روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
جمعه 06 مرداد 1396 / 04 ذی القعدة 1438 / a 28 Jul 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
تپش
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
چهارشنبه 11 بهمن 1391 - ساعت 19:11
شماره خبر: 100771277698
ماجراهاي‌کارآگاه شهاب - هشدار آخر
عشق پنهان
در شماره‌های قبل خواندید برادر و خواستگار دختری به نام زهره بعد از دریافت نامه‌ای با این مضمون: «هشدار آخر! برای خبر خوش فقط تا پنج بعدازظهر وقت داری.» بر اثر گاز گرفتگی فوت می‌شوند و سرگرد شهاب گمان می‌برد کشته شدن عباس ـ برادر زهره ـ و جمشید ـ خواستگار جوان ـ در پی حسادت یا رقابتی عشقی به وقوع پیوسته است. او ابتدا خواستگار اول زهره را که پسردایی‌اش است بازداشت می‌کند، اما بی‌گناهی او به اثبات می‌رسد و اکنون قرار است دوست دوران کودکی زهره را که کریم نام دارد، دستگیر کنند. ادامه این ماجرا را بخوانید:

کریم همراه دو سرباز، دست بسته وارد اتاق کارآگاه شد. اخم‌هایش درهم بود و گام برداشتنش عصبی. روی صندلی نشست. شهاب ماجرای دو قتل را به او توضیح داد و کریم با بدخلقی گفت: «به من چه؟»

سرگرد واقعا جوابی نداشت بدهد. او فقط با استناد به احتمالی بعید دستور بازداشت کریم را صادر کرده بود، پس حالا چاره‌ای نداشت که اصل مطلب را مستقیم بگوید: «ما فکر می‌کنیم قتل‌ها کار توست.»

ـ من؟ کریم این را پرسید و خنده‌ای عصبی سر داد. کاملا معلوم بود رفتارش عادی نیست. احتمالا از اختلالی روانی رنج می‌برد. شهاب نمی‌خواست با او تندی کند. کریم خودش به حرف آمد: «من دیوانه‌ام. یعنی همه این طور می‌گویند ولی من خودم باور نمی‌کنم. حالا شما هم بگویید قاتلم، من که باورم نمی‌شود».

ستوان ظهوری نگاهی مردد به رئیس خود انداخت. بازجویی از چنین فردی بسیار دشوار بود. باید حتما از یک روان‌شناس کمک می‌گرفتند. او فعلا باید شب را در بازداشت می‌ماند. کارآگاه ترتیبی داد تا او تنها باشد، چون احتمال داشت بقیه متهمان اذیتش کنند.

صبح روز بعد حوالی ساعت ده بازجویی با کمک روان‌شناس اداره شروع شد. کریم اصلا زیر بار هیچ چیز نمی‌رفت. واقعا بحث کردن با او بی‌فایده بود. شهاب ختم جلسه را اعلام کرد تا با پدر و مادر کریم که به اداره آمده بودند، صحبت کند. آنها درباره بیماری روانی فرزندشان توضیح دادند و گفتند هیچ دلیلی برای دستگیری او وجود ندارد. شهاب جواب معمولش را داد: «دلیلش دست من است.»

او باید از خانه متهم بازرسی می‌کرد. پدر و مادر کریم موافقت کردند این کار بدون گرفتن حکم قضایی انجام شود. در راه پدر کریم توضیح داد پسرش در کارگاه تراشکاری یکی از اقوام مشغول به کار است و اتفاقا در این شغل مهارت بالایی دارد و همه از استعدادش تعجب کرده‌اند، اما خیلی کارهای عادی و معمولی را نمی‌تواند انجام بدهد.

سرگرد و دستیارش در یک لحظه به کلمه واحدی فکر کردند: «تراشکاری» یعنی کریم می‌توانست کپسولی برای حمل گاز بسازد. به خانه که رسیدند، دو مامور به اتاق کریم رفتند و قبل از هر چیز گوشی موبایلش را روی میز دیدند. ستوان اول شماره‌ها و بعد عکس‌ها را نگاه کرد. حافظه گوشی پر از عکس‌های زهره در حال راه رفتن در خیابان بود. دیگر نمی‌شد تردیدی به خود راه داد. والدین کریم که از عشق فرزندشان به دختر همسایه بی‌اطلاع بودند، دیگر حرفی برای گفتن نداشتند.

کریم دو روز بعد به ارتکاب قتل‌ها اعتراف کرد و گفت با دستگاهی که خودش ساخته، گاز را وارد خانه مقتولان کرده است. او هیچ گاه از عشقی که به زهره داشت، سخنی به میان نیاورده و در تصورات خودش خیال می‌کرد دختر همسایه همیشه نزد او می‌ماند برای همین هم وقتی از ماجرای خواستگاری باخبر شد، نقشه آدم‌کشی را کشید و آن را اجرا کرد.

سرگرد شهاب دو ماه بعد باخبر شد بازپرس، کریم را به مرکز نگهداری بیماران روانی سپرده است، چراکه پزشکی قانونی اختلالات حاد او را تائید کرده بود و وی از نظر قانونی مسئول اعمال خودش شناخته نمی‌شد.


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: