روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
جمعه 05 خرداد 1396 / 29 شعبان 1438 / a 26 May 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه نوروز 91
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
شنبه 27 اسفند 1390 - ساعت 16:40
شماره خبر: 100806705037
ديدار با خانواده رضا که 9 سال است به کما رفته
زني هم‌قد فرشته‌ها
وقتی که پدر به خواب رفت، می‌خندید! 9 سال از آن شب سرد زمستانی می‌گذرد، اما دیگر خبری از خنده‌های پدر نیست. کسی باور نمی‌کند او بدون آن‌که بیمار شود یکباره خوابید و بیدار نشد. خیلی‌ها نورامید دردلشان خشکید، اما زن و دو فرزندش که هنوز آخرین خنده‌های پدر را به یاد دارند، ناامید نشده‌اند و برای دیدن چشمان بیدار پدر و لحظات شاد با او بودن لحظه شماری می‌کنند. در این مدت زن برای یک لحظه هم نخواست از شوهر بیمارش دست بکشد و او را با این تقدیر نانوشته تنها بگذارد.چین و چروک برپیشانی و چهره‌اش جاخوش کرده و او را پیرتر نشان می‌دهد. آرامش از زندگی آنها رفته، اما امید همچنان در دلشان روشن است.

اینجا ابهر است، خیابان امام خمینی(ره). سراشیبی خیابان را که رد می‌کنی نرسیده به انتهای خیابان در یک کوچه تنگ و باریک 3 خانه به فاصله یک دیوار کنار هم قرار دارد، اما در خانه کرم رنگ برای همه اهالی آشناست. در اتاق 12متری خانه مردی که تا روز دیدارمان با خانواده اش 2968 روز روی تخت آرمیده و 9 سال است که بیدار نشده است. توران سال 71 با مرد زندگی‌اش، رضا پیوند زناشویی بست. آنها با هم عهد کردند همیشه کنارهم بمانند و یاور هم باشند. پس از مدتی ثمره زندگی‌شان دختر و پسری به نام مینا و مهدی شد.با آمدن بچه‌ها زندگی‌شان رنگ و بوی جدیدتری به خود گرفت. زندگی با تمام کاستی‌هایی که داشت خوب پیش می‌رفت تا این‌که آن شب سیاه رقم خورد و کابوس زندگی‌شان شروع شد و با طلوع آفتاب شادی از این خانه محقر رخت بربست.

خواب 9 ساله

اکنون 9 سال است همه در حسرت آن شب شاد سرد زمستانی‌اند. توران همسررضا که ازبه یاد آوردن آن روز تلخ‌ غم بر چهره‌اش می‌نشیند، درباره بیماری شوهرش می‌گوید: سومین شبی بود که از چله سال 82 گذشته بود. سوز و سرما استخوان می‌شکست. مهدی 7 ساله و مینا 10 ساله شده بودند. آن شب برای همگی ما پر از خاطره است. شوهرم تا پاسی از شب را کناربچه‌ها بیدار ماند و با آنها بازی کرد. خنده‌هایشان تمام فضای خانه را پر کرده بود. من نیز با دیدن آنها شاد بودم.

آن شب همگی با خنده خوابیدیم به امید روزی دیگر. وقتی که شب رفت و صبح آمد، بچه ها را از خواب بیدار کرده و صبحانه‌شان را دادم تا راهی مدرسه شوند. چندبار رضا را صدا زدم و گفتم بلند شو دیرت شده، به محل کارت نمی‌رسی، اما جوابم را نمی‌داد. انگار آن رضای روزهای دیگر نبود. دوباره صدایش زدم، اما خیال بیدار شدن نداشت. آرام به رختخواب چسبیده بود. به چنان خواب عمیقی‌ فرورفته بود که نمی‌شد او را بیدار کرد. وقتی دیدم بیدار نمی‌شود سراسیمه از خانه بیرون زدم و ضجه‌زنان از همسایه‌ها کمک خواستم. به کمک همسایه‌ها او را به بیمارستان شهرمان بردیم. پزشکان رضا را معاینه می‌کردند و سی‌تی‌اسکن و نوار مغزی از او ‌گرفتند. هر چه بحث‌های پزشکان بیشتر می‌شد، وحشت من هم بیشتر می‌شد تا سرانجام نتیجه را گفتند؛ یک ویروس وارد مغز شوهرم شده و باید صبر داشته باشم و نمی‌دانند راه درمان چیست؟ به هر بیمارستانی که می‌شد سرزدیم و او را بستری کردیم، اما همه یک حرف می‌زدند، فقط یک معجزه می‌تواند او را نجات دهد.هر چه بیشتر پیش می‌رفتم، انگار کمتر نتیجه‌ می‌گرفتم. دلم فقط به یک معجزه خوش بوده و هست. دلم می‌گوید رضا خوب می‌شود و من با این احساس‌ زنده‌ام.

شرایط برایمان خیلی سخت شده بود. از یک سو بیماری ناشناخته رضا و از سوی دیگر درآمد اندک مستعمری او که نه کفاف زندگی‌مان را می‌داد و نه هزینه درمانش را. به هر دری می‌زدم تا کمک بگیرم. هر سازمانی که فکرش را بکنید، اما دریغ از هرگونه کمک مالی. انگار من و خانواده‌ام برای مسوولان شهرمان غریبه بودیم. کم‌کم وسایل خانه را فروختم و فقط چند تکه وسیله ضروری مانده بود. با آن پول‌های ناچیز داروهای رضا را می‌خریدم. دیگر خستگی‌ناپذیر شده بودیم. بچه‌ها قد می‌کشیدند و از دوران کودکی به نوجوانی می‌رسیدند، اما رضا همچنان خوابیده بود.

توران از تهیه داروهای رضا می‌گوید: داروها گران بود و من پول ناچیزی برای خرید آنها داشتم. با هماهنگی مسوولان بیمارستان باید از هلال‌احمر تهیه می‌کردم. فرسنگ‌ها از ابهر می‌کوبیدم و به تهران می‌آمدم، اما آنها با دیدن نسخه‌ها به جای دادن داروهای اصلی فقط مشابه آن را به من می‌دادند. همه چیز به اینجا خلاصه نمی‌شد، یک روز ریه‌های رضا عفونت کرده بود، با هزاران بدبختی آمبولانس تهیه کرده و او را به یکی از بیمارستان‌های تهران آوردیم. امید داشتم که ما را پذیرش می‌کنند اما این‌گونه نشد و 48 ساعت پشت در بیمارستان ماندیم.

ذهن توران سال‌های دور را ورق می‌زند و یکباره روی عید همان سالی که رضا بیمار بود، متوقف می‌شود و می‌گوید: آن موقع رضا در بیمارستان 15 خرداد ورامین بستری بود. 50روز آنجا ماند. از صبح تا عصر بالای سرش بودم، اما شب‌ها مرا بیرون می‌کردند و پدر شوهرم می‌ماند. آن شب باران شدیدی می‌آمد. دلم خیلی گرفته بود. از یک طرف دوری بچه‌ها و از سویی رضا که روی تخت بیمارستان افتاده و با مرگ دست و پنجه‌نرم می‌کرد. چند ساعتی به تحویل سال مانده بود. دلم پرزد برای زیارت مزار حضرت معصومه(ع). سوار تاکسی شدم و به سمت قم حرکت کردم.

همراهی بچه‌ها

بچه‌ها 6 ماه بود من و پدرشان را بدرستی ندیده بودند. کوچک بودند و متوجه نبودند چه بر سر ما آمده، اما بزرگ شدند و کم‌کم با واقعیت بیماری پدرشان کنار آمده و شدند بازوهای یاری‌دهنده من. برای یک دختر 10 ساله و پسر 7 ساله که پر از دنیای زیبای کودکی بودند، خیلی زود بود که بیمارداری‌ کنند. آنها با عشق به پدرشان همپای من شدند. دیگر من تنها نبودم، 2 فرشته کوچولو همراهم شده بودند. خودمان را فراموش کرده بودیم و فقط سلامتی رضا برایمان مهم بود و بس. در این سال‌ها با نزدیک شدن به سال نو مینا همیشه گریه می‌کرد و می‌گفت می‌خواهم بابا کنار سفره هفت‌سینمان بنشیند، اما شرایط رضا این اجازه را نمی‌داد. پوران می‌گوید: از اوایل محرم سال 90 بود که صدای ناله‌های رضا شروع شد. کم‌کم صدایمان را می‌شنید اما با ناله جواب می‌داد، بی‌آن‌که حرفی بزند. چشمانش بسته بود اما می‌‌خندید، کم‌کم حالت گریه را هم نشان می‌داد. همین‌ها باعث امیدواری‌مان شد. تلاش‌هایمان چند برابر شد. کم‌کم به غذا خوردن افتاد و همه چیز را آسیاب کرده و به او می‌خوراندم. قاشق قاشق به او غذا می‌دادم. او با باز و بسته کردن دهانش و فشارآوردن برچشمانش به من می‌فهماند سیر شده یا همچنان گرسنه است.

عیدی زیبا

حالا 9 سال است که ما تلاش می‌کنیم و می‌بینیم که او لبخند می‌زند هر چند کوتاه، ناله می‌کند، خروپف می‌کند، غذا می‌خورد، درددل‌هایمان را می‌شنود، با گفتن لطیفه‌هایمان می‌خندد. هر چند جوابی نمی‌دهد و چشمانش بسته است اما امید به بهبود کامل او داریم. امسال عیدمان زیباترین عید است و به امید آن روز هستم که رضا چشم بگشاید و ما را ببیند. توران در حالی که قاشق و ظرف غذایی در دست دارد به اتاق رضا که رو به پنجره حیاط باز می‌شود، می‌رود. کنج تخت می‌نشیند و با گفتن ذکر‌های قرآنی و بسم‌الله بسان مادری که به کودکش غذا می‌دهد آرام آرام غذای آسیاب شده را به دهان رضا می‌گذارد. او با خوردن غذا دهانش را باز و بسته می‌کند، چه با لذت می‌خورد و با خنده‌های کوتاه از توران تشکر می‌کند. هر وقت غذای بیشتری می‌خواهد لب‌هانش را بر هم می‌زند و چشمان بسته‌اش را به هم می‌فشارد. میله اهرمی ‌تخت رضا خراب شده و بالا و پایین نمی‌رود. پولی هم برای تعمیر ندارد. مجبور است برای تغییر وضعیت رضا و جلوگیری از زخم بستر روی تخت مدام او را بغل کند و کشان‌کشان جابه‌جایش کند. بعد می‌نشیند و با او حرف‌هایی می‌زند که فقط خودش می‌داند و بس. تشک چرمی‌ تخت رضا پاره شده و همسرش با زدن چند چسب آن را تعمیر کرده تا رضا راحت روی آن بخوابد.

تاقچه روبه‌روی تخت رضا پر از گل‌های پیچک است، هنوز برف در حیاط خانه است و رضا در حسرت آن سوی پنجره و بهاری که در راه است.


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: