روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
جمعه 08 ارديبهشت 1396 / 01 شعبان 1438 / a 28 Apr 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه نوروز 89
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
پنجشنبه 27 اسفند 1388 - ساعت 00:04
شماره خبر: 100869779343
با سيروس مقدم از گذشته‌ها تا امروز
سمنو براي من پر از رمز و راز است
ایام نوروز برای هر کس خاطرات خاص خودش را دارد. سیروس مقدم کارگردان مجموعه‌های معروف تلویزیون نیز از این ایام خاطرات بسیاری دارد که البته بیشتر آن مربوط به خوزستان می‌شود، چرا که نوجوانی و جوانی‌اش را در آنجا سپری کرده است. قرار است از این کارگردان 55 ساله، سریال «چاردیواری» را در ایام نوروز از شبکه یک سیما شاهد‌باشیم. او هنوز هم نسبت به بهار و دعای یا مقلب القلوب حساس است و با آمدن بهار احساس تازگی می‌کند. او در این مصاحبه حرف‌هایی زده که به قول خودش هنوز جایی عنوان نکرده است.

بهترین خاطره‌تان از عید به چه زمانی برمی‌گردد؟

فکر می‌کنم 7 ساله بودم که عید و بهار را با تمام وجود احساس کردم. عید آن سال پدرم یک دوربین قدیمی کداک به من هدیه کردند، دوربینی که عکس‌های زیادی را با آن گرفتم. از کودکی علاقه زیادی به نقاشی داشتم. پدرم این عیدی را به من داد تا با آن به نوعی نقاشی‌کردن و دیدن درست طبیعت را تجربه کنم.

آن دوربین را هنوز دارید؟

سال‌ها آن دوربین را نگه داشته بودم، اما برادرم آن را به عنوان یادگاری از مرحوم پدرم با خودش به آمریکا برد.

عید آن سال‌ها با عید این سال‌ها چقدر فرق دارد؟

به نظرم در یک چیزهایی وجه اشتراک دارند و در چیزهایی خیر. وجه اشتراکش این است که هنوز و پس از گذشت این همه سال وقتی بهار می‌آید، یک نوع حس زندگی دوباره و سرزندگی در من ایجاد می‌شود، یعنی درست همان حسی را که در 7 سالگی داشتم. احساس می‌کنم شاداب‌تر شده‌ام و دارم دوباره متولد می‌شوم. طبیعتا تفاوت‌های زیادی هم داشته است. وقتی کودک بودیم، به همان اندازه دنیا و مشکلاتمان هم کوچک بود. یادم هست از 20 روز قبل از نوروز لباس‌هایمان را به خیاط سفارش می‌دادند و وقتی برای پرو لبا‌س‌هایمان می‌رفتیم، هیجان عجیبی داشتیم و شب‌ها به عشق پوشیدن لباس‌های نو خوابمان نمی‌برد.

معمولا لباس‌ها هم بزرگ‌تر از اندازه واقعی بود، درست است؟

بله. ولی من هر سال لباس می‌دوختم و از این نظر مشکلی نداشتم. دلم می‌خواهد خاطره‌ای را برایتان تعریف کنم. من مادربزرگ مادری داشتم که اسمش بی‌بی بود. ما هر سال به عشق اسکناس‌های نو و تانخورده بی‌بی که وسط‌ قرآن بود، منتظر سال تحویل می‌ماندیم. اسکناس‌های بی‌‌بی آنقدر نو بودند که دلمان نمی‌آمد خرجش کنیم و به عنوان یک پدیده زندگی به آن نگاه می‌کردیم و بین بچه‌های فامیل مسابقه بود برای این که ببینیم چه کسی بیشترین عیدی را گرفته است. به هر حال یاد آن سال‌های دور بخیر.

آقای مقدم! چقدر آدم خاطره بازی هستید؟

خیلی کم. اما دوست دارم در چیزهایی که می‌خواهند خاطره شوند، غوطه‌ور شوم؛ البته این را هم بگویم که فرار کردن من از خاطرات گذشته به معنی کم‌اهمیتی و بی‌توجهی به آنها نیست. از مرور بعضی خاطره‌ها وحشت دارم و از بعضی دیگر آنقدر هیجان‌زده می‌شوم که دوست دارم ساعت‌ها به آنها فکر کنم؛ اما خیلی با گذشته‌ام زندگی نمی‌کنم.

بهترین هدیه‌ای که در این سال‌ها گرفته‌اید، چه بوده است؟

فکر می‌کنم 18 تا 27 سالگی‌ام بهترین عیدی‌ها و هدیه‌ها را گرفتم، چون درست در همین زمان درسم تمام شد و وارد یک زندگی مستقل شدم. خودم باید خرج می‌کردم، خودم باید خانه می‌گرفتم و... این خودم خودم‌ها باعث شد مستقل شوم و چیزهایی را به دست بیاورم که متعلق به خودم بود. البته یک دهه دیگر از زندگی‌ام را هم دوست دارم و آن اوج شکل‌گیری کار حرفه‌ای‌ام در زمینه سینما و تلویزیون است، چون در آن دوران هم احساس کردم آدم مفیدی هستم.

در گذشته‌تان چه چیزی را جا گذاشته‌اید که دوست دارید برگردید و آن را بردارید؟

سوال سختی پرسیدید، اما فکر می‌کنم پدرم را جا گذاشتم، چون در 17 سالگی او را از دست دادم. درست زمانی که شخصیتم داشت شکل می‌گرفت و همیشه این حسرت با من است که ای کاش یکدیگر را بیشتر می‌دیدیم.

آقای مقدم! محله‌های شما در ایام نوروز آن سال‌ها با محله‌های امروز چقدر فرق کرده است؟

من دوران کودکی و نوجوانیم را در خوزستان گذرانده‌ام. از این جهت محله‌های آبادان را در این ایام بخوبی به خاطر دارم و رسم‌ورسوم‌های آبادان از این نظر خیلی با جاهای دیگر متفاوت است. از عید آن سال‌ها به خاطر دارم که محله در ایام نوروز معنای خود را از دست می‌داد و همه محل تبدیل به یک خانواده می‌شدند. در همه خانه‌ها باز بود و مثلا اگر در هفت‌سین کسی سیب وجود نداشت، همسایه‌ها به او قرض می‌دادند. در روز اول عید بیشتر مردم ماهی سبور می‌خوردند. انگار سفره‌ها همه یکی بود. خیلی همدلی و صمیمیت وجود داشت و عیدی گرفتن مخصوص بچه‌های یک خانواده نبود و کل بچه‌های محل عیدی می‌گرفتند، حتی از بقال محله. به هر حال در گذشته و ایام نوروز دردها و شادی‌ها مشترک بودند. یادم هست برای سیزده‌بدر تقریبا 30 نفر می‌شدیم و با 10 تا بلم به اروندرود می‌رفتیم. به هر حال خاطراتم بیشتر جمعی است تا انفرادی.

می‌دانم که با ناصر تقوایی، پسرخاله هستید. چقدر با او خاطرات مشترک دارید؟

زیاد، چون از کودکی با او بزرگ شده‌ام. البته ناصر از من بزرگتر است و از این جهت همیشه برای من الگو بوده است. تقوایی بشدت به عکاسی و نقاشی علاقه‌مند بود و به خاطر همین من هم بسیار تحت تاثیر او قرار گرفتم. یادم هست محصل بودم و وقتی ناصر تقوایی اولین فیلمش را با نام «آرامش در حضور دیگران» ساخت من پشت صحنه آن می‌رفتم و به تماشا می‌نشستم ودر کل می‌توانم بگویم از ناصر تقوایی یاد گرفتم که زندگی را سرسری نگیرم و به آن اهمیت بدهم.

چرا بعدها با تقوایی کمتر کار کردید؟

من با ناصر تقوایی برای اولین بار در سریال «دایی جان ناپلئون» همکاری کردم حتی سر مونتاژ این سریال هم می‌رفتم. بعدها هم «کوچک جنگلی» را با او کار کردم و همین طور «ای ایران» را.

فکر می‌کنم 18 تا 27 سالگی‌ام بهترین عیدی‌ها و هدیه‌ها را گرفتم چون درست در همین زمان درسم تمام شد و وارد یک زندگی مستقل شدم. خودم باید خرج می‌کردم خودم باید خانه می‌گرفتم و... این خودم خودم‌ها باعث شد مستقل شوم

اما بعدتر من کارگردان شدم و مسیرم از او جدا شد و دیگر دستیاری نمی‌کردم و مستقل عمل می‌کردم. برای همین فرصت همکاری دوباره برایمان پیش نیامد.

از این‌که توانستید تمام کانال‌ها را تسخیر کنید چه حسی دارید؟

واقعا این جوری نیست. فکر می‌کنم جمعی از تلویزیون وجود دارد که این جمع کنار یکدیگر خیلی خوب توانستند تلویزیون را به روز و زنده نگه دارند و تنها بار این مسوولیت به دوش من نیست. افرادی مثل حسن فتحی، محمدحسین لطیفی، کمال تبریزی و... هم هستند اما تنها تفاوتم با اینها این است که ریتم کار و سرعتم بالاتر است و از این نظر پرکارتر به نظر می‌رسم. البته این پرکاری هرگز باعث نشده است به ورطه تکرار و ابتذال بیفتم و همیشه سعی کرده‌ام کار آخرم بهترین و قوی‌ترین کارم باشد. همین‌طور سعی می‌کنم به لحاظ روحی و جسمی خودم را بازسازی کنم. من همیشه با گذشته قطع‌رابطه می‌کنم و به آینده فکر می‌کنم و از این جهت به نیروی تازه‌تری دست پیدا می‌کنم که برایم خوشایند است.

آقای مقدم! سال 88 برایتان چطور سالی بود؟

می‌توانم بگویم هم به لحاظ روحی، هم به لحاظ خانوادگی و هم به لحاظ حرفه‌ای سال پربرکتی برایم بود. «رستگاران» و «چاردیواری» را ساختم، البته در روزهایی که رستگاران را می‌ساختم خیلی اذیت شدم. اساسا هر وقت که هنر و سیاست با هم قاطی شدند نتیجه خوبی نداشته است. ای کاش این اتفاقات رخ نمی‌داد.

سیروس مقدم منهای کارگردان بودنش، چه ویژگی‌های دیگری دارد که برای مخاطبش سربسته مانده است؟

من فکر می‌کنم مخاطبم تمام خصوصیات من را کشف کرده است و می‌داند که آدم زرنگ ولی صادقی هستم. صادق از این نظر که هیچ‌وقت به او دروغ نمی‌گویم، ولی خصوصیتی که فکر می‌کنم مخاطب آن را کشف نکرده، این که من جاهایی مجبور می‌شوم سحر و جادو کنم و از این نظر هیجان مضاعفی را برای او به وجود آورم، همین.

و اما چاردیواری، فکر می‌کنید این سریال بتواند در ایام نوروز مخاطب خود را جذب کند؟

بله، چون تمام پارامترهایی که یک مجموعه تلویزیونی باید داشته باشد را دارد. چاردیواری فیلمنامه مستحکم و به دور از هجوی دارد و برای اولین بار هم بود که خودم با یک فیلمنامه کامل کار می‌کردم. چاردیواری گروه خوبی دارد و نقش‌ها خیلی خوب نشسته‌اند و مخاطب در این سریال فضاهایی را می‌بیند که بسیار ملموس هستند و از خانه‌های بالاشهری در آن خبری نیست. ولی تا کاری پخش نشود نمی‌توان قضاوت درستی کرد. اما می‌توانم قول بدهم که مخاطبان با بازی‌های متفاوت و خوبی روبه‌رو خواهند شد.

نمی‌خواهید در سال 89 تغییر مسیر دهید؟

چرا، قصد دارم سریالی را برای سال 89 بسازم که داستان اجتماعی دارد. می‌خواهم وارد فضاهای جدید بشوم. مثل پرداختن به زندگی کارتن‌خواب‌ها. به هر حال امیدوارم بتوانم این تجربیات تازه را کسب کنم.

کدام یک از شخصیت‌هایی را که تاکنون ساخته و به تصویر کشیده‌اید شبیه خود سیروس مقدم بوده است؟

انتخاب خیلی برایم سخت است. با این حال فکر می‌کنم شخصیت شهاب حسینی در «پلیس جوان» (یونس بهگر) به خودم شباهت بسیاری داشت.

چرا از کارگردانی کارهای سخت همچنان لذت می‌برید؟

چون انگیزه‌ام را برای کار کردن بیشتر می‌کند.

نمی‌خواهید بگذارید مخاطب دلتنگ شما شود؟

همین جوری هم به من می‌گویند چرا اینقدر کم‌کاری می‌کنی؟

خب شاید این تمایل بیشتر از روی عادت باشد؟

عادت خوب که بد نیست. مخاطب اگر از کارگردانی دلزده شود دیگر به سراغ او نخواهد رفت و منتظرش نخواهد ماند.

و آخرین پرسش این که به کدام سین هفت سین علاقه بیشتری دارید و چرا؟

سمنو را از سین‌های دیگر بیشتر دوست دارم، چون برایم پدیده عجیب و غریبی است و همیشه برایم سنبل یک راز بوده است.

چرا؟

چون نمی‌دانم از کجا و چگونه جزو سین‌های هفت‌سین شده است. این رازگونه بودن سمنو برایم همیشه جذاب بوده است.

محبوبه ریاستی


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: