روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
پنجشنبه 29 فروردين 1398 / 12 شعبان 1440 / a 18 Apr 2019
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
قاب کوچک
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
شنبه 07 آبان 1390 - ساعت 19:00
شماره خبر: 100858014335
با اميرمحمد متقيان،مجري ـ بازيگر برنامه‌هاي عمو پورنگ
شانس ندارم ديگه، برو سوال بعدي
امیرمحمد راحت حرف می‌زند و مزه‌پرانی‌هایش حال خوبی به آدم می‌دهد. اگرچه به عقیده خیلی‌ها، دیده شدن و اهمیتش را از بودن و قرار گرفتن در کنار عمو پورنگ دارد، اما سال‌ها حضور و مقبولیتش نشان داده بی‌آن که سایه‌ای بر سرش سنگینی کند، قابلیت ماندن دارد، هرچند بامرام‌تر از آن است که بخواهد ساز جدایی کوک کند: «تا وقتی عمو پورنگ مرا بخواهد می‌مانم و همکاری می‌کنم.» این را با تاکید و تعصب خاص می‌گوید.

امیرمحمد متقیان 13 آذر 1374 در تهران به دنیا آمده و یکی یکدانه خانه است تا کلاس پنجم ابتدایی در مدرسه تیزهوشان درس خوانده و هم‌اکنون سال دوم دبیرستان در رشته ادبیات و علوم انسانی است.

عاشق سینه‌چاک ماشین و بازیگری است و از 8 سالگی خاک صحنه خورده تا این که سال 84 با عمو پورنگ و تلویزیون آشنا شده و از آن به‌بعد شهرت، ضربه زدن به توپ فوتبال و دوچرخه‌سواری در کوچه را رویای روزهای رفته‌اش کرده است. همان روزهایی که شادمانه‌‌های رنگ وارنگ و خنده‌های ریز را بر لب‌های همسالانش می‌نشاند.امیرمحمد صدای ششدانگ و دلنشینی هم دارد و تاکنون بیش از 20 ترانه شاد و کودکانه را با عموپورنگ همخوانی کرده و خوانندگی 5 اثر موسیقایی در ژانر مذهبی را نیز به تنهایی به عهده داشته است. حرف‌های او را که کمتر مجال رویارویی با خبرنگاران می‌یابد، در آستانه روز دانش‌آموز با لحن خودش بخوانید.

امیرمحمد مصاحبه‌گریز است یا ناگزیر که خیلی زیر بار گپ و گفت‌های رسانه‌ای نمی‌رود؟

من اصلا کسی نیستم که بخواهم بگویم مصاحبه می‌کنم یا نه. کار ما گروهی است و مدیر گروه باید در این‌باره تصمیم بگیرد.

از کشف‌های عمو پورنگ هستی یا قبلا هم استعداد هنری‌ات را بروز داده بودی؟

قبل از آشنایی با عمو پورنگ یعنی تا پایان سال سوم دبستان در ساوه زندگی می‌کردم. پدرم مغازه تابلوسازی و پارچه‌نویسی داشت و چاپ و طراحی بنر و ... هم انجام می‌داد. معمولا تابستان‌ها که بیکار بودم، همراه بابا به مغازه می‌رفتم. یک روز که ایشان برای انجام کاری از مغازه بیرون رفت، یکی از کارگردانان تئاتر ساوه برای سفارش بنر تبلیغاتی مراجعه کرد. من مشخصات کار را ثبت کردم و موقع خداحافظی گفتم لطفا بیعانه را فراموش نکنید! همین جمله باعث شد تا از من خوشش بیاید. لبخندی زد و گفت شما پسر همین آقایی هستید که اینجا مغازه دارد؟ گفتم بله. خلاصه مبلغی داد و بی‌آن که چیزی بگوید رفت. اما طولی نکشید که پیشنهاد حضور من در تئاترش را با پدرم در میان گذاشت. آن زمان کلاس دوم ابتدایی بودم و با این که حفظ دیالوگ کمی برایم دشوار بود، طوطی‌وار از بر کردم و در نقش شاگرد قهوه‌چی به مدت 2 ماه روی صحنه رفتم و حسابی دیده شدم. بعد هم از آنجا که هر کس در هر نقشی گل کند تا آخر باید همان را بازی کند، کارگردان دیگری که کارم را دیده و پسندیده بود نیز همین رل را در نمایش دیگر برایم در نظر گرفت. قبل از ورود به تلویزیون در 2 تئاتر شهرستانی روتین بازی کردم. اسمشان را هم نپرسید، چون یادم نمانده است. آن زمان نمی‌دانستم بعدها مشهور می‌شوم و از من می‌پرسند.[می‌خندد]

دوران ابتدایی هم سرقفلی تئاتر‌های مدرسه بودم و معمولا نقش دانش‌آموز را ایفا می‌کردم. به هر حال اینها گذشت تا بعد از مدتی یکی از آشناهای تهرانی‌مان گفت دوست داری به برنامه عمو پورنگ بروی؟ من هم از خدا خواسته فورا گفتم آره. هم فال است و هم تماشا. هم عمو پورنگ را می‌بینم و هم اگر خدا بخواهد همان جا مشغول کار می‌شوم. آن زمان عمو در شبکه جام‌جم هم برنامه داشت، بنابراین رفتم آنجا، بعد را هم که خودتان می‌دانید. عمو از بلبل زبانی‌ام خوشش آمد و تستی گرفت که به لطف خدا قبول شدم. لطف خدا خیلی مهم بود.

یعنی این‌قدر اعتماد به نفس داشتی که از ابتدا به نیت همکاری با عمو پورنگ به شبکه جام‌جم رفتی؟

به نیت این که خدا کاری کند تا عمو پورنگ از من خوشش بیاید و بروم سر کار!

پس شانس زیاد در خانه‌ات را می‌کوبد؟

البته آن لطف خدا بود.

به شانس اعتقادی نداری؟

اعتقاد دارم، اما شانس ندارم.

چطور؟ تو که از نظر خیلی‌ها جزو خوش‌شانس‌ترین‌ها هستی؟

شانس ندارم دیگه... برو سوال بعدی!

آن روزها که هنوز پایت به تلویزیون باز نشده بود، مثل بسیاری از بچه‌ها با دیدن عمو پورنگ یا برنامه‌های دیگر پیش خودت فکر نمی‌کردی که مثلا این آدم‌ها چطوری در تلویزیون جا شده اند یا...؟!

نه. چیزی می‌گویم که شاید اصلا باورتان نشود. من از بچگی که فهمیدم تلویزیون، تلویزیون است، فیلم نگاه می‌کردم و از تماشای کارتون خوشم نمی‌آمد. البته این به معنای نفی برنامه‌های کودک نیست و کاملا معتقدم بچه‌ها باید پای برنامه‌های خودشان بنشینند، اما وضعیت من به شکلی خدادادی این‌گونه بود که همیشه بزرگانه حرف می‌زدم و عقلم هم خیلی بزرگانه بود. معمولا دور و بری‌هایم می‌گفتند بچه! چرا این‌قدر قلمبه سلمبه حرف می‌زنی؟!

هنوز هم کارتون نمی‌بینی؟

نه، البته تام و جری و پلنگ صورتی استثنا هستند.

یعنی به برنامه کودک هیچ علاقه‌ای نداشتی و از همان ابتدا برای بازیگری به تلویزیون آمدی؟

دقیقا. علاقه من بازیگری است.

خب با همه اینها تلویزیون فرصت بچگی کردن را از تو نگرفت؟

خیلی زیاد. نمی‌توانستم در کوچه دوچرخه‌سواری و فوتبال بازی کنم. تا همین یک سال پیش که به شهربازی می‌رفتم دورم جمع می‌شدند و اعصابم را خرد می‌کردند، البته مردم لطف دارند، ولی کاش یک کوچولو فکر کنند بابا این هم آدم است و می‌خواهد زندگی کند، برود و بیاید و راحت باشد. خوب نیست وقتی با خانواده بیرون می‌آید با انگشت نشانش دهیم و ...

پس اهل بازی‌های دسته‌جمعی در کوچه هم هستی؟

بودم، ولی اگر پایش بیفتد باز هم هستم، البته نه در تهران. خانه مادربزرگم هنوز در ساوه است و من با بچه‌های کوچه مامان بزرگم، بزرگ شده‌ام، بنابراین هر وقت به ساوه می‌روم، 24 ساعت توی کوچه هستم تا عقده این چند سال را خالی کنم.

تا حالا فکر کرده‌ای چرا همه با لبخند و خوشرویی با تو برخورد می‌کنند؟

شاید به خاطر این که طنازم. البته مردم معمولا با دیدن هنرمندان مورد علاقه‌شان خوشحال می‌شوند و لبخند می‌زنند.

الان خودت را هنرمند می‌دانی؟

اگر پاسخ مثبت باشد، می‌گ