روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
جمعه 05 خرداد 1396 / 29 شعبان 1438 / a 26 May 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه انقلاب ماندگار
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
دوشنبه 21 بهمن 1387 - ساعت 17:18
شماره خبر: 100898545573
گشتي در موزه عبرت ايران
آنجا زمان متوقف مي‌شود
پرسیدم:«چرا آنها از مرده‌ها عکس می‌گرفتند؟‌» و ناگهان چراغ‌ها خاموش شد، درست دقایقی پس از آن که تصویر مرده‌ای را دیده بودم با فک کج‌شده و گردن شکسته که سپیدی یکی از چشم‌هایش از لای پلک نیمه‌بازش بیرون زده بود، خواستم جیغ بزنم اما زبانم بند آمده بود.

کمتر از یک ثانیه بعد، باز چراغ‌ها روشن شد. صدای فریادی گنگ، در راهروهای نیمه تاریک زندان پیچید و راهنما به شوخی گفت:«بعضی وقت‌ها، اینجا پر از روح می‌شود.»

شوخی راهنما، شاید پاسخی بود به پرسش من که درست در بدو ورود، یعنی وقتی وارد کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک و شهربانی سابق شده بودم، از ذهـنـم گذشته بود:«آیا ارواح، به شکنجه‌گاهشان بر می‌گردند؟‌»

*‌*‌*‌

در آهنی ورودی که پشت سرم بسته شد ترسی غریب در دلم رخنه کرد، شاید آنها که روزگاری با دستان دستبند خورده، از آن در، وارد کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک و شهربانی شده بودند، جزئی‌ از اضطرابشان را آنجا، جا گذاشته بودند.

کـمـیـتـه مـشترک ضدخرابکاری ساواک و شهربانی، نخستین شکنجه‌گاه مخوف رژیم ستم‌شاهی محسوب می‌شود که تاریخ آن را به موزه بدل کرده است و از معدود شکنجه‌گاه‌های دنیاست که در آن بیش از هشت هزار و چهارصد نفر از زندانیان زن و مرد، در دوره زمانی نسبتا کوتاه حدود 7 سال با بیش از 90 شیوه پیشرفته شکنجه، تحت بازجویی قرار گرفتند.

هنوز وارد ساختمان اصلی موزه نشده بودیم که نگهبان جلوی در، صدایمان زد و صدها پلاک‌های فلزی کوچک را روی دیوار آجری سمت راست حیاط نشانمان داد که روی هر کدام نام و نام خانوادگی و شماره شناسایی زندانیان حک شده بود.

تازه واردها گم می‌شوند

ساختمان کمیته مشترک ضدخرابکاری، چهار طبقه دارد و استوانه‌ای بزرگ و تو خالی است با حوضی دایره‌ای شکل و آبی در طبقه همکفش که تا وقتی نمی‌دانستم بازجوها گاهی برای اعتراف گرفتن، سر زندانیان را در آبش نگه می‌داشتند، به نظرم تنها جزء لطیف ساختمان بود.

ساختمان کمیته، طوری ساخته شده است که فریادهای از سر درد زندانیان را در آن سال‌ها، می‌بلعید و تا سال 1357 که مردم در جریان انقلاب، به آن حمله کردند، خیلی‌ها نمی‌دانستند آن ساختمان سوت و کور حوالی میدان توپخانه، که روزگاری به نام شهربانی کل معروف بود، شکنجه‌گاهی ترسناک بوده است.

بـنـای مـوزه از بـتـن و ساروج ساخته شده است و استحکامش، هر بازدید کننده‌ای را درباره عمر هفتاد و یک ساله آن به شک می‌اندازد. قاسم حسن پور، رئیس موزه عبرت، درباره تاریخچه ساختمان می‌گوید:«رضاخان، دستور ساخت این بنا را در سال 1311 صادر کرد و آلمانی‌‌ها آن را طراحی کردند. این طراحی به قدری پیچیده است که هرگز، فراری در تاریخ این زندان به ثبت نرسیده و هنوز هم، قرینه‌‌سازی داخلش، سبب می‌شود تازه‌وارد‌ها، حتی پس از چند بار بازدید از موزه، بدون راهنما در آن گم شوند.‌»

سـاخـت بـنـا تـا سـال 1316 طـول کـشـیـد و نامش را توقیف‌خانه گذاشتند که زندان موقت بخشی از نظمیه تهران مـحـسـوب مـی‌شـد. رئـیـس مـوزه عـبـرت تغییر کاربری ساختمان را مربوط به اوایل دهه پنجاه می‌داند: «در اواخر سال 1350 کمیته مشترک ضدخرابکاری، در محل زندان موقت اطلاعات شهربانی تاسیس شد و ماموران ساواک همزمان با شدت گرفتن مبارزات مردمی، هزاران نفر از انقلابی‌ها را به منظور تخلیه اطلاعات در آن شکنجه کردند.»

طیب، حر زمان

از اتاق افسر نگهبان که گذشتم، 22 پله را باید بالا می‌رفتم تـا بازدید را از طبقه دوم، که اتاق‌های معروف‌ترین شکنجه‌گران در آن قرار داشت آغاز کنم. اولین مجسمه مربوط به شهید طیب حاج رضایی بود، که پیش‌تر شنیده بودم امام خمینی(قدس سره الشریف) او را حر زمان خطاب کرده‌اند.

طیب چشم‌هایی شوخ داشت، کت خاکستری‌اش را روی دوشـش انـداخـتـه بـود و دگـمـه‌هـای بـاز یـقـه‌اش خالکوبی‌های آبی روی سینه‌اش را به نمایش گذاشته بود.

قدرت‌الله سنجری، راهنمای موزه گفت که طیب یکی از حامیان قیام 15 خرداد سال 1342 بود و وقتی دستگیر شد ماموران به او قول دادند در صورتی که به رسانه‌ها اعلام کند طرفداریش از امام در ازای دریافت پول بوده آزاد می‌شود، اما طیب نپذیرفت و در یازدهم آبان سال 1342 در پادگان عشرت‌آباد اعدام شد.

آپولو، شلاق، قفس داغ

تندیس دوم، مرد عریانی بود که از مچ‌هایش به نرده‌های وسط ساختمان آویزان شده بود. زندانی‌ها، با این روش شکنجه، بیش از 24 ساعت دوام نمی‌آوردند و بعد همه تنشان کرخ می‌شد و جان می‌دادند اما این شکنجه معمولا به محض ورود اعمال نمی‌شد بلکه تازه‌وارد‌ها را به نخستین اتاق طبقه دوم می‌بردند و در آنجا حسینی، آنها را به تختی فلزی می‌بست و شلاق می‌زد یا زیر آن اجاق روشـن مـی‌کـرد و بدنشان را می‌سوزاند و یا با آپولو شکنجه‌شان می‌کرد.

مجسمه حسینی در گوشه‌ای تاریک از اتاق بود، ایستاده رو به روی یکی زندانی‌ها که به آپولو بسته شده بود و دست‌هایش از درد مشت شده بودند.

سنجری راهنمای من‌که خود نیز در این زندان شکنجه شده بود، شرح داد که آپولو شیوه‌ای از شکنجه بوده است که در آن دست و پای زندانی را به صندلی مخصوص می‌بستند و کلاه‌خودی آهنی را روی سرش می‌گذاشتند تا وقت شلاق خوردن، صدای فریادش، در محفظه روی سرش بپیچد و آزارش دهد. آپولو وقتی دردناک‌تر می‌شد که به بخش‌های حساس بدن زندانیان، برق وصل می‌کردند تا فریادهای آنان در کلاه‌خودهای فلزی‌شان دردناک‌تر و بلند‌تر شود.

وارد اتاق منوچهری که شدم، حس کردم با گذشت بیش از سه دهه هنوز، بوی گوشت سوخته، از قفس کوچکی که مجسمه منوچهری رو به روی آن خم شده بود، به مشامم می‌رسد. زندانی درون قفس کوچک و فلزی‌اش، مچاله شده بود و زیر پایش اجاقی بود که وقتی روشن می‌شد میله‌ها را داغ می‌کرد، آن قدر داغ که قرمز شوند، آن قدر داغ که گوشت دست و کف پای زندانی‌ها را بسوزاند، آن قدر داغ که پوست تن زندانی‌ها از سوختن سیاه شود و بوی گوشت سوخته، در همه سلول‌های عمومی و انفرادی بپیچد.

وارد اتاق آرش که شدم، یکی از ماموران حراست مانع شد که عکاس، از مجسمه مرد وارونه و آویزان از سقف، عکس بیندازد و بعد یکی از مسوولان موزه، برایمان تعریف کرد که چند سال پیش، تصویر آن مجسمه به عنوان عکسی مستند از شکنجه پس از انقلاب، در برخی از سایت‌های علیه نظام جمهوری اسلامی منتشر شده است.

راهنما گفت: «آرش در شکنجه زنان تخصص داشت.‌» و باقی حرفش را خورد.

در اتاق رسولی، نخستین تندیس زن را دیدیم که بی روسری و با صورتی خون آلود، گریه می‌کرد. راهنما گفت:« رسولی اغلب اوقات مست بود.‌»

چـنــد روز پــس از بـازدیـد از مـوزه عـبـرت کـتـاب «شکنجه‌گران می‌گویند....‌» را درباره اعترافات و اظهارات شکنجه‌گران خواندم و عجیب اینجا بود که تقریبا هیچ یک از آنها در اعترافاتشان، به هتک حرمت زنان اشاره‌ای نکرده بودند و این در حالی است که بسیاری از مبارزان مرد هنوز هم با تاثر از شنیده‌هایش در این باره می‌گویند اما شاید شرم و عرف اجتماعی است که مانع می‌شود برخی از زنان از همه آنچه در کمیته مشترک ضدخرابکاری بر آنان گذشته، حرفی بزنند.

هنوز در اتاق رسولی بودیم که سنجری توضیح داد، «آرش، پس از انقلاب به اعدام محکوم شد، منوچهری و حسینی خودکشی کردند اما رسولی فرار کرد و حالا در یکی از کشورهای بیگانه زندگی می‌کند.»

زندان چهار بند انفرادی با 86 سلول یک و نیم در دو و نیم متری دارد و دو بند آن عمومی است که شامل 18 سلول است و مساحت بزرگترین‌شان به 30 متر مربع می‌رسد.

بند 3، بند چهره‌های ماندگار است و در آن اسامی بیش از 10 هزار نفر از مبارزان انقلابی، بر دیوار‌ها نوشته شده است. داخل هریک از بندها هم،عکس‌هایی سیاه و سپید از زندانیان زن و مرد، با نامشان نصب شده که خیلی از آنها را می‌شناختم یا وصفشان را از بزرگترها، شنیده بودم.

22 پله را تا طبقه سوم بالا رفتم تا عکس‌هایی فجیع از صورت زندانیانی را ببینم که زیر شکنجه شهید شده بودند اما درد هنوز در چهره‌هایشان دیده می‌شد. در بند چهار طبقه اول هم، وصیت نامه‌هایی از مبارزان را به نمایش گذاشته بودند که محتوای آنها گرچه خواندنشان از پشت شیشه‌های محافظ دشوار بود ــ نشان می‌داد، تا لحظه اعدام، به باورهایشان وفادار بوده‌اند.

از سلول‌های عمومی بند 2 را در طبقه اول بازدید می‌کردم که راهنما پیشنهاد کرد انفرادی‌ها را هم ببینم، گفت: «بند دو، بند مشاهیر است.خیلی از بزرگان انقلاب، در این بند زندانی بوده‌اند، مثل شهید قاضی طباطبایی، شهید دستغیب، دکتر شـریعتی، شهید قدوسی، شهید اشرفی اصفهانی، شهید غفاری، شهید باهنر، شهید بهشتی، شهید مطهری، مرحوم ابوترابی، آیت الله طالقانی، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی و حتی رهبر معظم انقلاب در سلول بیست.»

بند دو، سلول بیست

... و من سلول‌ها را شمردم تا انفرادی بیست، که در آن روحانی بلند قامت با عمامه‌ای سیاه و عبایی سپید، ایستاده بود و لبخند همیشگی و ملایم رهبری را کم داشت.

از راهنما پرسیدم: «رهبر معظم انقلاب، وقتی این سلول را دیدند، چه حسی داشتند؟‌» و سنجری برایم از بازدید حضرت آیت‌الله خامنه‌ای از موزه عبرت در پانزدهم بهمن سال هشتاد و پنج گفت و از دل رئوف ایشان، که باعث شده بود از میان آن همه خاطرات تلخ در اقامت 8 ماه شان در کمیته مشترک، جزئی شیرین را برای روایت انتخاب کنند، سنجری گفت: «رهبر معظم انقلاب 4 هم سلولی داشتند که همسر یکی از آنها در سلول زنان، زندانی بود و مرد آرزو داشت یک بار دیگر او را ببیند، اما ماموران اجازه نمی‌دادند، در آن زمان، ایشان، مدتی نظافت بند را عهده‌دار شده بودند و یک روز، موفق شدند وقتی در سلول باز بود، حواس نگهبان‌ها را پرت کنند تا مرد برای لحظه‌ای، از سلولش بیرون بیاید و همسرش را ملاقات کند.‌»

آیا ارواح...

از موزه عبرت که بیرون آمدم هوا تقریبا تاریک شده بود و من بی آن که گذر زمان را حس کنم بیش از سه ساعت در موزه گشته بودم و حتی وقتی از کوچه شهید یارجانی بیرون آمدم، کوشک مصری را رد کردم و میدان امام خمینی را پشت سر گذاشتم، هنوز صدای فریاد‌های محبوس شده در کمیته مشترک را می‌شنیدم و بوی گوشت سوخته و تعفن زخم‌هایی که با قیچی عمیق شده بودند آزارم می‌داد و فکر می‌کردم: «آیا ارواح به شکنجه‌گاهشان برمی‌گردند؟‌»

مریم حسنی


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: