روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
چهارشنبه 04 مرداد 1396 / 02 ذی القعدة 1438 / a 26 Jul 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه‌نامه 10 سال با جام‌جم
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
شنبه 11 ارديبهشت 1389 - ساعت 21:35
شماره خبر: 100874003109
حق نداريم نااميد شويم
غم به چهره‌ات خط انداخته است، اما هنوز در ته چشم‌های کم نورت امید هست. می‌دانم فقر چه شکلی است، می‌دانم گرفتاری چه بویی دارد، می‌دانم اگر غرور زیر بار هزار مشکل له شود چه حسی دارد، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تو شکل فقر، بوی گرفتاری و حس غرور از دست رفته را یکجا داشته باشی.

من آمده‌ام تا از لابه‌لای کوچه و پس‌کوچه‌های فقر پیدایت کنم و بنویسم که وقتی نان‌آورت زندانی است چه می‌کشی. آمده‌ام تا همه قدرت قلم را به کار ببرم تا فریاد بزنم که تو و هزارها مثل تو چقدر چشم انتظار کمک نشسته‌اید. اما تو نگفتی که پول می‌خواهی. تو آن روز سمبل بی‌نیازی بودی و من نظاره‌گری که جز اشک ریختن به سرنوشتت کاری از دستم ساخته نبود.

تو آن روز خواستی که بنویسم ای‌کاش مردم بخشندگی را از یاد نمی‌بردند و برایشان مهم بود که 2 کوچه آن‌طرف‌ترشان چه بلایی سر آدم‌ها می‌آید و من نیز نوشتم. او هم از کسی پول نخواست با آن صدای شکست خورده در برابر امواج بمب‌های شیمیایی و آن چهره تکیده استخوانی که تعبیری جز رنج و نیاز نداشت. سرفه امانش را بریده، اما از پس خس خس سینه‌اش می‌فهماند که کسی را می‌خواهد تا سنگ صبورش باشد. من آن روز سنگ صبورت شدم تا وقتی گفتی می‌دانی که تا سال دیگر زنده نخواهی بود پا به پایت مرگ را لمس کنم و نغمه زنده ماندن را سر‌دهم. هنوز صدایت در گوشم خانه کرده وقتی از من خواستی بنویسم که‌ ای کاش فرصتی می‌دادند تا تو با همان صدای در حال خفگی‌ات از حال و روزت حرفی بزنی. همه حرف‌های تند و تیزت را نتوانستم بنا به مصلحت بنویسم، اما آنقدر در توانم بود تا بنویسم که مسوولان! لطفا از کوره در نروید.

مگر می‌شود تو را فراموش کنم؟ آخر هنوز باورم نمی‌شود که به گدایی وادار شده‌ای. آن روز عنان اشک‌هایم از کفم رفته بود. آن روز دلم می‌خواست همه این حرف‌ها که می‌گویند مردی معتاد به کراک، دختر عقب‌مانده ذهنی‌اش را مجبور به گدایی می‌کند و با همان پول ناچیز، کراکش را می‌خرد، دروغ باشد. اما خودم تو را دیدم که با همان چهره معصومت می‌خندیدی و به گدایی رفتنت را تایید می‌کردی و می‌خواستی کاری کنیم تا از آن خانه نجاتت دهیم و من نوشتم که اینجا آخر دنیاست. صدایت از آن طرف تلفن می‌لرزد مثل کسی که ساعت‌ها گریسته است و هنوز بغض بزرگی در گلو دارد. تو یکی از نوشته‌های مرا خوانده‌ای که انگار وصف حالت بوده است. سعی می‌کنی، بر خودت مسلط باشی، این کار را هم می‌کنی اما وقتی به‌جایی می‌رسی که باید بگویی پسر دانشجویت به خاطر تصادف غیرعمد سال‌هاست در زندان است و روز‌به‌روز از زندگی عقب می‌ماند، دیگر نتوانستی بغضت را بخوری. آن روز ناله‌ات سخت در آمد و من غیر از گوش دادن کاری از دستم ساخته نبود. تو گفتی که فقط می‌خواستی گوش‌شنوایی پیدا کنی و من آن روز گوش شنوایت شدم تا بعد بنویسم «که زندانیان جرایم غیر عمد در انتظار کمک خیران.»

دیگر یادم نمی‌آید که شما چه گفتید و من چه نوشتم. فقط آنقدر یادم هست که همه‌تان دست به دامان روزنامه شدید تا شاید قدرت قلم به کارتان بیاید. اما مگر می‌شود معجزه کرد؟ مگر می‌شود وقتی مشکلات چون کلافی سردرگم به هم پیچیده، به تلنگر قلم امید داشت. ولی با این حال ما می‌نویسیم و ناامید نمی‌شویم، یعنی ما حق نا امید شدن نداریم و حتی اگر کاری از دستمان ساخته نباشد می‌توانیم دل به حرفتان بسپاریم. حتی اگر باور نمی‌کنید که خیلی از ما در ته کوچه بن‌بست گیر افتاده‌ایم، لااقل این را باور کنید که با همه گرفتاری‌هایمان دوست داریم سنگ صبورتان باشیم.

مریم خباز ‌‌/‌‌ گروه جامعه


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: