روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
سه شنبه 09 خرداد 1396 / 04 رمضان 1438 / a 30 May 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
سي بهار
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
سه شنبه 22 بهمن 1387 - ساعت 15:46
شماره خبر: 100898707002
خاطره
رسيدگي به درماندگان
یکی از آقایان نقل می‌کند که در شب وفات حاج آقا مصطفی، آقای واعظی گفت: پیرمردی است شوشتری پنج شش تا بچه کوچک دارد. دو سه سال است که به مرض فلج گرفتار است. به من گفته‌اند خدمت آقا یادآوری کنم به این فرد کمکی بشود. من هم گفتم بسیار خوب. او جریان را به امام گفت. حضرت امام فرمودند:‌ «باشد، به آقای فرقانی تذکر بدهید که فردا به من یادآوری کند.» او از ما جدا شد و رفت. وقتی وارد صحن حضرت امیرالمومنین (ع) شدیم، امام صورتشان را برگرداندند و فرمودند: «آقای فرقانی! فردا ساعت 9 صبح یادم بیاورید برای این آقا.»

روز بعد ساعت 5/7 صبح، زودتر از روزهای قبل از خانه آمدم بیرون.  دیدم جمعیت از عمامه سفید موج می‌زند.تکان سختی خوردم. طلبه‌ها مقابل منزل امام جمع شده بودند.

شیخی جلو آمد و پرسید: آقای فرقانی! جنازه حاج آقا مصطفی (رضی‌الله عنه) را به کربلا می‌برند؟ گفتم: ای داد! و متوجه شدم که ماجرا از چه قرار است. دانستم که هنوز امام متوجه نشده‌اند.

حاج احمد آقا به امام خبر داد که آقایان می‌خواهند به خدمت شما بیایند. امام هم اجازه دادند. یکی از آقایان بعد از احوالپرسی گفت: از حاج آقا مصطفی چه خبر؟ میرزا گفت: اتفاقا الان از بیمارستان تلفن کردند، مثل این که باید ایشان را زودتر به بغداد برسانند.

احمد آقا زد زیر گریه . حضرت امام ناگهان گفتند: «احمد چته؟ مگر حاج آقا مصطفی مرده؟ اهل آسمان‌ها می‌میرند، اهل زمین کسی باقی نمی‌ماند. همه می‌میریم. آقایان هم بفرمایند سرکارشان.» بعد هم خودشان بلند شدند و آستین‌ها را بالا زدند که بروند وضو بگیرند. بعد هم مشغول خواندن قرآن شدند. من آن موقع متوجه شدم که ساعت 9 شده و با خود گفتم عجب کاری! چه کسی می‌تواند به امام بگوید که فلانی وضعش اینطور است؟ ناگهان دیدم امام نگاه تندی به من کردند. پیش خودم گفتم آیا عمامه‌ام نامرتب است یا یقه‌ام را نبسته‌ا‌م یا ... رفتم نزد امام و عرض کردم: بله آقا! چه می‌فرمایید؟ امام فرمودند: «آقای فرقانی! مگر بنا نبود ساعت 9 برای آن شیخ که آقای واعظ گفته بود به من تذکر بدهید؟» خیلی ناراحت شدم. ایشان از وسط مردم رفتند توی اتاق و پول را داخل پاکت گذاشتند، طوری که هیچ کس متوجه نشود؛ در پاکت را چسباندند و به من دادند و فرمودند: «همین الان پاکت را می‌بری و به شیخ شوشتری می‌دهی. از قول من احوالپرسی می‌کنی و می‌آیی.» من حرکت کردم و از کوچه پس کوچه‌ها به منزل شوشتری رسیدم و در زدم. خانمی از پشت در پرسید: کیه؟ با گریه گفتم: منم؛ از منزل آقای خمینی آمد‌ه‌ام. بیچاره زن به صورتش زد و گفت: بمیرم؛ خمینی امروز هم به فکر ماست.

منبع: در پرتو آفتاب


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: