روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
پنجشنبه 30 شهريور 1396 / 29 ذی الحجة 1438 / a 21 Sep 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه نوروز 89
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
پنجشنبه 27 اسفند 1388 - ساعت 00:05
شماره خبر: 100870050878
حکمت ايران باستان در گفتگو با دکتر سيديحيي يثربي
حکمت يا اسطوره‌هاي ايران باستان؟
مقصود از حکمت مغانی، حکمت ایرانیان باستان است. سهروردی این حکمت را حکمت خسروانی یا حکمت فهلوی نامیده است؛ اما شاید با الهام گرفتن از متون صوفیانه پارسی، بهتر باشد لفظ «حکمت مغانی» را به کار ببریم. سهروردی بر آن است که ایرانیان باستان را حکمتی مخصوص بوده که این حکمت به دوره اسلامی انتقال یافته است.
گرامیداشت نوروز، از آن دسته از رسوم سنتی ایرانیان است که پس از ورود اسلام به ایران نیز دوام یافت. اما اصل و منشأ نوروز، در باورهای اسطوره‌ای و حکمی ایران باستان است. درباره این باورها و این که آیا آنها صرفا در حد و محدوده اساطیر و افسانه‌ها قدر و اعتبار دارند یا این‌که ارزشی به مثابه دین یا حکمت را دارا می‌باشند اختلاف‌نظرهایی وجود دارد. برخی این باورها را با توجه به کمبود منابعی که از آنها در اختیار داریم، صرفا در حد اسطوره می‌دانند ولی برخی محققان، به حکمت ایران باستان قائلند و حتی فلاسفه بزرگ یونان و همچنین برخی فلاسفه اسلامی همچون شیخ اشراق را متاثر از این حکمت می‌دانند.
برای بررسی این موضوع، با دو تن از اساتید بنام فلسفه دانشگاه به بحث پرداختیم. دکتر سیدیحیی یثربی، استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی، از گروه اول و دکتر غلامرضا اعوانی جزو گروه دوم است. به نظر دکتر یثربی، منابع بسیار قلیلی از باورهای ایران باستان باقی مانده و همین منابع بسیار قلیل نیز چیزی را جز اظهاراتی بسیار کلی و مبهم بیان نمی‌دارد. اما به نظر دکتر اعوانی هر چند در ایران باستان، تفکر حکمی و فلسفی به صورت مدون و جدای از دین وجود نداشت، ولی می‌توان اندیشه‌های فلسفی آن را از خلال دین جستجو کرد. در اینجا مشروح این دو مصاحبه تقدیم خوانندگان می‌شود.

به نظر شما منابع امروز ما برای شناخت حکمت ایران‌باستان چیست؟

خوشبختانه امروزه بسیاری از متون گذشته ایران باستان پیدا، تصحیح و ترجمه شده و در اختیار محققان قرار گرفته است و اگر کسی بخواهد راجع به این موضوعات تحقیق و مطالعه کند، دسترسی به منابع چندان مشکل نیست. اکنون متون اوستایی بیش از 50 تا 60 سال است که یافت، ترجمه و تصحیح شده است و اگر متفکری بخواهد از آنها چیزی به دست بیاورد خیلی برایش پیچیده نیست.

برخی کارشناسان معتقدند که از حکمت ایران باستان، دانشمندان یونان باستان مانند افلاطون استفاده کردند، نظر شما در این باره چیست؟

حکمت ایران باستان را با مسامحه میتوان گفت که فلسفه است، آن چیزی که در ایران باستان داریم شبیه افسانه و اسطوره است و از این افسانه و اسطوره هم در یونان باستان وجود داشته، لااقل فلاسفه و کارشناسان بر این عقیده‌اند که افلاطون متأثر از ایران باستان بوده یعنی همان مثل افلاطونی که بعید نیست برگرفته از ارباب انواع ایرانیان باشد، چنان که پیرو افلاطون که سهروردی است، می‌گوید مثل افلاطونی همان رب‌النوع‌های ایران باستان است، بنابراین به همین اندازه می‌توان درباره ارتباط حکمت ایران باستان و یونان باستان صحبت کرد، بیشتر از این منبعی برای استدلال نداریم که مثلا در تاریخ فلسفه گفته باشند که این موارد از ایران باستان یا ایرانیان گرفته شده است و این ارباب انواع و... یک عقیده فراگیری در قدیم بود، مثل چندخدایی که مردم قدیم نمی‌توانستند تصور کنند که مثلا شب هم آفریده همان خدایی است که روز را آفریده یا آتش هم آفریده همان خدایی است که آب را آفریده، بنابراین برای آنها خدایان گوناگونی مطرح می‌کردند و نوعی رب‌النوع معتقد بودند که این کار در آثار افلاطون در نظریه مثل و ارباب انواع آمده است و در فلسفه سهروردی هم اثر گذاشته است.

به طور واقع آن چیزی که در حکمت ایران باستان وجود داشت را نمی‌توان حکمت و فلسفه نامید بلکه آنها مثل اسطوره و افسانه‌هایی هستند که در یونان باستان هم بوده، همچنین مثل همین مباحث در هند باستان بوده است و اصول و مؤلف‌های که بتوان به عنوان مشخصه‌های آن نام برد، یکی همین ارباب انواع است و دیگری یزدان و اهریمن یا مساله نور و ظلمت است. اینها بیشتر به افسانه و اسطوره شباهت دارند تا یک تلاش عقلانی برای تحلیل جهان یا شناخت موجودات جهان.

بنابراین درست است که ما ایرانی هستیم، ولی لزومی ندارد که با مبالغه درباره گذشته خود حرف بزنیم، کشوری که افتخار نگرش عقلانی را به نام خود ثبت کرد، یونان کوچک دوران باستان بود که دانشمندان و فلاسفه آن نگاه علمی به جهان کردند و نظریاتی را هم مطرح کردند که بعضی از آنها درست است و نادرستی بعضی دیگر در دوران‌های بعدی مشخص شد. به قول برتراند راسل برای ما مهم نیست که چه کردند، چون در آن شرایط شاید بیش از این برای هیچکس امکان نداشت، اما مهم این است که چه کاری می‌خواستند انجام دهند. این موضوع مهم است، آنها می‌خواستند جهان را علمی بشناسند، اما این نگاه علمی به جهان در ایران باستان اتفاق نیفتاده است، یعنی به ماده نگاه علمی نکردند که مثلا سنگ، خاک، آسمان و زمین و جانوران چگونه به وجود آمده است. این کلی‌گویی که جهان، ظلم یا نور، راستی و دروغ و... که در افسانه‌ها وجود دارد به پند و اندرز می‌ماند، حتی در زرتشتی‌ها، ما مسلمانها قائلیم که آنها کتاب آسمانی داشتند، اما اینکه این کتاب تا چه حد اصالت خود را حفظ کرده و چقدر تحریف شده بحث دیگر است، اما آنچه که مسلم است این است که تفکر علمی و فلسفی دقیقی در ایران باستان به عنوان یک مکتب سازمان یافته نداریم.

پس این مطالبی که سهروردی بیان می‌کند، چگونه است، اینها وجود نداشته و ساخته ذهن سهروردی است یا وجود داشته است؟

سهروردی را با هدف خاصی در ایران مطرح کردند، یعنی از سال 1334 به این طرف که سهروردی مورد توجه قرار گرفت برای کار خاصی بود. در آن زمان دودمان پهلوی با چند مشکل روبه‌رو شد؛ مشکل خلع رضاشاه و تبعیدش و بعد کمونیستها ونفوذ آنها در ایران و جدا کردن برخی استانهای کشور و همچنین جریان مصدق که منجر به فرار شاه از ایران و بازگشت دوباره او شد و... باعث شد که آنها به این فکر افتادند که نظام شاهنشاهی فقط به قدرت نظامی اکتفا نکند، این مسأله باعث آسیب می‌شود، باید برای نظام شاهنشاهی مبانی دینی و فلسفی پیدا کرد، بنده از یک منبعی در همان اوایل انقلاب شنیدم که برای انجام این کار 2 نفر مأموریت یافتند؛ یکی دکتر نصر بود که مأموریت داشت برای نظام شاهنشاهی یک مبنای فلسفی پیدا کند و دیگری هم کسی بود که چون در ایران است، نامش را نمی‌آورم، وی هم مأموریت یافت که برخی متفکران تلاش کنند برای نظام شاهنشاهی مبنا و پشتیبان دینی پیدا کنند یا مبنای روایتی. مثلا در حول و حوش «السلطان ظل‌الله» کار کنند. آن گروه برای این کار، سهروردی را یافتند و فرد خوبی را هم پیدا کردند، چون سهروردی سلطنت ایرانی را نوعی نبوت قلمداد کرده و این در تاریخ فلسفه ما واقعا یک استثناست، در ابن سینا چنین مسائلی یافت نمی‌شود، این برای اولین بار است که کسی می‌گوید کیومرث و کیخسرو پیغمبر بود و اینها صاحب مکاشفه و عارف بودند و.... بنابراین دکتر نصر، هانری کربن را از فرانسه به ایران آورد، چون شنیده بود که وی حساسیتی به سهروردی دارد و راجع به این موضوعها کار کرده است.

آن زمان ما طلبه بودیم و تبلیغات زیاد بود و خیلی مبالغه کردند و ما واقعا هم رازش را نمی‌دانستیم. در مورد هانری کربن خیلی تبلیغات و آثار سهروردی را با هرچه دقت تمام تصحیح کردند و در اختیار علاقه‌مندان قرار دادند به امید اینکه سهروردی یک پشتوانه فلسفی و فکری برای نظام شاهنشاهی درست کند. دسته دیگر هم که موظف بودند مبنای دینی برای نظام شاهنشاهی تعیین کنند هم روی این موضوع کار کردند، همان واسطه‌ای که برای من نقل کرد مرحوم دکتر دانش‌پژوه می‌گفت در گزارش آن شاخه مذهبی به خود شاه، من حضور داشتم که شاه کارکرد آنها را نپسندید، هر چقدر توضیح دادند که ما خیلی فعالیت داشتیم محمدرضا پهلوی نپسندید، یعنی کارهایشان زیاد دلچسب نبود، اما ظاهرا کارهای دکتر نصر را شاه یا فرح پسندیدند و این کار ادامه یافت. هانری کربن و نصر روی این موضوع‌ها کار کردند، اما به ما نمی‌گویند که سهروردی از کجا از ایران‌باستان اطلاع داشته است، شاید خودشان هم دقت یا توجه نکرده بودند، من اخیرا کتابی به نام حکمت اشراق سهروردی نوشتم که بوستان کتاب قم منتشر کرد. در مقدمه این کتاب منبع اطلاعاتی سهروردی را نوشتم، علاقه‌مندان می‌توانند به آن مراجعه کنند.

 یثربی
حکمت ایران باستان، به عرصه تفکر فلسفی و عقلی پای ننهاده و استعاراتی از قبیل این که جهان عبارت از نور و ظلمت است، در عرصه اسطوره باقی میماند

***

درباره اصول حکمت ایران باستان هم می‌توان گفت که یکی از اصول به عظمت یاد کردن و بزرگداشت شاهان آنهاست و دیگری نوعی مسائل مهرپرستی در ایران باستان است که تعظیم و مناجات با خورشید است

سهروردی از چند جهت به ایران باستان باید توجه و حساسیت می‌داشت؛ یکی از این جهت که در زمان سهروردی هنوز معبد اصلی دوران ساسانی، یعنی معبد تخت سلیمان که اکنون در استان آذربایجان غربی در شمال شهر تکاب قرار دارد دایر بود و ویران نشده بود و سهروردی وقتی برای تحصیل به مراغه می‌رفت از آنجا می‌گذشت و در این منطقه زرتشتیان زیادی زندگی می‌کردند، دانایان دین زرتشت و موبدان زرتشتی در آن منطقه بودند و کتابهایی هم داشتند، دلیلش هم این بود که در سال 22 هجری وقتی مسلمانان به فکر فتح ایران افتادند در نهاوند بر «رستم هرمزان» پیروز شدند و در کردستان و آذربایجان برادر دیگر رستم هرمزان که «اسفندیار هرمزان» بود شکست خورد، ولی کشته نشد و دوباره به مبارزه برخاست که مسلمانها مجبور شدند با او صلح کنند. این صلح در سال 22 هجری میان خلیفه دوم و هرمزان که در آذربایجان بود انجام گرفت که قرار شد سالی 800 هزار درهم خراج بدهند و در مقابل 3 شرط را از مسلمان گرفتند؛ اول اینکه این معبد مورد نظر ویران نشود، دوم اینکه از اینها برده نگیرند و سوم اینکه مردم در انجام مراسم‌شان آزاد باشند. هم به خاطر این خراجی که میگرفتند و هم به خاطر حرمتی که خلافت عمر در میان خلفای امویه و عباسی داشت، این پیمان را مراعات کردند. این معبد تا حمله مغول دایر بود و مرگ سهروردی حدود 20 تا 30 سال قبل از حمله مغول است و این معبد در سر راه سهرورد به مراغه قرار دارد و مکانی بود که سهروردی حتی با موبدان در تماس بوده، بالاخره جوان جستجوگری بود و حساسیت هم به ایران باستان داشته است.

حساسیت سهروردی به ایران باستان از کجا بوده است؟ پس چرا فلاسفه و دانشمندان قبل از او مانند فارابی و ابن‌سینا توجهی به این موضوعات نداشتند؟

نکته‌ای از تاریخ‌های معتبر پیدا کردم که اینها را علاقه‌مندان در مقدمه کتاب حکمت اشراق که قبلا ذکر کردم، می‌توانند ببینند و آن این است که سهرورد مرکز تبعید برخی یاغیان ایرانی بود که هنوز به دین اسلام نگرویده بودند و اینها را به نام ناکثین می‌شناختند. بنابراین در سهرورد نوعی عشق و دلبستگی به ایران باستان وجود داشت و اینها بودند که زمینه گرایش سهروردی به ایران باستان را ایجاد کردند و از نظر گرایش اگر سهروردی می‌خواست خیلی اطلاعات بیشتری را در همان سهرورد یا در معبد تخت سلیمان به دست آورد، می‌توانست، ولی در آن مقدمه گفتم که با این زمینه‌هایی که وجود داشته اطلاعاتی که سهروردی از ایران باستان به ما می‌دهد، بسیار ناچیز است.

همان طور که گفتم شرایط سهروردی با فارابی و ابن سینا فرق داشت، زادگاه سهروردی در جایی بود که محل زندگی تبعیدیانی بود که هنوز به مرام ایران باستان پایبند بودند و هنوز اسلام را قبول نداشتند. از سوی دیگر معبد تخت سلیمان هم پیش پای او بود، اما فارابی و ابن سینا چنین فضایی نداشتند و اگر هم در دسترس اینها بود شاید برای آنها علایق و جذابیتی نداشت. ابن سینا و فارابی و دیگر فلاسفه با این مسائل زیاد درگیر نبودند و اصلا زمینه نداشتند.

یک فیلسوف فرزند شرایط خودش است، بدون منبع و اطمینان حرف نمی‌زند، ولی ما طوری صحبت می‌کنیم که سهروردی به گونه‌ای غیبنما شده و این حرفها را زده است. باید جستجو کنیم در زندگی‌اش چه فراز و نشیب‌هایی بوده که او را به این مسیر انداخته است. این مساله برای ملاصدرا نبود و ابوالبرکات بغدادی نبود و برای سهروردی شرایط ویژه‌ای بود که برای آنها نبود.

اصول ارتباطی حکمت اشراق با حکمت ایران باستان چیست و به نظر شما چه سری وجود دارد که هر کسی که به افلاطون مراجعه می‌کند، حتما ایران باستان را هم مورد توجه قرار داده است؟

درباره اصول حکمت ایران باستان هم می‌توان گفت که یکی از اصول به عظمت یاد کردن و بزرگداشت شاهان آنهاست و دیگری نوعی مسائل مهرپرستی در ایران باستان است که تعظیم و مناجات با خورشید است و خورشید را رب‌النوع بزرگ می‌دانستند و دیگری هم ارباب انواع است و یکی هم بحث نور و ظلمت، غیر از اینها چیزی از حکمت خسروانی در آثار سهروردی نداریم، چون آثار سهروردی همه در دسترس است و بیش از اینها چیزی در آن نیست.

اینگونه نیست که هر کسی به افلاطون توجه کرده باشد به ایران باستان هم توجه کرده باشد، فقط گفته‌اند که نظریه عالم مثل را افلاطون از ایرانی‌ها گرفته است، اما تقریر وی از مُثُل با رب‌النوع ایرانی‌ها خیلی فرق دارد، ولی می‌توان گفت که او افسانه را برداشته و شکل فلسفی به آن داده است. غیر از این چیزی در افلاطون نمی‌بینید اگر در آثار ایشان و یا در بحث سیاست هم به عظمت شاهان و خداگونه بودن آنها اشاره‌ای شده باشد می‌توان گفت که این هم نکته دومی است، درباره تاثیرپذیری افلاطون از حکمت باستان ایران اما من در این باره چیزی سراغ ندارم.

ملاهادی سبزواری در آثارش از اعتقاد به نظریه وحدت وجود در میان پهلویون صحبت میکند، نظر شما در این باره چیست؟

ملاهادی می‌گوید: «الفهلویون الوجود عندهم مراتب غنى و فقرا تختلف کالنور حیث ما تقوى و ضعف...» این ادعای ملاهادی نسبتی است که به نظرم درست نیست و با هیچ منبع شناخته شده امروزی پهلوی تطبیق ندارد که میان آنها وحدت وجود یا اصالت وجود مطرح شده است، آنها کثرت برایشان مطرح است و خود ارباب انواع منظور کثرت است و موجودات متکثر را آنها قبول داشتند.

نسبت دادن وحدت وجود به پهلویان نسبتی است که هیچ منبعی ندارد. اینکه پهلویان چه کسانی هستند مهم است، ملاهادی حداقل چند نفر را باید نام می‌برد، نمی‌شود گفت که مثلا چینی‌ها این گونه رفتار می‌کردند، خوب از گوینده می‌پرسند کدام چینی و در کدام کتاب؟ هر ادعایی را میتوان راحت بیان کرد، اما خوب می‌پرسند مدرک و سند چیست؟! دنیای امروز دنیای دقت علمی است، در قدیم می‌گفتند که به فلانی نسبت دادند، کسی هم نمی‌پرسید چرا؟ اما در دنیای امروز باید منبع حرفها و سخنان معلوم شود، این پاورقی را باید از ملاهادی پرسید. کدام پهلوی این حرفها را زده و در کدام کتاب. به همت مرحوم پورداوود و مراد اورنگ و دیگرانی که در این باره تحقیق زیادی کردند، ما منابع سخنان سهروردی را پیدا کردیم. مثلا در تاریخ فلسفه خیلی مطالب را به افلاطون و ارسطو نسبت می‌دادند، اما اکنون منابع مشخص و معلوم شده که خیلی از این ادعاها دقیق و درست نیستند. درباره علم و صفات خدا مطالب نادرست زیاد است، اصلا ارسطو به توحید معتقد نیست، در صورتی که ارسطو را پیغمبر(ص) هم می‌دانیم برای این ادعاها باید منبع داشته باشیم، تمام آثار ارسطو و حتی آثار منسوب به ارسطو چاپ و ترجمه شده و معتبر و دقیق در دسترس است.

سیدحسین امامی


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: