روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
سه شنبه 05 ارديبهشت 1396 / 28 رجب 1438 / a 25 Apr 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه نوروز 91
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
شنبه 27 اسفند 1390 - ساعت 16:37
شماره خبر: 100806527709
روايت کابوس‌هاي آخر يک سرهنگ ديوانه
واپسين ساعات زندگي در حفره موش‌ها
فقط می‌دویدو می‌دوید، همین. در آن لحظه به هیچ چیز دیگری جز دویدن فکر نمی‌کرد. حتی از ترس جرات نگاه کردن به پشت سرش را هم نداشت. دیده بود که در چند لحظه کاروان عریض و طویلش با چند موشک منهدم شده بود و از آن همه خدم و حشم فقط چند محافظ باقیمانده بود. جراحت اندکی برداشته، اما برایش مهم نبود، چون عزیزترین سرمایه‌اش ـ جانش ـ در خطر بود. آن هم از سوی کسانی که 42 سال بود صدای آرام و نقادانه آنها را چه در داخل و چه در خارج نشنیده بود و حال صاحبان آن صداها دست به اسلحه برده بودند و قصد جانش را داشتند.

خودش هم نفهمید که چه طور شد، اما یکباره یاد گذشته افتاد. یاد آخرین باری که مسافت طولانی را پیاده طی کرده بود ـ حدود 55 سال پیش ـ زمانی که نوجوانی 14 ساله بود و برای رسیدن به کلاس درس، روزانه تقریبا 10 کیلومتر را پای پیاده طی می‌کرد. آن روزها به همراه خانواده فقیرش در «سبها» زندگی می‌کرد. خانواده سیف‌النصر بر آن منطقه حکومت می‌کرد و او نیز به همان خانواده تعلق داشت. در حالی که غرق در روزهای خوش نوجوانی بود یاد پدر چوپانش افتاد، پدری اجیرشده توسط ایتالیایی‌ها برای سرکوب مردم لیبی که برای او که خود را فردی انقلابی و دوستدار میهن و مردم می‌دانست وجودش، چندان رضایت‌بخش نبود. ناخودآگاه خاطرات نوجوانی‌اش از جلوی چشمانش کنار رفت و یاد مخمصه کنونی افتاد.

هنوز داشت می‌دوید تا این‌که حفره‌ای تنگ و تاریک نظر او و همراهانش را جلب کرد. اگرچه برای پادشاه پادشاهان آفریقا این حفره محلی خفت‌بار بود، اما چاره‌ای نداشت. وقتی با آن تن خسته و مجروح خم شد تا خود را درون حفره پنهان کند، ناگاه چشمش به لباس‌هایش افتاد. تا آن لحظه چندان دقتی به آنها نکرده بود. خبری از آن لباس‌های پر زرق و برق و عجیب غریب نبود. یادش افتاد زمانی که آن لباس‌ها را در هر محفل و مجلسی می‌پوشید، فقط می‌خواست بگوید با بقیه فرق دارد و دیگران راهی دراز دارند تا به او برسند.

وقتی کاملا وارد حفره شد، تازه فهمید این حفره یکی از لوله‌های قدیمی فاضلاب است. جایی که موش‌ها و سگ‌‌های ولگرد در آنجا زندگی می‌کردند. در این فکرها بود که باز هم به گذشته بازگشت. سگ و موش واژه‌های همیشگی او برای توصیف مخالفانش بودند. خوب به یاد داشت که به آن دسته از مخالفان خارج‌نشین‌اش لقب «سگ‌های گمراه» داده بود و چندی پیش نیز با شروع اعتراضات، مردم داخل کشورش را «موش‌هایی کثیف» خوانده بود. این تفکرات نیز خیلی آزارش می‌داد و در نتیجه تصمیم گرفت باز هم به داخل حفره بازگردد.

سکوتی عجیب داخل حفره حکمفرما بود. از در و دیوار صدا می‌آمد، اما از معمر قذافی، رهبر جماهیر عربی لیبی نه. حالا دیگر نه به صورت ناخودآگاه، بلکه آگاهانه به گذشته فکر می‌کرد. به 42 سال پیش؛ به روزهایی که برای تغییر حکومت پادشاهی لیبی هیچ خونی ریخته نشد و با کودتایی آرام جای سلطان ادریس را گرفت. چقدر آن روزها زندگی ساده‌ای داشت! مردم برایش چقدر مهم بودند. هنوز آلوده هیولایی به نام قدرت نشده بود. اوقات بیکاری‌اش یا کتاب می‌خواند یا عود می‌نواخت. همه می‌گفتند این سرهنگ جوان و انقلابی چه سمفونی‌ای بسازد برای مردمان سرزمین عمر مختار!

نفهمید ورق چگونه برگشت. چشم باز کرد و دید جرم و جنایتی باقی نمانده که انجام نداده باشد. از فرو کردن دست منتقدان قلم به دستش در اسید گرفته تا کشتن 1980 نفر طی یک شب در زندان ابوسلیم در طرابلس. یاد دوست‌ها و دشمن‌هایش افتاد. مثل همیشه جمال عبدالناصر بیشتر از همه ذهنش را اشغال کرده بود. فردی که در ابتدا الگوی او بود و بعدها خود را برتر از او می‌دانست. دیگر عرفاتی نبود که پشت سرش فحش و ناسزا بگوید و در مقابل تمجیدش کند. باز هم یاد دشمن قدیمی‌اش ملک عبدالله افتاد که فکر ترور او و تجزیه عربستان روزگاری نه‌چندان دور تمام ذهن و فکرش را مشغول کرده بود. باز هم یاد فردی افتاد که در دوران حیاتش سخت از او می‌ترسید و پس از مرگش از سرنوشت او برای خودش واهمه داشت. حال که در این حفره گرفتار شده بود سخت یاد حفره‌ای افتاد که صدام در آن دستگیر شد. از خود می‌پرسید آیا این ترس همیشگی از سرنوشت صدام دامنگیر او خواهد شد یا... صدای چند نفر در نزدیکی حفره باز هم او را به زمان حال بازگرداند.

به گمانم در طول زندگی‌اش تا این حد نترسیده بود. تازه با گوشت و پوستش احساس کرد که خشم فروخورده یک ملت می‌تواند چگونه باشد. صدای یکی دو نفری را می‌شنید که دیگر دوستانشان را به سمت حفره فرا می‌خواندند. به یکباره دستش به کلت کمری طلایی‌اش رفت، اما فرصت از دست رفته بود. چند گلوله شلیک شد. اگرچه خودش اصلا دوست نداشت، اما باز هم یاد گذشته افتاد.

حالا حفره بوی خون می‌داد. از همراهانش کسی باقی نمانده بود. حالا به غیر از ترس، تنهایی عجیبی را احساس می‌کرد. می‌خواست خودش را تسلیم کند، اما برای رهبری انقلابی چون او کسر شأن بود. می‌خواست مقاومت کند، اما دیگر 400 ـ 300 بادیگارد زن در اطرافش نمی‌دید. غرق در این افکار بود که او را از حفره بیرون آوردند. مدت‌ها بود که با مخالفان و منتقدانش چهره به چهره نشده بود. تازه فهمید یکی از تیرهای شلیک شده به پهلویش اصابت‌ کرده و خون از بدنش می‌رود. حالا دیگر سیمایش هیچ شباهتی با آن قذافی همیشگی نداشت.

یکباره زبانش به التماس باز شد: «فرزندان من! من پدر شما هستم. عزیزانم! من معمر قذافی، رهبر لیبی‌ام»، اما خیلی دیر شده بود. در این شرایط سخت، باز هم تصاویر گذشته رهایش نمی‌کرد. مگر خودش طی این 42 سال به التماس‌های کشته شدگان زیر دستش گوش داده بود که حال چنین انتظاری از بقیه داشت. پلک‌هایش کم‌کم روی هم می‌رفت. حالا اگر دوست هم نداشت، طاقتی و جانی در بدنش باقی نمانده بود. پسران کشته شده‌اش، همسر و دختر آواره‌اش در دیار غربت، سخنرانی‌های کوبنده‌اش در جمع هواداران و لیبی که می‌توانست تحت رهبری او به بهشتی زیبا تبدیل شود، آخرین تصاویری بود که این بار بر خلاف گذشته از ذهن غیر متوهم سرهنگ معمر قذافی عبور کرد. عبور کردنی که دیگر هیچ بازگشتی برای آن نیست. حالا دیگر مردم لیبی شب‌هایشان را با کابوس سرهنگ به صبح نمی‌رسانند. بهار لیبی از پاییز بود که آغاز شد.

صحنه ترور مخالفان

هر بار که قذافی به یکی از نزدیکانش شک می‌کرد یا فردی از دوستانش به خانواده او توهین می‌کرد، سناریوی از پیش نوشته شده‌ای به این شکل در انتظار آن فرد بود: فرد مورد نظر را به باب‌العزیزیه دعوت می‌کرد. خودش بر بالای مجلس می‌نشست و حدود 30 نفر از یارانش در اطرافش می‌ایستادند.

خود سرهنگ اتهامات را شمرده شمرده می‌خواند و بعد فرمان صادر می‌شد. در عرض چند ثانیه همه حاضرین جلسه کلت‌هایشان را بیرون آورده و مظنون را به گلوله می‌بستند.

* حسین خلیلی


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: