روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
پنجشنبه 26 مرداد 1396 / 24 ذی القعدة 1438 / a 17 Aug 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
سي بهار
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
سه شنبه 22 بهمن 1387 - ساعت 18:44
شماره خبر: 100898717719
خنده ناک
درود بر شاه خائن!
رضا رفیع: در سال 57 که مبارزات مردمی اوج گرفته بود و در و دیوار شهر، دفتر یادداشت اعتراضات انقلابی آحاد مردم شده بود؛ یک روز رئیس شهربانی شهر، تمام مأموران و پاسبان‌های کلانتری را جمع کرد و گفت: «به فکر چاره باشیم.»

زبان حال: « ای که دستت می‌رسد، کاری بکن/ »نو نشد، یک کار تکراری بکن / کار تکراری افاقه گر نکرد / گوشه‌ای بنشین و هی زاری بکن/ ! یکی از پاسبانان گوش به فرمان، فی‌البداهه عرض کرد: قربان، علاجش یک سطل رنگ ناقابل است. تمام شعارها را به سبک «ماستمالیسم» معروف، سه سوته رنگ کاری می‌کنیم ماه. زنده باد شاه....! رئیس شهربانی، دستی به سبیل از بناگوش در رفته اش کشید و گفت: به نکته ظریف بی‌ربطی اشاره کردی؛ اما این روش هم امتحان نهایی خود را پس داده است. چندبار این کار را کردیم، روز بعدش آمدند زیر همان گل کاری و رنگ مالی ما نوشتند: «ننگ با رنگ پاک نمی‌شود.»

در همین هنگام ناگهان یکی از نگهبانان داخل ساختمان، پاکت نامه محرمانه‌ای را که مهر ساواک  بر روی خود داشت، به جناب رئیس پاسگاه داد و گفت: «قربان، حسب الامر است.»

رئیس شهربانی که نامه را خواند، آن را تا کرد گذاشت روی تخم چشمش و گفت:« چشم».....! و نگهبان را مرخص کرد. آنگاه تبسمی کرد و رو به مأموران شهربانی گفت:« خدا رحمت کند ارشمیدس را.....بالاخره یافتیم. باید با همان ماژیک خودشان دخل خودشان را بیاوریم. این خرابکارها را باید با خراب کردن شعارهایشان سر جای خود نشاند. (البته منظور ما  «سر جای خود» مان نیست؛ سر جای خودشان است. جهت ثبت و ضبط در تاریخ معاصر و اطلاع آیندگان این توضیح بیخود را دادیم.)

یکی از مأموران پخته و کمی سوخته شهربانی که پدرش نیز همینطور سوخته بود؛ معروض کرد: ظل عالی مستدام....!ممکن است بفرمایید چاره چیست؟

رئیس شهربانی، هوای سینه اش را به همراه کمی دود سیگار، عین لاستیکی که پنچر شده باشد، با تمام وجود خالی کرد و گفت: بله؛ الآن عرض می‌کنیم. ما باید شعارهای خودشان را به خودشان برگردانیم. هرجا که بر روی در و دیواری شعار زبانم لال زبانم لال «مرگ بر شاه» دیدید؛ آناً  آن را  با تبدیل کلمه «مرگ» به «درود»،  به صورت «درود بر شاه» در آورید. برو حالشو ببر.......!

صبح که برکشید آفتاب دشنه تیز؛ تمام مردم از خنده روده بر شدند. روی دیوارهای شهر نوشته شده بود: «درود بر شاه خائن....»بیچاره‌ها بس که عجله داشتند، فقط شاه را دیده بودند. جدا هم که دیدنی شده بود!


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: