روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
چهارشنبه 09 فروردين 1396 / 01 رجب 1438 / a 29 Mar 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه انقلاب دوم
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
چهارشنبه 11 آبان 1390 - ساعت 16:15
شماره خبر: 100858356993
گفت و گو با فروز رجايي‌فر، از دانشجويان پيرو خط امام
قماربازان سياسي شبهه وارد مي‌کنند
اشاره: وارد دفترش که می‌شوم انتظار دارم عکس‌های منتشر نشده‌ای از حضور دانشجویان سال 58 در سفارت آمریکا ببینم، اما به جایش عکس شهدای انتحاری و غیرانتحاری فلسطینی دیوارها را پر کرده است. حتی روی یخچالی که در راهرو گذاشته شده، پرچم فلسطین قرار دارد. خوب که چشم می‌گردانم فقط یک عکس کوچک و متفاوت می‌بینم که دختر جوانی را اسلحه به دست در حیاط سفارت آمریکا به تصویر کشیده است. دختر 22 ساله‌ای که در آن عکس دیده می‌شود با فردی که مقابلم نشسته، در ابتدا خیلی متفاوت به نظر می‌رسد، اما وقتی که با فروز رجایی‌فر درباره خاطرات آن موقع صحبت می‌کنم، شور و شوقی که در چشم‌هایش می‌دود گذر زمان 32 ساله را کمرنگ می‌کند.
خانم فروز رجایی‌فر در حال حاضر عضو کمیته مجمع حامیان آزادی قدس شریف و مشاور دبیر کل جمعیت دفاع از ملت فلسطین بوده و همزمان تهیه‌کننده آثار مستند فرهنگ مقاومت اسلامی نظیر فیلم جنجالی اعدام فرعون است. امیدوارم ایشان تا روز انتشار این مصاحبه، دفاع از رساله دکترایش در رشته علوم سیاسی را هم به پایان رسانده باشد.

می‌خواستم درباره نحوه ورودتان به واقعه تسخیر لانه جاسوسی صحبت کنید و این که چگونه شما یکی از دانشجویانی شدید که روز 13 آبان عازم سفارت آمریکا در تهران شد؟

قبل از انقلاب تشکل‌های سیاسی خاصی وجود نداشت. بعد از انقلاب بود که تشکیلات انجمن‌های اسلامی‌ در دانشگاه‌ها رسمیت پیدا کرد که من هم در همان قالب فعالیت می‌کردم. منتها در دانشگاه ما که در واقع یک دانشگاه پسرانه بود با نسبتی تقریبا 10 به یک، دخترها بالطبع محدودیت‌هایی داشتند و در جلسات شورای مرکزی انجمن‌ها و سطوح تصمیم‌گیری کمتر حاضر می‌شدند. در زمان سوال شما، تعدادی از دانشجویان پسر عضو انجمن‌های اسلامی ‌چند دانشگاه تهران در جلساتی که برگزار می‌کنند، بخاطر فضایی که بعد از سفر شاه به آمریکا به بهانه معالجه بیماری پیش آمده بود و به دلیل همزمانی این واقعه مهم با سفر هیات ایرانی به الجزایر و ملاقات آنها با معاون امنیتی کارتر ـ رئیس‌جمهور وقت آمریکا ‌‌ـ‌ و به دلیل خیلی مهم دیگری که بیانات روشنگر و تکلیف‌ساز حضرت امام بود، تصمیم به اشغال سفارت آمریکا می‌گیرند. آنها قصد طرح این موضوع با شخصیت رابطی که حضرت امام برای دانشجویان در دانشگاه‌ها معرفی کرده بودند‌ ‌ـ‌ یعنی آقای خامنه‌ای ‌‌ـ‌ داشتند؛ اما چون ایشان آن موقع به سفر حج مشرف شده بودند، ظاهرا به سراغ روحانی انقلابی دیگری که به طور محلی از ایشان شناخت مستقیم در ایام انقلاب داشتند می‌روند و از قصدشان برای کسب اجازه از امام برای حمله به سفارت آمریکا سخن می‌گویند. این روحانی هم که از دوستان مرحوم حاج احمد خمینی بوده، تحلیل به جایی ارائه می‌کند؛ بدین مضمون که اگر بخواهید از امام اجازه بگیرید، مسوولیت این مساله را متوجه ایشان خواهید کرد و این درست نیست. شما کاری را که در نظر دارید، انجام دهید. چنانچه امام آن را بعد از وقوع تایید کنند، که به مقصد خود رسیده‌اید و اگر تایید نکردند، بلافاصله با اعلام تبعیت از امام از سفارت بیرون بیایید. این پیشنهاد مورد پسند دانشجوها قرار گرفته و شروع به طراحی و برنامه‌ریزی تسخیر سفارت آمریکا می‌کنند. به خاطر ریسکی که این کار از جهت تایید یا تکذیب حضرت امام داشت، بنا می‌شود بچه‌ها نام «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» را انتخاب کنند که در هر دو حالت بخوبی جواب می‌داد.

شما چطور در جریان کار قرار گرفتید؟

من هم مثل بقیه آحاد ملت در آن روزها، در هر عرصه‌ای که اقتضا می‌کرد، شبانه روز مشغول کار بودم و از این گفت‌وگوها خبر نداشتم. شنبه بود و شب 13 آبان که از طرف یکی از اعضای این گروه با من تماس گرفته شد که فردا صبح ساعت 5/ 6 به دانشگاه بروم. تعجب هم کردم چون قرار بود آن روز به خاطر بزرگداشت سالگرد شهدای دانش‌آموز که سال قبل در دانشگاه تهران به شهادت رسیده بودند، کلاس‌ها و دانشکده تعطیل باشد.

علت این که شما را به این جلسه دعوت کردند چه بود؟

شاید ندانید که محیط پلی‌تکنیک یک محیط سیاسی بود. بنده هم چون از نوجوانی اهل مطالعه بودم و با افکار و چهره‌های سیاسی ناآشنا نبودم، به طور محدود فعالیت‌هایی داشتم که با اوج‌گیری برنامه‌های انقلاب طبعا بیشتر درگیر شدیم و این مایه نگرانی خانواده بود. از طرفی مبارزه جدی سیاسی هزینه سنگینی داشت؛ (برای دخترها مخصوصا) و از طرفی هم معلوم نبود جریان درگیری با رژیم سابق کی نتیجه بدهد. شاید اصلا تصور پیروزی زودهنگام ملت در آن زمان غیرممکن بود. به همین دلایل به آمریکا رفتم تا آزادی عمل بیشتری در این زمینه داشته باشم و به همین خاطر تا حدی به زبان انگلیسی تسلط داشتم و به همین سبب هم در بخش انگلیسی روزنامه کیهان مشغول بودم. فکر کنم در همین رابطه بود که دوستان مرا به آن جلسه دعوت کردند؛ چون در روزهای اول که خانم ابتکار هنوز به ما ملحق نشده بودند، کار ترجمه مصاحبه‌ها و پاسخ دادن به رسانه‌های خارجی را به عهده‌ من گذاشته بودند.

در آن جلسه چه گفته شد؟

درباره این که قرار است چه کاری انجام دهیم صحبت کردند. آقای میردامادی از عواقب و تبعات سیاسی این اقدام صحبت کرد و این که حتی احتمال سقوط دولت موقت وجود دارد. البته دولت موقت قبل از آن هم به دلایل دیگری بارها استعفا داده بود که مورد قبول قرار نگرفته بود. برادر دانشجوی دیگری هم راجع به این که چطور از محوطه داخلی سفارت آمریکا تا حد امکان نقشه برداری کرده‌اند و اصطلاحا عملیات شناسایی را توضیح دادند که دانشجویان دانشگاه‌های دیگر چگونه به ما ملحق می‌شوند و اگر کسی زخمی‌ شد یا اتفاقی برایش افتاد دانشجوها چه کنند و...

قرار شد حدود 100 نفر از هردانشگاه به سمت سفارت آمریکا حرکت کنند. به همه دانشجوها نیز تصاویری از حضرت امام که برای به گردن آویختن آماده شده بود و بازوبندی با نوشته «دانشجویان مسلمان پیرو خط امام» داده بودند تا از غریبه‌هایی که احتمالا در حین تظاهرات به ما ملحق می‌شوند، جدا و مشخص باشیم. یادم هست که تعداد دانشجوهای دختری که چادری بودند، خیلی کم بود؛ اما از آنان خواسته شده بود چوب‌هایی را زیر چادر پنهان کرده و با خود همراه کنند تا در صورت درگیری مورد استفاده قرار بگیرد. قیچی آهن‌بر و زنجیر هم به این دانشجویان دختر داده بودند تا پنهان کرده و با خود بیاورند.

چطور به سفارت رسیدید؟ در طول مسیر اتفاق خاصی نیفتاد؟

قرار شده بود حرکت ما از تقاطع قبل از سفارت شروع شود. تقریبا بعد از آن جلسه توجیهی، از ساعت 8 صبح بچه‌ها در گروه‌های 2‌‌ـ‌3 نفره ‌‌ـ‌ که جلب توجه نکند ‌‌ـ‌ به سمت آن تقاطع حرکت کردند و قبل از ساعت 10 بود که جمعیت تکمیل شد و در حال شعار دادن به حرکت در آمد. طبق عرف آن موقع خانم‌ها در جلوی جمعیت حرکت می‌کردند و آقایان در پشت سرشان. بر همین روال ما نیز در صف جلو قرار گرفتیم. قرار قبلی این بود که وقتی دخترها از مقابل در اصلی سفارت عبور کردند، پسرها به سمت راست پیچیده و به سمت در سفارت بروند و با قیچی آهن‌بر در را باز کنند تا همه داخل شوند. در این حین چند دانشجو طاقت نیاورده و از در نرده‌ای سفارت بالا رفتند که همان عکس‌ها، امروز به نماد اشغال تبدیل شده است. دانشجویان دختر هم که چند قدم جلوتر رفته بودند دوباره برگشته و همراه با پسرها وارد سفارت شدند. خاطرم هست که باران لطیفی هم می‌آمد و آن باران و لطافت هوا همیشه در حافظه من وجود دارد و نگاه عارفانه‌ای به آن دارم چون برایم نمادی از شستشوی آلودگی استعمار و استکبار، از خاک میهن اسلامی ‌ما توسط رحمت الهی است.

خانواده شما از این که قصد انجام چنین کاری را داشتید، مطلع بودند؟

خیر؛ خبر نداشتند. در همان جلسه توجیهی قرار شده بود هیچ‌کس به کسی در این باره خبری ندهد، چون احتمال خنثی شدن نقشه و فلج شدن عملیات وجود داشت. ساعت یک بود که دیدم باید به خانواده از خودم خبر بدهم تا نگران نشوند چون وقت برگشتن به خانه بود. سراغ تلفن رفته و با کلی مشکل در نحوه استفاده از آن بالاخره به مادرم زنگ زدم اما جرات نکردم بگویم کجا هستیم!

چرا؟

چون خانواده ما انقلابی بودند و مخالف هرگونه ضربه زدن به دولتی بودند که منصوب حضرت امام محسوب می‌شد. دولت مرحوم بازرگان برای مردم ایران خیلی عزت و اعتبار داشت چون دولت انقلاب و منصوب امام بود.

پس به مادرتان وقتی که زنگ زدید چه گفتید؟

وقتی وارد سفارت شدیم با رادیو تماس گرفتیم و اعلام کردیم که سفارت آمریکا در تهران اشغال شده. خاطرم هست وقتی خدمت مادرم تلفن زدم، حوالی ساعت یک (13) بود؛ گفتم شما رادیو را روشن کنید. الان خبری می‌گوید که ما همانجا هستیم و بعد بلافاصله خداحافظی کردم که واکنش ایشان را نشنوم و گفتم بعدا تماس می‌گیرم.

واکنش اعضای خانواده‌تان بعد از این که فهمیدند کجایید، چه بود؟

روز اول را به اعتبار خودم حرفی نزدند. به هر حال این مقدار جا داشت که به من و تشخیص و تصمیمم و کاری که کرده‌ام، اعتماد داشته باشند. این تا روز اول بود، اما از روز دوم که امام این حرکت را تایید فرمودند، تتمه نگرانی‌ها تمام شد و حالا دیگر خانواده‌هایی که فرزندانشان جزو این دانشجوها بودند، به حضور فرزند خود افتخار می‌کردند.

یعنی شما عضو تیم بازسازی اسنادرشته شده بودید؟

خیر؛ آن کار تیم دیگری بود. به هرحال همه اسناد که از بین نرفته بود! بلکه تعدادی سالم بودند که من به ترجمه آنها هم مشغول بودم. در عین حال هر روز تعداد زیادی نامه از تمام دنیا به سفارت می‌آمد که آنها را هم بررسی می‌کردیم و تلفن‌های زیادی از تمام دنیا برای ابراز همبستگی یا حتی محکوم کردن و انتقاد کردن به ما می‌شد که باید جواب می‌دادیم. این کارها با نیروی محدود ترجمه که در اختیار داشتیم، تقریبا تمام روز و حتی شب ما را پر می‌کرد.

چه نامه‌هایی؟

مردم تعداد زیادی از کشورها با ارسال نامه حرکت دانشجویان را تایید می‌کردند و من نمی‌دانم که این نامه‌ها که می‌توانست سند خوبی از همبستگی ملت‌های تحت سلطه با هم باشد، الان کجاست. همین طور اعضای خانواده و دوستان گروگان‌ها برای آنها نامه می‌فرستادند و ضمن حمایت از آنها، دلداریشان می‌دادند.

به نکته جالبی در این نامه‌ها برخورد نکردید؟

بله؛ بسیار موارد جالبی در نامه‌ها بود. یادم است یکی از گروگان‌ها که ظاهرا در آمریکا به طور جداگانه و مخفیانه با 2 خانم دوست بود، اینها بعد از اشغال و گروگان شدن این آقا، متوجه ماجرا می‌شوند و جالب بود که به جای ناراحتی و قهر، یک عکس 2 نفره با هم گرفته بودند و با کلی پیام دوستانه برایش فرستاده بودند. زمان کریسمس هم تعداد بسیار زیادی کارت تبریک با نوشته‌های احساسی برایشان فرستاده بودند که حاصل ظاهرا یک موج تبلیغاتی بود که در داخل آمریکا سازمان داده بودند.

در طول مدتی که با گروگان‌ها ارتباط داشتید احساسشان چه بود و چه می‌گفتند؟

البته من پاس گروگان‌ها نداشتم؛ بلکه بیشتر در محوطه نگهبانی می‌کردم. گروگان‌ها هم طبیعی است که دلشان می‌خواست آزاد بشوند. حس می‌کردندکه عمرشان دارد تلف می‌شود و در آمریکا هم کسی به فکر آنها نیست و اقدامی‌ برای آزادی آنها نمی‌کند؛ بخصوص که در جریان اخبار و تحولات هم قرار نداشتند. گروگان‌های زن، شاید برای این که سرگرم باشند گفته بودند غذاهای ایرانی را زیاد دوست ندارند و می‌خواهند خودشان آشپزی کنند که با این درخواستشان موافقت شده بود.

شما گفتید گروگان‌ها در جریان اخبار و تحولات جهان قرار نداشتند. یعنی رادیو یا روزنامه‌ای به آنها نداده بودید؟

خیر، طبعا نباید می‌دادیم! اما ظاهرا خیلی سعی می‌کردند به نحوی از تحولات روز دنیا خبری بگیرند، مثلا از بچه‌هایی که نگهبانی می‌دادند، حرف بکشند. البته یکی از گروگان‌ها که دیپلمات ارشدی هم بود که 30 سال در ایران سکونت داشت و همسرش هم یک ایرانی بود، چون به زبان فارسی مسلط بود، از شعارهایی که مردم ایران مقابل سفارت سر می‌دادند، متوجه حمله صدام به ایران می‌شود! وی بعد از آزادی در خاطراتش عنوان کرده بود که روزی متوجه می‌شود ایرانی‌هایی که همیشه مقابل سفارت تجمع کرده و شعار الله‌اکبر می‌دادند،‌ بعد از مدتی جملات اضافه‌تری هم می‌گویند. این گروگان در میان آن هیاهو شنیده بود که مردم می‌گویند: «مرگ بر صدام؛ ضد اسلام» و از همین شعار حدس زده بود که حتما صدام به ایران حمله کرده و جنگی بین ایران و عراق شروع شده است.

سال گذشته عکسی منتشر شد که نشان می‌داد سفره عقد شما داخل سفارت انداخته شده! چرا داخل سفارت؟ همسرتان هم از دانشجویان تسخیر کننده بودند؟

اولا بنده خودم با این که عکس این مراسم را داشتم، ولی هیچ وقت فکر انتشارش را هم نکرده بودم؛ چون یک امر شخصی بود. عکس‌های دیگری هم که از آن زمان موجود است، همه خبری بوده که بعد از انتشار در خبرگزاری‌ها و مطبوعات، خودم آنها را دیده‌ام و حتی یکی دو عکس مسلح و در حال پاس، دو سه سال پیش در اینترنت از طرف عکاس آنها منتشر شد. ثانیا ما سفره عقد نداشتیم و فقط مقداری نقل همراهمان بود. همسرم جزو دانشجویان تسخیر کننده نبود؛ بلکه ایشان از قبل از انقلاب در آمریکا دانشجو بودند و دوستان ما می‌گویند که ما در انجمن اسلامی آنجا، در یک جلسه عمومی‌ یکبار به هم معرفی شده بودیم. این که چه شد درون سفارت عقد کردیم داستان جالبی دارد. آن موقع رسم بود که بچه‌های سفارت را امام عقد می‌کردند، اما چون تاریخ عقد ما بعد از شروع جنگ بود، تصمیم گرفتیم مزاحم امام نشویم و وقت ایشان را حالا که جنگ هم شروع شده نگیریم. از طرفی هم نمی‌خواستیم که آغاز زندگی مشترک ما با مجلس و مراسمی‌ باشد که خدای ناکرده در آن آداب و حدود شرع به وسیله بعضی از مهمان‌ها رعایت نشود.

همین نگرانی را با مرحوم پدرم مطرح کردیم. موافقت کردند که مراسمی‌ نداشته باشیم و موضوع محدود شد به عقد در سفارت. خطبه عقدمان را هم آیت‌الله حائری شیرازی که در سفارت کلاس اخلاق برگزار می‌کردند،‌ خواندند. موقع عقد نیز همسرم یک کاپشن سربازی بر تن داشت و من هم یک مقنعه سفید و چادر مشکی. عقد در سفارت تسخیر شده آمریکا، به هر حال از نظر تاریخی مورد منحصر به فردی است؛ حتی در دنیا! قرار بود مراسم عقدمان در جمع کوچکی با حضور خانواده‌های بلا فصلمان برگزار شود، اما چشم‌تان روز بد نبیند چون دانشجوها خبردار شده بودند، آنهایی که آن موقع سر پست خاصی نبودند به سالن ویزا که سالن کوچکی بود آمدند و خلاصه شاید حدود 200 دانشجو در مراسم عقد ما حضور داشتند. خیلی وحشتناک بود! (می‌خندد)

به نظر شما زمینه‌های سیاسی‌ای که باعث شد تا دانشجویان چنین تصمیمی ‌بگیرند چه بود؟

برای پاسخ دادن به این سوال باید در ابتدا فضای دانشگاه‌ها و دانشجویی آن موقع را توضیح داد. در آن زمان که حدود 8‌ ‌ـ ‌7 ماه از انقلاب می‌گذشت، انقلاب اسلامی ‌حتی تا روستاهای دور افتاده نیز نفوذ کرده و راه یافته بود و این تاثیر قطعا در دانشگاه‌ها نیز وجود داشت و البته آگاهانه‌تر و همراه با بصیرت بیشتری بود. متاسفانه هرگاه از جریان اشغال سخن به میان می‌آید، برخی تمایل دارند چنین عنوان شود که 4تا دانشجو دور هم نشسته و این پروژه را مطرح کرده و یکی دو نفر موافقت و یکی دو نفر مخالفت کرده‌اند و در نهایت تصمیم بر این شده که وارد سفارت آمریکا شوند. در حالی که برای تحلیل این اتفاق باید شرایط و فضای آن موقع را شناخت و این که چطور دانشجوها در جاذبه وجود و هدایت حضرت امام خمینی قرار گرفته بودند. اگر عمق آگاهی اسلامی ‌دانشجوها را بشناسیم، متوجه می‌شویم که اگر این چند دانشجو آن روز این تصمیم را نمی‌گرفتند، فردا چند دانشجوی دیگر، این کار را می‌کردند. در هر حال به دنبال سفر شاه به آمریکا به عنوان معالجه، ایران اعم از دولت و مردم اعتراض کردند؛ اما مقامات آمریکایی وقعی به این اعتراض‌ها نگذاشتند. حتی وقتی از دولت موقت، تقاضای افزایش نیروهای حفاظت از سفارت را کردند و در مقابل، وزیر خارجه ما درخواست کرد که پزشکان ایرانی شاه را معاینه کنند، مورد قبول آمریکا قرار نگرفت.

یعنی از ایران پزشک به آمریکا برود؟

وزارت خارجه ما اول درخواست کرد یک تیم پزشک به آمریکا برود و شاه را ببیند، اما آنها قبول نکردند. باز طرف ایرانی گفت لااقل پزشکان ایرانی مقیم آمریکا به دیدن شاه بروند که بازهم آنها قبول نکردند. حتی با رویت پرونده بیماری شاه توسط پزشکان ایرانی هم موافقت نکردند و همچنان همان نگاه استکباری خود را به ایران داشتند و با ایران بعد از انقلاب اسلامی، همچون ایران زمان شاه صحبت می‌کردند.

این مذاکرات رسما منتشر شد و در رسانه‌ها انعکاس یافت؟

بله، همان زمان منتشر و رسانه‌ای شد. بعد از انجام این مذاکره، سرانجام وزارت خارجه ایران یک یادداشت رسمی ‌منتشر کرد مبنی بر این که موفق نشده از صحت خبر بیماری و نیاز شاه به معالجه اطمینان حاصل کند و اگر مردم ایران به علت خشم و اعتراضشان از سفر شاه به آمریکا، اقدامی علیه سفارت آمریکا در تهران انجام دهند، مسوولیت هرگونه تبعات احتمالی با آمریکا خواهد بود.

تدارک تسخیر سفارت آمریکا چگونه مهیا شد؟

یادم است در آن جلسه توضیح دادند که از روز قبل، برخی از دانشجویان به دفعات سوار اتوبوس 2 طبقه‌ای که آن وقت‌ها اتوبوس خطی خیابان طالقانی بود، شده بودند تا بتوانند از همان طبقه دوم، فضای درون سفارت را ببینند و موفق هم می‌شوند که پلانی از محوطه و محل ساختمان‌های سفارت تهیه کنند. خاطرم هست صبح روز 13 آبان این پلان را برایمان تشریح کردند و گفته شد که اگر از این در وارد بشویم چه ساختمان‌هایی سر راهمان قرار دارد و... ما هدفمان این بود که توجه دنیا را برای تحقق مطالباتمان جلب کنیم. از خدا هم می‌خواستیم وقتی وارد سفارت شدیم توسط نیروهای آمریکایی شهید یا زخمی ‌شویم تا این بشود سند جنایت آمریکا. تمام این موارد طراحی شده بود و یادم هست که آقای میردامادی نیز صبح همان روز، قبل از عزیمت به دانشجوها گفت اگر کسی شهید شد قرار است بچه‌ها او را سردست گرفته و به عنوان سند جنایت آمریکا به دنیا نشان دهند.

خبر تسخیر سفارت توسط دانشجویان چگونه به امام می‌رسد؟

ظاهرا از طریق حجت‌الاسلام موسوی خوئینی‌ها که دوست مرحوم حاج احمدآقا بودند به اطلاع امام می‌رسد. ایشان هم بعد از این که از ماهیت اعتقادی بچه‌های اشغال‌کننده مطمئن می‌شوند می‌فرمایند پس بگویید خوب جایی را گرفته‌اند و رهایش نکنند.

آیا این حساسیت امام که درباره ماهیت دانشجوها سوال می‌کنند، در روزهای بعد هم ادامه داشت؟

بله، حاج احمدآقا همان شب اول به داخل سفارت آمدند تا همه چیز را ببینند. یک بار هم خاطرم هست فردی بود که ظاهرش با بقیه دانشجوها کمی‌فرق داشت. شاید محاسن یک مقدار بلندتری که ظاهر او را با بقیه متفاوت کرده بود. یک نیمه شب که پاس ورود و خروج ساختمان مرکزی بودم، دیدم این جوان در حالی که لباس روحانی برتن داشت از ساختمان بیرون رفت. بعدها فهمیدم که این فرد از طرف حضرت امام به آنجا آمده بود تا در بین دانشجوها باشد.

امروز که 32 سال از تسخیر سفارت آمریکا می‌گذرد آیا با پدیده‌ای مواجه شده‌اید که موجب تاسف شما شود؟

بله، متاسفانه برخی‌ها که دوست دارند وارد قمارهای سیاسی بشوند، شبهه‌هایی را درباره تسخیر لانه جاسوسی مطرح می‌کنند.

مثلا چه شبهه‌هایی؟

سال گذشته برخی دانشجویان طرفدار شخص آقای احمدی‌نژاد، در جلسات مختلفی که در دانشگاه‌ها یا نمایشگاه مطبوعات برگزار می‌شد با بیان این که «وقتی آقای احمدی‌نژاد مخالف بودند شما برای چه رفتید سفارت را اشغال کردید؟» به دنبال زیرسوال بردن اصل ماجرای اشغال لانه‌جاسوسی و مبارزه با آمریکا بودند. باز خدا خیر بدهد خود آقای احمدی‌نژاد را که بالاخره پارسال در یکی از سخنرانی‌هایش گفت که «جریان اشغال لانه جاسوسی، معادلات استکباری را برهم زد.» بنده هم نهایتا با استناد به همان مرجع مورد قبول، خطاب به آن جوان دانشجو گفتم: پسرم! شما که فکر می‌کنی ما باید در جایی که امام را داشتیم به حرف آقای احمدی‌نژاد که خودش آن موقع یک جوان 20 ساله بود گوش می‌کردیم، خود ایشان هم چنین جمله‌ای گفته است که اگر آن را به زبان ساده ترجمه کنیم این طور می‌شود: «اگر به مخالفت من 20 ساله دانشجوی علم و صنعت توجه شده بود و لانه جاسوسی اشغال نمی‌شد، پس معادلات استکبار به هم نمی‌خورد و آمریکا به مراد دلش در منطقه که همان اسارت دوباره ملت ماست، رسیده بود. پس معلوم است که من احمدی‌نژاد اشتباه کرده بودم که مخالف اشغال بودم!» خلاصه این که از این دست جریان‌های خطرناک از سال گذشته ایجاد شده تا اصل ماجرای اشغال لانه جاسوسی را زیر سوال ببرد. این جریان رگه‌های دیگری هم دارد از جمله این که ادعا می‌کند که جریان اشغال لانه جاسوسی را به حضرت امام تحمیل کردند وگرنه ایشان راضی به این قضیه نبودند! این خطرهایی است که حرکت با عظمت مبارزه با استکبار جهانی را به انحراف تهدید می‌کند. بنابراین باید دید کسی که شبهه‌ای را طرح می‌کند، قصد و غرض سیاسی‌اش چیست. اگر امروز برخی از افرادی که 30 سال قبل در واقعه تسخیر لانه حضور داشتند، به جرمی‌ علیه نظام متهم شده‌اند این دلیل نمی‌شود که عمل صحیح و به جای آنها در آن موقع، زیر سوال برده شود. افرادی که دنبال ساختن حواشی‌ای از این دست بودند پارسال موفق شدند به تاریخ دهه اول انقلاب که دهه قداست و معصومیت انقلاب بود، ضربه‌های هولناکی وارد کنند. باید مانع تاثیر این ضربه‌ها شویم. نباید اجازه دهیم این افراد، تاریخ انقلاب را مملو از حضور خیانتکاران در اطراف امام خمینی نشان دهند.

در پایان اگر صحبت خاصی دارید، بفرمایید.

امروز بعد از 30 سال، ایران نماد مبارزه با آمریکاست و حتی اگر خودش هم بخواهد نمی‌تواند پرچم مبارزه با استکبار را زمین بگذارد و افتخار و نمایندگی مقابله با استکبار را به کشور دیگری واگذار کند. خط امامی ‌بودن هم شاخصه‌هایی دارد از جمله این که باید ضد آمریکایی باشد. آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر انقلاب نیز هنوز که هنوز است رابطه با آمریکا را به صلاح نمی‏دانند و کماکان بر شیوه امام خمینی این مسیر را ادامه می‌دهند. پس اگر قرار است ببینیم کسی هنوز خط امامی ‌هست یا نه، باید دید در حال حاضر درباره رابطه با آمریکا چگونه فکر می‌کند. نکته دیگری که می‌خواهم تاکید کنم آن است که جریان دانشجویی و تسخیرلانه جاسوسی، نباید به اسم افرادی مثل من یا افرادی مدعی‌تر از من سند بخورد. اگر این اتفاق تاریخی سندی دارد، سندش به اسم حضرت امام است که جریان تاریخی مبارزه با استکبار و شیطان بزرگ را آغاز و تاسیس کردند و ما اکنون شاهد ثمرات آن هستیم.

مریم جمشیدی


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: