روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
جمعه 05 خرداد 1396 / 29 شعبان 1438 / a 26 May 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه‌نامه سرآمدان
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
دوشنبه 03 خرداد 1389 - ساعت 17:19
شماره خبر: 100875985899
يک روز با سل وارت اوهانسيان مادر و همسر شهيد
دخترم غصه نخور! من هر روز گريه مي‌کنم
هنوز هم گاهی پیش می‌آید ماجرا آن طور که انتظار داری پیش نمی‌رود. یعنی دقیقا آن طور که از خودت انتظار داری رفتار نمی‌کنی.

ماجرا گاه دقیقا شبیه شعر لسان‌الغیب می‌شود که فرمودند: ...آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها. با خودت فرض کرده‌ای آنقدر در دنیای خبر و گزارش و گفتگو بوده‌ای که دیگر یک گفتگو بهمت نمی‌ریزد. ولی می‌ریزد!

قرار شده است به مناسبت ششمین کنگره تجلیل از ایثارگران با یک همسر شهید گفتگو کنم. شهادت نوستالوژی دارد. شهادت با خودش هزار و یک تصویر و خاطره دارد برای ما نسلی که آن روزها را دیده و با پوست و گوشت و استخوان درک کرده ایم ولی تو با خودت فرض کرده‌ای که تو بهم نمی‌ریزی. ولی می‌ریزی!

سل وارت اوهانسیان هم همسر شهید است هم مادر شهید. اول که برایت سوژه را توضیح داده‌اند گفته‌اند همسر شهید است، ولی با خودش که حرف می‌زنی می‌شود مادر و همسر شهید. پسر 19 ساله و همسر 55 ساله‌اش را در سال 60 در همین تهران و در انفجارها و پیامدهای جنگ از دست داده است.

این گفتگو دیگر از جنس همه گفتگوها نیست. کوچکی هستی در محضر بزرگی که با تو درددل می‌کند. خانم اوهانسیان می‌گوید 69 سالش است. 3 پسر داشته است که یک روز در سال 1360 پسر دومش را وقتی که تنها 19 سال داشته در میدان هفت تیر نزدیک مسجد الجواد در انفجاری از دست داده است.

3 ماهی نگذشته است که همسرش در حال بازگشت به خانه شهید می‌شود. او می‌ماند و یک پسر 20 ساله که دانشجوست و یک پسر 3 ساله.

این مادر شهید آن روزها را این‌گونه توصیف می‌کند: در آن روزها حال من خیلی بد بود. زندگی بر ما خیلی سخت می‌گذشت. پسر 3 ساله‌ام بی‌تابی می‌کرد و ما برای گذران زندگی و پرداخت قرض‌هایمان با مشکل روبه‌رو بودیم. دیگر نمی‌دانستم چه باید بکنم تا این‌که یکی از همسایگانمان به نام پروین خانم به من گفت خودت را به بنیاد شهید معرفی کن تا بتوانی حقوقی دریافت کنی.

من در آن روزها حالم بد بود و داشتن یک پسر 3 ساله اجازه نمی‌داد که من سر کار بروم و از آنجا که پسرم هم دانشجو بود، شغل نیمه وقتش در آژانس نمی‌توانست خرج زندگی را تامین کند. به همین دلیل به بنیاد رفتم و گفتم پسر و همسرم شهید شده‌اند. پس از این‌که پرونده ما در آنجا تشکیل شد پس از 3 ماه حقوق 3000 تومانی برایمان در نظر گرفته شد.

در آن روزها ما علی‌رغم دریافت آن حقوق ماهی 3000 تومان باز هم در مضیقه بودیم و برادرهایم و برادر شوهرم هم به ما کمک کردند. ما حتی برای خاکسپاری همسرم با مشکل روبه‌رو بودیم. پس از مدتی که پیگیر حقوق دریافتی از بنیاد بودم، متوجه شدم آنها فقط برای یکی از شهیدان خانواده ما پرونده تشکیل داده‌اند و پس از آمد و رفت‌های زیاد موفق شدم پرونده را به 2 شهید تعمیم دهم و حقوقی که ما از بنیاد می‌گرفتیم در سال‌های بعد به 8000 تومان، 30 و 60 هزار تومان ارتقا یافت.

در سال‌های بعد افرادی از بنیاد به خانه ما آمده و زندگی ما را که دیدند متوجه شدند که ما در سختی هستیم و یکبار هم خانم مددکاری به منزل ما آمد و به مساله پایین بودن حقوق ما رسیدگی کرد. در آن سال‌ها تنها نهادی که از ما حمایت کرد بنیاد شهید بود. حتی یادم می‌آید برای خرید یک یخچال از بنیاد وام هم گرفتم.

خانم اوهانسیان با اشاره به این‌که آن روزهای سخت امروز دیگر گذشته‌اند و مشکلات مادی زندگی مهم‌ترین مشکلات وی و پسرهایش نبوده است، از روزهایی یاد می‌کند که همه اعضای خانواده‌شان دور هم بودند و حال با رفتن پسر و همسرش جای آنها همیشه خالی است و غم نبودن آنها و تحمل این فراق مشکل بزرگ بوده است.

وی از روزهای سخت دوری اینگونه می‌گوید: امروز من پس از گذشتن 69 سال از عمرم دیگر پیر شده‌ام و حقوقم هم خوب است، ولی هیچ گاه جای خالی همسر و پسرم پر نمی‌شود. آنچه در همه این سال‌ها مرا زنده و سر پا نگه داشت، محبت‌ها و خوبی‌های پسرهایم بود. بچه‌هایم خیلی خوب هستند. پسرم که شهید شد هم خیلی خوب بود. آزارش به هیچ کس نمی‌رسید. خیلی مراقب من بود.

خانم اوهانسیان از پسرش که می‌گوید، اشک می‌ریزد. مرور خاطرات او را اندوهگین کرده است. حالش به هم می‌ریزد. حالم خراب می‌شود. استقامت می‌کنم تا صدایم نلرزد. از او پوزش می‌طلبم که خاطراتی را برایش زنده کرده‌ام که چشمانش را اشکبار کرده است. می‌گویم دیگر ادامه نمی‌دهم و از او ممنونم که تا اینجا هم مرا به خلوت خاطراتش راه داده است.

مهربانانه دخترم خطابم می‌کند و می‌گوید: دخترم غصه نخور من هر روز گریه می‌کنم. گریه من فقط یک روز و یک ساعت نیست. من هرگاه عکس بچه‌ام را نگاه می‌کنم، گریه می‌کنم.

گرچه حرف دل همچنان باقی است و شوق شنیدن بسیار ولی اشک چشم راه کلام می‌بندد. از ایشان با دنیایی از خاطرات مرور شده و یادهای زنده شده از روزهای 8 ساله جنگ، خداحافظی می‌کنم و با خود عهد دیرین مرور می‌کنم تا عزیزان به جای مانده از سال‌های دفاع بزرگ مردان و زنان ایران زمین از مرز و بومشان را از یاد نبرم.

نغمه دانش آشتیانی


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: