روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
شنبه 05 فروردين 1396 / 26 جمادي الثاني 1438 / a 25 Mar 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه نوروز 91
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
شنبه 27 اسفند 1390 - ساعت 16:35
شماره خبر: 100806441773
گفت‌وگو با رضا صادقي
پشت اين رنگ عشق است
هماهنگی برای انجام یک گفت‌وگوی خودمانی با رضا صادقی آنقدر طول کشید که از انجام آن ناامید شده بودیم، اما بالاخره بعدازظهر یک روز زمستانی، مهمان‌خانه‌اش شدیم. صادقی مثل ترانه‌هایش ساده و صمیمی است، با این‌که چند سالی است در تهران زندگی می‌کند، خلق و خوی جنوبی‌اش را حفظ کرده است. او از خاطرات کودکی و نوجوانی‌اش می‌گوید و از این که شب‌ها به پشت‌بام که می‌رفته و به قول دوست کودکی‌هایش زیر سقف آسمانی می‌نشسته که گویی یک هتل چند میلیارد ستاره است.

او از هر دری با ما حرف می‌زند، از عادت‌های ما ایرانیان گرفته تا خلق و خوهایی که هر چند خوب هم نباشد، دوستشان داریم و بدون آنها ایرانی نخواهیم بود! البته اینها را به شوخی می‌گوید و همه می‌خندیم. از رنگ مشکی و این‌که چگونه برایش به رنگ عشق بدل شده است، از لطافت و سادگی ترانه‌هایش و رشته تحصیلی‌اش ادبیات فارسی که شاید روانی ترانه‌هایش از آن تاثیراتی گرفته باشد.

اغلب مردم، شما را عنوان خواننده «مشکی رنگ عشقه» می‌شناسند. بگذارید با این سوال شروع کنیم که چرا مشکی رنگ عشق است؟

چند دلیل مختلف دارد. اول این‌که من یک ایرانی معتقد هستم و همیشه به اعتقادات دینی‌ام به عنوان یک مسلمان پایبندم و مسجد را دوست دارم. زمان کودکی همیشه همراه با پدرم به مسجد می‌رفتم. البته این را هم بگویم که مسجد برای ما جنوبی‌ها تنها محل نماز خواندن نیست. زیاد به مسجد می‌رویم و محل غم و شادی‌مان است. یکبار ماه محرم از پدرم پرسیدم که چرا همه این یکی دو ماه را لباس مشکی می‌پوشد، پدرم کمی مکث کرد و گفت: «به عشق امام حسین (ع)» و این‌گونه بود که از کودکی مشکی برایم شد رنگ عشق.

اما همیشه این جمله را هم تکرار می‌کنیم که «بالاتر از سیاهی رنگی نیست.»

شاید منظور از این جمله چیز دیگری بوده و ما در گذر زمان آن را اشتباه تعبیرکرده‌ایم. شاید منظور این بوده که سیاهی از همه رنگ‌ها زیباتر است، همان طور که تمام زیبایی ماه در این است که شب‌ها طلوع می‌کند، اگر در روشنی روز به آسمان بیاید، رنگ و جلایی نخواهد داشت.

وقتی شما این آهنگ را خواندید، مردم هیچ کدام از این حرف‌های شما را نشنیده بودند، اما با آغوش، آن را پذیرفتند.

همیشه از این موضوع ناراحت بودم که ما از طریق تصویری که دیگران به ما می‌دهند، به دنیا نگاه می‌کنیم. ما نباید خودمان را در چارچوب و کلیشه‌های مرسوم گرفتار کنیم. بهتر است درباره هر چیزی خودمان هم فکری داشته باشیم و با چشمان دیگران، دنیا را نگاه نکنیم. همیشه به دنبال پیدا کردن این نگاه متفاوت بودم و به آن فکر می‌کردم. رنگ مشکی برایم وسیله‌ای بود تا بگویم می‌توان دیگرگونه اندیشید و نگاه کرد.

در واقع این رنگ را انتخاب کردم تا به دیگران بگویم باید یاد بگیریم خوبی‌های هر چیز را عاری از قضاوت‌های دیگران بررسی کنیم و بسنجیم. این رنگ برای من مصداقی از یک تفکر نیست، بلکه ابزاری است که به همه بگویم مشکی رنگ آه و ناله نیست. باید فرهنگمان را اصلاح و دنیا را با نگاه دیگر ارزیابی کنیم.

بیشتر کارهایتان هم به دنبال ادامه این روند اصلاح فرهنگی بوده‌اید یا خیر؟

بله. اغلب سعی دارم در ترانه‌ام حرف یا نگاهی تازه‌ای بیان کنم که خوشبختانه در این راه موفق بودم و کارهایم با استقبال خوبی از سوی مردم مواجه شد، آهنگ «وایسا دنیا» نمونه‌ای بود از مسائل ملموس اطراف ما و خستگی‌هایی که به آن دچاریم. وقتی خواندم «همه حرف خوب می‌زنن اما کی خوبه این وسط» مردم با یکی از دغدغه‌های زندگی روزمره شان مواجه شدند و با آن همراه شدند.

بعد هم آهنگ «در آغوش خدا» را خواندم. در فرهنگ ما در آغوش خدا بودن تصویر مرگ را در ذهن همه تداعی می‌کند، اما خواستم به همه بگویم در آغوش خدا بودن می‌تواند معانی دیگری هم داشته باشد، خواستم بگویم در آغوش خدا بودن یک نوع زندگی متعالی است نه مرگ.

بسیاری از فعالان موسیقی پاپ، خط سیر مشخصی در کارهای خود ندارند و در مسیر مشخص و هدفمندی حرکت نمی‌کنند. به نظر شما این موضوع به موسیقی آسیب نمی‌زند؟

موسیقی پاپ دچار سرگردانی خاصی است؛ چرا که از ابتدا نادرست تعریف شده است و تنها در حد گیشه به آن نگاه می‌شود تا جایی که برخی فراموش کرده‌اند خواننده پاپ باید هنرمندانه عمل کند، نه این‌که تنها به دنبال فروش بیشتر باشد.خواننده‌های قدیمی‌تر این عرصه به مراتب ماندگارتر از خوانندگان جوان هستند، چون آنها می‌دانستند که مهم خواندن نیست، بلکه ماندن است. نتیجه‌اش هم کارهای ماندگار کسانی مانند مرحوم فرهاد است که هنوز هم آهنگ‌هایش برایمان شیرین و ماندگار است. وقتی برایمان از «والا پیام دار محمد (ص)» می‌گوید با او همراه می‌شویم یا برای همه ما «بوی عیدی، بوی کاغذ رنگی» سرشار از خاطراتی زیبا و فراموش نشدنی است.

اما در شرایط امروز می‌بینیم که آهنگ‌های سخیف زیاد شده‌اند و کمتر شاهد خلق شاهکار در عرصه موسیقی پاپ هستیم. اغلب خواننده‌ها می‌خواهند حس کنند که هنوز هم می‌خوانند! در نتیجه رسیده‌ایم به آهنگ‌هایی مثل «دل رو بلوتوث کن نرو!»

فکر می‌کنم موسیقی پاپ در جامعه ما نیاز به یک باز تعریف اساسی دارد، بهتر است ابتدا مشخص کنیم برای چه کسانی می‌خوانیم، برای اسپیکرهای بزرگ ضبط‌ها یا برای مردم.

بسیاری از ترانه‌های شما تصویری است و شاید به همین علت مردم با آثار شما ارتباط خوبی برقرار می‌کنند. نظر شما درباره این موضوع چیست؟

جهان امروز، جهان تصویر است. قتل و کشتار، خوشایند و ناخوشایند و حتی چیپس و پفک هم برای موفقیت سراغ تصویر می‌روند. ضمن این‌که من در رشته ادبیات فارسی تحصیل کرده‌ام و ذهنم خواه‌ناخواه کارکردهای تصویر را می‌شناسد. از طرف دیگر، معتقدم اگر قرار باشد به گونه‌ای صحبت کنیم که مخاطب بعد از شنیدن آن نیاز داشته باشد لغتنامه دهخدا و فرهنگ معین را باز کند تا معنی آن را بفهمد، عقب‌نشینی کرده‌ایم. سیدعلی صالحی می‌گوید: «رازی است در سادگی که همگان نمی‌دانند» فکر می‌کنم این راز را کشف کرده‌ام و به اهمیت این سادگی پی برده‌ام، بنابراین دوست دارم از چیزهایی حرف بزنم که برای جامعه‌ام قابل درک باشد و تصویر ساده‌ای داشته باشد.

به دنبال تغییر سبک هستید یا خیر؟

هر کس در جایگاه خود روشی دارد و به آن پایبند است، من هم روش کاری‌ام را دوست دارم. به جرات می‌گویم اولین کسی بودم که در ایران ترانه با ترجیع بند خواندم. ساده‌ترین نوع ترانه را با «تو با منی» خواندم، به یاد دارم اولین بار که کارهایم را به وزارت ارشاد بردم، گفتند ترانه‌هایت سخیف است! نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده که حالا ترانه‌هایی می‌شنویم که واقعا ضعیف هستند، یا تعریف سخیف تغییر کرده یا این‌که فقط می‌خواستند در ابتدای کارم، مرا ناراحت کنند.

با این حال تغییر در شیوه اجرا همیشه مد نظرم بوده است، اما اگر زمانی بخواهم این کار را انجام دهم، این تغییرات را در قالب چند آهنگ در کنسرت‌هایم اجرا می‌کنم. اگر مردم آنها را پذیرفتند در قالب آلبوم ارائه‌شان می‌کنم و اگر هم نه، به روش قبلی بازمی‌گردم.

وقتی یک خواننده سبک خود را تغییر می‌دهد و آنها را در قالب آلبوم به بازار موسیقی می‌فرستد، به این معنی است که آن را به مخاطبان خود تحمیل کرده است. من مردم را دوست دارم و هیچ وقت چیزی را به آنها تحمیل نخواهم کرد. آنها هم از کارهای من خاطره دارند و بخشی از زندگی‌شان را به آن اختصاص داده‌اند. همین که افراد زیادی طی روز دقایقی را به شنیدن کارهای من اختصاص می‌دهند، برایم ارزشمند است و این موضوع برایم در حد جایزه اسکار ارزشمند است.

به دنبال برگزاری کنسرت‌های مشترک با دیگر خوانندگان هستید؟

کنسرت مشترک را هم خیلی دوست دارم، اما باید به گونه‌ای باشد که برای مخاطب جذابیت داشته باشد. این‌که من و یک خواننده دیگر کنسرت بگذاریم و هر کدام آهنگ‌های دیگری را بخوانیم، برای مردم لذتی نخواهد داشت. کنسرت مشترک باید به گونه‌ای باشد که رضایت مخاطب را بیش از زمانی جلب کند که تنها در کنسرت یک خواننده حضور پیدا می‌کند.

در شرایطی که رفته‌رفته سفر با هواپیما برای مردم آرزو می‌شود، نمی‌توان از آنها انتظار داشت 80 هزار تومان برای یک کنسرت بدهند، مگر این‌که مطمئن باشند در آن با فضای جدید و لذت‌بخش مواجه خواهند شد.

یک نکته دیگر هم بگویم درباره تهیه‌کنندگان جیب‌گشاد برگزارکنندگان کنسرت‌ها! این‌که مردم نباید تصور کنند تصمیم‌گیری درباره قیمت بلیت‌ها و سود حاصل از فروش آنها به جیب خواننده می‌رود. این موضوع مربوط به تهیه‌کنندگان است که البته آنها هم هزینه‌های سنگینی برای گرفتن سالن و... می‌پردازند، البته این نکته را هم نباید فراموش کرد، وقتی دلال‌هایی داریم که به محض بالا رفتن قیمت دلار، تخم‌مرغ را هم گران‌تر می‌کنند، چه‌انتظاری می‌توان از بقیه چیزها داشت.

دوست دارید با چه کسانی کنسرت مشترک داشته باشید؟

احسان خواجه امیری، بابک جهانبخش، نیکپور و ...

کنسرت‌های استانی چطور؟

برگزاری کنسرت‌های استانی به جرات و جسارت مدیران استانی بستگی دارد. همه مردم ایران به این سطح از فرهنگ و آگاهی رسیده‌اند که تفاوت خواننده و رقصنده را بدانند. خوشبختانه همیشه مردم استقبال خوبی از حضورم داشته‌اند، اما متاسفانه در اغلب استان‌ها با برگزاری کنسرت‌ها کمتر موافقت می‌شود.

من جاهایی کنسرت داشتم که همه می‌گفتند امکان ندارد بتوانی اجرای موفقی داشته باشی، اتفاقا در همان استان‌ها اجراهای خوب و موفقی داشتیم. اجراهایی که اگر همت مسوولان استانی نبود، به سرانجام نمی‌رسید. من اولین کسی بودم که در شهر زاهدان کنسرت داشتم یا به شهرستان‌های آباده و نیشابور هم رفتم و اجراهای خوبی داشتم. مسوولان استان اصفهان هم که همکاری بسیار خوبی برای برگزاری کنسرت‌ها دارند و همین جا از آنها تشکر می‌کنم.

بارها گفته‌ام مخاطب وظیفه ندارد از یک شهر دیگر به تهران بیاید و در کنسرت من شرکت کند، باید شرایطی فراهم شود که من به شهرهای مختلف بروم و برای مخاطبانم اجرا داشته باشم.

از بازی در فیلم «بی خداحافظی» راضی بودید؟

این فیلم قرار نبود در جشنواره فیلم فجر حضور داشته باشد، یک فیلم کاملا تجاری بود، وقتی شنیدم به بخش مسابقه جشنواره راه پیدا کرده دلم برای جشنواره سوخت! جشنواره‌ها باید راهی برای ابراز تفکرات هنری باشد حالا خودتان حسابش را بکنید وقتی یک فیلم تجاری را به بخش مسابقه جشنواره راه می‌دهند...

و اما فیلم. آن را به عنوان یک فیلم تجاری دوست داشتم. بعد از 4 سال به اصرار تهیه‌کننده در آن حضور پیدا کردم. چون می‌گفتم من بازیگر نیستم و آنها از من بازی یک بازیگر را می‌خواستند.

آخر کار به این نتیجه رسیدیم که بخشی از زندگی مرا در قالب زندگی هنرمندی که از شرایط و محیط اطراف خود لطمه می‌بیند، ارائه دهیم.

زمانی که هنوز برای پذیرفتن پیشنهاد بازی در این فیلم مردد بودم، احمد امینی که کارگردانی آن را به عهده داشت، با لبخندی مهربان به من گفت: «پسرم خودت را به من بسپار». همین یک جمله این مرد بزرگوار در من حس آرامشی ایجاد کرد که بتوانم خودم را برای بازی در این فیلم راضی کنم. با خوداین استدلال که به یک پدر می‌توان براحتی گلایه کرد، خودم را به او سپردم. البته بقیه عوامل فیلم هم آنقدر محترم بودند که مجاب شدم بازی در این فیلم را بپذیرم.

موضوع فیلم هم برایتان جذابیت داشت؟

بله. چون برای اولین بار در این فیلم نشان دادیم که یک هنرمند وقتی مجوز نگیرد، نه معتاد می‌شود و نه از ایران می‌رود. تاثیر مخرب رفتارهای بد اطرافیان یک هنرمند، خیلی کشنده‌تر از سم مجوز نگرفتن است. هنرمند از سم اطرافیانش به کما می‌رود.

باز هم در عرصه بازیگری فعالیت می‌کنید؟

دنیای ادبیات و موسیقی آنقدر برایم شیرین است که نیازی به دنیای دیگری ندارم. اما این فیلم هم زیبایی‌های خودش را داشت و آنقدر برایم خاطره محترمی است که فکر می‌کنم خدا آن را به من هدیه داده است.

اگر قرار باشد فیلمی درباره مرحوم ناصر عبداللهی ساخته شود، در آن بازی می‌کنید؟

زندگی ناصر روند عجیبی داشت، از زمانی که یک نوازنده معمولی در بندرعباس بود تا زمانی که وارد یک موسیقی عرفانی شد. بعد هم به تهران آمد و بی‌مهری‌ها و بی‌معرفتی‌های زیادی از فضای موسیقی و دوستان نزدیکش دید. بعد هم که پایان ... اگر قرار باشد تمام حقیقت ساخته شود، خیلی چیزها برای نسل جوان روشن می‌شود، در این صورت هر کاری که از دستم بربیاید، انجام خواهم داد.

از مرحوم عبداللهی خاطره‌ای هم دارید؟

ناصر از تهران به بندرعباس آمد و در کلوپ دلفین برای ما اجرا داشت. سیستم صوتی کنار من بود و من مسوول تنظیم آن بودم. ناصر میکروفن را برداشت که بخواند. سیم مشکل داشت و قطع شده بود. بعد از چند سال در تهران همدیگر را دیدیم گلایه کرد و گفت که فکر می‌کرده من عمدا سیم را قطع کرده بودم. من هم برای او توضیح دادم که این طور نبوده است.

عید امسال مسافرت می‌روید؟

نه امسال کنسرت ندارم و بندرعباس هستم.

آیین‌های نوروز در بندرعباس چگونه است؟

این واقعیت دارد که می‌گویند روز عید در هیچ‌خانه‌ای در بندرعباس بسته نیست. کوچک‌ترها به خانه بزرگ‌ترها می‌روند و از آنجا هم به قول خودشان شادانه به زیارت اهل قبور می‌روند. اگر از نزدیک ببینید، اصلا باورتان نمی‌شود، چون خیلی شاد هستند و شیرینی‌های مختلف روی قبر عزیزانشان می‌گذارند و در مهمانی‌ها آنقدر می‌گویند و می‌خندند که می‌توان حضور آدمی که دیگر نیست را هم احساس کرد. مردم بندرعباس در فضای عید آنقدر شاد کردن مهمان برایشان مهم است که اصلا به فکر نو بودن لباسشان نمی‌افتند.

از عیدی‌های کودکی‌تان برایمان بگویید.

به خاطر دارم بچه بودم که 10 تومانی‌های جدید آمده بود. پسر عمه‌ام به من گفت همه اینها الکی است هر کدام را 5 تومان از من خرید که مثلا در آلبوم بگذارد.

در سفره هفت‌سین چه چیزی را دوست دارید؟

قرآن و ماهی.

عیدی دادن را دوست دارید یا عیدی گرفتن را؟

عیدی دادن را. از 12 سالگی عیدی داده‌ام.

حرف پایانی؟

برای همه مردم سال خوبی را آرزو می‌کنم و از آنها دعوت می‌کنم ایام نوروز را به بندرعباس بیایند و مهمان مردم خونگرم و صمیمی این شهر باشند.


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: