روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
پنجشنبه 01 تير 1396 / 27 رمضان 1438 / a 22 Jun 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه نوروز 89
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
پنجشنبه 27 اسفند 1388 - ساعت 00:05
شماره خبر: 100870050197
سالي‌که مرگ خبرسازي کرد
امسال سال خبرسازی مرگ بود، هر از گاهی از راه می‌رسید و خبرهای دیگر را (که کم هم نبود) به حاشیه می‌راند.
کسی فکر نمی‌کرد، امسال آخرین سال زندگی این همه هنرمند باشد، اما شد آنچه نباید می‌شد.
البته این فقط رسم سال 1388 نبود. حالا چند سالی هست که به شنیدن این گونه خبرها عادت کرده‌ایم. طی این سال‌ها فرهنگ و هنر ایران، چهره‌هایی را از دست داده است که در حوزه کاری خود یگانه بودند و جای خالی‌شان به این راحتی‌ها پر نمی‌شود. حالا چند سالی می‌شود که همین وقت‌ها اسامی رفته را مرور می‌کنیم و در دفترچه‌های تلفن‌مان کنار نام بزرگی از بزرگان این سرزمین یک «میم» می‌نویسیم به نشانه «مرحوم». حالا چند سالی است که هی تعداد «میم‌ها زیادتر می‌شود و ما می‌مانیم و هراسی بزرگ: نکند که ... بعد زبانم لال می‌گوییم و فکر بد نمی‌کنیم و ... اما نمی‌شود. مرگ انگار بدجوری عادت به خبرسازی کرده است.

مرگ نغمه

سال‌های سال بود که استاد دل و دماغ سابق را نداشت، کم کار شده بود و ماندن در خانه را ترجیح می‌داد. حتی زمانی که مراسم تجلیلی برای بزرگداشت او برپا شد (سال 1386) خواهرش به نمایندگی از او تندیس و لوح خانه موسیقی را گرفت.استاد فرامرز پایور به حق پدر سنتور نوازی ایران بود، کسی که سال 1311 در تهران به دنیا آمد محضر استادانی چون ابوالحسن صبا، عبدالله دوامی‌ و نورعلی برومند را درک کرد.او شیوه و سبکی نوین در حوزه نوازندگی سنتور ایجاد کرد و در حوزه آهنگسازی نیز قلمروهای ناشناخته‌ای را در حوزه موسیقی ایران کشف کرد. با این حال 11 سال پیش سکته مغزی کرد و مدت‌ها خانه‌نشین شد.

پایور فعالیت‌های جدی‌اش را در حوزه موسیقی از سال 1332 آغاز کرد و سال 1337 به عنوان مدرس سنتور به هنرستان عالی موسیقی رفت. با این حال دست از آموختن برنداشت. راهی انگلستان شد (1341) و از دانشگاه کمبریج در رشته زبان و ادبیات انگلیسی دانشنامه گرفت. یکی از فعالیت‌های مهم پایور در عرصه گروه نوازی، تشکیل گروه استادان با همراهی جلیل شهناز، علی‌اصغر بهاری، محمد موسوی و محمد اسماعیلی‌ بود. این گروه آثار ماندگاری را با صدای شهرام ناظری و محمدرضا شجریان خلق و اجرا کرد.

شهرام ناظری: استاد پایور در حقیقت جانشین بحق استاد صبا و ویراستار شیوه سنتور نوازی ایران بود.

راوی شعر زمان ما

محمد حقوقی را بیشتر از هر چیز دیگر با کتاب‌ها، آثار و تماشای نقادانه و نکته سنجش می‌شناسند، شاعر و منتقدی که شامگاه دوشنبه 9 تیر در بیمارستان خورشید اصفهان قلمش را زمین گذاشت و دیگر نه شعری سرود و نه سطری نوشت.

محمد حقوقی سهم بسزایی در معرفی شاعران هم عصر خود داشت و شاید بی‌اغراق بتوان گفت همه چهره‌های مطرح شعر امروز ایران از دهه 40 شمسی تا امروز به نوعی وامدار قلم او بوده و هستند. محمد حقوقی اگر اردیبهشت امسال در میان ما بود، 73 سالگی‌اش را در یکی از محلات قدیمی ‌اصفهان جشن می‌گرفت؛ محله‌ای که سال 1316 در آن به دنیا آمده بود.

حقوقی نه تنها در حوزه شعر و نقد که در زمینه فعالیت‌های مطبوعاتی هم فعال بود و همراه با کسانی مانند هوشنگ گلشیری و ضیاء ‌موحد در اصفهان مجله «جنگ اصفهان» را راه انداخت که در حوزه ادبیات بسیار تاثیرگذار بود.

کتاب «شعر نو از آغاز تا امروز» همراه مجموعه کتاب‌های «شعر زمان ما» از مطرح‌ترین آثار محمد حقوقی هستند و در حوزه شعر هم می‌توان به کتاب‌های «شب مانا شب»، «گنجشک‌ها و گیلاس‌ها»، «دالان‌های بلند عصر» و «از بامداد نقره و خاکستر» اشاره کرد.

و پشت حوصله نورها دراز کشید

54 سال عمر برای سیف‌الله داد کم بود، اما مرگ که سن و سال نمی‌شناسد. با این که سیف‌الله داد در دوران کارگردانی‌اش تنها 3 فیلم ساخت، اما هر 3 فیلمش در مقاطعی، از آثار تاثیرگذار سینمای ایران بود. اولین فیلم بلندش «زیر باران» 25 سال پیش ساخته شد. در حالی که او تنها 30 سال داشت. هرچند ساخت این فیلم از سوی داد جوان زیاد جدی گرفته نشد، اما دومین فیلم او به پرفروش‌ترین اثر این کارگردان و آن سال‌ها تبدیل شد.

«کانی مانگا» داستان جذابی داشت و همراه با جلوه‌های ویژه‌اش توانست دل تماشاگران را هم به دست بیاورد. منتقدان هم روی خوشی به فیلم نشان دادند و در جشنواره ششم فیلم فجر 2 سیمرغ جشنواره به این فیلم اختصاص یافت.

هرچند کانی مانگا همراه فیلم «پرنده کوچک خوشبختی» نامزد بهترین فیلم جشنواره هم بود، اما آن سال داوران، فیلمی را لایق عنوان بهترین فیلم جشنواره ندانستند.

ساخت اثر دیگر او 10 سال طول کشید. «بازمانده» اما آنقدر خوب بود که حالا پسوند نام کارگردانش شده اس؛ طوری که به جای کلمه کارگردان برای سیف‌الله داد عنوان «سازنده بازمانده» به کار می‌رود.

کارنامه سینمایی داد با فیلم بازمانده تمام شد، اما خاطرات اهالی سینما به فیلم‌های او محدود نماند؛ چراکه سیف‌الله داد در دولت اول سیدمحمد خاتمی، معاونت سینمایی وزارت ارشاد را عهده‌دار بود. دورانی که اغلب سینماگران ایران خاطرات خوبی از آن به یاد دارند.

ابراهیم حاتمی‌کیا: از خلوتش بگویم. از هم‌قدمی فراوان در کنار رود راین که گاهی به‌ نرمه اشکی از غربت حضور شیرین می‌شد. او همسفری بود که اگر نبود، کرخه من به راین نمی‌رسید. از مسوولیتش بگویم. او بلندتر از مسوولیتش بود و به نظرم جفا بود که عمرش را به جای ساخت فیلم‌های فاخرانه در اسارت ساختار هزار توی مدیریت گرفتار کند.

مرگ در باران

امیر قویدل را آن زمانی که فیلم‌هایش روی پرده اکران می‌شد و حتی سریال پر بیننده‌اش یعنی «میرزا کوچک‌جنگلی» از تلویزیون پخش می‌شد با عنوان دستیار کارگردان ساموئل خاچیکیان می‌شناختند، او با نگارش فیلمنامه «مرگ در باران» کارش را آغاز کرد که بعدها خاچیکیان آن را ساخت. هر چند او از زیر سایه کارگردانی بزرگ بیرون آمد و با آثارش منتقدانش را مجبور کرد او را با نام و مشخصات کاری خودش بشناسند، اما باید قبول کرد که پس از ساموئل خاچیکیان، او تنها کارگردانی بود که در ژانر پلیسی - جنایی فیلم ساخت.

نگاهی به آثار این کارگردان خود نشان‌دهنده این موضوع است. اولین ساخته او «خونبارش» در سال 1359 روی پرده رفت و علاوه بر این‌که در گیشه موفق بود، توانست نظر منتقدان سینما را هم جلب کند، اما بدون شک بهترین فیلم او «ترن» بود که حتی عنوان بهترین فیلم انقلابی را هم از آن خود کرد. بازی فرامرز قریبیان در فیلم ترن هنوز که هنوز است یکی از بازی‌های به یاد ماندنی سینمای ایران پس از انقلاب است. او به خاطر حضور در ترن توانست لوح زرین جشنواره فیلم فجر سال 66 را از آن خود کند.

«برنج خونین»، «میرزا کوچک‌خان»، « دل نمک»، «گالان»، «بندر مه‌آلود» «رخساره» و «بار هستی» از دیگر آثار او بودند.

فرامرز قریبیان: قویدل، یکی از بهترین کارگردان‌های کارهای پلیسی و فردی بسیار مرتب و منظم در کارش بود و مرگ او یکی از کارگردانان خوب سینما را از ما گرفت.

چاووش‌خوان بیداری

کسی فکر نمی‌کرد سال 88 بدترین سال برای سنتور باشد، سازی که پیش از این به خاطر ساخت فیلم «سنتوری» حسابی خبرساز شده بود.

30 شهریور ماه اما کابوس سنتور با بسته شدن چشم‌های پرویز مشکاتیان آغاز شد. مردی که آهنگ‌هایش در حافظه جمعی ما جایگاه خاصی دارد و ما سال‌های سال است که چند نسل ایرانی‌ها به شنیدن ساخته‌های او عادت کرده‌اند. مشکاتیان همشهری عطار بود، سال 1334 به دنیا آمده بود و نوازندگی سنتور را از 6 سالگی نزد پدرش حسن مشکاتیان آغاز کرده بود، پدری که علاوه بر نوازندگی سنتور، سه تار و ویولن هم می‌نواخت.

مشکاتیان جوانی 19 ساله بود که راهی دانشگاه هنرهای زیبای تهران شد. ردیف میرزا عبدالله را نزد استاد نورعلی برومند فرا گرفت و محضر استادانی چون داریوش صفوت، محمدتقی مسعودیه، عبدالله والی، سعید هرمزی و یوسف فروتن را درک کرد.با این‌حال مشکاتیان فعالیت رسمی سنتور نوازی‌اش را از مرکزی آغاز کرد که بسیاری از چهره‌های تاثیرگذار موسیقی ایران (حسین علیزاده، مجید کیانی، داوود گنجه‌ای و ... را به جامعه معرفی کرد.

مشکاتیان خیلی زود استعدادهایش را در حوزه نوازندگی نشان داد.

او بعدها در حوزه آهنگسازی نیز موفقیت‌های بسیاری کسب کرد و خود را به عنوان نوازنده‌ای صاحب سبک و آهنگسازی توانا به جامعه معرفی کرد.

«بیداد»، «دستان»، «نوا» در آستان‌جانان از جمله آلبوم‌های ماندگار این آهنگساز و نوازنده بود که با صدای محمدرضا شجریان در دهه 60 روانه بازار شدند. یکی دیگر از فعالیت‌های خاطره‌انگیز مشکاتیان به تاسیس کانون چاووش برمی‌گردد؛ جایی که گروه عارف (به سرپرستی حسین علیزاده)‌ و شیدا (به سرپرستی محمدرضا لطفی)‌ همکاری مشترکشان را آغاز کردند و اوایل انقلاب آهنگ‌های انقلابی بسیاری را خلق کردند.

محمدرضا شفیعی‌کدکنی: ای دوست وقت خفتن و خاموشی‌ات نبود/ وز این دیار دور فراموشی‌ات نبود/ تو روشنی ‌سرود وطن بودی و چو آب/ با خاک تیرروز هم‌آغوشی‌ات نبود.

در جستجوی زمان از دست رفته

هم نقاش بود و هم مجسمه‌ساز، داستان هم می‌نوشت، ترجمه هم می‌کرد و گاهی که هیچکدام از این کارها راضی‌اش نمی‌کرد، دوربینش را برمی‌داشت و می‌کوشید تا لحظه‌های فرار را ثبت کند.

سال 1323 در قزوین به دنیا آمده بود و شاید اصلا فکر نمی‌کرد که روزی، روزگاری مرگ در شهر پاریس به سراغش بیاید؛ اما این اتفاق برای مهدی سحابی در 65 سالگی‌اش رخ داد.

زمانی که همه منتظر بودند تا ترجمه او از اثر بالزاک روانه کتابفروشی‌ها شود، خبر درگذشتش در صفحه روزنامه‌ها درج شد؛ او که مهرماه به دنیا آمده بود، 18 آبان چشمهایش را برای همیشه بست.

سحابی اگرچه در بسیاری از حوزه ها فعالیت می کرد، اما ترجمه رمان 8 جلدی «در جستجوی زمان از دست رفته» نامش را بر سر زبانها انداخت.

ترجمه این رمان که یکی از شاهکارهای ادبیات داستانی است، 10 سال وقت سحابی را گرفت، اما نتیجه کار آنقدر خوب بود که سختگیرترین منتقدان هم لب به تحسین گشودند.

سحابی آثار بسیاری از نویسندگان مطرح جهان را به فارسی ترجمه کرد، اما اواخر عمرش سراغ ادبیات کلاسیک رفت و کوشید تا ترجمه‌ای زیبا و به روز از آثار نویسندگان بزرگ جهان را منتشر کند.

او از «استاندال» شروع کرد سپس سراغ «گوستاو فلوبر» رفت، پس از فلوبر ترجمه اثری از بالزاک را شروع کرد و آن را هم به پایان رساند.

او اگرچه نقش عمده‌ای در معرفی نویسندگان فرانسوی زبان به عهده داشت، اما نویسندگان دیگر کشورها را هم فراموش نمی‌کرد.

هر اثری که به دلش می‌نشست آن را ترجمه می کرد و جالب اینجا بود که انتخاب‌های او اغلب در بازار کتاب هم با استقبال مواجه می‌شد.

از «بارون درخت‌نشین» اینالو کالوینو، نویسنده ایتالیایی گرفته تا «مرگ آرتمیو کروز» نویسنده مکزیکی.

لیلی گلستان: مهدی سحابی یکی از بهترین مترجم‌های ایران بود.

فرهیخته فروتن

هنوز بوی بهار همه کوچه‌ها و خیابان ها را پر نکرده بود که رضا سیدحسینی چمدانش را بست و راهی سفر آخرت شد.

انگار قرار بود سریال مرگهای سال 1388 با مرگ کسی آغاز شود که هم «مکتبهای ادبی» را به ما شناسانده و هم «طاعون» آلبرکامو را به‌فارسی ترجمه کرده بود.

او که سال 1305 در اردبیل به دنیا آمده بود، اگرچه به عنوان یک مترجم شناخته می‌شود، اما در حوزه‌های مختلف فرهنگی، فعالیت‌های چشمگیری انجام داده بود، از سردبیری مجله سخن گرفته تا مدیریت مجموعه گرانسنگ «فرهنگ آثار» در انتشارات سروش.

مجموعه این فعالیت‌ها بود که باعث شد او به عنوان چهره ماندگار معرفی و تجلیل شود.

سیدحسینی طی دوران فعالیتش، کتابهای بسیاری را به فارسی ترجمه کرد که جزو شاهکارهای ادبیات جهان بودند؛ آلبرکامو، سارتر، آندره مالرو، یاشار کمال، ناظم حکمت، آندره ژید، توماس مان، ماکسیم گورگی، بالزاک، جک لندن و ... نویسنده‌هایی بودند که او سراغ آثارشان رفت و برخی از آنها را به فارسی ترجمه کرد.

سیدحسینی از جمله مترجمانی بود که کار ترجمه را در حد یک هنر بالا برد و ترجمه‌های خودش در این زمینه معیاری هستند برای تفکیک یک ترجمه معمولی از یک ترجمه هنرمندانه.

زمانی که منوچهر آتشی، شاعر جنوبی کشورمان فوت کرده بود، خیلی‌ها تازه فهمیدند که کتاب «آهنگ دیگر» اولین مجموعه شعر این شاعر (که یکی از مجموعه‌های درخور توجه شعر معاصر فارسی است)با سرمایه رضا سیدحسینی منتشر شده است. او فرهیخته‌ای فروتن بود که همیشه با روی خوش در دفتر انتشارات سروش، پذیرای کسانی بود که به شوق دیدارش، راهی خیابان مطهری می‌شوند.

سالهای آخر عمر سیدحسینی، اما سالهای سختی بود. پسرش کاوه که تازه پا جای پای پدرش گذاشته و آثاری از بورخس و ریمون کنون را ترجمه کرده بود، دار فانی را وداع گفت.

همین مساله باعث شد تا این مترجم توانای کشورمان سالهای آخر عمرش را با غم از دست دادن پسرش سپری کند؛ پسری که اگر می‌ماند، حالا می‌توانست جای خالی پدر را پر کند.

بهاءالدین خرمشاهی: سیدحسینی یکی از استادان نسل قبل از ماست و افتخار می‌کنیم که از شاگردان او بوده‌ایم.

جای خالی استاد

قسمت این بود که پرونده عمر نوازنده نوروز درست چند هفته قبل از پایان سال 88 و آغاز سال 89 بسته شود.

امسال اولین نوروزی است که خانواده استاد علی‌اکبر مهدی‌پور دهکردی بدون او پای سفره هفت‌سین می‌نشینند و لحظه تحویل سال به نوایی گوش می‌دهند که نوازنده سرنایش حالا بین آنها نیست.

علی‌اکبر مهدی پور دهکردی، نوازنده سرنای آهنگ معروفی است که لحظه تحویل سال پخش می‌شود. این آهنگ که 30 سال پیش ضبط شده است؛ یعنی زمانی که مهدی پور 44 ساله بود.

این آهنگ حالا جزو لاینفک مراسم نوروز است و اگر در لحظه تحویل سال آن را نشنویم، درست مثل این است که یکی از سین‌های سفره هفت‌سینمان کم باشد.

آن وقت‌ها که جشنواره موسیقی نواحی در کرمان برگزار می‌شد، استاد مهدی‌پور هم یکی از مسافران این شهر بود. نوازنده و موسیقی شناسی ساده و بی‌ادعا که فقط کار می‌کرد و می‌کوشید تا ضمن حفظ اصالتهای موسیقی چهارمحال و بختیاری (زادگاهش) نوازنده‌های دیگری را هم تربیت کند.

مهدی پور که نوازندگی در سریال «روزی روزگاری» را در پرونده کاری‌اش دارد، به تحقیق و پژوهش هم علاقه وافری داشت. او نخستین کسی بود که به اجرای مقام‌های زادگاهش بسنده نکرد و کوشید تا دستگاه های هفتگانه موسیقی ایران را روی سازهای سرنا و کرنا اجرا کند.

مهدی‌پور که متولد سال 1314 بود تا لحظه نگارش این مطلب، آخرین مسافر سال 1388 است که رفتن به دیار باقی را به ماندن در سرای فانی‌ ترجیح داده است.

اگرچه جای او حالا حالاها در بین اهالی فرهنگ و هنر و دوستداران موسیقی نواحی ایران خالی است، اما هر سال با صدای سازش، روز نو می‌شود و ما دوباره به یاد مردی می‌افتیم که ساده بود و صمیمی.

راوی اندوه جنوب

نیمه شب جمعه 19 دی زمان وداع با نویسنده‌ای بود که مخاطبان ادبیات و مردم خوزستان او را به عنوان راوی اندوه جنوب می‌شناختند و البته می‌شناسند.

محمد ایوبی پیش از هر عنوانی نویسنده‌ای بومی نویس بود که دغدغه مردم و دردهای اجتماعی و تاریخی داشت و مخاطبان ادبیات داستانی از سال‌های بسیار دور و دهه 40 آثارش را خوانده‌اند؛ همان دهه‌ای که خودش درباره آن تعبیر «دوران پارادوکسیکال حیرت» را به کار برده بود.

ایوبی که متولد 1321 اهواز بود، نوشتن را از اواخر دهه 30 آغاز کرد و آثارش بویژه داستان‌های کوتاه و حتی شعرهایش با امضای« الف. ‌میم» در مجلات معتبر ادبی آن روزگار مانند فردوسی و خوشه منتشر می‌شد.

نخستین اثر او با نام «طیف باطل» سال 1353 منتشر شد؛ اثری که نشان داد ایوبی نویسنده‌ای واقعگرا، با رویکردی انتقادی است. اما کتاب به دست عوامل رژیم پهلوی تبدیل به خمیر شد.

« اندوه جنوبی»، «راه شیری»، «مراثی بی‌پایان»، «با خلخال‌های طلایم خاکم کنید» و «آواز طولانی جنوب» از دیگر آثار ایوبی بودند که در همین حال و هوا نوشته شدند. سال 88 اگرچه برای ایوبی همراه با خاموشی جاودانه بود؛ اما همزمان با نمایشگاه کتاب، او رمان «زیر چتر شیطان» را منتشر کرد؛ رمانی که به گفته خودش بیش از 10 سال از زندگی‌اش را برای نوشتن آن اختصاص داده بود و اتفاقا مورد استقبال مخاطبان نیز قرار گرفت. نام محمد ایوبی و کتاب دیگرش «صورتک‌های تسلیم» در سال 88 یک بار دیگر بر سر زبان‌ها افتاد. وقتی این کتاب نامزد دریافت گران‌ترین جایزه ادبی کشور یعنی جایزه جلال‌آل احمد شد، اگرچه این جایزه نه‌تنها به ایوبی که به هیچ نویسنده‌ای تعلق نگرفت. «مرد تشویش» دیگر کتاب داستان محمد ایوبی بود که در بهمن ماه و متاسفانه بدون حضور نویسنده‌اش رونمایی شد.

احمد بیگدلی: ایوبی، نویسنده‌ای منزوی و گوشه‌نشین بود که کمتر وارد فضاهای روشنفکری و جوامع ادبی می‌شد و در خلوت اثر خودش را خلق می‌کرد و داستان‌های کوتاه او، نمونه کاملی از یک اثر ادبی فاخر و ارزشمند است.

در غبار کاروان

سحرگاه روز یکشنبه 24 آبان امسال، یکی از ماندگارترین و پُر «جذبه»‌ترین صداهای شعر روزگار ما برای همیشه خاموش و جاودان شد.

استاد محمود شاهرخی، یکی از پیشکسوتان و همراهان ادبیات و هنر انقلاب بود که نقش او در پایه‌گذاری جریان شعر متعهد و تربیت شاگردان و شاعران جوان انکارناپذیر است.

وی پس از تحمل چند ماه درد و رنج راهی سفر ابدی و پروازی شاعرانه شد؛ درست همان طور که خودش هم پیش از این سروده بود: احساس می‌کنم که دگر گاه رفتن است / زیرا دگر به کالبد خسته، جان نماند.

مهم‌ترین ویژگی آثار محمود شاهرخی آگاهی بخشی و اندیشمندانه سرودن بود و همواره ایمان و اعتقاداتش در سطرها و مصراع‌هایی که می‌نوشت و می‌سرود متجلی بود، حتی در تماشای او به مرگ نیز این خودآگاهی و مرگ آگاهی موج می‌زند: مرگ ار مقدر است ندارم شکایتی/ دانم که جاودانه کسی در جهان نماند.

شاهرخی هم در علوم قدیمه، به خاطر تحصیل در حوزه، مهارت داشت و هم متون ادبیات را به صورت جدی و با استادی تمام مطالعه کرده بود و همچنین ارادت ویژه‌ای به ائمه‌اطهار(ع)‌ داشت. به قول دکتر محمدرضا ترکی وقتی قسمتی از نهج‌البلاغه را از حفظ می‌خواند، اشک در چشمانش جمع می‌شد.

شاهرخی متولد 1306 در شهر بم بود و مدتی به تحصیلات حوزوی در یزد، نجف و قم پرداخت، اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی‌ به خدمت صداوسیما درآمد و در رسانه ملی مشغول نوشتن و برنامه‌سازی شد.

«در غبار کاروان» و «ز اشک پرس حکایت» از معروف‌ترین آثار محمود شاهرخی هستند که تا امروز هم بارها تجدید چاپ شده‌اند و در میان مخاطبان و مردم شناخته شده هستند.

اندوه سینمای ایران

هر چند به یاد آوردن عکسی از نیکو خردمند که او در آن لبخند نزده باشد، سخت است، اما او را برخی «مادر اندوه سینمای ایران» نامیده بودند، عنوانی که به واسطه چهره معصوم او و نقش‌هایی که بازی می‌کرد، پر بیراه نبود.

نیکو خردمند در 26 سالگی فعالیت هنری‌اش را با گویندگی در رادیو آغاز کرد و 2 سال بعد پا به عرصه‌ دوبله گذاشت.

صدای گرم و دلنشین او، بر چهره‌ بسیاری از بازیگران پرآوازه‌ سینمای جهان، همچون اینگرید برگمن و الیزابت تیلور، نشسته است.

«پرده‌ آخر» شاهکار واروژ کریم مسیحی، نقطه‌ آغاز کارنامه‌ سینمایی نیکو خردمند بود. این نخستین نقش‌آفرینی، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش دوم زن را برای او به همراه داشت.

البته این تنها جایزه او نبود؛ بازی در فیلم «بازیچه» هم برای او سیمرغ بلورین جشنواره‌ فیلم فجر را به همراه آورد.

خردمند در فیلم‌های متعددی از جمله «خانه خلوت»، «مسافران»، «کاغذ بی‌خط»، «صبحانه‌ای برای دو نفر»، «کافه ستاره» و «خاک آشنا» حضور داشت و همچنین در چند سریال تلویزیونی نظیر آوای فاخته، آپارتمان و دزدان مادربزرگ نقش‌آفرینی کرد. در حالی که بسیاری همچنان از بازی این بازیگر در سریال «دزدان مادربزرگ» یاد می‌کنند، خودش در مصاحبه‌ای، سریال «آوای فاخته» را بهترین کار تلویزیونی خود می‌دانست.

داریوش اسدزاده: او هنرمندی خندان، خوش برخورد، مردمدار، خوش قریحه و با‌استعداد بود.

عکس ناتمام

مرگ بهمن جلالی هنوز تازه است. هر چند شاید «تازه» صفت خوبی برای مرگ او نباشد، اما می‌تواند حال و روز دوستداران او و عکس‌هایش را نشان دهد؛ چرا که مرگ این استاد برای آنها همیشه تازه است.

27 دی‌ روز وداع با نگاهی بود که به مدت 4 دهه، زوایای کمتر دیده شده‌ای را از ایران برایمان تصویر کرد.

بهمن جلالی که هنگام مرگ 65 سال داشت، برای جامعه عکاسی و خبری ایران و همچنین بسیاری از مشتاقان هنر عکاسی، نامی‌ آشنا بود.

جلالی اگرچه فارغ‌التحصیل رشته‌ علوم سیاسی و اقتصاد بود، اما عشق به ثبت وقایع، او را به یکی از تاثیرگذارترین عکاسان و مدرسان عکاسی در تاریخ ایران تبدیل کرد.

از بهمن جلالی که علاوه بر تدریس در دانشگاه، سردبیری فصلنامه «عکسنامه» را نیز عهده دار بود، مجموعه عکس‌های با ارزشی برجای مانده است، از مجموعه عکس‌های خبری و همچنین مستند انقلاب، جنگ و خرمشهر گرفته تا عکس‌های هنری همچون مجموعه قاجار.

او در دوران جوانی مدتی را در استودیوی جان ویکرز، عکاس سرشناس انگلیسی کار کرد و به عضویت «انجمن سلطنتی عکاسان انگلستان» درآمد.

جلالی پس از بازگشت به ایران، نخستین نمایشگاه انفرادی خود را در سال 1350 برپا کرد و تا پیش از مرگش بیش از 50 نمایشگاه عکس در ایران، فرانسه، آلمان، مجارستان، چک‌، فنلاند و برخی کشورهای دیگر برگزار کرد.

او از سال 1359 در دانشگاه‌های تهران، هنر، دانشگاه آزاد اسلامی و مرکز تحقیقات و مطالعات ارشاد به تدریس و تحقیق اشتغال داشت.

سیف‌الله صمدیان: بهمن جلالی آبروی عکاسی ایران و معلم بزرگ عکاسی کشورمان بود. او علم عکاسی و عکاسی علمی ایران را به‌طور گسترده در دانشگاه‌های ایران پیاده کرد.

قصه‌گوی خوب برای بچه‌های خوب

بسیاری از بچه‌های ایرانی که حالا پدر شده‌اند، کتابخوانی را با کتاب‌های «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» تجربه کرده‌اند، کتاب‌هایی که نویسنده آن مهدی آذریزدی بود او روز پنجشنبه 18 تیر پس از ماه‌ها بیماری سرانجام از این دنیا خداحافظی کرد.

آذریزدی همان گونه که از نامش برمی‌آید، متولد محله خرمشاه یزد، در سال 1301 است و به گفته خودش هیچ گاه مدرسه نرفت و در 54 سالگی وقتی برای اولین بار یک‌کلاس درس دید، نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد . وی الفبا را از پدرش آموخت و مدتی به شغل‌های مختلف از جمله بافندگی، کتابفروشی و کارگری مشغول شد، ولی کشف استعداد او در بازنویسی توسط مدیرانتشارات امیرکبیر راهی تازه را پیش پایش گشود که به تولد «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» انجامید؛ کتابی که بارها از سوی این انتشارات مورد تجدید چاپ قرار گرفت و همچنین رهبر معظم انقلاب نیز درباره این کتاب و مفید بودن آن اشاراتی داشتند و حتی گفتند این کتاب را برای فرزندان خود تهیه کرده‌اند.

اما سال‌های پایانی زندگی آذریزدی متاسفانه با کمی تنهایی و دلتنگی همراه بود تا آنجا که به دلیل بیماری از یزد به کرج کوچید و سرانجام در بیمارستان آتیه تهران قلم را برای همیشه زمین نهاد. نویسنده‌ای که بسیاری او را همچنان پرخواننده ترین و پر‌مخاطب‌ترین نویسنده ایرانی می‌دانند.

محمدعلی اسلامی ندوشن: دو سه نسل جدید ما با قصه‌هایی که مهدی آذریزدی از لابه‌لای کتاب‌های قدیمی بیرون آورد، زندگی کردند. کاری که آذریزدی در این سال‌ها انجام داد، کاری بسیار مفید بود که کمتر کسی به این موضوع پرداخت و او جزو اولین کسانی بود که به بازنویسی متون کهن برای کودکان توجه نشان داد.

در زمستان هم بهارم

مسعود رسام خیلی زود رفت و با مرگش دوباره خاطره مجموعه ماندگار «خانه سبز» را زنده کرد. هر خالقی که می‌میرد انگار اثرش دوباره زنده می‌شود و در برابر دیدگان ما جان می‌گیرد و خود را از زیر گرد و غبار زمان که رویش نشسته بیرون می‌کشد.

خاطره خانه سبز هم امسال بعد از یک سال که از درگذشت خسرو شکیبایی می‌گذرد، با رفتن مسعود رسام زنده شده است. همین‌طور «محله بهداشت» و «محله برو بیا» که بسیاری از جوان‌های نسل سومی از آن خاطرات خوبی دارند یا مجموعه «همسران» که چهارشنبه‌شب‌ها می‌نشاندمان جلوی تلویزیون و همه را با داستان‌های آپارتمانی‌اش همراه می‌کرد.

مجموعه‌هایی که مسعود رسام دست‌اندرکارش بود، عین زندگی بودند؛ پر‌از شور و پر از آدم‌هایی بود که می‌شد با آنها همذات‌پنداری کرد.

مسعود رسام در کنار بیژن بیرنگ، زوجی را تشکیل داده بودند که در تهیه برنامه‌های تلویزیونی در دهه 60 و 70 از خلاقیت خود چنان بهره گرفتند که مجموعه‌هایی که از سوی آنها ساخته شد، به پرمخاطب‌ترین برنامه‌ها تبدیل شد.

بیژن بیرنگ و مسعود رسام از دوران جوانی با هم آشنا بودند، نگاه و سلیقه‌ای مشترک داشتند. نویسنده داستان‌ها و طراح موقعیت‌ها بیرنگ بود و رسام بیشتر به عنوان اجرا کننده در بخش کارگردانی حضور پیدا می‌کرد. یک همکاری منسجم که هیچ‌گاه قطع نشد و برعکس خیلی از همکاری‌هایی که در سینما یا هنر ایران اتفاق می‌افتد، عمری طولانی هم داشت.

برنامه «چاق و لاغر»، «دنیای شیرین دریا»، «دنیای شیرین»، «‌هاچین و واچین» و «محله بهداشت» از جمله فعالیت‌های این کارگردان و تهیه‌کننده در زمینه کودک و نوجوان است.

بیژن بیرنگ: چندین نسل با برنامه‌های او زندگی و دوره به دوره با آثار او رشد کردند و این از جایی نشات می‌گرفت که رسام اعتقاد داشت در هر برنامه باید پیام‌هایی را که از خود جامعه گرفته می‌شود، منتقل ‌کرد.

خداحافظ رفیق

یکی از خصلت‌های مرگ برای هنرمندانی که به هر دلیل مدتی در حاشیه قرار می‌گیرند آن است که باعث شهرت دوباره آنها می‌شود؛ شهرتی که البته دردی از دردهایشان را دوا نمی‌کند. عباس شباویز یکی از آنهایی است که سال 88 نامش با مرگ بر سر زبان‌ها افتاد، وگرنه تا پیش از آن طرفداران جدی سینما هم از او سراغی نمی‌گرفتند. او تهیه‌کننده فیلم قیصر بود و جالب این‌که در سالی مرحوم شد که «قیصر» در ایران 40 ساله شده بود.

شباویز، یکی از پایه‌گذاران سینمای متفاوت و متفکر در ایران بود، سینمایی که درونش اعتراض است. او پیش از انقلاب به‌ دلیل گرایش‌های سیاسی که داشت به سینمای معترض علاقه‌مند بود و همین بهانه‌ای شد تا «آریانا فیلم» را تاسیس کند که به نوعی پایگاه این نوع سینما بود.

هر چند نام او برای مخاطبان نسل جدید سینما آشنا نبود، اما مسعود کیمیایی، احمدرضا احمدی، پرویز دوایی، امیر نادری، جلال مقدم و بعدها عباس کیارستمی‌ کسانی هستند که کارشان را از همان آریانا فیلم آغاز کردند. قیصر تنها فیلم مهمی ‌نبود که او تهیه کرد، بلکه فیلمی ‌بود که او را در آن زمان به شهرت رساند. فیلم‌های «گنج قارون» و «خداحافظ رفیق» هم از کارهای اوست . حالا پس از مرگش می‌توان به نگاه عمیق او به سینمای معروف به سینمای مولف پی برد.

مسعود کیمیایی: او در ایستادگی و استقلال هنرمند تبحر زیادی داشت و مشاور خوبی برای فیلمسازان مستقل بود.

عاشق تئاتر

پیشکسوتان تئاتر ایران خاطرات زیادی از خانه‌ای دارند که صاحبش شاهین سرکیسیان بود. کارگردانی عاشق تئاتر که از فرنگ به ایران آمده بود.

رویای سرکیسیان اجرای تئاتری جدید در فضای سال‌های دهه 30 ایران بود. او برای تحقق رویایش به بازیگرانی تازه نفس احتیاج داشت تا در قالب یک گروه بتوانند او را در اجرای تئاتری که می‌خواست یاری دهند.

همین مساله باعث شد تا پای خیلی از جوان‌های آن موقع که در مدرسه هنرپیشگی هم درس خوانده بودند به خانه سرکیسیان باز شود. از علی نصیریان و عباس جوانمرد گرفته تا جمشید لایق، اسماعیل داورفر، فهیمه راستکار و... .

رویای سرکیسیان اگرچه جامه عمل نپوشید، اما همان نسلی که در خانه او جمع می‌شدند راهی نو را در عرصه تئاتر ایران گشودند.

جمشید لایق یکی از همان جوان‌هایی بود که بعدها نسل طلایی تئاتر ایران نام گرفتند. لایق سال 1310 در تهران به دنیا آمد و تا آخر عمر هر وقت از تئاتر حرف می‌زد با احترام از سرکیسیان نام می‌برد.

لایق بازیگر توانایی بود، آنهایی که حضورش را بر صحنه دیده بودند، هنوز هم از او به عنوان بازیگری بی‌نظیر نام می برند که هر نقشی را زنده می‌کرد. حضور لایق در نقش‌های مختلف اما به تئاتر محدود نشد. قبل از انقلاب در سینما حسابی کم کار بود و فقط در 2 فیلم مهرجویی (دایره مینا و گاو) حضور یافت. بعد از انقلاب، اما فعالیت‌هایش در سینما و تلویزیون بیشتر شد و از صحنه تا حدودی فاصله گرفت.

«سلطان و شبان»، «سربداران»، «هزار دستان» و «روزی روزگاری» از جمله سریال‌هایی بودند که لایق در آنها نقش‌های ماندگاری را ایفا کرد.

لایق که اواخر عمرش بیمار بود، پس از مرگ پسرش سال‌های سختی را گذراند و سرانجام روز 21 آبان برای همیشه چشم از جهان فرو بست.

جعفر والی: لایق یک هنرمند بزرگ بود که بی‌صدا، صمیمانه و با عشق و علاقه وافر حدود 58 سال کار تئاتر انجام داد و در تمام این مدت مثل خدمتکاری صمیمانه فعالیت کرد.

 


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: