روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
جمعه 06 مرداد 1396 / 04 ذی القعدة 1438 / a 28 Jul 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه نوروز 89
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
پنجشنبه 27 اسفند 1388 - ساعت 00:04
شماره خبر: 100869873465
گفتگو با فتح‌الله بيطرفان مردي که از اعتياد رها شد
من 55 ساله متولد 1380
اگر می‌شد کمر مرگ را شکست و صورتش را به زمین مالید، اگر می‌شد عفریت بدبختی را به زیر کشید و خوشبختی را تمرین کرد، اگر غیرتی می‌جوشید تا همه چیز دوباره از صفر شروع شود، اگر کنار خیابان خوابیدن و لولیدن میان آشغال‌ها و تحقیر شدن نهیب می‌زد و همت را به جوش می‌آورد، اگر دست و پا زدن در منجلاب، ترس غرق شدن را جدی می‌کرد و عشق به نجات را می‌جوشاند و اگر می‌شد در اوج مرگ زنده شد، آن وقت دنیا چه دوست داشتنی می‌شد.
وقتی می‌گویند مرده‌ها نمی‌توانند زنده شوند و آدم‌ها نمی‌توانند پوست بیندازند و دوباره متولد شوند، آدم خنده‌اش می‌گیرد.
فتح‌الله بیطرفان هم حتما به این حرف‌ها خندیده است، مردی 55 ساله، اسیر 30 سال اعتیاد، با قامتی بلند، موهایی کم‌پشت و سفید، لبخندی دائمی، نگاهی نجیب با چشم‌های پشیمان و درصدد جبران و صداقتی که ناخودآگاه محترمش می‌کند. او وقتی در فروشگاه کتابش که نوشته‌ها تا سقف آن خزیده‌اند، روی صندلی سفیدش می‌نشیند و بی‌غرور از دوره کودکی‌اش می‌گوید و اشک چشم‌ها و بغض گلویش خاطرات تلخ کارتن‌خوابی‌ها و دزدی‌ها و زباله‌گردی‌هایش را ناتمام می‌گذارد، باورش می‌کنم. حتی وقتی می‌گوید بعد از 30 سال در به دری و ذلیل اعتیاد بودن، با ترک یابویی جسم و روح پاک از نشئه و خمار و سیخ و سنگ و دود و زرورق‌اش را به مکه رسانده و با شنیدن نجوای اللهم لبیک مبهوت شده که من کجا و اینجا کجا؟ باز هم باورش می‌کنم. فتح‌الله حالا پاک است؛ مردی 55 ساله متولد 8 سال قبل که مو لای درز صداقت و اراده‌اش نمی‌رود.

از همان اولی که سراغ مواد رفتید برایم بگویید، از همان اول اول.

من در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدم. مادر و پدرم خیلی دوست داشتند که من درس بخوانم اما اختلافاتی که بین من و مادرم بود و عاطفه‌ای که میانمان نبود، مرا به بیراهه کشاند. پدر و مادرم نمی‌توانستند با من ارتباط برقرار کنند. آنها مرا به مدرسه فرستادند. 7 سال هم رفتم اما فقط 3 کلاس بالا آمدم، آن هم با التماس‌ها و باج‌هایی که مادرم به مدیر و ناظم و معلم می‌داد.

مادرم تکیه‌کلامش «داداش» بود. به مسوولان مدرسه هم می‌گفت داداش. شاید همین داداش گفتن‌های او باعث شد مرا در مدرسه نگه دارند. پدرم وضع مالی خوبی داشت و خیلی به من می‌رسید اما ارتباط خوبی با هم نداشتیم. او فکر می‌کرد اگر بهترین میوه و لباس و خانه را برای خانواده تهیه کند، دیگر آنها هیچ چیزی لازم ندارند. الان بعد از 55 سال هنوز صدای پدرم در گوشم هست و هنوز از فتح‌الله گفتن او می‌ترسم. حالا او به من می‌گوید دوستت دارم، من هم می‌گویم دوستت دارم اما الان دیگر مثل بچگی‌هایم نمی‌خواهم با این حرف، کلاه سرش بگذارم و پول از او بگیرم.

اولین باری که مواد کشیدم، می‌خواستم برای کسی موادفروشی کنم و سهم فروشندگی‌ام را بگیرم. یک روز مردی که برایش مواد می‌فروختم، نیامد و مشتری‌هایش علاف شده بودند. برای همین رفتم در خانه‌اش. من فکر خماری مشتری‌ها نبودم. فقط می‌خواستم دستمزد فروشندگی‌ام را بگیرم. اما او از من پرسید «می‌کشی؟» من هم برای این که کم نیاورم، گفتم «آره می‌کشم».

من با نه گفتن مشکل داشتم. برای همین پای بساط نشستم و کشیدم. همان موقع که دود می‌گرفتم، با خودم گفتم من با بقیه معتادها فرق دارم، عاقلم، زرنگم، پسر فلانی‌ام، بچه تهرانم. این حرف‌ها را که با خودم می‌زدم در عین حال ترس هم داشتم. برای همین تا 2 سال دیگر سراغ مواد نرفتم. مشکل من این بود که نمی‌توانستم نه بگویم و همین مرا به گوشه خیابان کشاند. من عاشق محبت دیدن بودم، دنبال کسی که مرا دوست داشته باشد اما خانواده‌ام همیشه با من دعوا می‌کردند و فحش می‌دادند. وقتی می‌دیدم بچه‌ها با پدر و مادرشان به گردش می‌روند، آه می‌کشیدم.

پس کمبود محبت و این که نمی‌خواستید کم بیاورید، باعث اعتیادتان شد؟

کمبود محبت من باعث شد با آدم‌های بزرگ‌تر از خودم دوست شوم. اگر پدر و مادر به من محبت می‌کردند من دنبال کس دیگری نمی‌رفتم. دوستان بزرگ‌تر از خودم از من می‌خواستند که از جیب پدرم پول بردارم و با هم برویم سینما، پارک، باغ وحش. من هم که عقده تفریح داشتم، به حرف‌هایشان گوش می‌دادم. اهل ورزش هم نبودم و دوست داشتم بگردم و قمار کنم. حال که فکر می‌کنم، می‌بینم من از بچگی اعتیاد داشتم. آن وقت‌ها من از جیب پدرم دزدی می‌کردم و پول‌ها را خرج دوستانم می‌کردم که بگویند دمت گرم.

اولین باری که به قول خودتان دود گرفتید، چه حسی داشتید؟

اولین باری که این کار را کردم، همه بدبختی‌ها جلوی چشمم آمد؛ ولی از مصرف مواد هم احساس خوبی داشتم، یعنی هم مواد حال خوبی به من می‌داد و هم چون آدم‌های معتاد و عاقبت‌شان را زیاد دیده بودم، می‌ترسیدم.

احساس خوبی داشتم، یعنی دقیقا چه جور احساسی؟

مثلا روی ابرهای صورتی بودم، می‌توانستم ارتباط برقرار کنم، صحبت کنم، می‌توانستم عرض اندام کنم و چیزی که نبودم باشم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کردم با این کارها بزرگ می‌شوم.

از کی رسما معتاد شد؟

از زمانی که زن گرفتم. من 18 ساله بودم که ازدواج کردم. پدر و مادرم می‌خواستند به مکه بروند؛ اما من گفتم زن گرفتن من واجب‌تر از مکه است. دلیل اصلی ازدواجم هم این بود که از آن خانواده فرار کنم. پدرم همیشه ما را می‌زد، مادرم دعوا می‌کرد و غش می‌کرد. به خاطر فرار از تنهایی هم بود که ازدواج کردم. می‌خواستم یک هم‌صحبت داشته باشم. فکر می‌کردم اگر زن بگیرم، همه مشکلاتم حل و تنهایی‌ام پر می‌شود؛ اما نمی‌دانستم دلیل تنهایی من چیزهای دیگری است. 6 ماه بعد از ازدواجم شروع به مصرف مواد کردم. آن موقع رفته بودم تا یک نفر را ترک بدهم؛ اما خودم گرفتار شدم. گفتم بیا امروز با هم بکشیم و از فردا با هم نکشیم.

یک سال بعد که معتاد شدم، پدرم برایم مغازه خرید. فکر می‌کرد با این کار از دوستانم جدا می‌شوم؛ اما نمی‌دانست مشکل من، کله خراب من است. بعد از آن اعتیادم بیشتر شد و به زندان افتادم. دوباره آزاد شدم و پدرم باز برایم یک مغازه خرید،‌چون فکر می‌کرد با این کار مشکل من حل می‌شود؛ اما من نمی‌توانستم مدیر خوبی برای مغازه باشم، چون یک چیزی که دستم می‌آمد خودم را با همان چیز بدبخت می‌کردم.

همسرم هم فکر می‌کرد اگر بچه‌دار شویم، اوضاع خوب می‌شود اما پس از تولد دخترم هم اوضاع فرقی نکرد. تازه آن موقع دنبال دزدی، دلالی و قاچاق‌فروشی رفته بودم. البته توان دزدی هم نداشتم. برای همین رفتم دنبال گدایی و زباله جمع‌کنی. یادم است یک روز در خیابان صفی‌علیشاه دست کردم داخل کیسه‌ای که پوشک بچه‌ درونش بود، چون مواد را دوست داشتم و می‌خواستم اول صبح اولین مواد را من بخرم تا این که یک روز از زور سرما با همان کیسه زباله‌ام رفتم در جلسه 12 گامی معتادان گمنام. آنجا من اولین معتاد پاک شده ایران را دیدم؛ ولی باورم نشد. یک روز هم دیدم فردی که ترک کرده، جلوی همه از خانواده‌اش می‌گوید. با خودم گفتم چه آدم بی‌غیرتی است که از زن و خواهر و مادرش می‌گوید، چون فکر می‌کردم معدن غیرت منم، با این که 5 سال بود از بچه‌ام خبر نداشتم و نمی‌دانستم کجاست و چه کار می‌کند.

تا این که یک روز رفتم کمپ سرخه حصار، نه برای ترک کردن چون دیگر امیدی نداشتم و همه چیزم را از دست داده بودم. من رفتم آنجا تا یک سقف بالای سرم باشد و تنها نباشم. یادم هست پاچه‌خاری می‌کردم تا مرا آنجا نگه دارند البته آنجا هم دزدی کردم و بیرونم کردند تا این که با التماس از آقای فروهر بنیانگذار جلسات دوازده‌گامی چند تا کتاب گرفتم تا بفروشم. او به من کتاب نمی‌داد چون من لیاقت چند تا کتاب را هم نداشتم.

پاک شدن من از همین جا شروع شد یعنی کاسبی می‌کردم و طبق دستورات جلسات دوازه‌گامی آویزان کسی نمی‌شدم. البته در دوره پاکی‌ام زیاد گرسنگی کشیدم. خوبی‌ام این بود که دستورات این جلسه را خوب گوش کردم و بهتر این که عمل کردم. کم‌کم کار کتاب‌فروشی‌ام هم گرفت. الان حدود 2000 عنوان کتاب دارم که برای 20 عنوان کتاب خودم سرمایه‌گذاری می‌کنم. من سی‌دی هم می‌فروشم و مرکز پخش کتاب مکمل بچه‌های دوازده‌گامی و خانواده در ایران و خارج کشور شده‌ام. الان خیلی‌ها با اسم فتح‌الله آشنا هستند.

برایمان از دوره کارتن‌خوابی‌ات بگویید.

(اشک امانش نمی‌دهد)‌ بگذار از دوره بی‌کسی‌ام بگویم. من پدر و مادر و خواهر و فامیل داشتم، اما هیچ کس را نداشتم و می‌رفتم توی خیابان می‌خوابیدم. یادم هست یکی از روزهایی که کنار خیابان خوابیده بودم، خانمی محجبه برایم غذا و پتویی تمیز و ملحفه شده آورد، اما از پتو استفاده نکردم و مواظب بودم کثیف نشود تا صبح آن را بفروشم و با پولش مواد بخرم.

من خیلی بدبختی کشیدم. سر چهارراه‌ها گدایی کردم، دزدی کردم، از کسانی که طلب کمک می‌کردم کتک خوردم و موقعی که کارتن‌خواب بودم به آدم‌هایی رو می‌انداختم که قبلا هیچ حسابشان نمی‌کردم. اعتیاد آدم را له و مچاله می‌کند.

ترک کردن کار سختی است؟ خیلی‌ها از ترک کردن می‌ترسند.

این ترس هنوز هم با من است. من چرا دزدی می‌کردم برای این که می‌ترسیدم فردا خمار بمانم، اما وقتی روی ترسم پا گذاشتم، موفق شدم.

کار سختی بود؟

خیر. فقط گام اول این است که نترسی و از کسانی که ترک کرده‌اند سوال کنی و حرف‌هایشان را گوش بدهی. نه دوست، نه خانواده و نه دوستانم هیچ کدام نتوانستند به من کمک کنند فقط شیوه ترک یابویی و حرف گوش کردن به من جواب داد.

به نظر من، مردی که معتاد می‌شود؛ اول از همه به زن و بچه‌اش ظلم می‌کند. حالا که پاک شده‌اید، بیشتر دلتان برای چه کسی می‌سوزد؟

الان دلم برای خانواده‌ام می‌سوزد اما خوشحالم که مادرم وقتی مرد که من 7 سال پاکی داشتم و من و دوستانم را باور می‌کرد. آن دوره در واقع من بیمار بودم، اما الان دارم با خدمت کردنم به جامعه، خسارت‌هایی را که به دیگران زده بودم، جبران می‌کنم. من با این‌که سواد ندارم به معتادها و خانواده‌هایشان مشاوره می‌دهم و به همدردهای خودم کمک می‌کنم.

آقای بیطرفان! حتما نظر ویژه‌ای نسبت به خدا داری، مثلا حسی که یک غریق به نجات غریق دارد، در این باره بگو.

همه اینهایی که گفتم، کار من نبود، کار خدای من بود. همیشه می‌گویم چرا من مثل خیلی از دوستانم به خاطر اعتیاد نمردم. فکر می‌کنم من باید زنده می‌ماندم تا یک روز اینجا باشم و به آدم‌هایی مثل خودم کتاب بدهم. خدا مرا نگه داشته تا به مردم خدمت کنم. اگر من نمردم یعنی خدا با من کار داشت. من فکر می‌کنم که معجزه‌ام، البته باید بگویم معجزه واقعی، دخترم است؛ ندا سرطان خون داشت، همه از او قطع امید کردند، اما خدا نجاتش داد. وقتی مکه رفتم و از هر طرف ندای لبیک اللهم لبیک می‌شنیدم، با خودم گفتم خدایا من چرا اینجا هستم (گریه، حرف‌هایش را قطع می‌کند).

من سپردن کارها به خدا را یاد گرفته‌ام و زندگی خیلی خوبی دارم. یک موقع اگر با من حرف می‌زدی، با صورت توی شیشه می‌کوبیدم اما الان با لطف خدا لقب من «آرامش» است، فتح‌الله آرامش.

اگر بخواهی با کسانی که هنوز معتاد نشده‌اند، اما وسوسه مواد ول‌کنشان نیست، حرف بزنی چه می‌گویی؟ فقط یاد بگیرید به کارهای خلاف «نه» بگویید، چون آخر این کارها گوشه زندان و خیابان و دربه‌دری است.

مریم خباز


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: