روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
دوشنبه 08 خرداد 1396 / 03 رمضان 1438 / a 29 May 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه‌نامه حکمت ناب
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
يكشنبه 12 ارديبهشت 1389 - ساعت 18:11
شماره خبر: 100874091722
گلواژه‌هاي زندگي از زبان استاد
غرق در انديشه‌هاي بلند
تحولات روحی

تا آنجا که من از تحولات روحی خود به یاد دارم، از 13 سالگی این دغدغه در من پیدا شد و حساسیت عجیبی نسبت به مسائل مربوط به خدا پیدا کرده بودم. پرسش‌ها ـ البته متناسب با سطح فکری آن دوره ـ یکی پس از دیگری بر اندیشه‌ام هجوم می‌آورد. در سال‌های اول مهاجرت به قم که هنوز از مقدمات عربی فارغ نشده بودم، چنان در این اندیشه‌ها غرق بودم که شدیدا میل به «تنهایی» در من پدید آمده بود. وجود هم حجره را تحمل نمی‌کردم. حجره فوقانی عالی را به نیم‌حجره‌ای دخمه مانند تبدیل کردم که تنها با اندیشه‌های خودم به سر برم.

آن وقت نمی‌خواستم در ساعات فراغت از درس و مباحثه، به موضوع دیگری بیندیشم و در واقع اندیشه در هر موضوع دیگر را و راهی را که در زندگی انتخاب کرده‌ام، ارزیابی می‌کردم. با خود اندیشیدم اگر به جای این تحصیلات، رشته‌ای از تحصیلات جدید را پیش می‌گرفتم بهتر بود یا نه؟

با روحیه‌ای که داشتم و ارزشی که برای ایمان و معارف معنوی قائل بودم، اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که در آن صورت وضع روحی و معنوی من چه می‌شد؟ فکر می‌کردم که الان به اصول توحید و نبوت و معاد و امامت و غیره ایمان و اعتقاد دارم و فوق‌العاده اینها را عزیز می‌دارم. اگر یک رشته از علوم طبیعی یا ریاضی یا ادبی را پیش گرفته بودم چه وضعی داشتم؟

به خودم جواب می‌دادم که اعتقاد به این اصول و بلکه اساسا روحانی واقعی بودن، وابسته به این نیست که انسان در رشته‌های علوم قدیمه تحصیل کند. بسیارند کسانی که از این تحصیلات محرومند و در رشته‌های دیگر تخصص دارند اما دارای ایمانی قوی و نیرومند هستند و عملا متقی و پرهیزگار و احیانا حامی و مبلغ اسلام‌اند و کم‌وبیش مطالعات اسلامی هم دارند. احیانا ممکن بود من در آن رشته‌ها بر زمینه‌هایی علمی برای ایمان خود دست می‌یافتم بهتر از آنچه اکنون دست یافته‌ام.

آن ایام، تازه با حکمت الهی اسلامی آشنا شده بودم و آن را نزد استادی می‌آموختم که برخلاف اکثریت قریب به اتفاق مدعیان و مدرسان این رشته، صرفا دارای یک سلسله محفوظات نبود، بلکه الهیات اسلامی را واقعا چشیده و عمیق‌ترین اندیشه‌های آن را دریافته بود و با شیرین‌ترین بیان آنها را بازگو می‌کرد. لذت آن روزها و مخصوصا بیانات عمیق و لطیف و شیرین استاد از خاطره‌های فراموش ناشدنی عمر من است.

درآن روزها با همین مساله که آن ایام با مقدمات کامل آموخته بودم آشنا شده بودم. قاعده معروف «الواحد لا یصدر منه الا الواحد» را آن‌طور که یک حکیم درک می‌کند، درک کرده بودم (لااقل به خیال خودم). نظام قطعی و لایتخلف جهان را با دیده عقل می‌دیدم. فکر می‌کردم چگونه سؤالاتم و چون و چراهایم یک مرتبه نقش بر آب شد و چگونه می‌فهمم که میان این قاعده قطعی که اشیا را در یک نظام قطعی قرار می‌دهد و اصل «لامؤثر الوجود الا الله» منافاتی ندیده، آنها را در کنار هم و در آغوش‌ هم جا می‌دهم.

معنی این جمله را می‌فهمم که «الفعل فعل الله و هو فعلنا» و میان دو قسمت این جمله تناقضی نمی‌دیدم. «امر بین الامرین» برایم حل شده بود. بیان خاص صدرالمتألهین در نحوه ارتباط معلول با علت و مخصوصا استفاده از همین مطلب برای اثبات قاعده «الواحد لایصدر منه الا الواحد» فوق‌العاده مرا تحت تأثیر قرار داده و به وجد آورده بود. خلاصه، یک طرح اساسی در فکرم ریخته شده بود که زمینه حل مشکلاتم در یک جهان‌بینی گسترده بود. در اثر درک این مطلب و یک سلسله مطالب دیگر از این قبیل، به اصالت معارف اسلامی اعتقاد پیدا کرده بودم. معارف توحیدی «قرآن» و «نهج‌البلاغه» و پاره‌ای از احادیث و ادعیه پیغمبر اکرم و اهل بیت اطهار را در یک اوج عالی احساس می‌کردم.

در این وقت فکر کردم، دیدم اگر در این رشته نبودم و فیض محضر این استاد را درک نمی‌کردم، همه چیز دیگرم، چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ معنوی، ممکن بود بهتر از این باشد که هست؛ همه آن چیزهایی که اکنون دارم، داشتم و لااقل مثل و جانشین و احیانا بهتر از آن را داشتم اما تنها چیزی که واقعا نه خود آن را و نه جانشین آن را داشتم، همین طرح فکری بود با نتایجش. الان هم بر همین عقیده‌ام.

(عدل الهی، ص 111 ـ 113)

تحصیل علوم عقلی و آشنایی با افکار ماده گرایان

سال 1323 تحصیل رسمی علوم عقلی را آغاز نمودم و این میل را همیشه در خود احساس می‌کردم که با منطق و اندیشه مادیون آشنا گردم و آرا و عقاید آنها را در کتب خودشان بخوانم.

دقیقا یادم نیست، شاید در سال 1325 هجری شمسی بود که با برخی کتب مادیون که از طرف حزب توده ایران به زبان فارسی و یا به زبان عربی در مصر منتشر می‌شد، آشنا شدم. کتاب‌های دکترتقی‌ ارانی را هرچه می‌یافتم بدقت می‌خواندم چون در آن وقت به علت آشنا نبودن با اصطلاحات فلسفی جدید، فهم مطالب آنها بر من دشوار بود، مکرر می‌خواندم و یادداشت برمی‌داشتم و به کتب مختلف مراجعه می‌کردم. برخی از کتاب‌های ارانی را آن قدر مکرر خوانده بودم که جمله در ذهنم نقش بسته بود.

سال 1329 یا 30 بود که کتاب «اصول فلسفه» ژرژ بولیتسر را خلاصه کردم و نوشتم. هم اکنون یادداشت‌ها و خلاصه‌هایی که از آن کتاب و «ماتریالیسم دیالتیک» ارانی برداشته‌ام، دارم... (مقدمه علل گرایش به مادیگری، 9 ـ 11)

... برای من که با شور و شوق و علاقه زائدالوصفی فلسفه الهی و مادی را تعقیب و مطالعه و بررسی می‌کردم، در همان سال‌ها که هنوز در قم بودم، مسلم و قطعی شد که فلسفه مادی واقعا نیست و هر فردی که عمیقا فلسفه الهی را درک کند و بفهمد، تمام تفکرات و اندیشه‌های مادی را نقش بر آب می‌بیند و تا امروز که بیست و اندی سال می‌گذرد «1356 شمسی» و در همه این مدت از مطالعه این دو فلسفه فارغ نبوده‌ام و روز به روز آن عقیده‌ام تأیید شده که فلسفه مادی، فلسفه کسی است که فلسفه نمی‌داند. (همان).

به یاد دارم که از همان آغاز طلبگی که در مشهد مقدمات عربی می‌خواندم، فیلسوفان و عارفان و متکلمان ـ هرچند با اندیشه‌هایشان آشنا نبودم ـ از سایر علما و و دانشمندان و از مخترعان و مکتشفان در نظرم عظیم‌تر و فخیم‌تر می‌نمودند. تنها به این دلیل که آنها را قهرمان صحنه این اندیشه‌ها می‌دانستم.

دقیقا به یاد دارم که در آن سنین ـ که میان 13 تا 15 سالگی بودم ـ در میان آن همه علما و فضلا و مدرسین حوزه علمیه مشهد، فردی که بیش از همه در نظرم بزرگ جلوه می‌نمود و دوست می‌داشتم به چهره‌اش بنگرم و در مجلسش بنشینم و قیافه و حرکاتش را زیر نظرم بگیرم و آرزو می‌کردم که روزی به پای درسش بنشینم، مرحوم آقا میرزا مهدی شهیدی رضوی، مدرس فلسفه الهی در آن حوزه بود. آن آرزو محقق نشد زیرا مرحوم در همان سال‌ها (1355 قمری) درگذشت.

(همان، 8)

لذت‌های معنوی

ما یک سلسله لذت‌های معنوی داریم که معنویت ما را بالا می‌برد. برای کسی که اهل تهجد و نماز شب باشد، جزو صادقین و صابرین و مستغفرین بالاسحار باشد، نماز شب لذت و بهجت دارد.

... لهذا کسانی که چنین توفیقاتی داشته‌اند و ما چنین اشخاصی را دیده‌ایم، به لذت‌های مادی‌ای که ما دل بسته‌ایم، هیچ اعتنا ندارند. چه مانعی دارد که من ذکر خیری از پدر بزرگوارم بکنم؟

از وقتی که یادم می‌آید ـ حداقل از 40 سال پیش ـ من می‌دیدم این مرد بزرگ و شریف هیچ‌وقت نمی‌گذاشت و نمی‌گذارد که خوابش 3 ساعت از شب گذشته، تأخیر بیفتد.

شام را سرشب می‌خورد و 3 ساعت از شب گذشته، می‌خوابد و حداقل 2 ساعت به طلوع صبح مانده و شب‌های جمعه از 3 ساعت به طلوع صبح مانده بیدار می‌شود و حداقل قرآنی که تلاوت می‌کند یک جزء است و با چه فراغت و آرامشی نماز شب می‌خواند.

حالا تقریبا صد سال از عمرش می‌گذرد و هیچ وقت من نمی‌بینم که خواب ناآرامی داشته باشد و همان لذت معنوی است که این چنین نگهش داشته. یک شب نیست که پدر و مادرش را دعا نکند. یک نامادری داشته که به او خیلی ارادتمند است و می‌گوید: «خیلی به من محبت کرده است.» شبی نیست که او را دعا نکند. یک شب نیست که تمام خویشاوندان و ذی حقان و بستگان دور و نزدیکش را یاد نکند. اینها دل را زنده می‌کند.

آدمی اگر بخواهد از چنین لذتی بهره‌مند شود، ناچار از لذت‌های مادی تخفیف می‌دهد تا به آن لذت عمیق الهی معنوی برسد.

(حق و باطل، 170، 172)

شاگردی در محضر حضرت امام

... پس از مهاجرت به قم، گمشده خود را در شخصیتی دیگر یافتم. فکر کردم که روح تشنه‌ام از سرچشمه زلال این شخصیت سیراب خواهد شد. اگرچه در آغاز مهاجرت به قم، هنوز از مقدمات فارغ نشده بودم و شایستگی ورود به معقولات را نداشتم اما درس اخلاقی که به وسیله شخصیت محبوبم در هر پنجشنبه و جمعه گفته می‌شد و در حقیقت درس معارف و سیر و سلوک بود، نه اخلاق به مفهوم خشک علمی، مرا سرمست می‌کرد.

بدون هیچ اغراق و مبالغه‌ای، این درس مرا آنچنان به وجد می‌آورد که تا دوشنبه و سه‌شنبه هفته بعد، خودم را شدیدا تحت تأثیر آن می‌یافتم. بخش مهمی از شخصیت من در آن درس و سپس در درس‌های دیگری که طی 12 سال از استاد الهی فرا گرفتم، انعقاد یافت و همواره خود را مدیون او دانسته و می‌دانم. راستی که روح او «روح قدس الهی» بود...

(خدمات متقابل اسلام و ایران، 224)

شرافت روحانیت شیعه

روحانیت شیعه ابتدا براساس بی‌نیازی از قدرت‌های حاکم پایه‌گذاری شد و همیشه سلاطین و بزرگان مجبور بودند آستان آنها را ببوسند و پیشانی به درگاه آنها بسایند.

زمانی که در قم بودم، سال‌های اول مرجعیت مرحوم آیت‌الله بروجردی ـ اعلی الله مقامه الشریف ـ روزی یکی از بازاری‌های معروف و متدین تهران، مبلغ زیادی پول بابت وجوه شرعیه را به شکل یک حواله روی یک تکه کاغذ نوشته بود و به وسیله شخصی که به قم می‌آمد، خدمت آقا فرستاده بود.

تکه کاغذ را که به دست آیت‌الله دادند، ایشان آن را به کناری انداختند و فرمودند: «دیگر از این نوع وجوهات برای ما نفرستید. شما خیال دارید سر ما منت بگذارید؟ روحانیت عزیزتر و شریف‌تر و محترم‌تر از این است که این چنین مورد توهین قرار بگیرد.»

این رهبر شیعی است که تا این حد استغنا نشان می‌دهد. بعد هم آن بازرگان برای عذرخواهی به قم آمد و آنقدر التماس و زاری کرد تا عذرش پذیرفته شد.

(پیرامون انقلاب اسلامی، 1186)

آشنایی با نهج‌البلاغه

شاید برایتان پیش آمده باشد (و اگر هم پیش نیامده، می‌توانید آنچه را می‌خواهم بگویم در ذهن خود مجسم سازید) که سال‌ها با فردی در یک کوی و محله زندگی می‌کنید، لااقل روزی یک بار او را می‌بینید و طبق عرف و عادت، سلام و تعارفی می‌کنید و رد می‌شوید. روزها و ماه‌ها و سال‌ها به همین منوال می‌گذرد...

تا آن که تصادفی رخ می‌دهد و چند جلسه با او می‌نشینید و از نزدیک با افکار و اندیشه‌ها و گرایش‌ها و احساسات و عواطف او آشنا می‌شوید، با کمال تعجب احساس می‌کنید که هرگز نمی‌توانسته‌اید او را آنچنان که هست، حدس بزنید و پیش‌بینی کنید.

از آن به بعد، چهره او در نظر شما عوض می‌شود. حتی قیافه‌اش در چشم شما طور دیگر می‌نماید، عمق و معنی و احترام دیگری در قلب شما پیدا می‌کند.

شخصیتش از پشت پرده شخصیتش متجلی می‌گردد، گویی شخص دیگری است غیر آن که سال‌ها او را می‌دیده‌اید. احساس می‌کنید دنیای جدیدی کشف کرده‌اید.

برخورد من با «نهج‌البلاغه» چنین برخوردی بود. در کودکی با نام «نهج‌البلاغه» آشنا بودم و آن را در میان کتاب‌های مرحوم پدرم ـ اعلی الله مقامه ـ می‌شناختم. پس از آن، سال‌ها بود که تحصیل می‌کردم. مقدمات عربی را در حوزه علمیه مشهد سپس در حوزه علمیه قم به پایان رسانده بودم. دروسی که اصطلاحا سطوح نامیده می‌شود، نزدیک به پایان بود ودر همه این مدت نام «نهج‌البلاغه» بعد از «قرآن» بیش از هر کتاب دیگر به گوشم می‌خورد.

چند خطبه زهدی تکراری اهل منبر را آن‌قدر شنیده بودم که تقریبا حفظ کرده بودم، اما اعتراف می‌کنم مانند همه‌طلاب و همقطارانم با دنیای «نهج‌البلاغه» بیگانه بودم. بیگانه وار با آن برخورد می‌کردم، بیگانه‌وار می‌گذشتم.

تا آن که تابستان سال 1320 پس از 5 سال که در قم اقامت داشتم، برای فرار از گرمای قم به اصفهان رفتم. تصادف کوچکی مرا با فردی آشنا با «نهج‌البلاغه» آشنا کرد. او دست مرا گرفت و اندکی «نهج‌البلاغه» کرد. آن وقت بود که عمیقا احساس کردم این کتاب را نمی‌شناختم و بعدها مکرر آرزو کردم که ای کاش کسی پیدا شود و مرا با دنیای «قرآن» نیز آشنا کند. از آن پس، چهره «نهج‌البلاغه» در نظرم عوض شد، مورد علاقه‌ام قرار گرفت و محبوبم شد. گویی کتاب دیگری است غیر از آن کتابی که از دوران کودکی آن را می‌شناختم. احساس کردم که دنیای جدیدی کشف کرده‌ام. (سیری در نهج‌البلاغه، 7 ـ 9)

دریغ است در این مقدمه از آن بزرگمردی که مرا اولین بار با «نهج‌البلاغه» آشنا ساخت و درک محضر او را همواره یکی از ذخایر گرانبهای عمر خودم ـ که حاضر نیستم با هیچ چیز معاوضه کنم‌ـ‌ می‌شمارم و شب و روزی نیست که خاطره‌اش در نظرم مجسم نگردد، یادی نکنم و نامی نبرم و ذکر خیری ننمایم.

به خود جرأت می‌دهم و می‌گویم او به حقیقت «عالم ربانی» بود، اما چنین جرأتی ندارم که بگویم من «متعلم علی سبیل النجاه» بودم. یادم هست که در برخورد با او همواره این بیت سعدی در ذهنم جان می‌گرفت.

عالم و زاهد و صوفی همه طفلان رهند

مرد اگر هست، بجز عالم ربانی نیست

او، هم فقیه بود و هم حکیم و هم ادیب و هم طبیب. فقه و فلسفه و ادبیات عربی و فارسی و طب قدیم را کاملا می‌شناخت و در برخی متخصص درجه‌اول به شمار می‌رفت. «قانون» بوعلی را که اکنون مدرس ندارد، او بخوبی تدریس می‌کرد و فضلا در حوزه درسش شرکت می‌کردند.

او با «نهج‌البلاغه» می‌زیست، با «نهج‌البلاغه» تنفس می‌کرد، روحش با این کتاب همدم بود، نبضش با این کتاب می‌زد و قلبش با این می‌تپید.

جمله‌های این کتاب، ورد زبانش بودو به آنها استشهاد می‌نمود. اغلب جریان کلمات «نهج‌البلاغه» بر زبانش با جریان سرشک از چشمانش بر محاسن سپیدش همراه بود. برای ما درگیری او با «نهج‌البلاغه» که از ما و هرچه اطرافش بود، می‌برید و غافل می‌شد، منظره‌ای تماشایی و لذتبخش و آموزنده بود.

ادیب محقق، حکیم متأله، فقیه بزرگوار، طبیب عالیقدر، عالم ربانی مرحوم آقای حاج میرزا علی آقا شیرازی اصفهانی ـ قدس الله سره ـ‌ راستی مرد حق و حقیقت بود. (پیشین. 12-9)


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: