روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
سه شنبه 05 ارديبهشت 1396 / 28 رجب 1438 / a 25 Apr 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه‌نامه نوروز 90
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
چهارشنبه 25 اسفند 1389 - ساعت 22:13
شماره خبر: 100837610059
گفت‌وگو با ناصر محمدخاني مردي که در عرض 2 دهه از صفحات ورزشي روزنامه‌ها به صفحه حوادث کوچ کرد
بازي دو سر باخت
می‌خواهم بگویم «این بازی دو سر باخت بود مرد!با این تفاوت که حالا به جای یک خانواده، 2خانواده داغدارند!حالا، هم شهلا در بهشت‌زهرا خفته است و هم لاله!» زبانم نمی‌چرخد. مردی که روبه‌رویم نشسته و منتظر شروع گفت‌وگوست، همان ناصر‌محمدخانی است که در دهه 60، ‌جوان‌هایی مثل من، هیجان‌زده به افتخارش که در پیراهن سرخ تیم پرسپولیس یا سپید تیم ملی گل می‌زد، هورا می‌کشیدند و در دهه 80 آنقدر از پشت پرده‌های متاثرکننده زندگی‌اش شنیدیم که ناباورانه شنیده‌ها و دیده‌هایمان را در دادگاه درباره‌اش انکار کردیم؛ مردی که 20 سال طول کشید تا نامش در حرکتی آرام از صفحه ورزشی روزنامه‌ها کوچ کند و برسد به صفحه حوادث‌شان!

محمدخانی از سال 81 که برای پیگیری قتل همسرش لاله سحرخیزان به دادگاه می‌آمد تا در جایگاه شهود یا متهم حاضر شود، تغییر کرده است. او این روزها، ریش انبوه آن سال‌ها را کوتاه کرده و حلقه ازدواجش را از انگشتش درآورده است، کت و شلواری خاکستری رنگ پوشیده و نمی‌دانم به یاد کدام یک از همسرهایش پیراهنش را مشکی انتخاب کرده یا فقط سیاهی آن را با خاکستری کتش همخوان‌تر دانسته است! حرف‌های مرد اما بر خلاف ظاهرش تغییری نکرده است. او هنوز هم اعتقاد دارد رابطه پنهانی‌اش با شهلا که منجر به قتل همسرش لاله سحرخیزان شد، دام بوده است؛ اعتقادی که خیلی از هواداران سابقش آن را باور ندارند.

... اما کار ما خبرنگارها قضاوت نیست و به همین دلیل، نخستین جملات این گزارش را از محمدخانی نپرسیدیم. کار ما خبرنگارها فقط روایت است، پس قضاوت را به شما واگذار می‌کنیم و توجه داشته باشید که چاپ این گفته‌ها به معنای تایید یا تکذیب آنها نیست.

آقای محمدخانی!برخی از مردم پس از ماجرای دادگاه شهلا و محکوم شدنش در سال 81 می‌گفتند شما هم باید به دلیل اشتباه‌تان مجازات می‌شدید، اما نشدید. اگر قرار باشد شما قاضی باشید و برای محمدخانی سال 81 حکمی بدهید، تبرئه‌اش می کنید یا مجازات؟

من بارها گفته‌ام، مطبوعات مغرضانه قلم زدند. کسانی راجع به من خبر و مطلب نوشتند که من و لاله و حتی شهلا را هم نمی‌شناختند. برای قضاوت درباره یک موضوع باید آن را از زوایای مختلف تحلیل و بررسی کرد. وقتی با دستگیری شهلا و محاکمه او این موج علیه من آغاز شد، بسیاری از دوستان از من می‌خواستند وکیل بگیرم و شکایت کنم، اما مگر یکی دو نفر بودند که وکیل می‌گرفتم، طبق برآوردم باید 50 وکیل می‌گرفتم و تمام اوقاتم با توجه به شرایطی که داشتم از جمله حمایت از 2 فرزندم صرف پاسخگویی، دادگاه و مواردی از این قبیل می‌شد. من فقط سکوت کردم و اکنون نیز اعتقاد دارم بالاخره در آموزه‌های دینی ما بر این نکته تاکید شده است که یک روز همه ما باید پاسخگوی اعمال خود باشیم، حال این فرد می‌خواهد ناصر محمدخانی باشد یا شمای مصاحبه‌گر.

آنچه گفتید پاسخ من نبود. بالاخره تبرئه یا مجازات؟

من چندین سال بازیکن برتر اخلاق بودم و خانه‌ام پر از لوح‌های تقدیر برای رعایت اخلاق است. این حق من نبود. به خدا این آبرو را ذره‌ذره جمع کردم. وقتی پلیس قاتل چند نفر را دستگیر می‌کند، روزنامه‌ها هنگام چاپ عکس، چهره او را می‌پوشانند اما در برابر من چه کردند؟ با آبروی من و خانواده‌ام بازی شد. بالاخره من هم انسان هستم و می‌خواهم با 2 فرزندم که از کودکی محبت مادری از آنها دریغ شد زندگی کنم. قبول!من اشتباه کردم. تقصیر بچه‌هایم چه بود؟

به نظر شما اسطوره از دید مردم یعنی چه؟

اسطوره یعنی کسی که همه او را قبول دارند و به عنوان نمادی از خوبی‌ها می‌شناسندش و رفتارش را الگو و سرمشق زندگی و رفتارهای اجتماعی خود قرار می‌دهند.

با این حساب، شما به عنوان یک اسطوره در ورزش، بار سنگینی روی دوش‌تان داشتید.

به طور یقین باید در همه حال مراقب رفتارهای خود باشیم، حال این مراقبت می‌تواند در میدان ورزش و امثالهم باشد یا حتی در زندگی شخصی و خصوصی.

گفتم بار سنگین از آن نظر که وقتی اسطوره‌ای شکسته می‌شود، تاثیر بسیار منفی بر اذهان عمومی‌ می‌گذارد. این را هم قبول دارید؟

چه بگویم! خدا نکند انسان در دام گرفتار شود.

یادم می‌آید شما در دادگاه‌های شهلا هم بارها از این دام صحبت کرده بودید. چرا منظورتان را واضح‌تر نمی‌گویید؟

توصیه من به افراد معروف بخصوص فوتبالیست‌ها با پول‌های آنچنانی‌شان، این است که مراقب باشند بلایی که سر من آمد به سر آنها نیاید. محیط ورزش پاک و مقدس است و باید به آن ارزش و احترام گذاشت. باید در همه حال مراقب رفتار خودشان در زمین و بخصوص بیرون از زمین باشند.

خیلی‌ها معتقدند شهرت گاهی بلای جان آدم‌های مشهور می‌شود و وسوسه‌شان می‌کند. شما هم قبول دارید؟

باید اعتراف کنم شهرت خیلی هم خوب نیست. برداشت من این است که شهرت و ظرفیت اجتماعی باید کنار هم قرار بگیرند. شهرت زمان من که فوتبالیست بودم با شهرت فوتبالیست‌های امروزی خیلی فرق می‌کند.

چه جور تفاوتی منظورتان است؟

آن زمان کسی به پول فکر نمی‌کرد و به عشق مردم بازی می‌کرد، اما امروز پول اصلی‌ترین گزینه است. امروز بسیاری منتظرند برای یک فوتبالیست مشهور، هنرپیشه یا افراد دیگر در سمت‌های مختلف اتفاقی بیفتد. آن وقت هجوم خبری شروع می‌شود و هر کس حرف خود را می‌زند.

شاید این واکنش به دلیل همان تحلیل شما از اسطوره و جایگاه اجتماعی‌اش باشد. مسلما مردم از اسطوره‌ها انتظارات بیشتری دارند.

باور کنید برخی با شهرت آدم‌ها دشمنی دارند، در حالی که می‌توان با سعه‌صدر و انتقاد از فرد مشهوری که به کژراهه می‌رود او را حفظ کرد. من در سوال‌های قبلی شما اشاره کردم، افراد مشهور باید مراقب باشند، زیرا یک لحظه غفلت آنها را دچار بن‌بستی می‌کند که خارج شدن از آن غیرممکن یا بسیار مشکل خواهد بود. درست مانند بن‌بستی که من گرفتار آن شدم و آبرویم رفت.

احساس می‌کنم داریم بر می‌گردیم به ابتدای گفت‌وگویمان! بگذارید کمی‌ خاطرات قدیمی ‌را زیر و رو کنیم. در چه سالی ازدواج کردید؟

(چند لحظه سکوت می‌کند) تیر یا مرداد سال 1369 با لاله ازدواج کردم.

لاله را از کجا می‌شناختید؟

خدا نکند انسان در دامی گرفتار شود. توصیه من به افراد معروف بخصوص فوتبالیست‌ها با پول‌های آنچنانی‌شان، این است که مراقب باشند بلایی که سر من آمد به سر آنها نیاید

وقتی در قطر بازی می‌کردم با لاله آشنا شدم. او علاقه عجیبی به تیم پرسپولیس داشت و پدر ایشان مرحوم هوشنگ‌خان هم عاشق فوتبال بود. یک شب با پدرش به هتل آمد. من و حمید درخشان را به شام دعوت کردند. سال 65 بود و من به خانه آنها رفت و آمد می‌کردم تا این که یک روز مادر لاله با من حرف زد و گفت، لاله تو را دوست دارد و پیراهن تو را می‌پوشد. اگر تصمیم به ازدواج داری لاله زوج مناسبی برای توست.

بعد از آن به تهران زنگ زدم و ماجرا را به مادرم گفتم و ایشان هم به من اجازه داد. بعد هم در هتل شرایتون عروسی گرفتیم و من خانه‌ای را در میرداماد، میدان کتابی خریدم که قربانگاه لاله شد.

با شهلا چطور آشنا شدید؟

فکر کنم سال 62 یا 63 بود. آن زمان شهلا که یک دختر 14 ساله بود به فروشگاه ورزشی برادرم در شهرری رفته و اصرار کرده بود که عکس امضا شده از من بگیرد. یادم می‌آید او پرسان‌پرسان خانه ما را پیدا کرده و با یک مانتوی سرمه‌ای مدرسه آمده بود. وقتی زنگ خانه را زد، برادرزاده‌ام در را باز کرد و به من گفت یک دختر مدرسه‌ای با تو کار دارد. وقتی او را دیدم شروع به نصیحت کردم و گفتم به درس و مدرسه‌ات فکر کن. گرگ زیاد است. برو دنبال درس. اما او در پاسخ گفت، عاشقت هستم.

...و شما چه واکنشی نشان دادید؟

یادم می‌آید او را تا نزدیک خانه‌اش در جاده قدیم کرج محله خلیج رساندم. وقتی قصد خداحافظی داشت از من شماره خواست و من نیز گفتم اگر قصد دیدن مرا دارد به محل زندگی‌ام نیاید و اگر تمایل داشت در ستارخان مرا ببیند.

شما که معتقد بودید گرگ در جامعه زیاد است، چرا خودتان به آن دختر بچه مدرسه‌ای پیشنهاد کردید اگر مایل است در ستارخان با شما ملاقات کند؟

او مدام اصرار به دیدن من داشت. از سوی دیگر همه مردم، من و خانواده‌ام را در شهرری می‌شناختند و دلم برای او می‌سوخت و می‌ترسیدم خودش را دچار مشکل کند.

پس از این ماجرا دیدارها را ادامه دادید؟

خیر، چند سال هیچ خبری از او نداشتم تا این که تابستان سال 76 به من زنگ زد و بعد از گفت‌وگو متوجه شدم او همان دختری است که پس از 13 سال باردیگر به سراغم آمده است.

به نظر شما، ناصر محمدخانی کجای تعریف از وفاداری به همسر ایستاده است؟

شما اگر می‌خواهید راجع به من قضاوت کنید باید خودتان را در جایگاه من قرار دهید و آن وقت نتیجه‌گیری کنید. من و لاله عاشق هم بودیم و به یکدیگر وفادار.

پس چرا در سال 76 شما و شهلا باردیگر با هم ارتباط برقرار کردید؟

من در شرایطی قرار گرفتم که احساس کردم می‌توانم به شهلا کمک کنم.

چه جور کمکی می‌خواستید بکنید؟

خدا را شاهد می‌گیرم بارها از او خواستم به سراغم نیاید و او به من قول داد هر زمان که احساس کرد لاله به این ارتباط پی برده مرا ترک خواهد کرد. هیچ‌گاه تصور نمی‌کردم او عزیزترین کس مرا به قتل برساند.

پس شما قصد داشتید تا زمانی که لاله از این ارتباط مطلع نشود به کارتان ادامه بدهید؟

صادقانه می‌گویم اشتباه من آنجا بود که با داشتن همسری مثل لاله به شهلا اجازه دادم به زندگی‌ام وارد شود.

بنابراین اشتباه‌تان را می‌پذیرید؟

بله، قبول دارم که اشتباه کردم.

این حادثه موجی از تنفر نسبت به شما در افکار عمومی پدید آورد، در این باره چه می‌گویید؟

طبیعی است. این تنفر را روزنامه‌ها و مطبوعات ایجاد کردند و بعد جوسازی‌های رسانه‌های خارجی. چه فرقی میان شهلا و فلان قاتلی است که مرتکب جنایت شده؟ چرا به همان اندازه که به پرونده شهلا پرداخته شد به پرونده دیگر زنانی که به اتهام قتل محکوم شده‌اند پرداخته نمی‌شود؟ شما از خودتان منصفانه بپرسید که چه کسی بذر تنفر را کاشت. در 8 سالی که همسرم را از دست دادم چه کسی خواست حقایق را بپذیرد؟ شهلا وانمود می‌کرد که لاله را نکشته است. پس روزی که مقابل چشم خبرنگاران، صحنه قتل همسرم را بازسازی کرد، چرا کسی آن را یادآوری نکرد و به جزئیات توجه نکرد؟

اگر به عشق باور دارید لطفا توضیح بدهید که جایگاه لاله در آن کجا بود؟

تا روزی که زنده هستم لاله در قلب من جای دارد و لحظه‌ای او را فراموش نخواهم کرد. باید با چراغ گردسوز گشت تا شاید بتوان زنی مانند لاله را پیدا کرد.

اگر این طور است که می‌گویید پس چطور هواداران‌تان باید بپذیرند که با وجود این عشق عمیق، سال‌ها ارتباط پنهانی‌تان را با شهلا ادامه دادید؟

من چوب صداقتم را خوردم. تصور نمی‌کردم او اینقدر راحت وارد زندگی‌ام شود و همه‌ چیز مرا نابود کند. چند بار از او خواستم به سراغم نیاید، اما گریه کرد و به التماس افتاد و گفت هیچ مشکلی برایت ایجاد نخواهم کرد.

پس این گونه بود که شما او را در زندگی‌تان پذیرفتید؟

سرانجام تسلیم شدم.

چطور و در برابر چه چیز تسلیم شدید؟

او را صیغه کردم و برایش خانه‌ای در خیابان ظفر کرایه کردم.

لاله از زندگی پنهانی شما اطلاع نداشت؟

آن اواخر وجود یک زن دیگر را احساس کرده بود. او دوست آرایشگری داشت که در خیابان ظفر بود، چند بار مرا در آن محل دیده بود و به لاله گفته بود ناصر به این محل رفت و آمد می‌کند. لاله چند بار از من علت حضورم را در ظفر پرسیده بود.

شما چه جوابی دادید؟

من گفتم قصد دارم از یکی از دوستانم آپارتمانی بخرم. (بغض می‌کند)‌ کاش لاله این خانه را پیدا می‌کرد. کاش با شهلا رودررو می‌شد، شاید آن وقت این اتفاق نمی‌افتاد. روزی که شهلا پس از 13 سال باردیگر به سراغم آمد، در کیف او 3000‌تومان بیشتر پول نبود، اما پس از شروع زندگی با من کیفش پر از تراول بود. احساس می‌کردم اکنون که او به من ابراز علاقه می‌کند باید از او حمایت کنم و حتی برای او یک خودروی پراید صفر یشمی‌رنگ خریدم،‌ که ‌ای کاش نمی‌خریدم، چون این خودرو موجب شد تا او مدام مرا تعقیب کند.

راستی، میانه‌تان با دروغ گفتن چطور است؟

به خدا دروغ بلد نیستم. شما اما بگذارید یک گله کنم. پس از قتل لاله و روشن شدن ماجرای ازدواج من با شهلا، حکم صادر شد و بسیاری بدون آن که شناختی از من داشته باشند، مرا نزد خود محاکمه کردند و برایم حکم بریدند.

مگر شما اشتباه نکرده بودید؟ چرا می‌خواهید از مردم و رسانه‌ها حق قضاوت کردن را بگیرید؟

من اشتباه کردم، اما آیا نباید برای این محاکمه از من نیز می‌‌خواستند از خودم دفاع کنم، بعد برایم حکم می‌بریدند؟ اگر شهلا مجازات شد، در این طرف نیز زندگی من بود که نابود شد و فرزندانم در اوج نیاز به محبت از مهر مادری بی‌نصیب ماندند. من گناهکارم قبول. اما گناه بچه‌هایم چه بود؟ گناه مادر لاله که هنوز در فراق لاله شب و روز ندارد چیست؟ من امروز در مقابل روح بلند مادر لاله احساس شرمندگی می‌کنم.

اما مردم، مادر لاله و بچه‌هایش را محکوم نکردند، بلکه شما را مقصر دانستند! بعد از مطرح شدن رابطه‌تان با شهلا در دادگاه، برخورد خانواده لاله با شما چگونه بود؟

آنها مرا بخشیده‌اند. مادر لاله همیشه می‌گوید ناصر!تو قربانی صداقت شده‌ای و از تو سوءاستفاده کردند.

عکس‌العمل بچه‌ها بعد از وقوع این حادثه و رفتارشان با شما چطور است؟

مشکلی نداریم. همین چند روز پیش علی ـ پسر بزرگم ـ که برای خودش مردی شده است، می‌گفت ازدواج کن. با این وضعیت نمی‌توانی به زندگی ادامه دهی. بالاخره تو هم نیاز به زندگی داری.

فکر می‌کنید لاله هم شما را بخشیده باشد؟

من او را بیشتر از همه می‌شناختم. می‌دانم لاله آنقدر بزرگوار است که مرا بخشیده باشد. او همیشه تاکید می‌کرد، انسانی می‌تواند به بخشش خداوند امیدوار باشد که دیگران را ببخشد.

بگذارید کمی بیشتر درباره شهلا حرف بزنیم. به هر حال سالی که گذشت، سالی بود که پرونده او پس از انتظاری 8ساله، با اعدام بسته شد. خانواده شهلا از ارتباط میان شما و دخترشان باخبر بودند؟

بله. آنها می‌دانستند شهلا با من زندگی می‌کند. حتی یک بار آنها مستاجری داشتند که کرایه خود را به پدر شهلا پرداخت نمی‌کرد و نمی‌توانستند او را وادار به تخلیه کنند که به سراغم آمدند و من نیز این کار را با کمک شهردار منطقه انجام دادم.

شهلا در یکی از جلسات محاکمه‌اش، به سقط جنینش اعتراف کرد. آیا همسر صیغه‌ای شما باردار بود؟

قتل لاله مانند کابوسی است که بر سرم سایه انداخته است، چه روزهایی که به خانه میدان کتابی می‌روم و در تنهایی خود ساعت‌ها می‌گریم. من جوانی کردم. نباید اجازه می‌دادم شهلا در زندگی‌ام رسوخ کند. این بزرگ‌ترین اشتباه من بود

خیر. او مدام به من اصرار می‌کرد که باید صاحب فرزند شویم، حتی چند بار وقتی به خانه‌اش رفتم، دیدم مقداری لباس بچه‌ و اسباب‌بازی مانند عروسک خریداری کرده است. او را نصیحت کردم که نمی‌توانم از او صاحب فرزند شوم، چون 2 فرزند داشتم و آنها همه چیز من بودند. شهلا دروغ می‌گفت. او هیچ‌وقت باردار نبود و سعی می‌کرد با گفتن این قبیل مسائل افکار عمومی ‌را متوجه خود کند.

قبول دارید که شهلا هم مانند لاله قربانی شد؟ بخش عمده‌ای از زندگی او در خفا گذشت و بخش دیگرش هم در زندان تلف شد.

بله، اما او خودش خواست. مگر من به او گفته بودم لاله را بکشد؟

شهلا ماه‌ها در بازداشت بود و یک شب پس از دیدار با شما در اداره آگاهی یکباره اعتراف به قتل کرد. گفته می‌شود شما به او وعده داده بودید کاری می‌کنید که در مجازاتش تخفیف قائل شوند. این موضوع صحت دارد؟

ببینید، من 2 ماه بازداشت بودم. آن شب از شهلا خواستم واقعیت را بگوید. بچه‌هایم پس از مرگ مادرشان سرگردان شده بودند. شهلا هم مدت 8 ماه در بازداشت بود و به سال مرگ لاله نزدیک می‌شدیم. آن روز به شهلا گفتم در این مدت ماموران آگاهی همه راه‌ها را رفته‌اند و به تو رسیده‌اند تو دیگر به آخر خط رسیده‌ای. بیش از این من و بچه‌هایم را عذاب نده. پس از گفتن این جملات شهلا یکباره زانو زد، کفش‌هایم را بوسید و در حالی که می‌گریست گفت ناصر اشتباه کردم، مرا ببخش من لاله را کشتم. حلالم کن. من به او هیچ وعده‌ای ندادم. او در آن لحظات دچار عذاب وجدان شده بود.

اما من مطمئن هستم که به شهلا قول داده شده بود در صورت اعتراف در مجازاتش تخفیفی در نظر گرفته شود.

پدر و مادر لاله قول داده بودند. مادر لاله به شهلا گفت بیا حرف بزن تخفیف می‌دهیم. حالا چه تخفیفی می‌خواست بدهد من نمی‌دانم. من به شهلا قولی نداده بودم. در اصل من کاره‌‌ای نبودم. براساس قانون پدر و مادر لاله صاحب حق هستند و آنها می‌توانستند او را ببخشند.

وکیل شهلا تا آخرین روزهای اجرای حکم همچنان اصرار می کرد موکلش مرتکب قتل نشده یا همدست داشته است. شما در این باره چه نظر دارید؟

من عقیده دارم شهلا به تنهایی نمی‌توانست قاتل باشد، چون لاله بسیار قوی‌تر از شهلا بود و براحتی می‌توانست از خود دفاع کند. لاله ورزشکار بود و جثه شهلا کوچک.

پس تایید می کنید که او همدست داشته است؟

بله، اما تا لحظه آخر نخواست نامی‌از همدستان خود ببرد. نمی‌دانم چرا، اما او راز خود را به گور برد و اصرارهای من برای معرفی همدستانش بی‌نتیجه بود.

شهلا پس از محکوم شدن به قصاص از زندان با شما تماس می‌گرفت؟

بله، تماس می‌گرفت و من به او می‌گفتم عذاب سختی انتظارت را می‌کشد.

او از شما چه می خواست؟

می‌گفت یا مرا ببخشید یا قصاص کنید.

زمانی که از قتل لاله اطلاع پیدا کردی، در اولین واکنش، با دست خود به پشت دست دیگرت زدی و گفتی، نامردها بالاخره کار خودشان را کردند، منظورت چه کسانی بودند؟

راستش را بخواهید،‌ 3 روز قبل از رفتن به آلمانم یک خودرو پراید یا پژو را دیدم که به فاصله نزدیکی از خانه محل سکونتم را تحت نظر قرار داده‌اند که 2 با‌ر آنها را مشاهده کردم. حتی موضوع را به مادرخانمم گفتم، او و لاله هم حرف مرا تایید کردند و گفتند آنها هم چندین بار این زن و مرد را دیده‌اند. منظورم از نامردها آن زن و مرد بودند.

آقای محمدخانی! من فکر می‌کنم اگر جای شما بودم و به این باور می‌رسیدم که شهلا همدستانی داشته است،کاری می‌کردم که اعدام او تا بر ملا شدن حقیقت متوقف شود، اما شما این کار را نکردید. به هر حال می‌رسیم به روز اجرای حکم در صبح 10 آذر سال 89 در زندان اوین. آن روز چه اتفاقی افتاد؟

شهلا را به محوطه محل مجازات آوردند. آقای رحیمی، ‌نماینده قوه قضاییه هم آمده بود. او از شهلا خواست حرفش را بزند، زیرا شهلا گفته بود حرف‌های ناگفته دارم. هرچه نماینده قوه قضاییه اصرار کرد شهلا چیزی نگفت و شاید نخواست حرفش را بزند. او وقتی متوجه شد دیگر به پایان راه رسیده است یکباره تغییر رفتار داد و به دست و پای مادر لاله افتاد و درخواست می‌کرد او را ببخشند.

فکر می‌کنید چرا شهلا در لحظات آخر حتی حاضر نشد به شما نگاه کند؟

مگر شهلا چه کسی بود که باید به من نگاه می‌کرد. شهلا به خاطر خجالتی که داشت به من نگاه نکرد. او با قتل لاله که همسر ناصر محمدخانی بود، معروف شد.

فرزندان‌تان چه نظری درباره اعدام شهلا دارند؟

آنها اصرار به اجرای حکم را داشتند. عرفان هنوز هم می‌گوید از 6 سالگی از مهر و محبت مادر محروم شده‌است.

به عنوان سوال آخر، وقتی حکم اجرا شد چه احساسی داشتید؟

خیالم راحت شد. او مدام از داخل زندان با برخی خبرنگاران مصاحبه می‌کرد، مصاحبه‌هایی که هم ما را اذیت می‌کرد و هم داغ دل‌مان را زنده می‌کرد.

ناصر صبوری


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: