روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
شنبه 06 خرداد 1396 / 01 رمضان 1438 / a 27 May 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه نوروز 91
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
شنبه 27 اسفند 1390 - ساعت 16:37
شماره خبر: 100806527121
گفت‌وگو با اسيدپاشي که 19 سال در زندان ماند
اسيد پاشيدم به زندگي‌ام
در طول سال‌های کاری‌ام به عنوان یک خبرنگار، بارها و بارها با قربانیان اسیدپاشی گفت‌وگو کرده‌ام. به خانه‌هایشان رفته‌ام. رد اسید را که روی صورت و دست‌هایشان، رگه‌های سرخ و متورم شده است، دنبال کرده‌ام و جای خالی لب‌ها، پلک‌ها، بینی، گونه‌ها، ابروها و چشم‌هایشان را از نزدیک دیده‌ام.

نوشته‌ام که اسید، زیبایی، سلامت و خوشبختی‌شان را در خود حل کرده است، نوشته‌ام آنها از هر نوع حمایت مالی برای درمان محرومند و بیمه‌ها، هزینه داروها و جراحی‌هایشان را پوشش نمی‌دهند، نوشته‌ام که زندگی به آنها سخت می‌گیرد و با توجه به نوع خاص معلولیت‌شان حتی از اجتماع کناره می‌گیرند و خانه‌نشین می‌شوند، اما این تریبون همیشه یکطرفه بوده است و من و خیلی از خبرنگارهای دیگر، تلاشی برای گفت‌وگو با اسیدپاش‌ها نکرده‌ایم و نخواسته‌ایم بدانیم دنیا از نگاه یک اسیدپاش، چگونه است، چرا اسیدپاشی کرده و پس از ارتکاب جرم، چه احساسی داشته است.

وحید در 14 سالگی، پس از یک مشاجره خیابانی، اسیدپاشی کرده و محکومیتش از دیگر مجرمان اسیدپاشی بیشتر بوده است، 19 سال حبس، بدون حتی یک روز مرخصی. او اکنون غریبه‌ای است آزاد که تقریبا همه خاطراتش، اطلاعاتش از جهان اطراف، دوستانش و حتی تکیه کلام‌هایش با زندان پیوند خورده است و حالا مهم‌ترین دغدغه‌اش پرداخت قسط‌های دیه است. وحید می‌گوید اسید را به او پاشیده است، اما در واقع به خودش هم پاشیده، به همه زندگی‌اش.

من اگر در موقعیت شما بودم هرگز پیشنهاد گفت‌وگو با خبرنگاری را نمی‌پذیرفتم. چرا پیشنهادم را قبول کردید؟

برای انتقال یک پیام. چیزی که در زندان آزارم می‌داد خواندن اخبار مجله‌‌ها و روزنامه‌ها بود درباره اسیدپاش‌هایی که به دلایل مختلف مثل عشق، انتقام و.... اقدام به اسیدپاشی کرده بودند. می‌خواستم پیامم را به این آدم‌ها انتقال بدهم که بدانند ابلیس هم به این گناه راضی نمی‌شود. متهم به قتل، زیاد به زندان می‌آمد، این که برای چه مرتکب قتل شده بودند، بماند! بعضی‌ها مقتول را سلاخی کرده بودند، بعضی‌ها سر بریده بودند، بعضی‌ها چاقو را در قلب کسی فرو کرده بودند، اینها برای من امر طبیعی بود، اما....

منظورتان چیست که اینها برای شما طبیعی بود؟

منظورم این است که حتی این جرایم، در برابر اسیدپاشی کم بود. به نظرم اگر بخواهند به انسانی اسید بپاشند، بکشندش بهتر است. زن باشد یا مرد، فرقی نمی‌کند، لطف کرده‌اند اگر او را بکشند.

اما خود شما هم همین جرم را مرتکب شده‌اید.

وقتی این کار را کردم نمی‌دانستم بعد چه خواهد شد. نمی‌دانستم چه می‌کنم. اگر فقط بخش کوچکی از تجربه‌هایی را که در زندان به دست آوردم پیش از انجام این جرم به دست آورده بودم، هیچ وقت این کار را نمی‌کردم.

شاید خیلی‌ها وقتی می‌خواهند مرتکب اسیدپاشی شوند خیال کنند می‌روند حبس می‌کشند و بیرون می‌آیند و قصاصی هم در کار نیست و خلاصه تکلیف‌شان بعد از چند سال روشن می‌شود اما من می‌خواهم بگویم اعدام در برابر حبس یک امتیاز است. کسی که جرم می‌کند و قرار می‌شود سال‌های سال در زندان بماند، خودش آرزوی مرگ می‌کند. من به قاضی التماس می‌کردم که اعدامم کند. حتی می‌گفتم «چشم‌هایم را تخلیه کنید من چشم نمی‌خواهم.» نمی‌توانستم در آن محیط زندگی کنم.

چه چیز در زندان، آنقدر برایتان غیرقابل تحمل بود که آرزوی مرگ می‌کردید؟

من برخلاف جرمی که مرتکب شده‌ام، آدم احساساتی هستم و نیاز به محبت دارم.

می‌خواهم این پیام را به کسانی که نمی‌توانند خشم‌شان را کنترل کنند و می‌خواهند با اسیدپاشی انتقام بگیرند برسانم: زندان جایی نیست که آنها شنیده‌اند. فقط میله‌ها و دیوارهایش نیستند که آدم را آزار می‌دهد. زندان فقط محروم شدن از دیدار با خانواده نیست. زندان فراتر از این حرف‌هاست.

اگر تصمیم گرفتم با شما گفت‌وگو کنم دلیلش این است که می‌خواهم کاری کنم که دیگر این اتفاق نیفتد. خیلی ناجوانمردانه است.

من نفهمیدم استفاده شما از صفت «ناجوانمردانه» برای کیست، آن‌که سال‌ها می‌رود زندان یا آن که اسید، می‌سوزاندش؟

هر دو طرف می‌سوزند، هم ضارب هم مضروب. آن که این کار را می‌کند نمی‌فهمد دقیقا چه می‌کند. اگر بروی زندان و گزارش بگیری حرف آنها که این کار را کرده‌اند، طعم حرف‌های مرا دارد. مدتی که می‌گذرد تازه می‌فهمند چه کرده‌اند. اگر کسی در زندگی‌اش مرتکب اشتباهی شود به نظرم مجازاتش نباید این باشد. بکشندش خیلی بهتر است تا برای سال‌ها محبوسش کنند.

من از حس و حال زندانی‌هایی که با هر جرمی، مدت زیادی را در زندان می‌گذرانند اطلاع دارم. از آنها گزارش‌های زیادی تهیه نشده است، از آنها نپرسیده‌اند که زندان را چگونه می‌بینند و چه چیز خیلی آزارشان می‌دهد.

(ساکت می‌شود. با کیسه نایلونی که همراهش آورده و پر شده از مدارک دادگاه ور می‌رود و یک گردو پیدا می‌کند. روان‌نویس مشکی روی میز را بر می‌دارد و مشغول سیاه کردن رگه‌های روی پوست آن می‌شود.)

به کارهای هنری علاقه دارید؟

(لبخند می‌زند. بدون آن که نقاشی کردن را متوقف کند پاسخ می‌دهد) در زندان یک سری کاردستی درست می‌کردم با تکه‌های چوب و میوه کاج و از این جور چیزها....

میوه کاج از کجا می‌آوردید؟

پرسنل زندان برایم می‌آوردند.

اما حاشیه حیاط زندان اوین هم پر از میوه‌ها و برگ‌های سوزنی کاج است. این طور نیست؟

بله ولی اجازه نداشتیم آنها را برداریم.

چه مدت از 19 سال حبس‌تان را در اوین گذراندید؟

تقریبا از سال 76 در اوین بودم و پیش از آن نیز، از سال 72 در کانون اصلاح و تربیت و زندان قصر بودم.

چند وقت است که آزاد شده‌اید؟

کمتر از 3 ماه.

اهل کجا هستید؟

(مدتی سکوت می‌کند و به خرت و پرت‌های روی میز خیره می‌شود و بعد جویده و جویده و سخت شروع به حرف زدن می‌کند) من.... در روستای... سعیدآباد ... اطرف آبگرم تاکستان به دنیا آمدم.

چرا برای جواب دادن این همه فکر کردید؟

(لبخندی تلخ روی لب‌هایش می‌نشیند) چون.. خیلی چیزها... از حافظه‌ام پاک شده است.

در این مدت هنوز به روستایتان سر نزده‌اید، مگر خانه‌تان آنجا نیست؟

خیر. من بعد از آزادی در محله یافت‌آباد تهران ساکن هستم. قبلا خانه کوچکی در تهران داشتیم که برای پرداخت دیه فروختیمش. برادری دارم که از خودم کوچکتر است. او این خانه را قسطی خریده و من و او و پدر و مادرم آنجا زندگی می‌کنیم.

پس خانواده‌تان 4 نفری است؟

خانواده من 10 نفری هستند، 7 خواهر، 3 برادر و پدر و مادر.

پدرتان چه کاره است؟

کارگر شهرداری.

چقدر درس خوانده‌اید؟

تا پنجم ابتدایی درس خوانده‌ام.

اما فصیح صحبت می‌کنید و دایره لغوی نسبتا وسیعی دارید. علتش آموزش‌های زندان است؟

نه. دلیلش این است که در زندان کتاب زیاد خوانده‌ام.

بیشتر چه نوع کتاب‌هایی می‌خواندید؟

هر چه به دستم می‌رسید می‌خواندم، اما بیشتر رمان دوست داشتم.

کتاب مورد علاقه‌تان چیست؟

پیامبر و دیوانه.

بعضی از زندانی‌ها در زندان ادامه تحصیل می‌دهند، شما چرا این کار را نکردید؟

چون تعادل فکری نداشتم.

منظورتان چیست که تعادل فکری نداشتید؟

من 16 سال، زیر سایه حکم قصاص بودم. یکبار هم در سال 75 برای قصاص و تخلیه چشم در بیمارستان لبافی‌نژاد بستری شدم، اما پزشکان قبول نکردند. چند سال گذشت و باز یک حکم جدید آمد که چشم‌هایم را تخلیه نکنند، اما در هر چشمم 3 قطره اسید بریزند، اما پزشکان گفتند ممکن نیست. خلاصه این که حکم من بعد از 16 سال آمد و معلوم شد که 15 سال حبس است و 90 میلیون تومان دیه. با این حال من 19 سال حبس کشیدم.

یکی از دوستانتان در گفت‌وگوی تلفنی با من گفت که شما نخستین اسیدپاش ایران هستید، اما این طور نیست. من تاریخچه اسیدپاشی در کشورمان را مطالعه کرده‌ام. شما اولین نبوده‌اید. خودتان هم این موضوع را قبول دارید؟

درست است که من اولین نبوده‌ام اما متاسفانه انگار شارژکننده بوده‌ام. همیشه چاپ این نوع خبرها در جراید خوب نیست. شاید اگر این ماجرا از طریق مطبوعات برملا نشده بود خیلی از اتفاق‌های بد بعدی نمی‌افتاد.

یعنی اگر خبر مربوط به شما در مطبوعات چاپ نمی‌شد، آمار اسیدپاشی کمتر می‌شد؟

به نظر شما اگر خبر نمی‌دادند این اتفاق‌ها می‌افتاد؟.... (خودش هم به پرسشش فکر می‌کند و بعد آهسته با خودش زمزمه می‌کند) هر چند، هر کس کار خودش را می‌کند.

درست است. من هم با شما موافقم. هر کس خودش می‌تواند نقشه چنین جرمی را بکشد. فکر می‌کنم نباید برای جرم دیگران هم، خودتان را مقصر بدانید.

سعی می‌کنم به این قضیه فکر نکنم. (نفسی عمیق می‌کشد و نگاهش را از من و عکاس می‌دزدد.)

اگر به این مساله فکر نمی‌کردید درباره‌اش حرف نمی‌زدید.

خب! الان فکر کردم، اما کلا سعی می‌کنم بهش فکر نکنم.

چرا سعی می‌کنید یادش نیفتید؟

چون برای جبران گذشته کاری از دستم برنمی‌آید. (صدایش می‌لرزد و متاثر می‌شود.)

اما ما باید از گذشته حرف بزنیم، مثلا این که ماجرای اسیدپاشی چه طور اتفاق افتاد؟

پدرم در روستا کشاورز بود. زمین را فروخت. برای کار به شهر آمدیم. او پیر بود به تنهایی نمی‌توانست کار کند. من درس و مدرسه را ول کردم و رفتم کمکش. ما در بازار آهن، باربری می‌کردیم. تاجرها که آهن می‌خریدند و می‌فروختند ما آهن‌هایشان را بار می‌زدیم یا خالی می‌کردیم و پول می‌گرفتیم. یکی از روزهای بهمن سال 72 بود که من با یک نفر دعوایم شد. او 29 ساله بود.

سر چی دعوا کردید؟

(داشتیم حرف می‌زدیم یکهو چیزی گفت که بهم برخورد. من 14 سالم بود. (صدایش ذره ذره بلندتر می‌شود.) پا شدم. فحاشی کردم. بلند شد که مرا بزند من این طرف و آن طرف می‌دویدم. زورم به او نمی‌رسید.

قوی بود؟

بله. آقا اسم شما چه بود؟ (رو می‌کند به عکاس و منتظر می‌ماند تا نامش را بگوید) حافظه‌ام مثل ماهی ضعیف است. آن آقا، اندازه آقای عکاس بود.

پدرم ما را دید. او مرا ول کرد. رفت طرف بابام. فکر نمی‌کردم بابایم را بزند. گفتم لابد می‌خواهد چغلی مرا کند و پدرم هم یک چک بهم می‌زند که چرا با بزرگتر از خودت دعوا کردی. داشتم لباسم را مرتب می‌کردم که بابام خورد زمین. (ناگهان بسرعت از جا بلند می‌شود، دیگر پلک نمی‌زند. به انتهای اتاق خیره شده است، انگار حادثه را از نو می‌بیند.)

شما چه کار می‌کردید؟

بازار آهن بود. صدای پر و خالی شدن آهن‌ها نمی‌گذاشت صدا به صدا برسد. نفهمیدم چه شد. پدرم لاغر و پیر بود. زورش به او نمی‌رسید. از جاش بلند شد. دیدم دست آن پسر که پشتش به من بود بالا رفته، فهمیدم دارد پدرم را می‌زند.

(صدایش بلندتر شده است.) سر و صورت پدرم خونی شده بود؛ تا بخواهم بدوم طرفش ـ که 15ـ16 متر با من فاصله داشت ـ مردم ریختند و شلوغ کردند. در چند ثانیه، آنقدر داد زدم که صدایم گرفت. انرژی‌ام تخلیه شد. (آرام می‌شود و خودش را روی صندلی رها می‌کند.) مردم داشتند نگاهم می‌کردند دیگر در آن لحظات نمی‌توانستم بفهمم که چه کاری درست است و چه کاری غلط. وسط بازار ایستاده بودم. غرورم له شده بود. (فریاد می‌کشد) با گریه گفتم «چرا به من می‌خندی؟» گفتم «به من نخند!»

همان وقت بود که به فکر اسیدپاشی افتادید؟

آن لحظه فکر اسیدپاشی توی سرم نبود، اما نمی‌دانم چرا گفتم «جفت چشم‌هایت را ازت می‌گیرم.»

بعد چه شد؟

آمدم خانه دیدم پدرم دراز کشیده است. سر و صورتش کبود بود. خون صورتش را شسته بود. لبش ترکیده بود. چشمش سیاه شده بود. دماغش هم ترکیده بود. خواهر‌های کوچکم جمع شده بودند دورش و گریه می‌کردند. مادرم جلویم را گرفت گفت «کجا بودی؟ پدرت را زده‌اند.»

پدر و مادرم را خیلی دوست دارم. انرژی نداشتم حتی او را هل بدهم کنار و بروم جلو. (دستش را طوری در هوا تکان می‌دهد که مادرش را در خیالش پس می‌زند تا تصویر پدر را واضح‌تر ببیند) خسته بودم. نمی‌خواستم بی‌احترامی کنم داد زدم گفتم «برو کنار». بعد هم رفتم پشت بام.

کبوتر نگه می‌داشتید؟

نه. پشت بام، محل خلوت کردنم بود. نشستم به فکر کردن که چطور انتقام بگیرم. نقشه کشیدم که اول دیدش را از کار بیندازم و بعد بکشمش. رفتم یک چاقوی بزرگ خریدم. همان وقت اسید هم توی ذهنم آمد.

نه! این منطقی نیست. شما یک پسربچه 14 ساله بودید. چطور ناگهان از میان این همه راه‌های انتقام گرفتن، اسیدپاشی به ذهنتان رسید؟

وقتی 7ـ8 ساله بودم. برادر بزرگترم گفت «برو باتری ماشینم را بردار بیار!» کنجکاو شدم که بفهمم توی آن باتری چیست. درش را باز کردم. برادرم داد زد که باتری چه شد. من ترسیدم. بسرعت بلند شدم. یک قطره افتاد روی لباسم. پیراهنم سفید شد. رفتم به برادرم گفتم «ببین لباسی که برایم گرفته بودی، خراب شده» او برایم توضیح داد که این آب باتری است و می‌سوزاند. از همان وقت خاصیت اسید یادم ماند.

چطور اسید را تهیه کردید؟

رفتم یک مغازه رنگ‌فروشی، اسید بخرم طرف گفت «کسی اسید دست تو نمی‌دهد بچه! شاید بریزی توی صورت کسی، کورش کنی....» (تن صدایش را ملایم‌تر می‌کند) هشدار داد اما من پیام را نگرفتم! بهش گفتم «تو چه کار داری... پولت را بگیر.» نداد. حالم خیلی خراب بود. رفتم یک رنگ‌فروشی دیگر. 60 تومن دادم. قوطی یک لیتری را گذاشت جلویم.

آن وقت‌ها طرف یافت‌آباد، باغ زیاد بود. می‌دانستم راه میانبری هست که آن مرد، از آنجا می‌رود سرکار. بابام گفت «می‌خواهی انتقام بگیریم؟ می‌توانیم با هم برویم و بزنیمش.» بابام می‌فهمید که حالم خیلی خراب است.

اما جدی نمی‌گفت، نه؟

گفت «بیا، صبح زود بریم بزنیمش.» قوطی را قایم کرده بودم. نمی‌فهمیدم اسیدی را که توی صورت او بپاشم، به زندگی خودم هم پاشیده‌ام. صبح زود رفتیم سر راهش. به پدرم گفتم «شما اینجا بمان.» پدرم گفت «من یک تکه چوب می‌شکنم که با هم بریم و بزنیمش.» می‌خواستم اسید را بریزم توی صورتش، چاقو هم همراهم بود. یکهو بابا صدایم کرد. گفت «چوب را که می‌شکاندم، خورد توی صورتم... امروز روز خوبی نیست بیا برگردیم یک روز دیگر بیاییم.»

همین نشان می‌دهد که او می‌خواسته فقط شما را آرام کند و در واقع، قصد دعوا نداشته است.

(خیره می‌شود به گوشه‌ای از اتاق. خودش هم انگار شک کرده است که آن روز پدرش واقعا چه قصدی داشته) پدرم گفت «فردا صبح زود بیدارم کن. با هم برویم» اما صبح روز بعد دیدم خیلی بی‌حوصله است و علاقه‌ای به رفتن نشان نمی‌دهد. خودم تنهایی رفتم. بابام هنوز خواب بود. چاقو را از غلاف درآوردم و گذاشتم توی کمرم. در قوطی اسید را هم باز کردم و ریختمش توی یک سطل کوچک. قایم شدم. داشت می‌آمد. انگار یک حس ماورالطبیعه به او می‌گفت قرار است اتفاقی برایش بیفتد چون دائما اطرافش را نگاه می‌کرد. (سرش را پایین می‌اندازد) بعدها به این موضوع خوب فکر کردم. آن موقع، حس انتقام نمی‌گذاشت چیزی را بفهمم. پشت دیوار بودم و انتظار می‌کشیدم که وقتی سایه‌اش بیفتد روی زمین، اسید را بپاشم توی صورتش.

سایه‌اش افتاد. اسید را که پاشیدم..... (دستش توی هوا حرکت می‌کند و ظرف کذایی اسید را بسرعت بالا می‌برد و محتویاتش را می‌پاشد و بعد سقف را نگاه می‌کند) فاصله‌ام با او، خیلی کم بود. بچه بودم. قدم کوتاه بود. او قدش بلند بود. قطرات اسید ریخت روی صورت و پشتم الان صورتم را که توی آیینه نگاه می‌کنم جایش مانده.

من اثری روی صورت شما نمی‌بینم.

چرا! دقت کنی، هست. (نزدیک می‌آید و دستش را می‌گذارد روی چانه‌اش) اینجا! جای سوختگی‌ها را می‌بینی؟ وسط سرم هم هست.

تمام بدنم تب کرده بود. با خودم گفتم کلا سوخته‌ام. کشتن را همان لحظه کنسل کردم و فرار کردم.

حس‌تان در آن لحظه چه بود، تنفر، پشیمانی، ترس؟

قاعدتا آرامش نبود. خیلی‌ها انتقام می‌گیرند که آرام شوند اما از آرامش خبری نبود. با خودم گفتم حتما 5 دقیقه دیگر، کور می‌شوم. پریدم جلوی یک ماشین. آمد پایین فحش بدهد، سوار شدم. گفتم برساندم خانه. سوخته‌ام. گفت چرا، گفتم نپرس. آمدم خانه. در باز بود. دویدم لب حوض، صورتم را بشویم. مادرم مرا دید رنگش مثل گچ شد و خورد زمین و از حال رفت.

پسردایی‌ام گفت آن مرد را برده‌اند بیمارستان. گفت توی بیمارستان به پلیس گفته که کار من بوده. پلیس همان‌وقت پدرم را بازداشت کرد.

بعد چه کردید؟

رفتم درمانگاه شبانه‌روزی. دکتر گفت «چه شده» گفتم «چه کار داری؟ سوخته.. پمادی چیزی بنویس....» گفت «چقدر تندی تو!» گفتم «دارویت را بنویس. پولت را بگیر.» سر و صورتم داشت هنوز می‌سوخت. آن قطره‌ای که افتاده بود روی سرم تا 2 ماه خوب نشد. می‌سوزاند و می‌رفت پایین. خلاصه این که ساعت 7 بعد از ظهر همان روز، رفتم کلانتری گفتم کار من بوده. پدرم را از بازداشتگاه آوردند بیرون. دوست نداشتم پدرم که بیگناه بود زندانی باشد.

آخرین باری که پدرتان را پیش از زندانی شدن از نزدیک دیدید کی بود؟

وقتی قرار شد به کانون اصلاح و تربیت منتقلم کنند، پدرم را دیدم. دویدم طرفش. بغلش کردم. می‌گفتم «بابام را نبرید. او هیچ کاری نکرده» بابام خیلی به هم ریخته بود.

وقتی مادرتان از کاری که کرده بودید مطلع شد، چه گفت؟

گریه و زاری می‌کرد. حرفی برای گفتن نداشت.

کی فهمیدید قربانی چشم‌هایش را از دست داده است؟

همان روزی که خودم را معرفی کردم.

چشم‌هایش را تخلیه کردند؟

نه.

صورتش هم سوخته است؟

بله.

او ازدواج کرده بود؟

(جواب نمی‌دهد. سرش را پایین می‌اندازد. تکه روزنامه‌ای را دستم می‌دهد. خبری که نوشته، همسر قربانی، طلاق گرفته است. در آن عکس برای اولین بار چهره مرد اسیدپاشی شده را می‌بینم و گرچه روزنامه یک فتوکپی است، اما می‌شود از روی همان عکس سیاه و سفید فهمید که صورت او کاملا با اسید سوخته است مثل اسیدپاشی شده‌های دیگر در سال‌های اخیر که با آنها گفت‌وگو کرده‌ام.)

به نظر شما، چرا آنها از هم جدا شده‌اند؟

(مکث می‌کند) شاید به این دلیل که صورتش از بین رفته...

بچه هم داشت؟

نه

پس دوران محکومیت شما از کانون اصلاح و تربیت شروع شد.

2 سال بعد حکم قصاصم آمد. از کانون منتقل شدم به زندان قصر.

زندان از نگاه یک پسربچه در آن سن و سال، چطور بود؟

در هر اتاق کوچک تعداد زیادی آدم جا شده بودند. کف خواب داشتیم. قتلی‌ها بودند، سرقتی‌ها، تجاوز به عنفی‌ها. بعضی‌ها ذاتا شرور بودند. تا اوایل سال 80 اوضاع زندان خیلی خراب بود. نظم خاصی وجود نداشت. تفکیک جرایم نبود. زندانی‌ها یکدیگر را می‌زدند یا حتی می‌کشتند. مواد هم فراوان بود اما وقتی آقای شاهرودی آمدند، به زندان نظم داد.

از جوانی که قربانی این اسیدپاشی شد، خبری دارید؟

او به روستا برگشت. شنیده‌ام که راضی نیست مرا آزاد کرده‌اند. البته خانواده‌اش در پی انتقام گرفتن نیستند، اما خودش... او قصاص می‌خواست.

گفتید که دو بار تصمیم گرفتند قصاصتان کنند اما ممکن نشد. اگر قرار بود خودتان بین نابینا شدن و زندان یکی را انتخاب می‌کردید، چه تصمیمی می‌گرفتید؟

کور شدن برایم گران تمام می‌شد. خیلی بد می‌شد. آن موقع که در زندان بودم البته دوست داشتم کور شوم به جای زندان.

دوست داشتید که مثل یک قربانی اسیدپاشی نابینا بشوید؟

نه آن را دوست ندارم... (من من می‌کند.) دوست داشتم.... مرا بکشند.

از کی به نتیجه رسیدید که مردن از زندانی ماندن بهتر است؟

یک سال که از محکومیتم گذشت.

حکم قصاصتان چه وقت لغو شد؟

16 سال از محکومیتم گذشته بود که حکم قصاصم لغو شد. بعد از آن تقریبا 3 سال دیگر زندان ماندم تا حکم نهایی آمد که 15 سال حبس بود و 90 میلیون تومان دیه. یعنی حبسی که برای من تعیین شده بود از حبسی که کشیده بودم بیشتر بود. درست است که من جای بدی رفتم، اما با آدم‌های خوبی هم آشنا شدم. مثل خانم وکیلی که رسیدگی به پرونده قضایی‌ام را به عهده گرفت و در ازایش هیچ پولی نخواست یا آن رفیقم در زندان، اسمش جلال بود. به جرم کلاهبرداری آورده بودندش. بعد از آزادی، 3 سال دنبال کارهای حقوقی‌ام دوید و 5 روز بعد از آن که حکم قصاصم لغو شد، از دنیا رفت.

برای من خیلی عجیب است که چرا شما در این 19 سال مرخصی نگرفتید؟

تا سال 83 که اصلا نمی‌توانستم مرخصی بگیرم، اما بالاخره در آن سال با پیگیری‌هایم نامه‌ای دادند که با مرخصی‌ام به شرط سند گذاشتن موافقت شده بود، اما من سند نداشتم و باز هم زندان ماندم. (دوباره کیسه نایلونی‌اش را می‌گردد. کاغذی کهنه را بیرون می‌آورد که در آن نوشته او به شرط وثیقه، می‌تواند به مرخصی برود. کاغذ پاره پاره و تا خورده دیگری را هم از میان بقیه بیرون می‌کشد و می‌خندد و خطاطی‌های خودش را نشانم می‌دهد.)

پس با توجه به این که در این سال‌ها هرگز از زندان بیرون نیامده اید، کسی این بیرون نیست که بخواهید آینده‌تان را با او شریک شوید؟

من دختری را دوست داشتم. وقتی بچه بودیم همسایه‌مان بود. او حتی زمانی که در زندان بودم سراغم را می‌گرفت. روان‌شناسی خواند و در گفت‌وگوهای تلفنی‌اش به من کمک کرد تا سال‌های زندان را دوام بیاورم. وقتی بیرون آمدم می‌گفت بیا با هم ازدواج کنیم، اما نمی‌شد. من نتوانستم.

چرا پیشنهادش را قبول نکردید؟

من خیلی کارها برای انجام دادن دارم. هنوز کارت ملی ندارم. هنوز کارت پایان خدمت ندارم. هنوز یارانه نمی‌گیرم. من باید ماهی 700 هزار تومان قسط بدهم والا باز برمی‌گردم زندان. باور کنید اگر یک لحظه برگردم زندان خودم را می‌کشم. با این وضعیت می‌توانم به زندگی مشترک فکر کنم؟!

چطور می‌توانید این قسط را تامین کنید؟

وقتی از زندان آمدم بیرون، توانستم در بازار کاری پیدا کنم. صاحبکارم یک نیکوکار است. او به من کار داد تا فرصتی برای جبران گذشته‌ام داشته باشم.

واکنش مردم نسبت به شما چطور بوده است؟

هرکس به قیافه شاکی نگاه کند به نتیجه می‌رسد که من آدم بدی هستم و به او ظلم شده است. در دادگاه هم از طرف مردم برایم مشکل ایجاد شد.

من در آخرین دادگاهم به آقای قاضی گفتم من گناهم را می‌پذیرم، اما بگذارید از خودم دفاع کنم. برایش ماجرا را تعریف کردم. گفتم که سر یک حبه قند دعوایمان نشد. گفتم باید برای شما مهم باشد چرا کاری را کردم که یک گرگ با آدم نمی‌کند. از او پرسیدم که اگر جلوی پسرتان، شما را کتک زده بودند او چه واکنشی نشان می‌داد. من بخوبی تربیت نشده‌ام. از من بیش از این توقع نمی‌رفت. من نمی‌توانستم مثل یک آدم عاقل بروم پاسگاه شکایت تنظیم کنم. باور کنید من وقتی درباره حوادث اسیدپاشی می‌شنوم دلم برای اسیدپاش بیشتر می‌سوزد. او فکرش فلج است. حقیر و ضعیف است. بدبخت است. باید ببینید چه جهنمی در او بوده که مدام داشته او را می‌سوزانده که دست به چنین کار فجیعی زده است. اسیدپاش از زندگی لذت نبرده است مثل من که از زندگی لذت نبردم. من درکم از زندگی پایین بود. با لذت‌های زندگی آشنا نبودم. درست زندگی کردن را نمی‌دانستم. با انسانیت آشنا نبودم. خوبی‌ها را نمی‌شناختم.

شما زود عصبانی می‌شوید؟

در برابر بی‌عدالتی، بله.

وقتی این کار را کردید، عصبانی بودید؟

بله عصبانی بودم.

به نظرتان اگر یاد گرفته بودید خشم‌تان را مهار کنید، این اتفاق می‌افتاد؟

صد در صد این نمی‌شد.

19 سال حبس کشیده‌اید و قرار شده دیه هم بپردازید. حالا فکر می‌کنید تاوان گناهتان را داده‌اید؟

من به آن فکر نمی‌کنم. (اخم کرده و رو برگردانده است)

خب حالا به این قضیه فکر کنید!

فکر نمی‌کنم. شما خیال می‌کنی من با خودم می‌گویم حالا با او حساب بی‌حساب شده‌ام؟ نه! من این فکر را نمی‌کنم! در زندان نوشتم حاضرم یک چشمم را بدهم تا او هم زیبایی دنیا را ببیند.

بگذارید تصور کنیم شما قاضی بودید و فرد دیگری در موقعیت شما بود. چه حکمی برایش صادر می‌کردید؟

اول حرفش را می‌شنیدم.

خب! اول حرفش را می‌شنیدید. بعد چه حکمی برایش صادر می‌کردید؟

(با صدای بلند می‌گوید) من فکر نمی‌کردم او آنقدر آسیب ببیند... (بغض کرده است)

قرار شد تصور کنیم که شما قاضی هستید نه مجرم. می‌خواهم بدانم او از نظر شما به عنوان قاضی مستحق چه مجازاتی بود؟

حکم اعدامش را می‌دادم. زندان خیلی بد است. راحتش می‌کردم.

تا به حال شده از مقابله به مثل قربانی اسیدپاشی بترسید؟

نمی‌ترسم.

چرا؟

فکر می‌کنم این سری، حساب بی‌حساب می‌شویم. شاید خدا مرا بخشید.

اگر او این کار را با شما می‌کرد، دلتان می‌خواست چه حکمی برایش صادر شود؟

من می‌بخشیدمش. دیگر حس انتقام در وجودم نیست. دیگر می‌توانم هرکس را حتی اگر در حقم بدی کند ببخشم.

هنوز هم بابت گناهتان، عذاب وجدان دارید؟

اگر بتوانم کاری کنم و نکنم ناراحت می‌شوم؛ اما فعلا از دستم کاری برنمی‌آید.

با شاگردی در بازار می‌توانید قسط سنگین دیه را بپردازید؟

راحت نیست اما همین پرداخت قسط، راهی می‌شود که با مسوولیت‌های بیشتری آشنا شوم.

برنامه بعدی‌تان چیست؟

فقط می‌خواهم بقیه عمرم را مثل آدم زندگی کنم. هنوز با آدم‌های این شهر آشنا نشده‌ام. من از جایی آزاد شده‌ام که مردم به آن می‌گویند جای آدم‌های بد. ولی سخاوت آن آدم‌ها بیشتر از خیلی از آدم‌های بیرون از زندان است.

می‌دانید چرا؟

چون چیزی ندارند.

یک خاطره بد از زندان؟

همه زندان خاطره بد است.

خاطره خوب چطور؟

آزادی.

در زندان مبتلا به ایدز هم داشتید؟

یکی از دوستانم تزریقی بود و ایدز گرفت. آن اواخر دیگر گوش‌هایش نمی‌شنید. لباس‌هایش را من می‌شستم. در زندان کور و فلج و مریض هم هست. از هر قشری آدم آنجاست.

(برایش توضیح می‌دهم که می‌خواهم چند کلمه بگویم و حسش را نسبت به هر یک از آنها بدانم. موافقت می‌کند)

گذشته؟

اگر بخواهم به آن فکر کنم دیوانه می‌شوم. من 19 سال سوختم.

آینده؟

در حال، درگیرم. آینده‌ای نیست.

قربانی جرم شما؟

سعی می‌کنم فکر نکنم.

شما به چیزهایی که از آنها نگرانید، فکر نمی‌کنید؟

متاسفم... من خیلی متاسفم... هر کاری از دستم بر بیاید برایش انجام می‌دهم.

اصلی‌ترین مشکل‌تان؟

پول برای تامین قسط‌ها.

ساعت کاری؟

از 30/8 صبح تا 8 شب.

زندان؟

جهنم.

خودکشی؟

در زندان مدتی به فکرش افتادم اما همان وقت یک پروفسور روانپزشک و گروهش آمدند و کلاس‌هایی برگزار کردند که خیلی بر من تاثیر گذاشت. البته کلاس‌ها نیمه کاره ماند.

اهدای عضو؟

خیلی عالی است. حس خوبی دارد.

توصیف کار خودتان.

آخر جنایت.

زیبایی؟

اخلاق خوب.

با این حساب حاضرید با یک زن اسیدپاشی شده ازدواج کنید؟

شاید راضی شوم.

فصلی که دوست دارید؟

پاییز

رنگ محبوب‌تان؟

زرد روشن

ادامه تحصیل؟

وقت ندارم اما خیلی دوست دارم.

زیباترین تصویری که بعد از آزادی دیده‌اید، چه بود؟

شب آزادی همه دوستانم و فامیل آمده بودند پشت در زندان. دوستم گفت «اگر خبر خوب بدهم چی می‌دهی؟» گفتم «خب معلوم است چه خبری می‌خواهی بدهی» خبر آزادی‌ام را آورده بود. انگشتر جلال را به عنوان مژدگانی خواست، دادم به او.

از آن لحظه خوشبخت‌ترین آدم دنیا شدم. وقتی جلوی در خروجی، سرباز از من تاریخ تولد و غیره را پرسید، هیچ چیز یادم نبود. در را که باز کردند بعد از 19 سال ستاره‌ها را دیدم. ساعت 6 ـ 5 غروب بود. در زندان نمی‌شد ستاره‌ها را دید. نمی‌توانستم از تماشایشان دل بکنم. دوستم می‌گفت «بیا سوار ماشین شو» گفتم «از من چیزی نخواهید بگذارید رها باشم.»

شما می‌توانید فصلی که دوست دارید، رنگی را که می‌پسندید و به طور کلی زیبایی‌ها را ببینید، اما ندانسته، این حق را از انسانی دیگر گرفته‌اید. به نظرتان این کار، قابل جبران است؟

(سکوتی طولانی بین ما حاکم می‌شود. او با دست‌های لرزان، خودش را سرگرم مرتب کردن کاغذهای روی میز می‌کند و بعد ناگهان متوقف می‌شود) من کاری کردم که نمی‌توانم جبرانش کنم. در زندان که بودم درباره سلول‌های بنیادی شنیدم. باید بیشتر تحقیق کنم.

به نظرتان مجازات کنونی اسیدپاش‌ها در کشورمان از بازدارندگی کافی برای جلوگیری از وقوع جرم برخوردار است؟

نه این مجازات نتیجه نمی‌دهد. حس انتقام، برتر از این حرف‌هاست. بازدارندگی باید بیشتر باشد. آنها باید بفهمند آدم برای هرچه این کار را کرده باشد بالاخره پشیمان می‌شود. برای عشق؟ عشق یادت می‌رود. برای انتقام که فکر می‌کنی یک نیاز است؟ ده‌ها نیاز دیگر در زندان سراغت می‌آید که نمی‌توانی پاسخشان را بدهی.

* مریم یوشی‌زاده


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: