روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
پنجشنبه 02 اسفند 1397 / 15 جمادي الثاني 1440 / a 21 Feb 2019
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
نسل سوم
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
سه شنبه 27 اسفند 1387 - ساعت 11:51
شماره خبر: 100901644852
گفتگوي اولين‌ها با حسين قندي روزنامه نگار
روزنامه‌نگاري سراغ مرا گرفت من پي‌اش نگشتم
خوش رو، راحت و صمیمی و... ‌این‌ها صفاتی است که خوب کنار نام‌شان می‌نشیند. خوشبختانه این بار برای گفتگوی اولین‌ها احتیاجی به تماسهای مکرر و پی‌گیری‌های مداوم نبود. زیرا پیشکسوت روزنامه نگاری و معاون خبر روزنامه جام‌جم چهره این هفته اولین‌ها آقای حسین قندی است که فقط کافی بود سری به اتاق ایشان بزنم. موافقت‌شان به همراه لبخندی که همیشه به استقبال آدم می‌آید خیالم را آسوده کرد. گفتگو در اتاق جلسات روزنامه انجام شد که البته بی‌تکلفی ایشان به همراه خنده‌هایی که تا آخر گفتگو، ضمیمه کلامشان بود خشکی گفتگو را در اتاق جلسات تبدیل کرد به گفتمانی گرم و صمیمی. حسین قندی متولد اسفند 1330 در سبزواراست و البته بزرگ شده تهران. شیطنت و بازیگوشی و البته اندکی کم حوصله‌گی برای قیل و قال مدرسه و درس خواندن او را به جای دانشگاه راهی بازار کار کرد که اتفاقا دست بر قضا این بازار کار جایی جز دفتر مجله‌ای نبود که عشق و علاقه نهفته به نوشتن را در ضمیر او بیدار کرد. البته تجربه پشت کنکوری بیش از یکبار برای او تکرار نشد و سال بعد در رشته روزنامه نگاری که حالا دیگر به آن علاقمند هم شده بود قبول شد و همزمان با تحصیل در روزنامه کیهان نیز به کار پرداخت. او سال 1358 با مدرک کارشناسی ارشد رشته مدیریت بین‌الملل از دانشگاهی در آمریکامدرک فارغ التحصیلی گرفت و بعد از بازگشت به ایران در روزنامه‌های کیهان، ابرار، اخبار، انتخاب،... و بالاخره جام‌جم در سمت‌های مختلفی مشغول به کار، نویسندگی و ایفای مسوولیت شد.

اولین بار که دست به قلم شدین برای نوشتن؟

15 یا 16 سال داشتم که برای بیان احساسم شروع کردم به سرودن یک شعر.

درباره چی؟

شاید حدود سال 1345 بود که زلزله‌ای در یکی از روستاهای خراسان خرابی زیادی به بار آورد و عده زیادی هم کشته شدند. تصاویر دلخراش این ویرانی که از تلویزیون پخش ‌شد خیلی ناراحتم کرد و به قول معروف؛ احساساتم جریحه‌دار شد‌ همانوقت شروع کردم به نوشتن یک شعر درباره این اتفاق.

شعر گفتن را ادامه دادید؟

بله. یک بار دیگر هم تولد مادرم بود پول نداشتم برایش هدیه‌‌‌ای بخرم به ناچار برایش یک شعر گفتم و تقدیمش کردم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌بعد احساس کردم طبع شعرم شکوفا شده و فکر کردم می‌توانم احساساتم را از این طریق روی کاغذ بیاورم؛ بنابراین هر وقت بیکار می‌شدم یا مناسبتی و اتفاقی پیش می‌آمد یا احساساتی می‌شدم شعر می‌گفتم. شعرهایم هم در حد قلمی که تازه راه افتاده است و حال و هوای دوران نوجوانی‌ام بود. دورانی که می‌دانید ]می‌گویند[ آدم زیاد عاشق می‌شود ( خنده .) مثلا یک بار با همان حال و هوای خاص اینطور شعر گفتم:

پشت یک بوته پر گل ماندم / منتظر ماندم و بوی تن تو / هوس دیدن را باز افروخت / آن چنان که گل سرخ کنارم خندید / و من اندیشه کنان که تو هستی بیدار / ره بی‌پایان را تا ته باغ پیمودم / و در آنجا دیدم پسر همسایه / که تو بودی به کنارش آرام .../

شعر گفتن را تا دهه 60 ادامه دادم اما از آن به بعد به دلیل گرفتاریهای زیاد دیگر سراغ شعر رفتم البته الان یک کتاب قطور از این اشعار دارم.

اهل کتاب خواندن هم بودید؟

اهل کتاب خواندن شدم! یعنی مجبورم کردند که بخوانم یا به قولی این توفیق، اجباری! نصیبم شد.

چه کسی شما را مجبور کرد؟

پدرم.

چرا ؟

احتمالا به خاطر شیطنتهایی که داشتم و نتیجه‌ای که از آن شیطنتها به بار آمد و اول نصیب خودم شد.

چطور ؟

سال اول دبیرستان معلم ادبیاتمان با من سر لج افتاد و از درس انشا ( تنها درسی که هم به آن علاقه داشتم هم خوب می‌نوشتم ) مرا تجدید کرد. گذشت تا سال سوم‌، ‌سر کلاس هندسه، یک روز که معلم رو به تخته در حال کشیدن شکل و حساب و کتاب بود من و بچه‌ها شروع کردیم به خندیدن و شوخی کردن. آقا معلم که سرش را برگرداند با انگشت مرا خطاب کرد و گفت: تو! چرا می‌خندی؟ گفتم: آقا همه می‌خندند... اما همان گفتگوی کوتاه و بعد هم تجدیدی درس هندسه!

پدرم که تجدیدی‌های ردیف شده و شیطنتها و بازیگوشی‌های مرا دید یک روز دست مرا گرفت و برد به یک مغازه کتابفروشی (‌ در خیابان قندی در سهروردی ) همان روز و همان جا ‌ 40 نسخه کتاب برایم خرید و گفت: سه ماه تعطیلی تابستان باید این کتابها را بخوانی.

اوقات فراغت من تا قبل از این ماجرا توی کوچه‌ها و با بازی فوتبال می‌گذشت اما آن سال مجبور شدم به جای بازی فوتبال، سه ماه توی خانه بنشینم و کتاب بخوانم.

منظور پدرتان از این کار چه بود؟

وقتی کتابها را خرید گفت: باید آنقدر کتاب بخوانی تا فهم و دانشت بره بالا.

و همه کتابها را تا آخر تعطیلات تابستان خواندید؟

بله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌. البته کتابها خیلی قطور نبود، بیشتر با قطع جیبی. من مجبور بودم هم بخوانم هم خوب بخوانم. چون وقتی خواندن کتابها تمام می‌شد پدرم یکی یکی آنها را دست می‌گرفت و صفحه به صفحه‌شان را از من می‌پرسید. البته همان کار هم باعث شد که به کتاب و کتابخوانی علاقمند شدم و دیگر خودم کتاب می‌خریدم. طبع شعرم هم از همان زمان گل کرد که البته زیاد جالب نبود. ( با خنده )

پس اولین کتابهایی که خواندید همین‌ها بودند ؟

این کتابها رمان و داستان کوتاه بود و بیشتر آثار نویسندگان معاصری مثل جلال آل احمد ‌‌‌و هدایت و...

اولین بار که پایتان به تحریریه روزنامه، مجله، یا جایی از این قبیل بازشد؟

وقتی دیپلم گرفتم ( سال 1349 ) دانشگاه شرکت کردم اما قبول نشدم. طبیعی بود بچه شلوغ و شیطانی بودم و درس هم نخوانده بودم. ( با خنده .) پدرم دوست نداشت من بیکار و بی‌عار بگردم پس به یکی از دوستانش سفارش مرا کرد و او هم کاری برای من در هفته نامه سحر پیدا کرد و من آنجا مشغول به کار شدم.

چه کاری؟

آقای انوشیروانی، مدیر مسوول آن هفته نامه بود چون خطش خیلی بد بود نوشته‌هایش را به من می‌داد تا پاکنویس کنم. مطالب بعد از پاکنویس من می‌رفت برای حروف‌چینی و چاپ. البته مدتی بعد از همین پاکنویس‌کردن‌ها بود که یک روز احساس کردم خود من هم می‌توانم بنویسم.

از همان موقع به روزنامه نگاری علاقه‌مند شدین؟

بله جایی در مقاله‌ای نوشتم: « روزی که عاشق شدم » ماجرای این دلدادگی‌ حرفه‌ای هم برمی‌گردد به یک روز زمستانی برفی آن روز مستخدمی که هر روز مجلات را از چاپخانه می‌گرفت و به دفتر مجله می‌آورد نیامده بود. ساعت 10 صبح بود اما از مجله خبری نشد، خودم راه افتادم رفتم چاپخانه ( خیابان نادری .) پرسیدم چرا امروز مجله را نیاوردید، گفتند برف آمده! ما که نمی‌توانیم در این برف برای شما مجله بیاوریم. گفتم خودم آنها را می‌برم، آن روز، آخ! وقتی مجله به دست در آن برف و بوران به سمت دفتر می‌آمدم حس خاص و عجیبی داشتم. احساس خوبی بود. احساس کردم عاشق شدم؛ عاشق روزنامه!

خودتان هم در هفته‌نامه سحر مطلب می‌نوشتید؟

نه، در مدتی که آنجا بودم ( نزدیک به یک سال ) کار من فقط پاکنویس مطالب مدیرمسوول نوشته‌های آن زمان من، همان انشاهای دوران دبیرستان و اشعاری بود که...

بعد از یکسال چه کردید؟ چطور وارد حیطه روزنامه نگاری حرفه‌ای شدین؟

برای بار دوم در کنکور دانشگاه شرکت کردم و در دو رشته زبان و ادبیات انگلیسی و روزنامه نگاری دانشکده علوم ارتباطات اجتماعی قبول شدم. آقای انوشیروانی اصرار داشت من رشته زبان را انتخاب کنم چون در این صورت می‌توانستم صبح‌ها بروم سرکار ایشان! و بعدازظهر هم کلاس. ( کلاسها بعدازظهر تشکیل می‌شد ) اما خودم دوست داشتم بروم رشته روزنامه‌نگاری و بالاخره هم... این دانشکده متعلق به موسسه کیهان و مسولیت آن به عهده آقای مصباح‌زاده ( مدیر روزنامه کیهان ) بود. هزینه دانشگاه 3 هزار و 600 تومان بود که در آن زمان با توجه به حقوق ماهیانه 200 تومانی من پول زیادی بود. به خواست من آقای انوشیروانی نامه‌ای برای آقای مصباح راده نوشت و برایم تخفیف خواست. وقتی نامه را (اوایل مهر ماه) برای مصباح‌زاده بردم اسمم را که پرسید، گفت: « آفرین نمره تو از خبرنگار ما هم بهتر شده !»

با توجه به سفارش آقای انوشیروانی 1000 تومان به من تخفیف داد. بعد هم گفت 15 آبان بیا اینجا کارت دارم. موعد مقرر گفت شما را استخدام می‌کنم. و از همان موقع در آن موسسه مشغول به کار شدم.

کدام کار در یک روزنامه حرفه‌ای؟

در یک گروه تحقیقاتی که همان زمان تشکیل شد و قرار بود مطالب روزنامه کیهان را از سال شروع این روزنامه (1321) تا سال (1349) به صورت کوتاه و خلاصه چاپ و منتشر کند. مشغول به کار شدم و خلاصه کردن سرمقاله‌ها افتاد دست من. سرمقاله‌های آن زمان را آقای فرامرزی می‌نوشت سرمقاله‌هایی طولانی که باید می‌خواندم و نهایتا همه آن را تبدیل به یک پاراگراف می‌کردم. بعد از یک سال، کار ما تمام شد؛ این دوره خیلی به من کمک کرد چرا که در باز شدن ذهنیت روزنامه‌نگارانه و راه افتادن قلمم بسیار موثر بود.

و در ادامه؟

درست بعد از اتمام آن دوره (1351 ) موسسه کیهان تصمیم به چاپ نشریه‌ای برای دو قاره ( آمریکا و اروپا) گرفت و قرار شد کیهان هوایی را خودمان(همان گروه تحقیقاتی) دربیاوریم. همان سال اولین شماره آن به سردبیری آقای حسین عدل با همکاری سایر اعضا در آمد. من معاون سردبیر شدم و علاوه بر آن، مسوولیت بخش سیاسی نشریه نیز به عهده من گذاشته شد.

پس اولین نوشته‌ها و مطالب شما برای روزنامه از همین دوره با کیهان هوایی شروع شد؟

بله اولین نوشته‌های حرفه‌ای‌ام مثل خبر، گزارش و مقاله برای نشریه کیهان هوایی بود. کار و مسوولیت من در کیهان هوایی ادامه داشت تا این‌که روزی آقای مصباح زاده گفت شما می‌توانید در خود کیهان هم به ما کمک کنید که من بعدازظهرها ( روزهایی که کلاس نداشتم یا زودتر تعطیل می‌شدم ) می‌رفتم تحریریه روزنامه کیهان و آنجا هی چرخ می‌زدم. مدتی در قسمت شهرستانها، زمانی در بخش فرهنگی، بعد اقتصادی و... این رویه ادامه داشت تا زمان خدمتم فرا رسید ( 1354 .) یک دوره آموزشی دو هفته‌ای‌ را گذراندم و دوباره برگشتم کیهان. در واقع، زمان خدمتم را در کیهان هوایی گذراندم. البته گه‌گاه کارهای دیگری هم انجام می‌دادم مانند کمک به آقای عدل برای در آوردن نشریه فروشگاهای کوروش. سال 56 بعد از اتمام دوره خدمت رفتم آمریکا و در رشته مدیریت بین‌الملل، کارشناسی ارشد گرفتم و سال 58 برگشتم ایران و البته یکراست رفتم کیهان هوایی تا سال 1372.

اولین مطلبی که برای روزنامه نوشتید؟

سرمقاله‌ای بود درباره روابط ایران و هند که برای کیهان هوایی نوشتم ( 1351 .) یعنی همان اولین سال شروع حرفه‌ای فعالیت‌ام.

نوشتن این سرمقاله گویا باید مناسبت خاصی داشته باشه؟

بله. روابط ایران و هند خیلی خوب نبود و ایران تصمیم گرفته بود برای اصلاح و بهبود این رابطه، یک پالایشگاه برای هندی‌ها بسازد. به همین خاطر ]و در همین راستا[ مقاله‌ای نوشتم و بعد به این فکر کردم که چرا اینها رابطه خوبی با ایران نداشتند و ذهنم رفت به سمت گذشته‌های دور و لشکرکشی‌های شاهانی چون محمود و... نادر بنابراین تیتر مقاله را اینطور زدم: هندیها لشکرکشی نادر را فراموش می‌کنند.

این مقاله را ( که اولین مطلب‌تان هم بود ) به چه کسی نشان دادید؟

به آقای عدل ( سردبیر کیهان هوایی )‌ نشان دادم ایشان از مطلب و مخصوصا تیترش آن خوشش آمد و گفت مطلب خوبی است. چاپ شود.

اولین مصاحبه؟

حدود سال 52 یا 53 مصاحبه‌ای با خانم شهره آغداشلو (‌هنرپیشه تئاتر و سینما) درباره فعالیت‌های هنری‌اش انجام دادم. (کیهان هوایی)

و اولین گزارشی که نوشتید؟

گزارشی درباره زمینه‌های فرهنگی جامعه و این‌که چرا تفریحات جوان‌ها باید در مکان‌های خاص و نامناسبی مثل دانسینگ‌ها و... بگذرد. ( کیهان هوایی / 51 یا 52 (

ظاهرا از شما در کیهان هوایی همه جور مطلبی چاپ شده؟

بله دقیقا.

اولا: به این دلیل که ما در کیهان هوایی تولید کننده مطالب بخشهای مختلف فرهنگی، اقتصادی و سیاسی ( اعم از خبر، گزارش، مقاله و مصاحبه ) بودیم. هرچند من مقاله نویسی را بیشتر دوست داشتم و آن را ترجیح می‌دادم چون مقاله‌های آقای فرامرزی را در آن دوره یکساله زیاد خوانده بودم و به آن سمت گرایش بیشتری پیدا کردم.)

ثانیا: در دانشگاه مهارت انجام هرکاری را به ما آموزش می‌دادند و به قولی ما را آچار فرانسه بار می‌آوردند. آن زمان از ما می‌خواستند همه کاری بلد باشیم در حالی که خوشبختانه الان این توقع از دانشجویان این رشته نیست و اتفاقا می‌خواهند که هر کسی در یک رشته مهارت و توانایی داشته باشد.

خوشبختانه؟!

بله خوشبختانه. این روش خیلی بهتر است. هر کس باید در یک رشته مهارت و تخصص داشته باشد. جهان تغییر کرده و در دیگر کشورها هم همین طور است. کسی که کارش گزارش نویسی است فقط گزارش می‌نویسد و لاغیر و کسی که خبر کار می‌کند کارش فقط خبر نویسی است و حتی خود خبر هم اختصاصی شده یعنی اخبار فرهنگی، اقتصادی و... مجزا است. در حالیکه ما نه تنها همه کار بلد بودیم و انجام می‌دادیم بلکه حتی در حوزه‌های مختلف هم وارد می‌شدیم. یعنی وقتی همکار من که صفحه فرهنگی را می‌نوشت مرخصی می‌رفت منی که صفحه سیاسی می‌نوشتم صفحه فرهنگی او را هم به عهده می‌گرفتم و مطالب فرهنگی او را آماده و چاپ می‌کردم و یا بالعکس. البته الان هم دانشجویان این رشته آموزش کلی و عمومی در تمام موارد می‌بینند و باید از هر کاری تا اندازه‌ای بدانند اما خودم در کلاس‌هایم وقتی می‌بینم شاگردی نمی‌تواند خوب مقاله بنویسد به او سخت نمی‌گیرم شاید استعدادش در خبرنویسی یا مصاحبه باشد. بعضی‌ها هم در گزارش نویسی یا مصاحبه ضعیف‌اند چون این‌ها فنون و شگردهای خاصی دارد که هر کسی نمی‌داند و نمی‌تواند در نتیجه سخت‌گیری و فشار بی‌فایده است اما آن موقع به ما فشار می‌آوردند که هرکاری را خوب یاد بگیریم. مثلا پایان نامه من نوشتن گزارشی بود در زمینه آداب و رسوم تهران و تهرانی‌ها که این کار وقت و انرژی زیادی از من گرفت و برای انجام و اتمام آن زحمت زیادی کشیدم، از پرس و جو از دوست و فامیل و آشنای تهرانی گرفته تا گشت و گذار در کوچه و خیابان و محله‌های قدیمی تهران.

اولین باری که روزنامه‌ای دیدید یا به دست گرفتید و خواندید؟

وقتی 4 یا 5 ساله بودم با روزنامه آشنا شدم پدرم اهل مطالعه بود و هر روز روزنامه می‌خواند. یادم هست دوچرخه سواری هر روز با دوچرخه‌اش می‌آمد در منزل ما و از توی سبد دوچرخه‌اش روزنامه‌ای برمی‌داشت و آنرا از روی در پرت می‌کرد به داخل حیاط. من و خواهرم می‌دویدیم به سمت روزنامه، ببینیم کداممان زودتر به آن می‌رسیم بعد روزنامه را بر می‌داشتیم و آن را می‌خواندیم البته تیترهای درشتش را.

می‌توانستید بخوانید؟

بله مادرم قبل از مدرسه حروف الف با و ترکیب آنها را به ما یاد داده بود. بنابراین می‌توانستیم تیترهای درشت را بخوانیم.

اولین مشوق شما؟

من برای روزنامه‌نگاری مشوقی نداشتم. حتی می‌شود گفت من سراغ روزنامه نرفتم بلکه این خود روزنامه بود که سراغ مرا گرفت. اما به طور غیرمستقیم مشوق خودم را در این راه ( خواندن و نوشتن که اساس روزنامه‌نگاری است ) پدرم می‌دانم. اگر آنروز پدرم دست مرا نگرفته و به کتابفروشی نبرده بود و مرا مجبور به خواندن آن کتابها نکرده بود، نه هیچ‌گاه به خواندن علاقمند می‌شدم و نه حتی می‌توانستم یکی از آن شعرها را بگویم یا حتی بنویسم. خواندن و مطالعه زیاد باعث شد جسارت و توانایی نوشتن پیدا کنم. البته شیوه تدریش معلم دبستانم آقای زهروی نیز در ایجاد این علاقه بی‌تاثیر نبود. ایشان با تدریس جذاب ادبیات مرا از همان ابتدا به شعر گفتن و نوشتن علاقمند کرد و شاید ایجاد کننده این روحیه شاعرانه نیز در من ایشان بود. خودش شاعر بود و رفتارش شاعرانه. روی تخته زیاد شعر می‌نوشت و لغت به لغت آن را معنا می‌کرد. سرکلاس او احساس خیلی خوبی داشتم و لذت می‌بردم.

اولین استاد؟

آقای صدرالدین الهی استاد روزنامه نگاری در دانشکده. به معنای واقعی استاد بود. استادی باسواد و فهیم و فرهیخته. شاگردان خوب و بزرگی هم تربیت کرد. استاد گزارش بود (‌ البته دروس دیگر را هم آموزش می‌داد .) وقتی برای تهیه گزارشی از جنگ الجزایر رفته بود الجزیره. گزارشی که نوشت با این جمله شروع می‌شد « من در بعدازظهر خاکستری الجزیره بودم .» همین جمله در شروع گزارش احساس غریبی در آدم ایجاد می‌کند. احساسی که به همراهش حال و هوای آنجا را هم تداعی می‌کند.

اولین جایزه‌ای که گرفتید؟

من فقط یکبار جایزه گرفتم ( برای اولین و آخرین بار)‌ آنهم برای تیتر خوب زدن بود. ( جایزه تیتر سال 1376.)

چه تیتری زدید؟

وقتی علی حاتمی فوت کرد. من نوشتم: « علی حاتمی داستان مرگ را کلید زد .» این تیتر در جشنواره آن سال برنده شد. لوح تقدیر گرفتم به همراه یک سفر حج که البته قسمت نشد بروم.

اولین سردبیری؟

28 سالم بود و تازه از آمریکا برگشته بودم. انقلاب شده بود و آقای عدل از کیهان هوایی رفته بود. من شدم سردبیر کیهان هوایی. البته نه سردبیری و نه هیچ پست و سمت دیگری تا به امروز برایم مهم نبوده و نیست. آنچه همواره برایم مهم بوده تنها خوب نوشتن بوده و هست.

به سینما هم علاقه دارید؟

یک زمانی خیلی علاقه داشتم و برای تماشای فیلم به سینما می‌رفتم اما الان دیگر وقتی برای سینما رفتن و فیلم دیدن ندارم.

اولین فیلمی که دیدید؟

اسمش را یادم نیست اما یادم می‌آید دو یا سه ساله بودم که پدرم مرا به سینما برد و هنوز صحنه‌هایی کمرنگ از آن فیلم در گوشه ذهنم مانده.

اهل تئاتر هم هستید؟

نه به آن صورت.

اولین روز مدرسه؟

مثل روزهای دیگر یادم هست آنروز به یکی از میله‌های بسکتبالی که در حیاط مدرسه بود چسبیده بودم. دختر بچه‌ای به اسم فرشته جلو آمد و پرسید که کلاس چندم ام وقتی گفتم اول. گفت: من هم کلاس اولی‌ام. مقداری با هم حرف زدیم و بعد به پیشنهاد من یک مسابقه دو تا میله دیگر در آنسوی حیاط گذاشتیم و البته مسلم است که من برنده شدم.

پس اولین روز مدرسه گریه نکردید؟

نه گریه‌هایم را روز اول مهد کودک کرده بودم. آنروز به درختی که در حیاط مهد بود چسبیده بودم و تا دلتان بخواهد گریه کردم هرچند گریه‌ در دل سنگ مدیر و مادر و خاله‌ام اثری نداشت و مدیر آنها را فرستاد خانه و مرا با خودش برد توی مهد.

و آخرین حرف از اولین‌ها ؟

محبتی که آقای مصباح‌زاده (‌ مدیر موسسه کیهان ) در حق من کرد این بود که وقتی برای ثبت نام و گرفتن تخفیف شهریه پیش ایشان رفتم گفت بیا همین جا کار کن. این همزمانی تحصیل در رشته روزنامه نگاری و کار در روزنامه خیلی به پیشرفت من کمک کرد. جوانان علاقمند به این رشته اگر بتوانند هم کار و هم تحصیل را همزمان تجربه کنند پیشرفت قابل ملاحظه‌ای خواهند داشت و دیگر این‌که اولین چیزی که به من کمک کرد برای نوشتن و خوب نوشتن (‌ که زمینه ورود به عرصه روزنامه‌نگاری است ) مطالعه بود. مطالعه کتابهایی که یک روز به زور و اجبار پدرم شروع کردم به خواندن و بعد با علاقه خودم ادامه دادم. جوانان علاقمند تا می‌توانند مطالعه کنند و کتاب بخوانند. ابتدا داستان و رمان که تاثیر زیادی در ایجاد خلاقیت و باز شدن ذهن و روان شدن قلم آدم دارد و بعد هم مطالعه خود روزنامه‌ها و مجلات البته به شرط قوی بودن آنها.

فاطمه مراد زاده


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: