روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
دوشنبه 02 مرداد 1396 / 29 شوال 1438 / a 24 Jul 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
سي بهار
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
سه شنبه 22 بهمن 1387 - ساعت 23:24
شماره خبر: 100898734512
خاطره
مگر من کي هستم؟
امام ماهی چند روز به استراحت می‌پرداختند. البته به اصرار دوستان و آشنایان مرحوم آقای اشراقی در قم باغچه‌ای داشتند. چهار دیوار دور باغچه کشیده و دو اتاق هم ساخته بودند و فضای سبزی را پدید آورده بودند. امام هم برای دوری از سر و صدا به آنجا می‌رفتند. یکی از روزها که امام آنجا بودند و استراحت می‌کردند و برف زیادی هم باریده بود، حدود ساعت 2 بعدازظهر، خانمی به همراه یک نفر دیگر و دو فرزندش برای زیارت آمده بود. معلوم است که دوری مسافت و وجود دو کودک خردسال، چه مشکلاتی را ایجاد می‌کند، به هر حال ایشان اصرار می‌کردند که ما باید آقا را ببینیم و هرچه پاسداران بیت موضوع عدم حضور امام را می‌گفتند، بر اصرار ایشان افزوده می‌شد.

در همین موقع حاج احمد آقا آمد و آن خانم تقاضای ملاقات با امام را به ایشان گفت. حاج احمد آقا هم مرا صدا زد و گفت: ماشین را روشن کنید و این خانم و بچه‌ها را به منزل آقای اشراقی ببرید تا آقا را ببینند و بعد هم آنها را برگردانید. این جمله را که حاج احمد آقا فرمود خیلی خوشحال شدم. من در راه در این فکر بودم که مبادا این خانم خدای ناکرده قصدی داشته باشند. بعد که به مقصد رسیدیم، علی اشراقی نوه آقا را دیدم؛ گفتم: علی جان! به آقا بگو خانواده شهیدی از راهی دور برای زیارت شما آمده‌اند. علی هم سریع خبر را به آقا رساند. آقا فوری بلند شدند و از آنها دعوت کردند که به داخل تشریف ببرند. امام با حالتی خاص، چهره‌ای بشاش و تبسمی بر لب، آنها را به حضور پذیرفتند و به آن خانم فرمودند: «چرا این موقع و در این هوای سرد این بچه‌ها را به اینجا آورده‌اید؟ مگر من چه کسی هستم؟ چرا به خاطر من این همه سختی را تحمل کرده‌اید؟» بعد هم شروع کردند به نوازش کردن بچه‌ها. آن خانم توضیح داد همسرش در درگیری با طاغوت به شهادت رسیده است و سرپرستی بچه‌ها با اوست. بعد آقا فرمودند: «اگر کاری دارید، بگویید تا در صورت امکان برایتان انجام دهم.»

آن زن با چشمانی اشک‌آلود گفت: آقا! آرزوی ما فقط زیارت و دستبوسی بود و نه هیچ چیز دیگر. آقا سه مرتبه از خانم خواستند تا اگر مشکلی دارند، بازگو کنند و هر بار آن همسر محترم شهید، گفته خویش را تکرار کرد. بعد هم امام به من فرمودند: «شما بروید بخاری ماشین را روشن کنید تا مبادا بچه‌ها سرما بخورند و بعد هر کجای قم خواستند بروند، آنها را برسانید.»

منبع: برداشت‌هایی از سیره امام خمینی(ره)‌

رضا فراهانی


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: