روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
سه شنبه 05 ارديبهشت 1396 / 28 رجب 1438 / a 25 Apr 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه‌نامه سرآمدان
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
دوشنبه 03 خرداد 1389 - ساعت 17:19
شماره خبر: 100875986680
زير پوست خرمشهر خبرهايي است
بار ديگر شهري ‌که دوست مي‌داشتم
«شورانگیزترین حماسه رزمندگان اسلام در سوم خرداد 1361 به ظهور رسید و آن وقتی بود که رزمندگان ما خرمشهر خونین شهر قهرمان را از نیروهای عراقی باز پس گرفتند و آزاد کردند عراقی‌ها این بندر بزرگ و معروف ایران را غارت کرده و آن را به ویرانه‌ای مبدل ساخته بودند»

این جملاتی است که در کتاب تاریخ دبیرستان، درباره آزادسازی خرمشهر آمده است.

پس از 28 سال، خرمشهر اگر چه دیگر ویرانه نیست، اما از آن بندر بزرگ و معروف هم که زمانی درباره آن افسانه‌سرایی می‌کردند، خبری نیست حالا آب رودخانه گل‌آلود است. هنوز هم جای گلوله‌ها بر در و دیوار شهر هویداست. هنوز هم خراش ترکش و بمب بر چهره شهر پیداست. هنوز هم می‌توان آثار جنگ را دید و تلخی آن را از میان درد دل‌های مردم چشید؛ مردمی که آثار گلوله بر روح و روان آنها از آثار گلوله روی آجر و سیمان خانه‌هایشان عمیق‌تر است.

مردمی که در آرزوی خرم شهر خویش‌اند، مردمی که آرزوهایشان در میان شیشه‌های شکسته شهر شکسته شده است. اما با این همه همچون سعید که در مرکز شهر عکاسی دارد، از ته قلب فریاد می‌زنند که خرمشهر را دوباره می‌سازیم، چون هیچ جا خرمشهر نمی‌شه. شهردار و دیگر مسوولان هم به خاطر تبدیل این آرزو به واقعیت است که پشت سر هم جلسه می‌گذارند و آن قدر این جملات به هم فشرده است که فرصت نمی‌کنند در حد 5 دقیقه با ما هم صحبت شوند تا از آنها بپرسیم چرا آب ساکنان کناره تنها رودخانه قابل کشتیرانی ایران شور است و چرا در کنار اولین پالایشگاه کشور، خانه‌ها هنوز گاز ندارند.

اما با این همه اینجا خرمشهر است، شهر خون و حماسه اینجا زندگی هر فرد، خود حماسه‌ای است بی‌همتا و یگانه.

مبارزه مداومی است با آنچه که باید باشد و نیست. این را از گفته‌های عباس مطوری، که تور خود را در حاشیه رودخانه گل‌آلود کارون گسترده است می‌توان فهمید:«عادت کرده‌ایم که از آب گل‌آلود ماهی بگیریم» و احتمالا معنای این جمله را مدیران پروازی بهتر از هر کس دیگری می‌فهمند. عباس در فصل برداشت خرما، هسته‌های خرما را جدا می‌کند و آن را به کار‌گاهی که در کار صادرات خرماست تحویل می‌دهد تا با پولی که از این طریق به خانه می‌برد، کام «اهل خانه» را شیرین کند. حالا هم که چند سالی است بسیاری از نخلستان‌ها خشک شده‌اند و درآمد‌ها کمتر. هر وقت هم که فصل برداشت خرما به پایان برسد، عباس روزی خود را در رودخانه صبور و آرام کارون می‌جوید که در تمام این سال‌ها بیش از هر چیز و هر کس دیگری به مردم این شهر وفادار بوده است، اگر چه این روزها خودش بسختی نفس می‌کشد و سد‌های بی‌شمار و انتقال بی‌شمارتر آب به استان‌های دیگر نفسش را به شماره انداخته است.

با هر که همکلام می‌شوی، صدایش بریده بریده است، انگار که تمرکز ندارد، انگار هنوز صفیر گلوله در هوای شهر می‌پیچد و حواس‌ها را بر هم می‌زند.

در نگاه‌ها حسرت موج می‌زند، حسرت خرمشهری آبادان و دل‌هایی خرم. حسرت درس نخواندن‌ها و نداشتن سر پناهی برای آسودن. اکثر مردم شهر درس و مشق را در سال‌های خون و خمپاره رها کرده‌اند تا جان خود را به در برند و آنگاه قصه پرغصه آوارگی آغاز شده است. شیراز، سمنان، آباده، مشهد، رشت، اراک، همدان، ساری و حتی بصره خیلی از خرمشهری‌هایی که حالا جوانان 25 ساله هستند متولد بصره هستند. اینها فرزندان خانواده‌هایی هستند که در هنگام تصرف خرمشهر به اسارت گرفته شده و به عراق برده شده‌اند.

وحید یکی از همین جوان‌هاست که حالا در بازار خرمشهر مرغ می‌فروشد. «بعد از جنگ برگشتیم خرمشهر پس این خرمشهر با اون خرمشهر که پدر و مادرم تعریف می‌کردند فرق داشت. همه جا ویرون و خراب بود. ولی به هر حال از زندگی در غربت خیلی بهتر بود».

شهر تناقض‌ها

«در کوچه پس کوچه‌های شهر از رهگذران می‌پرسیم خوش‌نشین‌ترین و زیباترین منازل ویلایی خرمشهر در کدام منطقه‌اند. می‌گویند: آریا.

می‌پرسیم آثار جنگ و زاغه‌نشینان را در کدام منطقه می‌توان یافت، می‌گویند: «آریا»

آریا

با این تصویر که منطقه آریا به دو بخش مجزا با دو بافت کاملا متفاوت تقسیم شده است راهی کوی آریا می‌شویم. براستی که چنین ترکیب عجیب و تکان‌دهنده‌ای را در هیچ جای ایران نمی‌توان یافت.

خانه‌های ویلایی شیک و نوساز، با معماری‌های زیبا و مدرن که هر یک در همسایگی خود خانه نیمه مخروبه‌ای که آثار گلوله و ترکش بر دیوارهای آن نمایان است، دارند. خانه‌ای که در و پنجره آن پارچه یا پتویی بیش نیست و خانواده‌ای با کودکان قد و نیم قد در آن روزگار می‌گذرانند.

در کوچه‌های فرعی این منطقه، کنار این ویلاهای زیبا، خانه‌هایی است که در جنگ با خاک یکسان شده و اکنون خانواده‌ای که حتی خانه نیمه خرابی هم برای سکونت نیافته‌اند، در آن زمین مملو از آوار، کپری برپا کرده‌اند.

ساعت 3 ظهر است و انگار منطقه خالی از سکنه است. ویلانشین‌ها زیر کولرهای دو تیکه به استراحت مشغولند و همسایگانشان زیر سایه دیوارهای ترک خورده. زن در حیات خانه را که یک ورق حلبی است کنار می‌زند و سرکی به کوچه می‌کشد و با پسرش که میان خاک‌ها مشغول بازی است چیزی به عربی می‌گوید.

خرمشهری هستید؟

ـ نه اهل رفسنجانم!

20 سال پیش با شوهرم که جنگ زده خرمشهر بود، در رفسنجان ازدواج کردم و از سال 71 آمدیم خرمشهر. شوهرم بنّاست و خانه پدریش هم در خرمشهر است که چیزی جز زمین از آن باقی نمانده است.

مرد که همراه همسر و 7 فرزندش در یک اتاق این ساختمان مخروبه و خانواده برادرش هم در اتاق مجاور زندگی می‌کنند، توان مالی ساخت زمین پدریشان را ندارند. می‌گوید: چندین نامه به جاهای مختلف نوشته‌ام تا کمکی به ما بشود و بتوانیم خانه‌ای بسازیم، اما هیچ جوابی ندادند.

خانه دو طبقه است. طبقه دوم آن به کلی تخریب شده است. ستون‌ها و قطعات کوچکی از دیوارها باقی مانده که پوشیده از جای گلوله است.

اما طبقه همکف شامل دو اتاق است که دیوارهای آن را تا حدی ترمیم کرده‌اند و در ورودی هر اتاق پارچه‌ای به عنوان در آویزان است.

در گرمای ظهر خرداد ماه خرمشهر اتاق‌ها تفتیده و کودکان آفتاب سوخته و تنها به عرق نشسته، انگار در پی چیزی می‌گردند.

کف حیاط هم یادگاری است از آثار ترکش خمپاره‌ها و نارنجک‌ها و خاکی که سیراب است از خون پاک حماسه‌آفرینان سوم خرداد خرمشهر.

ردپای آوارگی

همگی خرمشهری‌اند. پدر و فرزندانشان متولد خرمشهر اما خود متولد شهرهایی چون بهبهان، گچساران، امیدیه، اصفهان، مشهد، رفسنجان، کرج و... هستند. بیشتر متولد آن سال‌های دهه 60 در شهری غیر از خرمشهر به دنیا آمده‌اند و دوران دبستان، راهنمایی و برخی دبیرستان را سپری کرده‌اند. بعضی هم که از شدت آوارگی و تنگدستی فرصت تحصیل را نیافته‌اند.

«جهاد» که در ابتدای سال 60 در برازجان به دنیا آمده است و تا 15 سالگی خرمشهر را ندیده بود، می‌گوید: مادرم همیشه از خرمشهر برایم تعریف می‌کرد. از این‌که بندر خرمشهر و اسکله آن حرف اول را در کشور می‌زد. از سرسبزی و آبادانی رودخانه زیبا و جاری کارون، از کشتی‌های بزرگ تجاری که در بندرگاه پهلو می‌گرفتند، از حاشیه رودخانه و کافه و رستوران‌های زیبا که محل تفریح و تفرج خوزستانی‌ها و غیرخوزستانی‌ها بود، از وجه تسمیه خرمشهر به خاطر خرمی و سرسبزی و از خرمشهری که نه تنها عروس شهر‌های خوزستان که عروس شهر‌های ایران بود.

از پدرم که چند ماهی بیش از ازدواجش با مادرم نمی‌گذشت و در حالی که مادرم مرا باردار بود او را با بستگان راهی کرد و خود ماند تا در ذهن من اسطوره مردانگی و شهامت و شجاعت شود.

عکس هم نبود تا نشانم دهد. همه عکس‌ها زیر آوار، در خرمشهر مدفون شده بود. وقتی 15 ساله بودم و قصد بازگشت به خرمشهر را داشتیم، در پوست خود نمی‌گنجیدم. تصویر گوشه‌ای از بهشت را از خرمشهر در ذهن پرورانده بودم، اما دریغ و درد، وقتی که آمدیم براستی که اینجا خونین شهر بود...

خبری از بندرگاه و اسکله نبود، رودخانه پر بود از لنج‌ها و کشتی‌های غرق شده و به گل نشسته، آن رستوران‌ها و پارک‌ها ویرانه‌هایی بیش نبودند و جای آن مردمان شاداب و خونگرم که دلیرانه تا پای جان، با دست خالی از شهرشان دفاع کرده بودند، خالی بود...

اکنون پس از گذشت 28 سال از آزادسازی خرمشهر، چهره خیابان‌های اصلی تا حد زیادی تغییر کرده است. خیابان‌ها و پاساژ‌ها مدرن شده است و به دلیل ارزانی ماشین‌ها به خاطر منطقه آزاد تجاری اروند اتومبیل‌های آخرین مدل شهر را به تسخیر در آورده‌اند. اما آثار جنگ را هنوز هم در گوشه و کنار و کوچه پس کوچه‌های شهر و در حاشیه رودخانه می‌توان دید.

هنوز کف رودخانه و حاشیه آن کشتی‌ها و لنج‌های غرق شده وجود دارند که عملیات لایروبی، ماهیگیری و ورود کشتی به رودخانه را مشکل یا غیرممکن می‌کند. بسیاری از مردم که به شغل ماهیگیری مشغولند از نابسامانی رودخانه در فصل صید و بیکاری در فصول دیگر نالانند. از بیکاری جوانان خرمشهر و از به‌کارگیری افراد غیربومی در منطقه آزاد تجاری اروند گلایه می‌کنند.

مردم می‌گویند: صاحبان سرمایه و تخصص در منطقه آزاد تجاری اروند غیربومی‌اند که حتی کارگران ساده را نیز همراه خود برای کار به منطقه می‌آورند.

زیر پوست شهر، زندگی جریان دارد

اما خرمشهری‌ها فقط در حسرت گذشته به سر نمی‌برند. آستین‌های خود را بالا زده‌اند و تصمیم دارند که شهر خود را دوباره بسازند. درست زیر پل خرمشهر اسکله‌ای کوچک با چند غرفه در دست ساخت و راه‌اندازی است. پای اسکله چند قایق موتوری، چند قایق پدالی تفریحی و یک قایق مسابقات که بر آن نوشته: موسسه فرهنگی یادآوران شلمچه، به چشم می‌خورد.

ولید جوان 23 ساله خرمشهری سخت مشغول کار است. جوانی خونگرم و خوش برخورد که با وجود کار سخت و گرمای سوزان با روی باز از ما استقبال می‌کند.

می‌گوید: این اسکله فرهنگی تفریحی قرار است چند روز دیگر در روز آزادسازی خرمشهر افتتاح شود. قایق‌های پدالی و موتوری و چند رشته ورزشی در این اسکله فعالیت می‌کنند. بزودی نیز رشته‌های جت اسکی به این رشته‌ها اضافه می‌شود. غرفه‌ها نیز اغذیه و نوشیدنی به مشتریان عرضه می‌کنند.

او که متولد خرمشهر بعد از جنگ و بازسازی است، می‌گوید: خانواده‌اش در زمان جنگ هرگز خرمشهر و آبادان را ترک نکرده‌اند. با تعجب می‌پرسیم چطور در آن شرایط مانده‌اند؟ می‌گوید: مادر من سرهنگ سپاه است.

در کنار همین اسکله 35 نفر از بانوان خرمشهری تیم قایقرانی خرمشهر را تشکیل داده‌اند. هر روز ساعت 4 بعد از ظهر دور هم جمع می‌شوند و با پشتکاری مثال زدنی به تمرین قایقرانی در 3 رشته دراگون بوت، تاناپولو و کایاک می‌پردازند. هدف بانوان این تیم که زیر نظر بنیاد مستضعفان است قهرمانی در مسابقات کشوری است. میانگین سنی تیمشان زیر 30 سال است و اکثر آنها متولد شهری غیر از خرمشهر هستند.

آقای خلیلی دبیر هیات قایقرانی خرمشهر می‌گوید: «این تیم به سختی تمرین می‌کند و بسیار امیدواریم که در سطح کشور خرمشهر افتخار ایران شود» مطمئنا خرمشهری‌های قهرمان که در دوران جنگ آن حماسه‌های بزر گ را آفریدند، می‌توانند در دیگر عرصه‌ها نیز موفق شوند. خرمشهر دوباره در حال آباد شدن است. این را می‌توان از بازارچه چینی‌ها هم فهمید. بازاچه‌ای که اجناس چینی را می‌فروشد و فروشندگان آن هم چینی هستند و به یکی از جاذبه‌های توریستی خرمشهر تبدیل شده‌اند.

راه تو را می‌خواند

در راه برگشت جاده خرمشهر ـ اهواز، مثل مصائب مردم خرمشهر کش می‌آید و همپا و همراه تو می‌شود. به تمام کودکان دستفروش بازار خرمشهر فکر می‌کنم، به تمام جوان‌های بیکاری که در این شهر گرم به دنبال لقمه نانی می‌گردند و تنها کاری که می‌توانم بکنم این است که چشم‌هایم را به بی‌نهایت جاده بدوزم و غم و اندوه دلم را به هوای شرجی جنوب بسپارم و سعی کنم که احساساتی نباشم و زیبایی‌ها را ببینم و به موفقیت تیم قایقرانی بانوان خرمشهر بیندیشم که با چه شور و حرارتی تمرین می‌کردند و می‌خواستند قهرمان ایران شوندو به خودم تشر بزنم که به قول مدیر مدرسه جلال آل‌احمد «اصلا چرا آمدی؟ چه کاری از دستت بر می‌آمد؟ می‌خواهی کنجکاوی‌ات را سیر کنی؟ یا ادای نوعدوستی را در بیاوری؟ یا خودت را روزنامه‌نگار وظیفه‌شناس جا بزنی» براستی برای خرمی روح و روان خرمشهر چه کرده‌ایم؟ امیدوارم که منطقه آزاد تجاری اروند که یکی از بهترین گام‌ها برای آبادانی خرمشهر است، دوباره این بندر را بزرگ و معروف کند. کم‌کم نشانه‌های پیشرفت در گوشه و کنار شهر دیده می‌شود. می‌توان دوباره به توسعه خرمشهر امید بست. زیر پوست خرمشهر خبرهایی هست، به هر حال آدمی به امید زنده است.

روزا ثابت‌نیا


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: