روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
دوشنبه 30 مرداد 1396 / 28 ذی القعدة 1438 / a 21 Aug 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
قاب کوچک
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
شنبه 14 بهمن 1391 - ساعت 19:00
شماره خبر: 100771455860
مردم در قاب
اکبرآقا و گزارش مسابقه‌هاي فوتبال
اکبرآقا همیشه آرزو می‌کرد اسبی سپیدرنگ داشته باشد. این آرزو از دوران کودکی با او بود، اما هیچ وقت محقق نشد. چه زمانی که در شهرستان زندگی می‌کرد و یک پسربچه بود، چه زمانی که در جوانی همراه خانواده‌اش به تهران مهاجرت کرد. حتی وقتی به میانسالی هم رسید، این آرزو رهایش نکرد.

اکبرآقا هیچ‌وقت به آرزویش نرسید. اسب که هیچ، او هیچ وقت حتی دوچرخه هم نداشت. اما بازنشسته که شد، توانست با پس انداز سال‌ها کار، خودرویی بخرد. نه این که خودرو برای دل خودش باشد، نه. خودرو قرار بود در کنار حقوق بازنشستگی، کمک خرجی برای اکبر آقا باشد.

حالا او هر صبح پیش از حرکت، دستی به سر خودروی سبزرنگش می‌کشد. اصلا هم یادش نمانده زمانی نه چندان دور می‌خواست اسبی سپیدرنگ داشته باشد.

خودروی سبزرنگ، باری از مشکلات زندگی کاسته، اما یک مشکل هم افزوده؛ اکبر آقا طرفدار پر و پا قرص فوتبال است. او از بچگی پا به توپ بود، البته هیچ وقت نشد حتی در سه ماهه تابستان در یکی از کلاس‌های فوتبال ثبت‌نام کند، اما شکایتی ندارد. همین که بازیکنان پا به توپ را ببیند، برایش کافی است.

تا وقتی کارمند بود، می‌توانست بازی‌های فوتبال را از تلویزیون تماشا کند، اما حالا نمی‌تواند. مسافرکشی حساب و کتاب ندارد.

شدت علاقه اکبرآقا به مسابقه‌های فوتبال به حدی است که از ندیدن تماشاچی‌ها روی چمن سبزرنگ عصبی می‌شود. بی‌خبر ماندن از نتایج مسابقه‌ها هم که برای خودش مصیبتی بزرگ است.

اکبر آقا از مسابقه‌های فوتبال بی‌خبر بماند؟ اصلا و ابدا! او هر طور شده، مسابقه‌ها را پیگیری می‌کند. مدتی است با تنظیم رادیوی خودروی خود در شبکه‌های مختلف رادیو، پیگیر اخبار است.

چند وقت پیش که اکبر آقا در یکی از خیابان‌های تهران مسافر سوار می‌کرد، همین‌طور که یک چشمش به مسیر بود و یک چشمش به پول‌های خردی که باید به مسافر برمی‌گرداند، گزارش یک بازی فوتبال را هم از رادیو می‌شنید.

در همین حین گزارشگر فوتبال فریاد زد: «گل!» گزارشگر بعد آهی کشید: «نه! گل نشد! دروازه‌بان یه گل حتمی رو گرفت.»

اکبر آقا ساکت به تفسیرهای گزارشگر گوش می‌داد تا این که گزارشگر گفت: «تعجب می‌کنم. چطور گل نشد؟»

اکبر آقا همان‌طور که پشت چراغ قرمز توقف کرده بود، گفت: «خب، تعجب نداره. گرفت دیگه.»

همین موقع بود که هر چهار مسافر خودرو زدند زیر خنده. مسافری که همراه دوستش سوار شده و روی صندلی عقب نشسته بود به شوخی گفت: «آخه، به بچه‌هاش قول داده امروز با گل برگرده.»

بعد همگی باز خندیدند.

گزارشگر رادیو گفت: «از این سمت شوت می‌زنه.» مسافر هم تکرار کرد: «از این سمت شوت می‌زنه. راستی، منظورش کدوم سمته؟»

باز همگی خندیدند. مسافری که کنار اکبرآقا نشسته بود، پرسید: «آقا، اسم این گزارشگر چیه؟ گزارشاشو گوش بدیم.»

باز همه خندیدند. حالا هیچ‌کس نگران نتیجه مسابقه نبود. اکبر آقا هم فراموش کرد بازیکنان را روی چمن سبزرنگ نمی‌بیند.

او حالا به شنیدن گزارش مسابقه‌های فوتبال از رادیو عادت کرده بود.

الهام صالح


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: