1438 / a 18 Aug 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
تپش
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
چهارشنبه 11 بهمن 1391 - ساعت 19:10
شماره خبر: 100771274565
پسر جوان چرا دستگير شد؟
ايراد کارهايم را نمي‌دانستم
نام و تاهل: «پرویز ـ ن»، مجرد

سن: 25 سال

تحصیلات: دبیرستان

اتهام و محل دستگیری: فروش مشروبات الکلی ـ استان تهران

یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری

پلیس پرویز را با شکایت اهالی یکی از مناطقی در جنوب تهران بازداشت کرد. او سر یکی از چهارراه‌ها را به پاتوق خودش و محلی برای فروش مشروبات الکلی تبدیل و برای اهالی محل مزاحمت‌هایی ایجاد کرده بود. پرویز دو برادر دارد، پدرش نگهبان یک انبار و مادرش خانه‌دار است. او می‌گوید: «پدرم یک روز در میان خانه است او هیچ وقت حال و حوصله من و برادرهایم را نداشته و ندارد؛ اصلا هیچ‌وقت کاری به کارمان نداشت و ما هر جور که دل‌مان می‌خواست رفتار می‌کردیم. آدم بداخلاقی است، البته نه این‌که کتک‌مان بزند، اما خوب به زور می‌شود تحملش کرد. کلاس اول دبیرستان که بودم تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم، فکر می‌کردم این طور راحت‌ترم. درسم خیلی ضعیف بود. علاقه‌ای هم به مدرسه نداشتم و برایم مثل زندان بود. وقتی به پدرم گفتم مخالفتی نکرد، خودش فقط سواد خواندن و نوشتن دارد و به درس و مدرسه اهمیتی نمی‌دهد، مادرم هم همین‌طور است؛ البته پدرم وقتی فهمید می​خواهم بی‌خیال مدرسه شوم گفت باید سرکار بروم. من هم قبول کردم و بعد از آن مدتی را در یک موتورسازی بودم، اما آنجا هم نماندم. فکر می‌کردم این کارها فایده‌ای ندارد برای همین هم تا زمان خدمت، بیکار برای خودم می‌گشتم و بیشتر وقتم را با دوستانم می‌گذراندم. البته برای این‌که پولی ته جیبم باشد، گاهی وقت‌ها کارهای خرده‌ریز می‌کردم، مثلا ماشین یکی از بچه‌ها را گاهی وقت‌ها می‌گرفتم با آن دوری در خیابان‌ها می‌زدم و
یکی دو مسافر سوار می‌کردم. این کار برایم بیشتر تفریحی بود چون هم پول گشت و گذارم را جور می‌کردم و هم این‌که رانندگی دوست دارم. البته خیلی شانس آوردم چون آن موقع گواهینامه نداشتم و تجربی رانندگی را یاد گرفته بود.»

پرویز ادامه می‌دهد: «در همان جمع دوستانه بود که مشروبات الکلی استفاده کردم. پدرم اهل مشروب نبود، اما مواد می‌کشید البته اعتیاد نداشت هرازگاهی تفریحی برای این‌که به قول خودش نفسی تازه کند کمی دود می‌گرفت ولی من از مواد خوشم نمی‌آمد فقط سیگار می‌کشیدم و مشروب می‌خوردم. فکر هم نمی‌کردم این کار ایرادی داشته باشد برای خودمان خوش بودیم.»

پسر جوان در دوران سربازی سر به راه و آرام بود، اما وقتی کارت پایان خدمتش را گرفت احساس کرد وقت آن رسیده است تا گامی بلند در زندگی بردارد. او می‌گوید: «مادرم اصلا کاری به کار من نداشت و خیالم از همه نظر راحت بود. می‌خواستم کار و بار نان و آبداری راه بیندازم، برای همین با دو نفر از بچه‌ها صحبت کردم و آنها هم قبول کردند وارد کار فروش مشروب شویم. فکر می‌کردیم مشکلی پیش نمی‌آید تازه به خودم می‌گفتم کار بدی نمی‌کنم. کم‌کم مشتری‌های خودم را پیدا کردم. پول خوبی هم درمی‌آوردم یعنی به اندازه خودم خوب بود و هرچه گیرم می‌آمد خرج تفریح و رفیق‌بازی می‌کردم و پیش خودم می‌گفتم وقتی می‌شود راحت پول درآورد چرا آدم به خودش زحمت و دردسر بدهد. روزهای خوشی بود، یعنی آن موقع این طور فکر می‌کردم. هیچ غمی نداشتم فقط هرازگاهی دعوا راه می‌افتاد. یکی از اهالی محل بود که خیلی گیر می‌داد، من هم جلویش کم نمی‌آوردم. بالاخره هم زهر خودش را ریخت و باعث شد دستگیر شوم. از روزی که مرا گرفتند از هیچ‌کدام از دوستان و رفیقان قدیمی خبری نیست، حتی برادرها و پدرم هم دنبالم نیامده‌اند. تازه فهمیدم این جور مواقع چه راحت پشت آدم را خالی می‌کنند.»

پرویز در ادامه از آرزوهای برباد رفته و برنامه‌های به هم ریخته‌اش می‌گوید: «می‌خواستم چند سال این طور کار کنم و بعد که پول گیر آوردم مغازه بزنم. می‌خواستم ساندویچی راه بیندازم. یکی از دوستان قدیمی‌ام فلافل فروشی‌زده و خیلی هم درآمدش خوب است، البته پدرش به او برای کرایه‌کردن مغازه پول داد، اما پدر من پولی نداشت. مساله این است که من در زندگی‌ام هیچ راهنمایی نداشتم، هیچ‌کس نبود که حمایتم کند، درس هم نخواندم. حالا نمی‌دانم چه اتفاقی برایم می‌افتد. هر کسی یک حرفی می‌زند. یکی می‌گوید باید جریمه بدهم، یکی می‌گوید باید دیه بدهم یکی دیگر هم می‌گوید برایم زندان می‌نویسند. هر چه بشود چاره‌ای نیست، کاری که کرده‌ام نتیجه‌اش این شده و باید مراقب باشم از این به بعد کارم به چنین جاهایی نکشد، مثل این‌که چاره‌ای ندارم جز این‌که از کارگری شروع کنم».


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: