روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
سه شنبه 08 فروردين 1396 / 29 جمادي الثاني 1438 / a 28 Mar 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه نوروز 89
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
پنجشنبه 27 اسفند 1388 - ساعت 00:04
شماره خبر: 100869929498
لابه‌لاي خاطرات نوروزي برانکو ايوانکوويچ
آن اسکناس تا نخورده هزار توماني
تکراری‌ترین جمله در توصیف منفی‌ترین خصیصه ذاتی ما ایرانی‌ها معمولا زنده‌کشی و مرده‌پرستی است! مرده، نه فقط آن که زیر خاکش کرده باشیم که حتی سفر کرده‌ها و معزول‌شده‌ها نیز برای ما ویژگی‌ خاصی دارند. باور ندارید؟ با یک سوال شروع می‌کنیم... قبل از این که گفتگو را آغاز کنیم، از خود شما، شمایی که شاید با این مقدمه کمی از حس نوروزی هم بیرون آمده‌اید، می‌پرسیم آیا برای مردی مانند برانکو ایوانکوویچ دلتنگ نشده‌اید؟

حالا به فرسنگ‌ها دورتر سفر می‌کنیم؛ جایی در شرق آسیا و بعد همین سوال را بدون علامت سوال پیش روی خود برانکو می‌گذاریم. مردی که سال‌ها در ایران زندگی کرده و حالا با خصوصیات اخلاقی مردانی که هنوز به او فکر می‌کنند تا حدودی آشناست. جالب این که برانکو برخلاف تصور، چندان از تعارفات ایرانیان یادگاری برنداشته و هنوز با همان صراحت گذشته‌اش حرف می‌زند: «مطمئن بودم که روزی این اتفاق می‌افتد! وقتی در ایران و کنار شما بودم هر روز برای بیرون کردنم تلاش می‌کردید و حالا دلتنگ من شده‌اید! خب... می‌دانستم روزی این حرف را خواهم شنید. این را قبلا به رضا (چلنگر) هم گفته بودم! در ایران دیدم که مردم دلتنگ کسانی هستند که پیش آنها زندگی نمی‌کنند و یا کسانی را دوست دارند که فوت کرده‌اند!»

این آغاز جملات برانکو ایوانکوویچ است در گفتگویی که می‌خواستیم با محوریت خاطراتش از ایران و رسوم ایرانی باشد. رسمی جاودان مانده از نیاکان، مانند نوروز که بی‌شک برای مردی چون او که بیش از 5 سال از عمرش را در فوتبال ایران سپری کرد، جایی در دفترچه خاطرات پیدا کرده است. برانکو که 3 سال و اندی قبل ایران را بدون خداحافظی به مقصد وطن ترک کرده بود، دوباره به قاره کهن برگشته و حالا دوباره خود را درگیر با رسوم پرقدمت شرقی‌ها می‌بیند. می‌خواهیم با برانکو که شاید خاطراتش را از ایران با جملاتی نه چندان مثبت آغاز کرد، سفری به گذشته‌اش در ایران داشته باشیم.

برانکو اما کمی مقاومت می‌کند. او هنوز همانی است که پیش از این در ایران می‌شناختیمش. گاهی اوقات بی‌توجه به این که پرسشگر به دنبال چه هدفی می‌گردد، محوریت بحث را در دست می‌گیرد. مثل حالا که می‌گوید: «من اهل وارنیژ هستم؛ شهری کوهستانی در کرواسی. احتمالا می‌دانید کسانی که در کوهستان به دنیا می‌آیند، سختکوش و فعال هستند و خیلی سخت تسلیم می‌شوند. بلاژویچ هم همین طور بود. برای همین به او لقب باد کوهستانی (چیرو) را داده بودند. من همیشه وارنیژ را مثل مادر خودم دوست داشتم. برای همین از وقتی توانستم، کنار فوتبال و مربیگری شغل دیگری برای خودم در وارنیژ ترتیب دادم. یک کافی‌شاپ کوچک در جایی دنج که بیشتر پاتوق خانواده‌ها بود تا اهالی فوتبال. می‌گوییم «بود» چون از وقتی ایران را ترک کردم، کافی‌شاپ من پاتوق ایرانی‌های زیادی شده! هر وقت فرصت می‌کنم، سری به آنجا می‌زنم و نوشته‌های زیادی را می‌بینم. خب... این بهترین چیزی است که برای من باقیمانده! می‌توانم ببینم سال‌هایی که در ایران سپری کردم، بیهوده نبوده. لااقل هنوز در دل بعضی‌ها جا دارم و هنوز خیلی‌ها دارند به من فکر می‌کنند. این اتفاق بزرگی برای من است» او اول بار با چیرو بلاژویچ وارد ایران شد و 2 ماه بعد دید که ایرانیان به جوش و خروش افتاده‌اند. او از روزهایی می‌گوید که نوروز را برای اولین بار می‌فهمید: «شاید برایتان جالب است که بدانید وقتی با بلاژویچ همسفر می‌شوید نیازی به تحقیق کردن ندارید. او همیشه سرش در کتاب است و درباره همه چیز کنجکاوی می‌کند. قبل از این که با هم پایمان را به تهران بگذاریم بلاژویچ به من گفته بود. ایرانیان مثل اروپا و آمریکایی‌ها، در ژانویه سال نو را جشن نمی‌گیرند و البته تقویمی متفاوت از اعراب هم دارند! به من گفت داری وارد یک جزیره منحصر به‌فرد می‌شوی و اگر نخواهم حقیقت را پنهان کنم، باید بگویم اصلا حرفش را جدی نگرفتم. با خودم گفتم این پیرمرد باز هم احساساتی شده!»

برانکو خودبه‌خود بحث را گرم می‌کند. او به شرطی خوش‌صحبت است که دلش بخواهد هر آنچه را دوست دارد، به شما تحویل دهد. مردی که خیلی وقت بود نه صدایش را شنیده بودیم و نه علاقه‌ای از او برای حرف زدن دیده بودیم. حالا برانکو می‌کوشد خاطرات بایگانی شده را از لابه‌لای گرد و خاک فکری‌اش بیرون بکشد. برانکو از اولین نوروز خود می‌گوید: «خب ما دیدیم همه جا تعطیل خواهد شد. از بلاژویچ پرسیدم آیا ما به کرواسی برمی‌گردیم که چیرو خیلی جدی گفت: فکر فرار را فعلا از سرت بیرون کن... . ما راه سختی پیش رو داشتیم و باید تیم ملی را به جام جهانی می‌رساندیم. برای همین در تهران ماندیم.»

این اولین تجربه نوروزی برانکو ایوانکوویچ در تهران بود؛ مردی که هنوز فکر سرمربیگری تیم ملی را هم در ذهن نداشت. برانکو از کنجکاوی‌هایش و پیرمرد می‌گوید: «از رضا خواستیم تا برایمان بگوید سفره هفت‌سین چه معنایی دارد. من شباهت‌هایی می‌دیدم بین هفت‌سین ایرانیان و البته درخت کریسمسی که ما کروات‌ها در ژانویه می‌سازیم. ما هم بجز درخت کریسمس از سبزه استفاده می‌کنیم و تخم‌مرغ‌های رنگ شده را به درخت آویزان می‌کنیم. دیدم شباهت‌های زیادی بین هر دو ملت هست. بلاژویچ می‌گفت ریشه ایرانیان و کروات‌ها از یکجاست و من می‌دانستم او هیچ وقت حرف بیهوده‌ای نمی‌زند. او کتاب‌های زیادی درباره فرهنگ ایران خوانده بود!»

اولین نوروز برای برانکو، فخرالدین بگوویچ و البته بلاژویچ در تنهایی گذشت. برانکو به یاد می‌آورد که رضا چلنگر چند روزی به مرخصی رفت و آنها در هتل گلشهر خیابان جردن تنها بودند. برانکو اولین سفره هفت‌سین را در همان هتل گلشهر دید: «بلاژویچ در مرز بوسنی و کرواسی دنیا آمده بود؛ جایی بین مسلمان‌ها. او سر سال تحویل از اتاق بیرون رفت و خواست کنار آقای جلیلی مدیر هتل باشد. او سفره هفت‌سین کوچکی ساخته بود تا خودش و کارکنان هتل سال را تحویل کنند. من هم چند دقیقه‌ای بین آنها بودم. وقتی چیرو به اتاق برگشت، فهمیدم او هنوز بخشی از رسوم ایرانیان را نمی‌داند... مثلا نمی‌دانست وقتی پای سفره هفت‌سین می‌نشیند، باید به تمام کوچک‌ترهای جمع، کادوی عید بدهد... خب بلاژویچ آدم سخاوتمندی بود!»

برانکو فهمیده بود ایرانیان در اعیاد مختلف عیدی می‌دهند: «بله... وقتی دوباره به ایران برگشتم، تنها بودم و چیرو کنارم نبود. هفته دوم بازگشتم از رضا خواستم فهرست کاملی از تمامی کارکنان حاضر در هتل گلشهر و کمپ تیم‌های ملی تهیه کند. حتی به او گفتم اگر کسی را جا بیندازد، با او برخورد می‌کنم. رضا چند بار از من پرسید چنین فهرستی را برای چه می‌خواهی که من هم گفتم این یک مساله خصوصی است، ولی واقعا نمی‌توانستم چیزی را از رضا مخفی کنم. حدود 2 ماه بعد عید رسید؛ همان عیدی که مسلمانان بعد از یک ماه روزه‌داری آن را جشن می‌گیرند (منظورش عید فطر بود) 500 دلار به رضا دادم و گفتم این را بین اسامی این فهرست تقسیم کن. عید نوروز هم همین کار را می‌کردیم. این چیزی نیست که من بخواهم در موردش حرف بزنم... خیرات نمی‌کردم، ولی قاعدتا هیچ کسی دوست ندارد به همه بگوید به چه کسانی عیدی داده است!»

همین‌که تا اینجا پیش رفت هم نوعی برد بود. برانکو، گاهی تبدیل به کوه یخی می‌شود و گاهی باید خوش اقبال باشید و او را آماده حرف زدن ببینید. او حالا اشتیاق بیشتری برای گفتن از عیدی‌هایی که گرفته نشان می‌دهد: «اولین کسی که به من عیدی داد مرحوم رنجبر بود! واقعا ذوق کردم. گفت این را همیشه به یادگار داشته باش... هنوز آن اسکناس تا نخورده هزارتومانی‌اش را دارم. برای من ارزشی بیشتر از هزاردلار دارد! صفایی فراهانی هیچ وقت به ما عیدی نداد... خب صفایی رفتاری شبیه به یک رئیس داشت! ولی می‌دانستم محمد دادکان چه عیدی به من خواهد داد... وقتی نوروز می‌رسید او با یک اسکناس صاف و تمیز صدتومانی به سراغ من می‌آمد... البته صد‌تک تومانی، نه صدهزار تومان! هنوز عیدی محمد دادکان را هم در وسایل شخصی ام دارم. یک سری چیزها را نباید دور ریخت... حتی اگر بخواهید هم نمی‌توانید دور بریزید! ‌مثل همین اسکناس‌های یادگاری که به یاد من می‌آورد همان روزهایی که خیلی‌ها دنبال اخراج کردن من از ایران بودند، کسی بود که مثل کوه پشت من ایستاد.»

*****

برانکو را از گذشته آرام آرام رها می‌کنیم و به امروز می‌آوریم. آیا برانکو هنوز به ایران فکر می‌کند؟ او خیلی راحت جواب می‌دهد: «از روزی که از ایران رفتم تا امروز، روزی نبوده که به یاد ایران نباشم. می‌توانم بگویم هر دو یا سه هفته پیگیر لیگ ایران می‌شوم. با رضا چلنگر و بعضی دوستانم. هنوز برایم مهم است که استقلال، پرسپولیس و سپاهان و ابومسلم چه نتایجی می‌گیرند. من شنیدم ابومسلم روزگار خوبی ندارد و این برای من واقعا غیر قابل باور است... غیر قابل باور! تیمی با آن همه هوادار!» برانکو هنوز در ایران دوستانی دارد که همیشه پیگیر حال و روزشان هست. محمد دادکان، هومن افاضلی، پهلوان و... او البته به یاد می‌آورد که روزی همین مردان پشت او ایستادند تا از خطر اخراجی که از سوی سازمان تهدیدش می‌کرد رها شود و به جام جهانی برود. از او می‌پرسیم نام مهندس علی آبادی او را یاد چه‌چیزی می‌اندازد و خب با اندکی صبر می‌گوید: «یاد یک مدیر! او تلاش می‌کرد فوتبال را بالا ببرد... ولی خب راه درستی را انتخاب نکرده بود. نمی‌خواهم در مورد وی زیاد صحبت کنم. البته شنیدم که دیگر در سازمان تربیت بدنی پستی ندارند... امیدوارم هرجا هستند برعکس سازمان موفق باشند!»

و سوال آخر... آیا او را دوباره در ایران خواهیم دید؟ جواب او غافلگیرمان می‌کند: «حتما می‌خواهید به تهران بیایم تا دوباره هم محبت‌تان از بین برود و هم گردنم را زیر گیوتین بگذارید! هیچ بعید نیست... شاید خیلی زود به ایران برگشتم. چیزی که می‌دانم این است که وقتی با تیم ملی ایران به چین رفتم تا در جام ملت‌های آسیا بازی کنیم هرگز تصور نمی‌کردم روزی همراه بلاژوویچ دو تیم در چین بگیریم و اینجا زندگی و کار کنیم. الان هم نمی‌توانم بگویم حتما به ایران برمی‌گردم یا اصلا به ایران نمی‌آیم. فقط می‌گویم اگر دوباره به ایران برگشتم، دیگر مدتی طولانی مهمان شما نخواهم بود! نباید از قیافه هم خسته شویم!»

او هنرمندانه پاسخ می‌دهد... جواب‌هایش مثل مربیگری‌اش است؟ زیبا نیست که تو را محو کند، اما شکستت می‌دهد!

پیام یونسی پور


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: