روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
پنجشنبه 05 مرداد 1396 / 03 ذی القعدة 1438 / a 27 Jul 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه مطبوعات
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
يكشنبه 08 آبان 1390 - ساعت 19:31
شماره خبر: 100858110145
روزنامه‌نگار يکباره پير مي‌شود
روزنامه‌نگار یکباره پیر می‌شود. به یکباره می‌بیند که او مانده و دنیایی از خاطره‌ها که کسی آنها را ندیده. کسی آنها را نشنیده. اصلا کسی حوصله آنها را ندارد.

روزنامه‌نگار روزی از روزها مثل همه مردم این شهر، از خواب برمی‌خیزد. به مردم شهر سلام می‌کند. نان سنگک داغ می‌خرد. شاید هم عاشق کله پاچه باشد و نان بربری. سلامش تندتر و احوالپرسی‌اش خلاصه‌تر از تمام مردم این شهر است.

تمام مردم این شهر بلافاصله بعد از سلام می‌گویند: چه خبر؟ و روزنامه‌نگار باید از سیر تا پیاز خبرهای شهر را برای پیر و جوان شهر بگوید. و می‌گوید. می‌گوید و می‌گوید. می‌نویسد. می‌نویسد. خبر می‌دهد. خبر. خبر. خبر. خاطره‌های روزنامه‌نگار همیشه پشت همین چه خبرها رنگ می‌بازد، خسته که می‌شود سرش را روی همین خبرهای تلنبار شده می‌گذارد و می‌خوابد. همه همسایه‌های این شهر می‌خواهند که خبر‌های دست اول را از او بشنوند. او مسوول روزنامه‌دیواری پسر همسایه هم هست. او هوای شاگرد اول‌های فامیل را دارد. باید عکس آنها را در صفحه روزنامه‌اش چاپ کند و و همانطور که لبخند می‌زند و روزنامه را تقدیم فامیل می‌کند، به پیرزنی فکر کند که حوالی عصر از او خواسته برایش در روزنامه بنویسد مستمری او کفاف زندگی‌اش را نمی‌دهد و فکر کند این خواسته را چطور منعکس کند که به مصالح مملکت هم آسیبی وارد نشود.

روزنامه‌نگار خبرهای بد را می‌داند اما خبرهای خوب را می‌دهد که مردم شهر دلشان نگیرد. آن وقت اما، مردم شهر می‌گویند: تو چه روزنامه‌نگاری هستی که فلان خبر را ندادی به ما.

روزنامه‌نگار نمی‌داند چرا مردم مدام دنبال خبرهای بد هستند. روزنامه‌نگار خیلی وقت‌ها دلش می‌گیرد. اما «دل گرفته او» که برای مردم شهر خبر نیست. او صبح به صبح، شب به شب، لحظه به لحظه دنبال «چه خبر» است. دلش که می‌گیرد با خودش می‌گوید: آی مردم،به خدا من هم آدمم... اما زود، خیلی زود خودش را جمع و جور می‌کند و می‌گوید «دانستن حق مردم است» و باز خودش را، خاطره‌هایش را، خستگی‌هایش را فراموش می‌کند. و این گونه است که روزنامه‌نگار به یکباره پیر می‌شود. انبوه خبرها او را احاطه می‌کنند. اندوه خبرها او را پیر می‌کنند. او مدام دنبال خبرهای دست اول است. او شب‌ها خواب خبر می‌بیند. او روز به روز ذهنش را از دیروز خالی می‌کند تا خبرهای امروز را عرضه کند و به یکباره می‌بیند که او مانده و خاطره‌هایی که کسی آنها را نشنیده. کسی اصلا حوصله آنها را ندارد. به یکباره می‌بیند که او مانده و آدم‌هایی که خبرشان کرده. آدم‌هایی که غصه‌دارشان بوده. غمخوارشان بوده. آدم‌هایی که عمری از او پرسیده‌اند: «چه خبر». دریغ از روزی که بپرسند «از خودت چه خبر»؟

اما روزنامه‌نگار در صفحات کتاب زندگی‌اش وقتی از خودش می‌نویسد و خبر می‌دهد، این گونه است: من «روزنامه‌نگار» هواخواه شما مردمم. خاطرم با شما. خاطره‌هایم از شما.....

فردای آن روز روزنامه‌نگار دیگری مثل همه مردم این شهر از خواب برمی‌خیزد. به مردم شهر سلام می‌کند.... روزنامه‌نگاران می‌آیند و می‌روند. روزنامه‌ها پیر می‌شوند؛ اما خبرها می‌مانند. خبر ماندنی است. خبرهای خوب ماندنی‌تر. و روزنامه‌نگار، چه پیر و چه جوان دلخوش است به همین خبرهای ماندگار خوب...


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: