روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
پنجشنبه 07 ارديبهشت 1396 / 30 رجب 1438 / a 27 Apr 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه‌نامه نوروز 90
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
چهارشنبه 25 اسفند 1389 - ساعت 22:13
شماره خبر: 100837610759
پرسابقه‌ترين مجرم و کم‌ سن‌ و سال‌ترين
2 مجرم در برابر يک آيينه
اگر از نگاه خود به دنیای جرم و مجرمان بنگری، گاه افسوس می‌خوری و گاه انگشت حیرت به دهان می‌گیری که چگونه برخی مجرمان به ارتکاب انواع جرایم ریز و درشت عادت کرده‌اند. عده‌ای از مجرمان، جرم را عادت می‌دانند،‌ برخی دیگر به آن احتیاج می‌گویند و بعضی نیز آن را افتخار می‌نامند. باور کنید به همین سادگی!

با نگاه به هزاران هزار حادثه تلخ و شیرین گذشته می‌بینیم فردی به خود اجازه می‌دهد جان انسان‌ها را بگیرد و در سویی دیگر، فردی با فروش کاخ دادگستری به چند خارجی، هنگام تحویل آن مدعی می‌شود کاه فروخته و این فرد لقب «آرسن لوپن» ایران را به خود اختصاص می‌دهد.

آرسن لوپن یا مهدی بلیغ یک سارق و کلاهبردار حرفه‌ای بود که اوایل پیروزی انقلاب اسلامی به اتهام خرید و فروش مواد مخدر اعدام شد. او زمان شاه، کاخ دادگستری را فروخت.نقب به دنیای مجرمان و اظهارات آنها در ارتباط با جرایمی که مرتکب می‌شوند، همیشه جذابیت داشته است. به همین بهانه سراغ پرسابقه‌ترین مجرم ـ که اکنون چهره شناخته شده‌ای در محاکم قضایی و انتظامی است ـ و کم‌سن‌‌ترین متهم رفتیم و با آنها به گفت‌وگو نشستیم.

چند سابقه کیفری داری؟

راستش تعداد دقیق آن را به یاد نمی‌آورم. از وقتی که خود را شناختم به زندان رفت و آمد کرده‌ام.

حدودا؟

سی‌چهل باری می‌شود.

چند سال داری؟

فکر می‌کنم 62 سال.

مهم‌ترین جرمی که در پرونده‌هایت ثبت شده است، چیست؟

سرقت، بدل‌اندازی،‌زاغ‌زنی، کلاهبرداری، نزاع، جعل،‌خلاصه از هر کلاسه‌ای که مربوط به جرایم است، یکی را دارم.

آخرین بار که دستگیر شدی و به زندان رفتی؟

الان را بگویم؟

نه قبل از دستگیری.

سال 88 بود که بعد از 7 سال آزاد شدم.

به چه جرمی دستگیر شده بودی؟

آدم‌ربایی. اما من کاره‌ای نبودم. فقط تماس گرفتم و بعد هم که همدستانم دستگیر شدند، من نیز محکوم شدم.

فقط جرمت آدم‌ربایی بود؟

نه، فروش مال غیر و چک سرقتی بود که آنها هم به جرم‌هایم اضافه شدند.

اولین بار که زندان رفتی؟

فکر کنم 13 سال داشتم.

به چه اتهامی؟

دخل یک درشکه‌چی را در خیابان ایران سرقت کردم. بعدش هم دستگیر شدم.

چرا تصمیم به سرقت گرفتی؟

آن وقت‌ها مثل الان نبود. پدرم 8 تا بچه داشت که نمی‌دانست کجا زندگی می‌کنند و چی می‌خورند.

آن زمان کجا زندگی می‌کردی؟

دروازه غار. الان اسمش شده هرندی.

قبل از دستگیری، دزدی هم می‌کردی؟

بله. دزدی‌های جزئی، مثلا هندوانه و خربزه می‌دزدیدم.

آن موقع چه تصوری از زندان داشتی؟

راستش تعداد دقیق آن را به یاد نمی‌آورم. از وقتی که خود را شناختم به زندان رفت و آمد کرده‌ام

خیلی می‌ترسیدم. یادم می‌آید رفتم کانون و بعد هم با بچه‌های هم‌سن و سال خودم که خلافکار بودند، آشنا شدم.

در این مدت آیا پیش آمده برای مالباخته‌ای دلت بسوزد؟

آره خیلی. من دزد هستم، اما نامرد نیستم. یادم می‌آید روزی جیب یک نفر را در اتوبوس زدم و بلافاصله پول‌ها را رد کردم تا اگر دستگیر و بازرسی بدنی شدم، اتهامی متوجه من نشود. آن روز متوجه شدم مرد مالباخته کارگر یک کارخانه است که پول را برای عمل جراحی زنش به بیمارستان می‌برد. داشت گریه می‌کرد. خیلی دلم سوخت. رفتم سراغ حسن که آن موقع رئیس دزدها بود. کلی التماس کردم و پول‌ها را گرفتم و بعد هم پول‌هایش را پس دادم و گفتم آن را پیدا کرده‌ام. وقتی پول را به این فرد می‌دادم او باز هم گریه می‌کرد، اما این بار از خوشحالی. بعد از آن هم مجبور شدم کلی دزدی کنم تا حسابم با حسن صاف شود.

شغل پدرت چه بود؟

واکسی بود. با یک گاری توی گاراژها می‌رفت و کفش واکس می‌زد.

خانواده‌ات می‌دانستند دزدی می‌کنی؟

اوایل نه. اما بعد فهمیدند.

چه عکس‌العملی داشتند؟

خیلی گرفتار بودند. مستاجری و بی‌پولی و پر کردن شکم 10 سر عائله برای پدرم خیلی سخت بود. راستش خیلی اهمیت نمی‌داد.

درس هم خوانده‌ای؟

3 کلاس، آن هم اکابر شبانه.

خودت را دزد قهاری می‌دانی؟

ای بابا! من آدم بدبختی هستم. الان هم یک پایم لب گور است. نه آینده‌ای، نه خانواده‌ای،‌نه کسی که در زندان به ملاقاتم بیاید و چشم‌انتظار آزادیم باشد.

ازدواج کرده‌ای؟

یک بار. اما زنم طلاق گرفت و رفت. تقریبا 40 سال پیش بود.

چرا طلاق گرفت؟

کسی با آدم خلافکار زندگی نمی‌کند. پدر و برادرش مرا مجبور به طلاق کردند.

اعتیاد داری؟

نه. خیلی وقت پیش تریاک می‌کشیدم که بعد هم ترک کردم.

در این مدت چند سال از عمرت را در زندان بوده‌ای؟

حدود 40 سال.

لقب هم داری؟

آره، فری دست‌طلا.

چرا دست‌طلا؟

چون جیب‌بری می‌کردم.

سرقت را عادت می‌دانی؟

شاید، اما با سرد شدن هوا سعی می‌کنم دستگیر شوم و به زندان بروم.

چرا؟

چون جایی ندارم. کجا بهتر از زندان. حداقل یک سقف بالای سرم هست و غذایی که با آن شکمم را سیر کنم.

در کدام شهرها زندانی بوده‌ای؟

خیلی از شهرها. امروز همه مامورها مرا می‌شناسند و اگر کس دیگری هم دزدی کند،‌ آمار مرا می‌گیرند.

با پول‌های دزدی چه می‌کنی؟

ای بابا! از قدیم گفته‌اند پول باد آورده را باد می‌برد.

رفیق صمیمی هم داری؟

8 خلافکار و دربه‌در مثل خودم. رفاقت در دزدی فایده ندارد. سعی می‌کنم تنها باشم.

چرا؟

نمی‌شود به کسی اعتماد کرد. بلافاصله آدم را می‌فروشند.

الان به چه اتهامی دستگیر شده‌ای؟

زاغ‌‌زنی در بانک هر کسی پول می‌گرفت، مشخصاتش را به همدستانم می‌دادم،. بعد آنها طرف را خفت می‌کردند.

گفتی تنها دزدی می‌کنی.

دیگر پیر شده‌ام و به چابکی دوران قدیم نیستم.

تا حالا زاغ چند تا از مشتری‌های بانک را چوب زدی؟

تعدادش یادم نیست،‌ چندتایی بوده‌اند.

با خواهر و برادرهایت ارتباط داری؟

نه. فقط یک خواهر دارم که کمی مرا تحویل می‌گیرد؛ اما شوهرش هر بار مرا می‌بیند، ‌ناراحت می‌شود. منم به خاطر همین خیلی با او ارتباط ندارم.

از خلافکارهای اسمی قدیمی کسی یادت هست؟

بله، خیلی‌ها مثل عباس قورباغه، ممد تزتز، رسول قیچی، داوود سردسته، قاسم شه‌پر، رضا کتدی و ...

چرا دزدها به هم کلک می‌زنند؟

دزدهای قدیمی این طوری نبودند. هر کی گردن کلفت‌تر بود، پول بیشتری برمی‌داشت. همه رو بازی می‌کردند، اما الان دزدها هم می‌زنند.

این بار قاضی پرونده‌ات می‌گفت، قصد درخواست افساد فی‌الارض برای باندی دارد که تو هم عضو آن بودی؟

نمی‌دانم،‌من به کسی حمله نکردم، من فقط زاغ‌زن بودم.

از زندان رفتن خسته نشده‌ای؟

راستش چرا؛ اما برای من که آدم یه لا قبا هستم، زندان و بیرون از زندان فرقی نمی‌کند.

بزرگ‌ترین دزدی‌ای که انجام داده‌ای؟

دزدی، دزدی است و بزرگ و کوچک‌تر هم ندارد. شما با دزدیدن یک سیب از روی پیشخوان میوه‌فروشی هم دزد هستی و با دزدی از بانک هیچ فرقی نمی‌کند.

منظورم بزرگ‌ترین دزدی شما به لحاظ ارزش مالی است.

حدود 20 سال پیش بود که وارد یک خانه در شمال تهران شدیم و کلی پول، سکه و فرش دزدیدیم. آن موقع خیلی پول گیرم آمد.

با این پول چه کردی؟

خوشگذرانی و بعدش هم روز از نو روزی از نو.

اگر فرصت دوباره زندگی پیدا کنی؟

نمی‌دانم به این موضوع فکر نکرده‌ام. سعی می‌کردم دزدی نکنم.

حرف آخر؟

راستش از این وضعیت که برای خودم رقم زده‌ام، خسته و درمانده شده‌ام. هیچ آرزویی ندارم و می‌دانم یک روز صبح افسر نگهبان زندان موقع آمار گرفتن از زندانی‌ها، جسد مرا خواهد دید و بعد همان‌طور که گمنام به دنیا آمدم، گمنام هم خواهم مرد.

در کنار پرسابقه‌ترین زندانی، کم‌سن و سال‌ترین زندانی نیز به پرسش‌های خبرنگار ما پاسخ گفته است که در پی می‌آید. چند سال داری؟

12 سال.

به چه جرمی دستگیر شدی؟

سرقت طلا و جواهر.

طلا و جواهر را از کجا سرقت کردی؟

از خانه زن عمویم.

چطور دستگیر شدی؟

وقتی می‌خواستم النگوها را بفروشم، دستگیر شدم.

قصد داشتی طلاها را به چه کسی بفروشی؟

به آقا رضا که مال دزدی می‌خره.

والدینت می‌دانند دزدی کرده‌ای؟

پدرم زندان است و مادرم هم طلاق گرفته.

به چه جرمی؟

مواد.

چند خواهر و برادر داری؟

یک خواهرم دارم که پیش مادربزرگم زندگی می‌کند.

قبلا هم دزدی کرده بودی؟

می‌خواستی با پول‌ها چه کار کنی؟ می‌خواستم ثروتمند شوم و برای خواهرم عروسک و لباس بخرم

آره. یک‌بار هم رفتم کانون. 3 ماه آنجا بودم.

چی دزدیده بودی؟

کفش.

از کجا؟

از یک آپارتمان که درش باز بود. به رفتم طبقات و کفش‌ها را جمع کردم.

بیرون که می‌آمدم، همسایه‌ها مرا گرفتند و بعد از آن که کتکم زدند، تحویل مامورها دادند.

پدرت چند وقت است به زندان رفته؟

5 سالی می‌شود. 15 سال حبس خورده.

با کی زندگی می‌کردی؟

با عمو.

از خانه عمو هم دزدی کردی؟

آره.

می‌خواستی با پول‌ها چه کار کنی؟

می‌خواستم ثروتمند شوم و برای خواهرم عروسک و لباس بخرم.

خواهرت چند سال دارد؟

7 سال.

او را می‌بینی؟

بعضی‌ وقت‌ها.

چرا بعضی وقت‌ها؟

چون مادربزرگم، خیلی بداخلاق است و همیشه مرا از خانه‌اش بیرون می‌کند.

مادرت کجاست؟

بعد از طلاق ازدواج کرده.

او را می‌بینی؟

فقط یک بار او را دیدم. می‌گفت نمی‌تواند من و خواهرم را پیش خودش ببرد.

چرا؟

نمی‌دانم بعدش هم گریه کرد.

درس خوانده‌ای؟

تا کلاس سوم.

چرا مدرسه نرفتی؟

خیلی از درس خوشم نمی‌آید. بچه‌ها مسخره‌ام می‌کردند و می‌گفتند بابام قاچاقچی است.

دلت می‌خواست چه کاره شوی؟

راننده کامیون، چون همه‌اش در بیابان‌ها هستی.

بعد از این‌که از کانون آزاد شدی، باز هم دزدی کردی؟

بعضی‌وقت‌ها.

پول‌ها را چه می‌کردی؟

خرج می‌کردم.

چه آرزویی داری؟

هیچی. دلم می‌خواهد پدرم آزاد شود و با مادرم ازدواج کند تا خواهرم هم پیش ما بیاید و همه با هم زندگی کنیم و ...


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: