روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
دوشنبه 02 مرداد 1396 / 29 شوال 1438 / a 24 Jul 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
سي بهار
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
دوشنبه 21 بهمن 1387 - ساعت 21:07
شماره خبر: 100898633447
خاطره
دلجويي از فرزند شهيد
حجت‌الاسلام والمسلمین رحیمیان: یک وقتی خانمی ایتالیایی نامه‌ای به امام نوشته بود که همراه آن گردنبندی طلا ارسال کرده بود. در نامه لغتی وجود داشت که مترجم می‌گفت این لغت انگلیسی نیست و لذا ترجمه کامل نامه مدتی معلق شد و ما نمی‌توانستیم نسبت به آن گردنبند اهدایی، اقدامی بکنیم.

 بعد که موفق شدیم نامه را به طور کامل ترجمه کنیم معلوم شد یک زن مسیحی ایتالیایی است که در نامه‌اش به امام عرض کرده بود من عیسی‌مسیح(ع)‌ را در وجود شما متجلی دیدم و شما را واقعا روح خدا یافتم و اگرچه شما را واقعا روح خدا یافتم و اگرچه شما را ندیده‌ام ولی احساس می‌‌کنم که در زمان حضرت مسیح زندگی می‌کنم و حیات مسیحی از طریق شما در وجود من دمیده شده و ادامه داده بود که من به دلیل علاقه‌ای که به حضرت مسیح(ع)‌ و به شما به عنوان تجسم حضرت مسیح(ع)‌ در این عصر دارم گرانبهاترین و نفیس‌ترین یادگار ازدواجم را به شما هدیه می‌کنم تا در هر راهی که صلاح می‌دانید مصرف کنید. وقتی ما مضمون نامه را همراه گردنبند خدمت امام بردیم، گردنبند را گرفتند و کنار دستشان در جعبه‌ای که قلمدان ایشان بود گذاشتند. فردای آن روز که فصل زمستان بود و ملاقات‌ها هم تعطیل بود، ما در محضر امام بودیم. بچه مفقوالاثری را برای ملاقات آورده بودند. چون تنها توی حیاط ایستاده بود، احساس غربت کرد و صدای گریه‌اش بلند شد. امام سرشان را بلند کردند و داخل حیاط را نگاه کردند و با یک لحن خشنی فرمودند دیدید یک بچه‌ای دارد گریه می‌کند (خیلی ناراحت بودند)‌ چرا این بچه اینجاست؟ چرا گریه می‌کند؟ قضیه عرض شد. فرمودند: همین الان بیاوریدش داخل. کارها را نیمه تمام رها کرده بچه را آوردیم. آثار ناراحتی در چهره امام از دیدن این دختر بچه کاملا مشهود بود، لذا بچه را داخل اتاق آوردیم، آقا دو دستشان را دراز کرده، او را در آغوش گرفته و به سینه‌شان چسبانیدند و بعد روی زانو خود نشانیدند و صورت خودشان را به صورت او چسباندند و با او شروع به صحبت کردند به نحوی که ما که یک متر بیشتر با امام فاصله نداشتیم نمی‌توانستیم بفهمیم به او چه می‌گویند. لحظه‌ای نگذشت که دیدیم آن بچه در آغوش امام متبسم شد و لحظه‌ای بعد در حالی که امام آن گردنبند را به گردن او گذاشته بودند در کمال خوشحالی اتاق امام را ترک کرد.

منبع: برداشت‌هایی از سیره امام خمینیره


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: