روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
دوشنبه 06 خرداد 1398 / 22 رمضان 1440 / a 27 May 2019
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
انديشه
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
دوشنبه 16 فروردين 1389 - ساعت 00:13
شماره خبر: 100871669838
گفتگو با دکتر محمد بقايي ماکان
اقبال، منتقد تصوف
دکتر محمد بقایی (ماکان) فارغ‌التحصیل رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران و از اقبال‌شناسان مشهور جهان است. وی تاکنون بیش از هر اقبال‌شناس دیگری درباره اقبال و اشعارش مطلب نوشته است. مجموع آثاری که بقایی در این باره نگاشته‌ بیش از 25 جلد کتاب و حدود 10 هزار صفحه است که نام او را یادآور نام علامه اقبال کرده است. وی در سال 2005 از سوی ریاست‌جمهوری وقت پاکستان مفتخر به دریافت عالی‌ترین نشان فرهنگی این کشور شد، همچنین وی بیش از 60 اثر تألیفی و ترجمه دارد. گفتگویی با ایشان درباره نقش و اندیشه اقبال لاهوری انجام دادیم که اکنون از نظرتان می‌گذرد.

پیش از آن‌که به پرسش‌های اصلی برسیم، ابتدا شرح مختصری از زندگی اقبال را از زبان شما بشنویم.

اقبال در شهری به نام سیالکوت ـ که در شمال‌شرقی پنجاب است ـ چشم به دنیا گشود. تولدش در سحرگاه 18 آبان 1256 خورشیدی برابر با 9 نوامبر 1877 بوده است. او پس از 61 سال زندگی در سحرگاهی دیگر چشم از جهان می‌بندد که برابر است با اول اردیبهشت 1317 (21 آوریل 1938)‌. او کم زیست، ولی این زندگی کوتاه تأثیر عمیق بر زمانه ایام وی و پس از آن نهاد. از آنجا که اهل فکر بود بیشتر اوقات را در کنج خلوت به دور از قیل و قال زندگی به مردم و جامعه خویش و به دنیای اسلام و اوضاع نابسامان آن می‌اندیشید و در پی یافتن راه علاجی برای معضل آنان بود. از این‌رو کمتر با کسی حشر و نشر می‌کرد. او در آخرین لحظه‌های حیات در حالی که فقط خدمتکارش بر بالینش بود دست بر سینه‌اش گذاشت و گفت: «من از اینجا درد می‌کشم» و با بیان همین ایهام پرنکته و عمیق جهان را وداع گفت.

شما نکته مکتوم در این ایهام را چگونه تفسیر می‌کنید؟

ببینید اقبال و اندیشمندان و روشنفکرانی مانند او بر خلاف افراد معمولی به سبب بیماری جسمانی رخت از جهان نمی‌بندند، بلکه ابتدا «غم این خفته‌ای چند» آسایش را از آنان می‌رباید و بعد از این تأثیرات روحی، جسمشان آنان را آسیب‌پذیر می‌کند. دردی که اقبال می‌کشید بی‌گمان ریشه در تأثیرات عمیق روحی او داشت که حاصل شرایط آشفته جامعه وی بخصوص مسلمانان بوده است. از آنجا که او انسانی آگاه و دارای دانشی وسیع بود، طبیعتا رنج وی نیز به همان میزان بیشتر بود. به قول حضرت مولانا «هر که بیدارتر و پردردتر/ هر که او آگاه‌تر رخ زردتر» این همان دردی است که خمیرمایه آثارش را تشکیل می‌دهد، هرچند کم زیست، ولی شهاب ثاقبی بود در آسمان فرهنگ و ادب ایرانی ـ اسلامی که نور امید به دل‌ها تاباند و رفت.

در جایی از نوشته‌های شما خواندم که آنه ماری شیمل هم او را به منشوری تشبیه کرده که از آن انوار گوناگون ساطع می‌شود. چنین نظری را بیشتر اقبال‌شناسان اظهار کرده‌اند. این انوار متعدد یا در واقع شخصیت‌های گوناگون را که در یک فرد به نام اقبال جمع آمده بود چگونه ارزیابی می‌کنید؟

همان طور که گفتید اقبال دارای شخصیت‌های مختلف فرهنگی بوده که فردیت به نام اقبال را شکل می‌دادند، یعنی هویت او دست‌کم متشکل است از 12 وجه که اگر هر شخصی در تاریخ یکی از این ویژگی‌ها را می‌داشت چهره‌ای نامی می‌شد. او مردی است فیلسوف، شاعر، اصلاحگر، مربی، جامعه‌شناس، پایه‌ریز کشوری مستقل، حقوقدانی مبارز، قرآن‌پژوه، ایران‌شناس، زباندان، تاریخدان و اسلام‌شناس. مجموع این ویژگی‌ها فردیتی به وی اعطا کرد که در تاریخ فرهنگ اسلامی بی‌نظیر است.

شاید از همین روست که او را مولوی عصر خوانده‌اند!

همین طور است. کسانی این عنوان را به وی داده‌اند که از بزرگ‌ترین چهره‌های فرهنگ و ادب فارسی به شمار می‌آیند و نظرشان در واقع فتوای فرهنگی و ادبی است، چهره‌هایی مانند فروزانفر، دهخدا، بهار، تقی‌زاده، نفیسی، مینوی، صورتگر، معین و امثال اینان. ولی فراموش نکنیم که اقبال 700 سال دانش و تجربه و معرفت پس از مولوی را هم با خود دارد.

آیا او دقیقا راه مولوی را دنبال کرد؟

راه مولوی را دنبال کرد، اما نه دقیقا، زیرا همان آگاهی‌ها و میراث علمی 700 ساله سبب شد دیدگاه‌هایش در برخی موارد با مولوی تفاوت پیدا کند. او در برخی موضوعات که بسادگی قابل فهم است از مرشد خویش پیشی می‌گیرد و با بهره‌مندی از آگاهی‌ها و دانش نوین دیدگاه‌هایی را عرضه می‌کند که با عقل نوین سازگار است. احترامی که اقبال برای مولوی قائل است به دلیل آن است که او را در کلیات راهبر خود می‌داند و گرنه به دلیل برخورداری از معارف شرق و غرب دیدگاه‌هایی کامل‌تر و گاه متفاوت از وی ارائه می‌کند. او نیز مانند ارسطو در برخی موارد مهم از مقتدای خویش پیشی می‌گیرد.

این موارد مهم برای نمونه کدام‌ها هستند؟

یکی از آنها موضوع آزادی است که مولوی آن‌را از لحاظ اجتماعی مورد تأکید قرار نمی‌دهد، حال آن‌که در اقبال بسیار اهمیت دارد و از اندیشه‌های محوری اوست. انسان آرمانی اقبال دوستدار وجوه مختلف آزادی و طالب جامعه‌ای آزاد است. دیگر این‌که مولوی اطاعت کورکورانه و عاری از تعقل انسان را به طور مؤکد مورد بحث قرار نمی‌دهد و به صورتی اتفاقی مطرح می‌کند، حال آن‌که این موضوع در اقبال بسیار اهمیت می‌یابد، به طوری که به کارگیری اندیشه دیگران و بهره‌مندی از آن‌را نیز برای جامعه عاری از خلاقیت نوعی فرمان‌پذیری و بندگی می‌داند. مولوی رستاخیز را جسمانی می‌داند، در صورتی که اقبال آن‌را روحانی می‌داند، به عقیده وی رستاخیز رویدادی است که در درون انسان پدید می‌آید.

همچنین مولوی مرد را بی‌تردید موجودی برتر می‌داند و نگاه مساعدی به زن ندارد، حال آن‌که اقبال جایگاه والایی برای زنان در نظام هستی قائل است. مولوی فقط در آرزوی ظهور انسان کامل است، ولی اقبال در اندیشه‌های جامعه کامل نیز هست. به این سبب است که می‌گوید «تحول بشری گرایش به پدید آوردن نسلی آرمانی دارد که کمابیش از افرادی بی‌مانند شکل گرفته باشد» این مساله از نگاه اقبال رویداد خطیری است، ولی دغدغه اصلی مولوی نیست. دیگر این‌که اگر مولوی در کسی ارزش‌های اخلاقی و اعتقادات اسلامی را به طور کامل نیابد او را انسان کاملی نمی‌خواند، ولی اقبال در این خصوص انعطاف نشان می‌دهد و چهر‌ه‌های غیرمسلمان را نیز به عنوان مرد حر یا قلندر مورد ستایش قرار می‌دهد که در اصطلاح‌شناسی، او مترادف انسان کامل است.

همچنین اقبال بر خلاف مولوی تصور متمایزی از صفات خداوند دارد. استنباط مولوی از صفات خداوند مبتنی بر مفاهیم متعارف است. برای مثال نامتناهی بودن خداوند از نظر وی معنای کاملی دارد یا این‌که مقصود وی از خالق بودن خداوند یعنی چیزی را از خودش می‌آفریند حالی که اقبال نامتناهی بودن خداوند را در ژرفای ناپیدای آن می‌داند نه در گستردگی. کائنات جلوه‌ای از امکانات درونی او هستند، بنابراین خداوند در باطن خلاق است. به هرحال از این تفاوت‌ها در اندیشه‌های مولوی و اقبال قابل ردیابی است که اکنون مجال بررسی همه آنها نیست. برای پیگیری این موضوع می‌توان به کتاب «معنای زندگی از نگاه مولوی و اقبال» مراجعه کرد که آن‌را برای چاپ به انتشارات تهران سپرده‌ام و امیدوارم بزودی منتشر شود.

به نظر می‌رسد یکی از مسائل مهم و بحث‌انگیز در تفکر اقبال، موضوع خاتمیت نبوت باشد. آیا او در این خصوص نیز دیدگاهی متفاوت با پیر و مرشد خود، مولوی دارد؟

در این خصوص تفاوت اساسی میان او و مولوی نیست. هر دوی آنان اعتقادی راسخ به خاتمیت پیامبری دارند، ولی با این تفاوت که مولوی نظرش را به زبانی ساده بیان می‌کند و اقبال به شیوه‌ای فلسفی و تحلیلی. به عقیده وی درست است که دستگاه پیامبری به پایان رسیده، ولی زندگی را نمی‌توان چونان کودکی پیوسته تحت تعلیمی خاص نگاه داشت؛ یعنی این‌که پویایی اندیشه را نمی‌توان از بشر سلب کرد، بنابراین خاتمیت پیامبری به معنای بازایستادن تجربه باطنی و عرفانی در بشر نیست. این تجربه به پویایی خویش ادامه می‌دهد ولی نمی‌تواند دعوی مرجعیت کند. از این‌روست که مولوی، عارف را نایب پیامبر(ص) می‌داند که به آن مرتبه از مرجعیت نمی‌رسد، اما ولی‌ زمان خویش است و این روندی است که تا به حشر ادامه خواهد کرد: پس به هر فردی ولی‌اش قائم است/ تا قیامت آزمایش دائم است.

بنابراین آنان تفکرات عرفانی را معیاری برای انسان کامل قرار می‌دهند؟

البته درباره مولوی چنین است، ولی اقبال ارزش‌های اجتماعی و مردمی و آگاهی‌های نوین را به آنها می‌افزاید و برخی اندیشه‌های ناکارآمد را که به تصور او در تصوف سنی منفعل و ناکارآمد به صورت ارزش درآمده‌اند، حذف می‌کند و آنها را کاذب می‌داند.

این ارزش‌های کاذب کدامند؟

به عقیده وی، مهم‌ترینش اندیشه وحدت وجود است، به اضافه عزلت‌گزینی و گریز از مردم، تن‌آسایی، فلسفه نوافلاطونی و خوارشمردن تن و ماده.

از مواردی که به عنوان ارزش‌های منفی برشمردید، همه قابل فهم است مگر آیین وحدت وجود که پیدا نیست. چرا اقبال آن‌را نفی می‌کرد؟

اتفاقا بسیار هم پیداست. توجه داشته باشید که اساس تفکر او یا به عبارت دیگر بنیاد فلسفه‌اش بر خودی یا منِ آدمی است. این فلسفه در جهان به philosophy of selfhood معروف است. در اینجا البته مجال شرح و بسط آن نیست. آنان که علاقه‌مند به مطالعه در این زمینه‌اند می‌توانند به کتاب «شرار زندگی» از مجموعه 27 جلدی «بازنگری و آثار و افکار اقبال» مراجعه کنند، ولی به طور خلاصه می‌توان گفت او هر چیزی را در عالم دارای نیرویی می‌داند که نام آن خودی است و می‌خواهد خود را به جلوه در آورد: وانمودن خویش را خوی خودی است/ خفته در هر ذره نیروی خودی است.

اقبال متفکری عملگراست و از همین‌رو عناصری از عرفان عارفانی چون حافظ را نمی‌پذیرد و مورد نقد قرار می‌دهد. اساس فلسفه او‌ یعنی آموزه «خودی» بر همین اساس قابل تبیین و فهم است

بنابراین خداوند هم به عنوان یک وجود دارای خودی است، ولی او برترین خود است و انسان می‌تواند با کمال بخشیدن به خودی خویش چندان تعالی یابد که در کنار خود اعلی قرار گیرد بی‌این‌که در آن مستحیل شود. چنین اندیشه‌ای مغایر تفکر وحدت وجودی است، از آنجا که او مخالف خودانکاری آیین وحدت وجود است آن‌را عاملی می‌داند که خودی را تباه می‌کند. اقبال معتقد است که این اندیشه خطرات اجتماعی و سیاسی به دنبال دارد و نباید آرمان اخلاقی یا مذهبی بشر باشد، بلکه انسان باید در حفظ و تحکیم فردیت خود که دارای توانایی‌هایی بسیار است بکوشد؛ بنابراین او با آن بخش از ادبیات صوفیه که بر بنیاد چنین تفکری با جد و جهد و تلاش میانه‌ای ندارد و مشوق خلوت‌گزینی و مردم‌گریزی است، اصولا موافق نیست و مفاهیمی مانند تسلیم و رضا جایی در قاموس او ندارد.

آیا مخالفت او با حافظ هم سر در همین فکر داشته است؟

بله. اقبال، حافظ را مشخصا به عنوان نماد این جریان فکری مورد انتقاد شدید قرار می‌دهد و توصیه‌ها یا الگوهای او مانند «بگیر طره مه طلعتی و قصه مخوان/ که سعد ز تأثیر زهره و زحل است» را بشدت مورد نکوهش قرار می‌دهد و آن‌را سم مهلکی برای تحکیم فردیت و مخل بالیدن جامعه‌ای پویا می‌داند، البته نباید فراموش کرد که متفکران دیگری هم در آن ایام در دیگر کشورهای اسلامی همین اعتراض را به ادب صوفیه بخصوص به حافظ داشته‌اند و از میان آنها می‌توان به کسروی اشاره کرد که دیدگاه‌های اقبال در باب تصوف، قرابت بسیاری با وی دارد. در کتاب «تصوف در تصور اقبال، شبستری و کسروی» این موضوع را به طور مبسوط بررسی کرده‌ام.

ولی گویا اقبال از نظر خود درباره حافظ عدول کرد و بعد حرفش را پس گرفت!

به هیچ روی چنین نیست. چنین ادعایی دلیلی می‌خواهد که باید از آثار متأخر اقبال به دست آید که به دست نیامده و از آنجا که من نیز همه آثار او را بیت به بیت شرح کرده‌ام، با قاطعیت می‌گویم او هرگز از نظرش در مورد تفکر صوفیانه حافظ بازنگشت.

ولی بتازگی یکی از محققان در یکی از سخنرانی‌ها بروشنی می‌گوید که اقبال در آغاز با شیوه‌ تفکر حافظ مخالف بوده، اما بعد حرفش را پس می‌گیرد!

ببینید، هر ادعایی شاهد و دلیل می‌خواهد. شاهد و دلیل این دعوی کجاست؟ مخالفت و مقابله او با اندیشه وحدت وجودی و مردم‌گریزی و عزلت‌گزینی و بی‌اعتنایی به جهان مادی و امثال اینها که با تفکر فیلسوفی واقعگرا و پراگماتیست مانند اقبال نمی‌سازد، اول بار در مثنوی معروف اسرار خودی آشکار شد که از آثار ارزشمند گنجینه ادب فارسی است. او در این مثنوی ضمن ابیاتی از شیوه تفکر حافظ انتقاد می‌کند و از جمله می‌گوید: هوشیار از حافظ صهبا گسار/ جامش از زهر اجل سرمایه‌دار/ رهن ساقی خرقه پرهیز او/ می علاج هول رستاخیز او/ مار گلزاری که دارد زهر ناب/ صید را اول همی آرد به خواب.

پس از چاپ این ابیات انتقادی که تمام آن در کتاب تصوف در تصور اقبال آمده، تظاهراتی در شهرهای بزرگ شبه قاره در مخالفت با اقبال و انتشار کتاب اسرار خودی به پا می‌شود و نسخه‌هایی از این کتاب به آتش سپرده می‌شود، حتی زمانی که نیکلسون این اثر را ترجمه می‌کند در غرب هم اعتراضات شدیدی علیه اقبال صورت می‌گیرد. جالب‌تر از همه این‌که حتی پدر اقبال هم با وی از در مخالفت در می‌آید. مطبوعات هم او را بسختی مورد انتقاد قرار می‌دهند. این قضایا 3 سال (1918 ـ 1915) طول می‌کشد و چندان اقبال را متاثر می‌سازد که اندیشه مهاجرت در وی قوت می‌گیرد. او از حرف خود عدول نمی‌کند، بلکه در ویرایش دوم کتاب به خودسانسوری دست می‌زند و آن ابیات را نمی‌آورد، ولی در آثار بعدی او نیز مانند رموز بی‌خودی، پیام شرق، زبور عجم، بندگی‌نامه، بازسازی اندیشه دینی، جاویدنامه، مسافر، پس چه باید کرد و ارمغان حجاز که در فاصله سال‌های 1918 تا 1938 منتشر شده‌اند نه تنها یک مورد در نفی آن نظر نمی‌توان یافت، بلکه آشکارا و تلویحا با تصوف منفعل و رخوت‌آموز مقابله می‌کند. بخصوص در آخرین اثر او ـ ارمغان حجاز ـ که پس از مرگ وی منتشر شد، باز هم بر این دیدگاه خود پای می‌فشارد و رهایی دنیای اسلام را از طلسم عقب‌ماندگی در توجه به جهان ماده و ستیزیدن با طبیعت و غلبه بر نیروهای آن می‌داند. همه حرف اول تا آخر عمر در این پیام خلاصه می‌شود که «حدیث بی‌خبران است با زمانه بساز/ زمانه با تو نسازد تو با زمانه ستیز» اگر قرار بود اقبال از حرفش عدول کند، ‌باید کل فلسفه‌اش را هم نفی می‌کرد.

ولی اقبال مردی سخن‌سنج، شاعر و به اصطلاح کشاف معانی بود و می‌دانیم که در بحر بیکران شعر فارسی هم غواصی کرد، آیا وظایف و ظرایف کلامی حافظ را هم به عنوان شاعری که از همین‌رو به لسان‌الغیب معروف افتاده نادیده گرفت؟

به موضوع جالبی اشاره کردید، آنچه مورد انتقاد اوست، اندیشه‌های صوفیانه حافظ است، نه شیوه کلامی او. حافظ یکی از شاعرانی است که اقبال از برخی از مفردات و ترکیبات وی در سروده‌هایش استفاده کرده. در کتاب «لعل روان» که در آن به شرح و بررسی تطبیقی غزل‌های اقبال پرداخته‌ام، نشان داده‌ام که برخی از غزل‌های اقبال در استقبال از سروده‌های حافظ است. او کلام حافظ را «همچون جواهر درخشان و الماس تراش‌خورده می‌داند که حلاوت و دلنشینی چهچهه بلبل را دارد.» البته او با خود به عنوان شاعر سر عناد ندارد، بلکه با یک جریان فکری مخالف است که آن را عاملی دست و پاگیر برای پویایی دنیای اسلام می‌بیند. خود او هم می‌گوید که «من هرگز خواجه حافظ را متهم نساخته‌ام به این‌که چرا صحبت از می‌خوارگی می‌کند، اعتراض و انتقادم به آن حافظی است که تصوفی ناکارآمد را رواج می‌دهد که قابل انتقاد و اعتراض است.» نفی چنین تفکری از اصول فلسفه اوست که آن را در جاویدنامه به عنوان یکی از الگوهای پیشرفت به نسل جوان توصیه می‌کند.

ولی او متمایل به تصوف و عرفان نیز بوده، به نظر شما چنین نیست؟

ببینید. تصوف و عرفان مورد نظر اقبال «حق حق و هو هو» نیست، دم را غنیمت شمردن و این نیز بگذرد نیست. در کتاب بازسازی اندیشه دینی می‌گوید حالت عرفانی امری کاملا عینی و بیرونی است نه آن‌که عزلت‌نشینی در غبار ذهنیت مطلق باشد. چنین تعریفی از تصوف که البته نتیجه یک نقد و بررسی مبتنی بر شرایط دنیای کنونی است کاملا متفاوت از تعریفی است که به طور سنتی از تصوف می‌شود. فلسفه اقبال یا به طور کلی دستگاه‌ فکری او، میانه‌ای با مفاهیم معقول و مجرد که به کار زندگی واقعی نمی‌آیند ندارد. او همه چیز را از منظر زندگی آمیخته به پویایی می‌بیند. بنابراین عرفان از نظر او یعنی حرکت در جهت فرآیند خلاق حیات. این عرفان همان است که در گذشته آیین عبادی و فتوت از آن پدید آمد و تصوف، مکتبی اجتماعی و مردمی شد. او الگوی بارز چنین عرفانی را در مولوی می‌یابد. از همین‌رو انسان آرمانی اقبال نیز ویژگی‌های شیرخدا و رستم دستان را دارد، یعنی معنویت همراه با عمل یا به بیان فلسفی آمیزه‌ای‌ از ایده‌آلیسم و پراگماتیسم.

آیا چنین تفکری در آثار اقبال به صورتی روشمند نیز ارائه شده است؟

به نظرم دستگاه فلسفی او بر بنیاد همین اندیشه شکل و قوام یافته است. همان طور که می‌دانید او شیفته فرهنگ ایرانی بود و به زبان فارسی عشق می‌‌ورزید. از آثار وی پیداست که در تمام زوایای این فرهنگ و تاریخ آن اندیشه گماشته؛ چندان که امروزه نام او در جهان یادآور نام ایران و فرهنگ و زبان آن است. چنان که می‌دانیم در تاریخ فرهنگی ایران 2 اثر حماسی وجود دارد؛ یکی شاهنامه که حماسه‌ای ملی است و دیگری مثنوی معنوی که حماسه‌ای عرفانی است. انسان آرمانی اقبال در مجموع تجسم این دو شیوه تفکر است.

اینها درست، ولی آیا به نظر شما از آراء و افکار وی حاصلی هم به دست آمده، آیا دیدگاه‌های او ـ نه در دنیای اسلام ـ حداقل در سرزمین خود او مؤثر افتاده است؟ امروزه دنیای اسلام از همان ناملایماتی رنج می‌برد که پیشتر از آن در عذاب بود، حتی امروزه پاکستان در همان معضلات فرهنگی، دینی و سیاسی گرفتار است که در بدو تاسیس خود با آنها دست به گریبان بوده، در اینجا پرسشی سربر می‌آورد و آن این‌که آیا او مانند بسیاری دیگر از متفکران و اصلاحگران شرق از سوی مخاطبانش درست فهم نشده است؟

متاسفانه باید گفت آراء او در طریق خاصی مورد بهره‌برداری قرار گرفته، چندان که از او شاعری منقبت‌گو و نوحه‌سرا ساخته‌اند. او خود نیز به این امر واقف بوده که گفت: چو رخت خویشتن بر بستم از این خاک/ همه گفتند با ما آشنا بود/ ولیکن کس ندانست این مسافر/ چه گفت و با که گفت و از کجا بود.

نه تنها اقبال، بلکه بسیاری از اندیشمندان ما بدرستی معرفی نشدند، از فارابی، غزالی، زکریای رازی، ابوریحان بیرونی و سهروردی گرفته تا پروین اعتصامی. از آنجا که هر متفکر بزرگ دارای اندیشه‌ای گسترده است، هر جریان فکری سعی می‌کند او را از آن خود سازد. چنان‌که با حافظ چنین کردند، یکی او را شرابخواری‌ لاابالی می‌شمارد و دیگری او را تا حد یک قدیس بالا می‌برد و همه نیز دلایل خاص خود را دارند.

اقبال نیز از این وضع مستثنی نیست و تجزیه و تحلیل برخی از اندیشه‌های او در باب دین وسیاست اجازه انتشار نمی‌یابند، این محدودیت که به نظر می‌رسد در دنیای اسلام نهادینه شده طبیعتا مانع تجلی کامل اندیشه‌های اقبال می‌شود. از این‌‌رو به جرأت می‌توان گفت طرح بسیاری از دید‌گاه‌های او در زمینه‌های یاد‌شده خالی از مشکل نیست. این مشکل را یا افراد جوامع‌بسته می‌‌آفرینند یا حکومت‌های یکسو‌نگر. بنابراین در برابر چنین پرسشی پاسخ را از اقبال می‌گیریم. اقبال در اواخر عمرش این موضوع را در ضمن یک دوبیتی به روشنی بیان داشته و اکنون که بیش از 70 سال از فوتش می‌گذرد، باز هم این دو بیتی مصداق دارد: تو گفتی از حیات جاودان گوی/ به گوش مرده‌ای پیغام جان گوی/ ولی گویند این ناحق‌شناسان/ که تاریخ وفات این و آن گوی.

در آغاز این گفتگو اشاره کردید که اقبال منشوری است با انوارهای مختلف که طبیعتا پرداختن به همه آنها در فرصتی کوتاه میسر نیست. خود شما 27 کتاب که گویا 10 هزار صفحه را شامل می‌شود درباره این فرزانه ایران‌دوست منتشر کرده‌اید که بی‌گمان تحقیقات دیگری هم در راه خواهد بود. بنابراین پرسش درخصوص چنین شخصیتی تمامی ندارد، اما به عنوان آخرین پرسش بفرمایید که شیفتگی این متفکر را نسبت به ایران و فرهنگ برآمده از آن چگونه ارزیابی می‌کنید؟

حقیقت این است که ایران آرمانشهر اقبال است. این موضوعی است که چند و چون آن را در کتاب «تصحیف غرب‌زدگی» به تفصیل شرح داده‌ام. او در واقع فردوسیِ برون‌مرز است و مانند حکیم توس سهم عظیمی در نوزایی زبان و فرهنگ فارسی دارد، با این تفاوت که تلاش او در خارج از مرز ایران صورت گرفته است. بنابراین تأثیر او از این منظر کم از فردوسی نیست و هر دو به فرهنگ و زبانی واحد مهر ورزیده‌اند؛ ولی در این میان اگر انصاف را بخواهیم، اقبال حداقل از یک لحاظ برتر می‌نماید، زیرا دلبستگی او به ایران فطری نیست و سر در تعلقات طبیعی یا احتمالا عظامی ندارد، بلکه زیبایی و والایی زبان و فرهنگ فارسی او را شیفته خود ساخت.

سید‌حسین امامی / گروه اندیشه


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: