روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
دوشنبه 01 خرداد 1396 / 25 شعبان 1438 / a 22 May 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه‌نامه نوروز 90
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
چهارشنبه 25 اسفند 1389 - ساعت 22:16
شماره خبر: 100837871768
فرشته‌اي که هنوز تب دارد
در لحظه تحویل سال نو هرکس آرزوهایی دارد. یکی آرزو می‌کند خانه‌ای بخرد یا به سفر برود، یکی می‌خواهد کنکور قبول شود یا شغلی مناسب پیدا کند، یکی می‌گوید خودرویی تازه، آن دیگری یادش می‌افتد لوازم خانه جدید و.... اما اگر از روح انگیز، مادر امیرحسین بپرسی آرزویت چیست، با حیای خاص شهرستانی‌ها سرش را پایین می‌اندازد و آهسته نجوا می‌کند:« پسرکم، خوب شود.»

روح‌انگیز و شوهرش صمد، لحظه تحویل سال 89 را کنار امیرحسین در بیمارستان گذراندند و هر دو به روال چند سال گذشته، این آرزو را تکرار کردند.امیرحسین را یادتان هست؟ او پسرک 6 ساله‌ای است که ماه رمضان گذشته در صفحه آخر روزنامه درباره‌اش نوشتیم. پیوند دل ما با او از وقتی بود که صمد، پدرش به ما زنگ زد و گفت چون قادر به پرداخت هزینه درمان نیست، پزشکان حاضر نیستند پسرک را که در تبی 40 درجه می‌سوزد نجات بدهند.

پدرش می‌گفت امیرحسین یک کلیه‌اش را به دلیل عفونت از دست داده و عفونت به کلیه دیگرش هم سرایت کرده و احتمال جراحی‌اش وجود دارد.

خانه آنها 2 اتاق کوچک است که مادر، جایی نزدیک آشپزخانه‌اش رختخواب پسرک را پهن کرده است. ما کنار رختخواب او نشسته‌ایم و او پشت به اسباب بازی‌هایش دراز کشیده است.

«امیرحسین پاشو بگو چه خوراکی‌ دوست داری؟ دلت می‌خواهد با من بازی کنی؟ چند تا دوست داری؟ اسم‌شان چیه؟ پاشو دیگه. پاشو برایم از آرزوهایت بگو.» با هر پرسش، پسرک چشم‌هایش را باز می‌کند، لبخندی کمرنگ می‌نشیند روی لب‌هایش و باز پلک‌هایش سنگین می‌شوند.

تنش داغ و تب‌دار است و آن‌طور که مادر می‌گوید امروز فشار‌خونش ناگهان بشدت بالا رفته و اگر بخوابد شاید باز دچار تشنج شود. همین باعث شده من و مادرش سعی ‌کنیم با پرسش‌هایمان بیدار نگهش داریم.

یک راز و هزاران استثناء

امسال می‌خواهم رازی حرفه‌ای را با شما در میان بگذارم، این که گروهی از خبرنگارها بویژه خبرنگارهای سرویس اجتماعی به اصلی نانوشته در حرفه‌شان معتقدند. آنها اعتقاد دارند یک خبرنگار خوب نباید در طول گزارش احساساتی شود یا برای آسیب‌دیدگان اجتماعی نقش روان‌شناس، مددکار یا کارآگاه پلیس را بازی کند.

بر این اساس، کار روزنامه‌نگارها فقط نوشتن است و به این ترتیب ما ناچاریم هر روز به تماس‌های تلفنی کسانی که از ما می‌خواهند کاری کنیم تا هزینه درمان‌شان در مطب پزشکان و بیمارستان‌ها پرداخت شود یا شغلی پیدا کنند، مانع شویم صاحبخانه اسباب‌شان را داخل کوچه بریزد یا مشاجرات خانوادگی‌شان را حل و فصل کنیم، کمک‌شان کنیم اعتیادشان را ترک کنند یا اقساط‌شان را بپردازیم و... پاسخ منفی بدهیم و آنها را به موسسات و مراکز حمایتی مربوط به حل مشکل‌شان راهنمایی کنیم.

از سویی دیگر قبول دارید که نوشتن یادداشت و خبر و گزارش برای هر کدام از این تماس‌ها تقریبا کاری غیرممکن است؟

اما اعترافی هم هست که نمی‌شود آن را قلم بگیریم. خیلی از ما خبرنگارها به این اصل حرفه‌ای پایبند نیستیم. خیلی از ما با وجود سال‌ها فعالیت به عنوان خبرنگار و یدک کشیدن صفت باتجربه در شغل‌مان، هنوز هم قادر نیستیم در برابر تماسی که از حال و روز دردناک یک انسان خبر می‌دهد به معرفی مرکزی خیریه بسنده کنیم و این باعث می‌شود گاهی این تماس‌ها آنقدر منقلب‌مان کنند که تصمیم می‌گیریم قواعد نانوشته عرف کاری را کنار بگذاریم و از مردم و مسوولان دعوت کنیم برای کمک به فردی خاص که در شرایطی بحرانی قرار گرفته است، آستین‌ها را بالا بزنند. پسرک داستان ما، یکی از آن افراد خاص است.

یک عالم دوست بدون اسم

امیرحسین، پسر ریز‌نقش شیرین‌زبانی است که دو سه تا از دندان‌هایش نرسیده به 7 سالگی افتاده‌اند. می‌گوید؛ «یک عالمه دوست توی پیش‌دبستانی پیدا کردم، یکی کوچک، یکی بزرگ» اما اسم هیچ‌کدام‌شان را نمی‌داند، چون بیماری به او اجازه نداد بیشتر از یک هفته پیش‌دبستانی برود. از آن پس، او بیشتر وقتش را توی رختخواب خانه یا تخت بیمارستان می‌گذراند. پسرک عاشق بستنی و پفک و گردوست و حالا هر روز 18 قرص می‌خورد؛ قرص‌هایی برای خواب، قرص‌هایی برای تسکین درد، قرص‌هایی برای ریشه‌کن شدن عفونتش و....

امیرحسین وقتی از آرزوهایش می‌گوید، می‌خندد. پسرک آرزو دارد بتواند از رختخواب بلند شود و به قول خودش «ورجه ورجه» کند، حسابی شکلات و شیرینی بخورد، اما فشارخونش دیگرهیچ وقت بالا نرود و تشنج نکند، کلیه‌ای که از پهلویش در‌آورده‌اند دوباره رشد کند و برگردد سرجایش، قوی شود، دیگر درد نداشته باشد و باز برود به پیش‌دبستانی تا اسم دوستانش را بپرسد. بیماری کلیه‌های امیرحسین از 4 سالگی آغاز شده است. مادرش می‌گوید: «با پدرش بازی می‌کرد که ناگهان سرش به مبل خورد و دچار تشنج شد! اول خیال کردیم ضربه به سرش باعث تشنج شده، اما مشکل از عفونت کلیه‌هایش بود.»

از همان وقت آوارگی خانواده 3 نفری آنها در بیمارستان‌ها و مطب‌ها آغاز شد. پزشکان یکی از کلیه‌های پسرک را که عفونی شده بود از پهلویش خارج کردند؛ اما از آنجا که به گفته پدر امیرحسین، پزشک معالج فرصتی برای بازدید از بیمارش پس از جراحی نداشت، امیرحسین را به حال خود رها کرد و عفونت باز هم در جسم نحیف پسرک ریشه دواند.

امیرحسین با شنیدن صدای زنگ خانه، سخت و سنگین از رختخواب برمی‌خیزد، دستش‌هایش را به هم می‌کوبد و با ذوق رو می‌کند به ما «بابام پیدا شد» خواب از سر پسرک پریده است. می‌پرسم:«به نظر تو درد چه رنگی است امیرحسین؟» تکرار می‌کند «درد؟!» با پیراهن نخی ساده‌ای که پوشیده بازی می‌کند. پیراهن را با دست‌های کوچکش بالا می‌زند و ما جوش خوردگی قرمز رنگ جراحی روی پهلوی چپش را می‌بینیم؛ همان پهلویی که دیگر کلیه‌ای زیر پوست مهتابی‌اش وجود ندارد: «درد، آبیه! درد که می‌گیرم یاد آبی می‌افتم.» خودنویسم را بالا می‌گیرم: «آبی مثل این؟» با ترس سر تکان می‌دهد.

چطور دلشان آمد؟!

پدر امیرحسین آشپز است. زمانی که او با «جام‌جم» تماس گرفت، مشکلات شغلی‌اش باعث شده بود پسرکش بیمه نباشد و هزینه‌های درمان و بستری‌اش سنگین شوند. هرچند حتی همین حالا هم که پسرک تحت پوشش بیمه قرار گرفته است، سهم بیمه از پرداخت هزینه‌های او بسیار ناچیز است و خیلی از داروهایش تحت پوشش بیمه قرار ندارند. صمد پس از نخستین تماسش با ما به دفترمان مراجعه کرد. او برای تامین هزینه‌های درمان پسرک به بهزیستی، نهاد ریاست‌جمهوری، وزارت بهداشت و خیلی جاهای دیگر سرزده بود، اما....

چه خوب است که بار همه این غم‌ها، روی دل ماست و دل کوچک امیر‌حسین از آنها بی‌خبر است

می‌گفت پزشک معالج پسرک برای جراحی و تخلیه عفونت کلیه‌اش از آنها 800 هزار تومان هزینه مطالبه کرده است، اما پدر حتی از تهیه شربت 36 هزارتومانی کودکش که باید هر هفته آن را از هلال‌احمر خریداری می‌کرد، ناتوان بود.

ما در آن زمان باور نمی‌کردیم پزشکی کنار بالین کودکی پنج شش ساله که درد می‌کشد، بایستد و بگوید:«هزینه را بدهید تا درمانش کنیم»، اما وقتی خودمان تماس گرفتیم و یکی از پزشکان با خونسردی چیزی شبیه همین جمله را به ما تحویل داد، قانع شدیم که مرد راست می‌گوید.

تجربه روح‌انگیز از این حرف‌ها دردناک‌تر است: «یک‌بار امیرحسین دچار تشنج شد. رساندمش به بیمارستان.... پولی نداشتم. به پرسنل التماس کردم پسرم را مداوا کنند.... اما.... آنها.... گفتند تا پول واریز نکنم مداوایی در کار نیست. پسر من جلوی چشم آنها تشنج کرده بود!» آن روز روح‌انگیز از یکی از اقوام کمک خواست. او به بیمارستان آمد و هزینه را پرداخت و بعد پرسنل بیمارستان دست به کار شدند!

روح‌انگیز که از آن روز می‌گوید پر از خشم و درد است، اما وقتی به پسرک که روی زانویش نشسته است و می‌خندد نگاه می‌کند، همه چیز از یادش می‌رود و آرام می‌گیرد.

شما فریادمان را شنیدید

بدحالی و بیماری امیرحسین باعث شد ما پس از تماس پدرش با تحریریه، اصل حرفه‌ای را که ابتدای گزارش درباره‌اش نوشتم، زیر پا بگذاریم.

یکی از همکارانمان با نامی مستعار برای پسرک یادداشتی کوتاه در صفحه آخر روزنامه نوشت و روز بعد زنگ تلفن‌های تحریریه بی‌وقفه به صدا در آمد. شما بودید! بارها و بارها با ما تماس گرفتید.

شاید برایتان جالب باشد که بدانید فقط شما به آن یادداشت واکنش نشان ندادید و حتی مدیرمسوول روزنامه‌مان هم اعلام کرد اگر پسرک نیازی به جراحی داشته باشد روزنامه آن را پرداخت خواهد کرد.

گرچه ما از تماس‌هایتان شاد می‌شدیم و شما حدود یک میلیون و 500 هزار تومان به حسابش واریز کردید، در تمام آن مدت چشم انتظار واکنش مسوولان و بخصوص جامعه پزشکی به ماجرای پسرک داستانمان بودیم؛ انتظاری که تا امروز به سرانجام نرسیده است.شما هزینه جراحی امیرحسین را پرداختید، اما پزشک معالجش گفت می‌تواند عفونت را با دارو متوقف کند و فعلا نیازی نیست کلیه را از بدنش خارج کنند. با این حال وقتی به 15 سالگی برسد احتمالا تحت عمل پیوند کلیه قرار بگیرد.

حالا امیرحسین هرازگاهی به دلیل تشنج شدید، بالا رفتن فشار خون و جدی شدن مشکل عفونت ادراری و... در بیمارستان بستری می‌شود و خانه کوچک اجاره‌ای‌شان در خیابان قزوین، سوت و کور و خالی‌تر.

صمد می‌گوید:«هنوز هم دکترها به یک نظر واحد راجع به بیماری بچه نرسیده‌اند... هیچ‌کدام حرف آن یکی را قبول ندارد و هی می‌فرستندمان آزمایش، آزمایش‌ها هم هی تکرار می‌شوند.»

گاهی برای عکسبرداری امیرحسین را بیهوش می‌کنند. تعریف پسرک از بیهوشی مثل خنده‌هایش شیرین است: «اول بیهوش می‌شی، بیدار که می‌شی بهت آبمیوه می‌دن، من آبمیوه پرتقالی دوست دارم.»

روح‌انگیز فهرست داروهای پسرش را نشانم می‌دهد: سفکسیم، کاربامازپین، ریسپریدون، دپاکین، کاپتوپریل، پنتوپرازول و.... او جلوی هر کدام از داروها ساعتی از روز را نوشته است. روح‌انگیز می‌داند صبح که چشم باز می‌کند امیرحسینش باید کدام قرص را بخورد، ظهر، عصر، شب و باز صبح روز بعد و 18 قرص رنگی گرانبهای دیگر.

امیرحسین می‌گوید: «این قرص‌ها تا حالا توی گلوم گیر نکرده، با آب قورت‌شون می‌دم» ذوق‌زده یادش می‌افتد: «معلم‌های پیش‌دبستانی‌ام زنگ زدن حالم رو پرسیدن.» تولد پسرک یکی از همین روزهای پایانی سال است. هنوز هم خاطرش هست که سال گذشته پرستارهای بیمارستان برایش کیک تولد خریده بودند و او شمع‌ها را فوت کرد و از خدا خواست خوب شود: «من نمی‌دونم چرا بعضی از بچه‌ها مریض نمی‌شن اما من مریض شدم.... چون‌که من قوی نیستم.... نمی‌تونم ورزش کنم..... نمی‌دونم چرا کلیه‌ام رو در‌آوردن....»

خوب است که امیرحسین هنوز آنقدر بزرگ نشده که مثل ما با خودش خلوت کند و از ماجرای بیماری‌اش نتیجه بگیرد که اگر پدر و مادر کودکی هزینه درمان او را نداشته باشند، سازمان‌های متولی درمان مردم درکشور، او را به حال خود رها می‌کنند تا.... خوب است که امیرحسین نمی‌داند کلیه از دست داده‌اش دیگر بر‌نمی‌گردد و احتمالا در سال‌های آینده باید کلیه دیگر هم از بدنش خارج شود. خوب است که امیرحسین نمی‌داند پرداخت هزینه داروهایش برای بابا دشوار است. خوب است که بار همه این غم‌ها، روی دل ماست و دل کوچک او از آنها بی‌خبر است.

با امیرحسین که دست می‌دهم، دست‌هایش هنوز داغند. پسرک به تب عادت کرده است که شاد می‌خندد و برایمان دست تکان می‌دهد و هنوز بیرون نرفته‌ایم که با ماشین پلیسش سرگرم می‌شود و ما را شاید از یاد می‌برد.

مریم یوشی‌زاده


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: