روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
چهارشنبه 26 مهر 1396 / 27 محرم 1439 / a 18 Oct 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
سي بهار
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
سه شنبه 22 بهمن 1387 - ساعت 18:50
شماره خبر: 100898718086
خاطره
گوسفندي در کاخ نياوران!
فریده دیبا: یک روز رئیس‌ محافظان کاخ نیاوران، آمد و ضمن ادای احترامات نظامی، به محمدرضا گفت که یک پیرمرد روستایی و پسرش همراه با یک گوسفند چاق و چله جلوی درب ورودی کاخ آمده و متحصن شده و می‌گویند این گوسفند را برای اهدا به اعلیحضرت آورده‌اند و تا آن را شخصا به خاک پای ملوکانه اهدا نکنند، اینجا را ترک نخواهند کرد! محمدرضا مانده بود که چه جوابی بدهد. «فرح» از شنیدن این مطلب متبسم شد و از محمدرضا خواست اجازه دهد پیرمرد روستایی و فرزندش شرفیاب شوند! پیرمرد و فرزندش که معلوم بود تعلیم دیده‌اند، تعظیم غرایی کردند و پس از بوسیدن دست محمدرضا و دخترم، مطالبی را به نظم و نثر در مدح شاهنشاه و علیاحضرت و پیشرفت‌های مملکت بیان داشتند.

محمدرضا علت آوردن گوسفند را پرسید. پیرمرد روستایی گفت: «در سال‌های اخیر، با انجام انقلاب سفید و تقسیم اراضی، وضع کشاورزی و دامداری ترقی کرده و من که در گذشته دو تا بز هم نداشتم، حالا مالک چندین و چند گله گوسفند هستم که آنها را شماره نمی‌توانم بکنم»! بعد هم اضافه کرد: «به منظور حق‌شناسی و سپاس از زحمات اعلیحضرتین، این گوسفند را که امسال پروار کرده، برای هدیه به خانواده سلطنتی به تهران آورده است»!
محمدرضا خیلی مشعوف شد و کیف کرد.  فورا دستور داد عکاس حاضر کرده و عکس این پدر و پسر را بگیرند و در روزنامه‌ها با شرح و تفصیلات فراوان چاپ کنند! انعامی هم به مرد روستایی و پسرش داد و آنها را مرخص کرد. موقع خروج روستایی از کاخ، رئیس گارد او را صدا می‌کند و می‌پرسد: «پدرجان تو از کجا آمده‌ای؟» مرد روستایی از بخت بد می‌گوید: از «اهر!»

رئیس گارد شروع می‌کند به زبان ترکی آذربایجانی با او صحبت کردن و مشاهده می‌کند مرد روستایی حتی یک کلمه آذری نمی‌داند! تازه متوجه می‌شود او حتی لهجه آذری هم ندارد و فارسی را خیلی سلیس و روان حرف می‌زند. رئیس گارد مرد روستایی و فرزندش را به ساختمان حفاظت کاخ منتقل و شروع به پرس و جو و تحقیقات می‌کند. نتیجه تحقیقات نشان می‌دهد که این مرد ظاهرا روستایی، از هنرپیشگان درجه سوم تئاترهای خیابان لاله‌زار تهران است که توسط آقای ولیان (وزیر کشاورزی وقت) اجیر شده تا این نمایش را درحضور محمدرضا اجرا کند! رئیس گارد موضوع را به فرح اطلاع داد. دخترم از او خواست که در این مورد با کسی صحبت نکند. البته فرح موضوع را به محمدرضا گفته بود و همه می‌دانستیم که این نمایش ساختگی بوده است؛ اما محمدرضا موضوع را به روی خود نیاورد. بعدا که دخترم ولیان را مورد مواخذه و عتاب قرار داده و او را به دروغپردازی و ریاکاری متهم کرده بود، ولیان برای نجات خود گفته بود که طراح این نمایش، شخص آقای نخست‌وزیر(هویدا) بوده است و او بی‌تقصیر می‌باشد!

منظورم از یادآوری این خاطره که مربوط به سال 1355 است، این است که نشان بدهم چگونه هویدا برای مدت سیزده سال با محمدرضا بازی می‌کرد. در حقیقت، هویدا رگ خواب محمدرضا را به دست آورده و با شناسایی نقاط ضعف محمدرضا سوار بر خر مراد شده بود!

منبع: کوروش قرن بیستم
تدوین: علی شجاعی


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: