روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
چهارشنبه 09 فروردين 1396 / 01 رجب 1438 / a 29 Mar 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
موج سوم
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
چهارشنبه 10 آذر 1389 - ساعت 19:27
شماره خبر: 100892499506
چهار ديواري
چند ماه بعد از گرفتن جواب آزمایش و بعد از این که از همه‌جا و همه‌چیز خسته شدم، یه‌تصمیم تازه گرفتم. شروع کردم به ساختن یه‌ چاردیواری دور خودم. یه فضای امن، جایی‌که دست هیچ‌کس بهم نرسه. یه‌جا که دیگه نگاه سرزنش‌آمیز، پُر از سئوال و حتی دلسوزانه‌ای رو نبینم. جایی‌که حتی دست خودمم به کسی نرسه. چاردیواریم هر روز کامل‌تر می‌شد و من با همه توانم ستونش شده بودم تا دیواراش نریزن. اول خانواده و همه دوستام رو بیرون کردم. شاید هم واقعیت این باشه که اونها من رو بیرون کردن، ولی به هر‌حال رفتن. بعد تصمیم گرفتم به هیچکس نگم چِمه. تا دیگه خجالت نکشم. تا دیگه برام دل نسوزونن. تا دیگه بدجور نگام نکنن و خودشون رو کنار نکشن. این‌طوری چاردیواری فقط می‌موند برای خودم و هیچ کس رو راه نمی‌دادم. چقدر این‌جای امن رو دوست داشتم.

خیلی وقت‌ها فکر کردم من که دیگه هدفی تو زندگیم ندارم، چرا زنده ام؟! چند‌بار خواستم خودم رو خلاص کنم ولی جرأت نکردم. چاردیواری همه امید و آرزوهام رو ازم گرفت. یه‌روز تو نا‌امیدی‌هام، میون دیوارهایی که خودم ساخته بودم دیدم چقدر تنهام. یه‌دفعه دلم یه‌جوری شد. یه‌چیزی تو دلم شکست. چرا فکر کردم شکست؟ نمی دونم! وقتی به‌خودم اومدم، دیدم انگار نتونستم به عهدم وفا کنم و نذارم کسی داخل حریم تنهاییم بشه. وقتی دلم یه‌جوری شد، حس کردم یکی توی چاردیواریه و من باهاش حرف می زنم. آره...، خدا اومده بود توی چاردیواری و داشتم باهاش حرف می زدم. خدا با من حرف می‌زد و چقدر بد که قبلاً ندیده بودمش و باهاش حرف نزده بودم... .

الان دیگه احساس می‌کنم دارم خفه می‌شم. هوای توی چاردیواری داره تموم می‌شه و من هنوز اصرار دارم که هیچ روزنه‌ای نداشته باشه. من و این چاردیواری توی یه‌فضای ناشناخته داریم وول می‌خوریم.

چند وقته یه‌ موج‌هایی خودشون رو به دیوارای چاردیواریم می‌زنن. می‌گن این موج‌ها برای کمک به آدم‌هایی مثل من جون گرفتن. برای من‌که فرق نمی‌کنه. من‌که اجازه نمی‌دم وارد بشن. این‌روزها جُون این موج‌ها بیشتر شده. از هر طرف به چاردیواری من می‌خورن. دست هام دیگه طاقت نداره ستونش بشه. موج‌ها اَمون نمی‌دن. دلم داره یه‌جوری می‌شه. صدای شکستن رو می‌شنوم. دلمه یا چاردیواری نمی‌دونم. فقط می‌دونم که بازم امشب خدا توی این چاردیواری با منه... .

فهیمه سوهانی


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: