روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
جمعه 05 خرداد 1396 / 29 شعبان 1438 / a 26 May 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه‌نامه سرآمدان
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
دوشنبه 03 خرداد 1389 - ساعت 17:19
شماره خبر: 100875985761
امير خلبان شهيد لشکري به روايت همسر و فرزندش
داستان پرواز و اسارت
بی‌جهت نیست که در بدو ورود به خاک ایران لقب سید الاسرای ایران را از رهبر معظم انقلاب دریافت کرد، چرا که 18 سال اسارت در زندان‌های عراق که 10 سال آن نیز به صورت انفرادی گذشت از او آزاده‌مردی ساخت که به حق شایسته دریافت این لقب باشد.

«از روز شنبه که وارد پایگاه شدم تا روز پنجشنبه که آن اتفاق افتاد، جمعا دوازده پرواز در قالب ماموریت‌های شناسایی آلرت، اسکرامبل و عملیات‌های آفندی به مواضع نیروهای در مرز ارتش بعث عراق انجام داده بودم و در آن روز قرار بود سیزدهمین پرواز را انجام دهم.

دیوار آتش عراقی‌ها در آن لحظات صبحگاهی که هنوز آفتاب کاملا طلوع نکرده بود به استقبال‌مان آمد و من که در حال شیرجه به سمت هدف بودم مورد اصابت قرار گرفتم. با وجود عدم کنترل هدایت هواپیما و در حالی که آماده ذکر شهادتین شده بودم از فرصت محدودی که داشتم استفاده کردم و در همان شرایط هم راکت‌ها را رها و هواپیما را برای اصابت به هدف هدایت کردم. بعد از آن هم اهرم اجکت را کشیدم. چشم که باز کردم عراقی‌ها را بالای سرم دیدم. دود غلیظی همراه شعله از پشت تپه به هوا بلند شده و لاشه هواپیما دقیقا روی هدف افتاده بود و با بنزین زیادی که داشت منطقه وسیعی را به آتش کشیده بود. این تجهیزات عراقی‌ها بود که در آتش خاکستر می‌شد. تلفات سنگینی به دشمن وارد کرده بودم. عراقی‌ها اولین اسیرشان را گرفته بودند و با تیراندازی هوایی و هلهله ابراز شادی می‌کردند. باز بیهوش شدم مرا به بیمارستان منتقل کردند. وقتی به هوش آمدم در سلولی بسیار کثیف با دیوارهای جگری رنگ افتاده بودم.»

در 20 اسفند 1331 در روستای ضیاآباد قزوین، خداوند پسری به خانواده لشکری اهدا کرد که نام او را حسین گذاشتند. او بعد از اخذ دیپلم و پس از پایان دوره سربازی در آزمون دانشکده خلبانی شرکت کرد و پس از موفقیت در آزمون به استخدام نیروی هوایی درآمد. در سال 1354 پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ایران، برای تکمیل دوره خلبانی به آمریکا اعزام شد و با درجه ستوان دومی به ایران بازگشت و به عنوان خلبان هواپیمای شکاری اف ـ 5 مشغول به خدمت شد. ابتدا در پایگاه تبریز مشغول به کار بود ولی با شدت گرفتن تجاوزات رژیم بعث عراق به پاسگاه‌های مرزی جنوب و غرب کشور، برای دفاع از حریم هوایی میهن اسلامی به دزفول منتقل گردید.

«اولین خلبان ایرانی بودم که گرفتار زندان رژیم بعث عراق شدم. در مدت اسارتم در زندان‌های مخابرات، ابوغریب و الرشید زندانی بودم. در همان روزهای پذیرش قطعنامه آخرین اسیر ایرانی را دیدم و بعد از آن به تنهایی به مدت 10 سال در زندان مخابرات بودم.

در این مدت به جز یک سال و نیم آخر، صلیب سرخ جهانی هم اطلاعی از من نداشت تا این‌که یک روز معاون وزیر امور خارجه عراق به ملاقاتم آمد و به من اطلاع داد که با توافق به دست آمده با کمیسیون اسرا تا چند روز دیگر آزاد خواهم شد.»

بوی خوش آزادی

«لحظه عجیب و غیرقابل باوری بود. احساس عجیبی داشتم چون هنوز باور نمی‌کردم پدر آزاد شده باشد. آنقدر دوره اسارت ایشان طولانی بود که دیگر فکر نمی‌کردیم روزی برگردد. فرودگاه مهرآباد شلوغ بود و به دلیل ازدحام جمعیت نتوانستیم با هم صحبت کنیم، اما قیافه پدر آن چیزی نبود که تصور می‌کردم و در عکس‌ها دیده بودم. عکس‌هایی که از پدر دیده بودم همه مربوط به قبل از اسارت بود، زمانی که جوان بود و موهایش سیاه، اما حالا همه محاسن و موهایش سفید شده بود.»

اینها گفته‌های تنها پسرش علی است که بعد از 18سال پدری را می‌بیند که در این مدت تنها با عکس‌های او زندگی کرده و بزرگ شده. حافظه او از آغوش گرم پدر و نجواهای محبت آمیز او چیزی به یاد ندارد، چرا که نوزادی بیش نبود که پدر برای انجام ماموریتی هوایی رفت و دیگر برنگشت.

و اما همسرش هنوز او را خوب به خاطر داشت. هر چند زمان زیادی از ازدواجشان نگذشته بود که رفت و تنهایش گذاشت، چیزی حدود 17 ماه و 20 روز. اما او بخوبی قیافه همسر جوانش را به یاد سپرده بود. از کودکی او را می‌شناخت و همین بهترین دلیل برای اعلام رضایت به این خواستگاری بود. چه کسی بهتر از او، مهربان، مومن و خوش قد و قامت. روزی که پای سفره عقد نشست هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد دست تقدیر جدایی زودهنگامی را برایشان رقم زده باشد.

« سال‌های خیلی سختی بود. نه من چیزی از زندگی فهمیدم، نه خودش و نه پسرمان علی. تاسفم از این است که هیچ لذتی از این زندگی مشترک نبردم، باز حداقل من در کشور خودم بودم، خانواده، فامیل و دوستان اطرافم بودند و آزاد بودم. اما او تنهای تنها بود.»

به همان اندازه که خبر 27 شهریور 1359 که از یک جدایی زودهنگام حکایت می‌کرد‌، برایش غیرقابل باور و مبهوت‌کننده بود، اتفاق 17فروردین 77 نیز غیرقابل توصیف و باور نکردنی بود، روزی که بعد از 18سال مرد آرزوهایش را در فرودگاه مهرآباد ملاقات می‌کرد.

« فقط به یکدیگر سلام کردیم. احساسم گفتنی نیست، تنها کسی می‌تواند حال مرا در آن لحظه درک کند که جای من باشد و شرایط مرا داشته باشد. وقتی رفت خلبانی رشید، خوش قد و قامت و جوان و پرشور بود، اما در فرودگاه از آن مرد جوان با نشاط خبری نبود، در عوض مرد میانسالی را دیدم با ریش‌ها و موهای سفید، صورتی شکسته، پیر و خسته. هرچند بسیار نورانی بود آنقدر که این نورانیت بیشتر توجه‌ام را جلب کرد تا آن ظاهر پیر و شکسته.»

سجایای اخلاقی

«ویژگی شاخص ایشان توکل و ایمانش به خداوند بود. یعنی وقتی می‌گفت توکل به خدا این جمله را از ته دل می‌گفت. بسیار صبور بود آنقدر که وقتی من تنفر و انزجار خودم را از عراقی‌ها نشان می‌دادم، صبورانه می‌گفت: نه خانم! شما از آنها دلخور نباشید، بالاخره جنگ بوده و ما اسیر آنها بودیم.»

علی نیز همانند مادر مهم‌ترین ویژگی اخلاقی پدرش را مردانگی، مقاومت، ایثار، صبر، شهامت و شجاعت مقابل عراقی‌ها می‌داند و می‌گوید:« صبر و ایمان عجیبی داشتند. از ما هم می‌خواستند که در برابر مشکلات صبور باشیم و می‌گفتند با صبر و توکل همه مشکلات حل می‌شود.»

خاطره

«از به دنیا آمدن پسرم، محمدرضا خیلی خوشحال بودند، بعد از بازگشت به ایران، بهترین خوشی زندگی‌اش وجود پسرم بود شاید به این دلیل که کودکی من و بزرگ شدنم را ندیده بودند. تمام بازی‌ها یا کارهایی که یک روز می‌خواست با من و برای من انجام دهد و نتوانست، برای فرزندم یعنی نوه‌اش انجام می‌داد. به نوعی بزرگ شدن مرا در محمدرضا می‌دید و سعی می‌کرد هر کاری که برای من نکرده، برای محمدرضا انجام دهد. با هم بودن و صمیمیت این نوه و پدربزرگ، لحظات شیرینی را برای همه ما رقم می‌زد که الان جزو بهترین خاطرات ماست.»

پرواز تا بی‌نهایت

«خسته و فرتوت و فرسوده شده بود و ضعیف و ناتوان. گویا سهم این مرد از زندگی تنها سختی‌های آن بود. هرچند خیلی صبور و افتاده بود و هیچ‌گاه شکایتی نداشت، نه از درد و نه از مشکلات. اما بالاخره تمام شد و ایست قلبی بهانه آن بود. غرق در نور بود وقتی رفت، درست مثل روزی که برای اولین‌بار پس از اسارت در فرودگاه مهرآباد دیدمش و بیش از هرچیز نورانیتش توجه‌ام را جلب کرد.

بدترین ضربه برای من از دست دادنش بود برای همیشه. ای کاش هنوز اسیر بود حداقل می‌دانستم هنوز هست و بالاخره روزی برمی‌گردد. اما الان جایی رفته که دیگر بازگشتی در آن نیست.»

امیرخلبان حسین لشکری پس از سال‌ها تحمل رنج و آلام ایام اسارت، بامداد روز دوشنبه
5/19/ 88 در بیمارستان لاله تهران به دلیل عوارض ناشی از جانبازی و ایست قلبی به دیار باقی شتافت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

واگویه‌های دردناک اما افتخارآمیز یک همسر بی‌نهایت صبور

من در این 30 سال عناوین افتخارآمیز بزرگی را به خواست خداوند متعال دریافت کردم. ابتدا همسر یک مفقودالاثر بودم (16سال و نیم). از وقتی نامه داد تا برگشت، همسر یک اسیر بودم و وقتی به ایران بازگشت، همسر یک آزاده و جانباز 75 درصد شدم و در نهایت همسر یک شهید. من به داشتن چنین همسری افتخار می‌کنم.

***

اگر گذرتان به بهشت زهرا افتاد سنگ مزاری را خواهید یافت که برخلاف همه سنگ قبرها چندین تاریخ روی آن نقش بسته است.

تاریخ ولادت: 20 اسفند 1331

تاریخ ازدواج: 7 فروردین 1358

تاریخ اسارت: 27 شهریور 1359

تاریخ آزادی: 17 فروردین 1377

تاریخ شهادت: 19مرداد 1388

فاطمه مرادزاده


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: