روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
سه شنبه 05 ارديبهشت 1396 / 28 رجب 1438 / a 25 Apr 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه نوروز 88
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
سه شنبه 27 اسفند 1387 - ساعت 14:42
شماره خبر: 100901646298
گفتگو با وحيد، يکي از نوجوانان کانون اصلاح و تربيت
خلبان نه،مي خواهم آدم شوم
وحید شش ماه دیگر باید پشت درهای بسته بماند، او البته خودش راضی است چون به جای دست‌کجی حالا‌ هنرمندی تمام عیار شده است. او ساکن کانون اصلا‌ح و تربیت است و به این جا آمده تا شاید از پشت میله‌های پنجره ، زندگی زیبا و آرزوهایی که هرگز به آن نرسیده است را به تماشا بنشیند. آنچه می‌خوانید چکیده‌ای از درد‌‌دلهای اوست.

می‌گوید وقتی بچه بوده دوست داشته خلبان شود، اما حالا دیگر دوست دارد آدم شود. می‌گوید بنویس وحید می‌خواهد آدم شود، خیلی آدم، تا دیگر دست به دزدی و هزار کار خلاف نزند. او اینها را با آن چشمان ریز و موهای تاب خورده به پیشانی ریخته‌اش می‌گوید.

وحید یوسفی 17 سالش بیشتر نیست اما رد زخم‌های روی صورتش با غمی که در چشم‌هایش نشسته و قصد پنهان کردنش را دارد، او را کمی بزرگ‌تر نشان می‌دهد.

جثه ریزی دارد از آن آدم‌هایی که می‌گویند نصف‌شان زیر زمین است، اما او شاید نیمه خوبش را زیر زمین جا گذاشته باشد.

وحید عضوی از یک خانواده 6 نفری است که پدر و مادر از هم جدا شده‌اند و هر کدام ساز خودشان را زده‌اند و یکبار دیگر ازدواج را تجربه کرده‌اند. می‌گوید آنقدر کوچک بوده که یادش نمی‌آید پدر و مادرش کی از هم جدا شده‌اند. او حتی حالی هم از آنها نمی‌پرسد چرا؟ چون فکر می‌کندشاید ناراحت شوند! و این جمله را آنقدر با صداقت می‌گوید که آدم باورش می‌شود.

وقتی وحید به استقبالمان می‌آید، از پشت میله‌های در آهنی اقامتگاه‌شان در کانون اصلاح و تربیت با آن دمپایی‌های ساده و رنگ پریده‌اش و آن شلواری که برای جثه‌اش خیلی گشاد نشان می‌دهد، قلاب به دست مشغول بافتن است. او با میله نازک قلاب زنجیره‌های لطیفی می‌زند تا از میان پیچ و تاب نخ‌های سفید و قرمز یک دمپایی زیبا ببافد تا یا بفروشدش، یا به کسی هدیه دهد.

او به من هم یک هدیه می‌دهد؛ یک گردنبند قلاب‌بافی شده و منجوق دوزی‌‌شده سیاه و سفید. می‌گوید: می‌خواست آن را به برادرش که در یونان است هدیه دهد، اما حالا که ما سر رسیده‌ایم سهم ما شده است. ما در یک اتاق دربسته رودرروی هم قرار می‌گیریم تا وحید از خودش بگوید؛ بدون خجالت و ترس. اما انگار نه او خجالت می‌کشد و نه از کسی می‌ترسد. وقتی به او می‌گویم، خودش را چه جور آدمی می‌بیند، می‌گوید: «پررو» و «بی‌ادب.» صادقانه می‌گوید و دیگر برای من شکی نمی‌ماند.

او دلش برای همه می‌سوزد و از همه مهم‌تر برای بچه‌ها و پیرها. می‌گوید: نمی‌دانم چرا دلم به حال همه می‌سوزد، شاید حال و هوای بچگی است که هنوز پاک نشده است.

با او احساس خوبی دارم چون راست می‌گوید. حتی وقتی که می‌گوید تا به حال 4 سرقت در شهرری، تهرانسر و بیمارستان هفت تیر داشته است. حرفه‌اش موتور دزدی است و به قول خودش سیستم موتور را یکسره می‌کند تا با یک هندل زدن روشن شود.

دایره واژگانش برایم کمی عجیب است. یک بچه کاملا جنوب شهری، یکی از آن هزاران بچه‌ای که در کوچه پس‌کوچه‌های فقر با سرنوشت خود جدال می‌کنند. او با مادر و ناپدری‌اش که می‌گوید مرد جنتلمنی است زندگی می‌کند، ولی مادرش همیشه آه می‌کشد که مگر به درگاه خدا چه بدی‌ای کرده که این بچه‌ها نصیبش شده‌اند. آخر همه پسران او به نوعی خلافکار از آب درآمده‌اند. وحید که تکلیفش معلوم است؛ اما یکی از برادرانش که قبلا سربه‌راه هم بوده، کراکی شده و دوباره آن را ترک کرده است.

یکی دیگر از برادرهایش هم از سربازی فرار کرده و الان کار می‌کند. می‌گوید این برادرش حتی پایش به کلانتری هم نرسیده؛ ولی برادر دیگرش که کراکی است، تازه از زندان آزاد شده است. برادر دیگر وحید هم پس از یک دعوای سخت از فروردین امسال فرار کرده و به یونان گریخته است؛ همانی که وحید گردنبند را برای او بافته است؛ اما خواهر وحید زن خوبی است. او اما با مشکل مالی پنجه در پنجه است و زندگی برایش سخت است. می‌گوید او محرم اسرار است و همه چیزش برای خواهرش رو است .

اما داستان دزدیهای وحید رقت‌آور است؛ همان داستانی که یک طرف آن وسیله‌ای جذاب است و طرف دیگرش نوجوانی کنجکاو. برایم تعریف می‌کند که روزی پسرخاله‌اش که هوای داشتن موتور به سرش افتاده، از او خواسته تا یکی هم برای او تهیه کند و وحید هم که دلش برای او سوخته، خود را به مهلکه انداخته و قربانی شده است. می‌گوید: پسرخاله‌اش تبرئه شده؛ اما او از دوم آذرماه تا به حال در کانون است و 6 ماه دیگر هم آنجا خواهد ماند تا اصلاح شود. او رابطه نامشروع هم داشته است. روزی در شهرری به همراه دوستش 2 دختر را دیده که از ظاهر و حرف‌زدنشان فهمیده که فراری‌اند و باز هم از سر دلسوزی آنها را به خانه‌شان برده است و وقتی قصد تماس با خانواده دختر را داشته، پلیس او را دستگیر کرده است.

این را که می‌گوید: اشک در چشمان سیاهش حلقه می‌زند، سرش را تکان می‌دهد، می‌گوید: تقصیر خودم بود؛ چون بی‌جهت دلم برایشان سوخت. آخر آنها خیلی کوچک بودند. خودش می‌گوید دلش اندازه گنجشک است و برای همین است که الان پشت درهای بسته روزگار می‌گذراند.

وحید حالا دوباره قلابش را درمی‌آورد تا با زنجیره‌هایی لطیف، کار دستش را تکمیل کند. وقتی قلاب‌بافی می‌کند، شررهای چشم‌هایش به زیر می‌افتند و دوباره همان آدم 17 ساله‌ای می‌شود که باید. وقتی سرش را پایین می‌آورد، آثار جراحت روی صورتش بیشتر پیدا می‌شود. همان زخمی که حاصل خشم مادر است. روزی که خلاف کرد و مادر با فحاشی با تیغ موکت‌بری به جانش افتاد و بعد... نمی‌دانم چرا خودزنی اما خودش می‌گوید: وقتی عصبی می‌شود، ‌دیگر چیزی حالی‌اش نیست. دیوانه‌وار حتی به هواخواهی دیگران هم بلند می‌شود و دعوا را از سر می‌گیرد.

او باز هم زنجیره پشت زنجیره می‌زند و یک رج را تمام می‌کند و برایم از روزی می‌گوید که پلیس در طرح اراذل و اوباش او را دستگیر کرد. اویی را که در پارک مشغول قلیان کشیدن بود. وحید می‌گوید او حتی لب به سیگار هم نزده اما نمی‌داند که قلیان از آن هم بدتر است ولی به او آفرین می‌گویم تا قوت قلبی برای خلاصی‌اش از دیو بدی‌ها شود. ولی با این حال او کانون را دوست دارد؛ جایی که قرار است در آن آدم شود.

می‌گوید: زندگی زندان است، پس زندگی در زندان چرا؟ و چقدر شاعرانه با غمی بزرگ از آن می‌تراود. انگار دلش برای مادرش تنگ می‌شود چون وقتی می‌گوید همه چیز کانون خوب است، می‌گوید با کسی که دوستش داری فقط می‌توانی تلفنی حرف بزنی و مادرت را هفته‌ای یک بار ببینی. اما او اینجا دوست زیاد دارد همان آدم‌هایی که خیلی‌هاشان خوبند و به گفته وحید فقط به خاطر یک اتفاق سر از اینجا درآورده‌اند. تعریف می‌کند، در کانون پسری را می‌شناسد که مظنون به قتل است اما قاضی تا به حال برایش سند تعیین نکرده است. وحید البته از چیزی دیگر هم گله دارد و آن این که چرا در کانون همه آدم‌ها با جرم‌های مختلف در یک جا نگهداری می‌شوند. او درست می‌گوید چون خودش بار اولی که به اینجا آمده است، دزدی بلد نبوده و حالا با وجود آدم‌های دزد این کار را هم خوب یاد گرفته است.

می‌گوید وقتی بچه بوده دوست داشته خلبان شود، اما حالا دیگر دوست دارد آدم شود. می‌گوید بنویس وحید می‌خواهد آدم شود، خیلی آدم، تا دیگر دست به دزدی و هزار کار خلاف نزند

می‌گوید اینجا همه چیز پیدا می‌شود از سیگار تا مواد، اما کم، ولی هست. مسوولان هم اگر بگیرند فرد خاطی را به سلول انفرادی اندرزگاه می‌فرستند. دلم می‌خواهد وحید از این دنیایی که دنیای نامردها می‌خواندش برایم بگوید ولی او حرف زیادی ندارد. می‌گوید که اگر دوباره به این دنیا برگردد دیگر دزدی نمی‌کند اما اکس را شاید! از صداقتش خنده‌ام می‌گیرد او هم می‌خندد و آن دندان‌های جرم‌گرفته‌اش را بیرون می‌ریزد. می‌گوید وقتی اکس می‌خورد، احساسی از شادی به او دست می‌دهد، ولی مطمئن است که هرگز سراغ مواد مخدر نمی‌رود چون دیده است که چطور برادرش اسیر کراک شده است.

وحید آرزو هم ندارد هرچند وقتی که بچه‌ بوده دوست داشته تا خلبان شود. او امروز می‌گوید داشتن آرزو بی‌فایده است چون به آن نمی‌توان رسید؛ راستی او اهل ازدواج هم نیست چون به دخترها اعتماد ندارد، ولی صادقانه لو داد که دختری را دوست دارد و با او قرار و مدار ازدواج گذاشته است. صحبتمان خیلی طولانی شد، مسوول اقامتگاه به دنبال وحید آمده.

او دوباره قلاب را از جیبش درمی‌آورد تا ببافد و گردنبند منجوق‌دوزی شده را به من هدیه دهد. حالا‌ قلب مهربانش از پشت دست بخشنده‌اش خودنمایی می‌کند. او حالا نوجوانی کم‌سن و سال است که در پشت میله‌ها هیچ آرزویی ندارد جز این که بار دیگر آدم شود.

***

شاید طلوعی دوباره

فردای وحید و وحیدهای دیگر چه خواهد بود؟ چه خواهد شد؟ به کجا خواهد رسید؟ پرسش ها بسیارانداما پاسخ به آنها بسیار سخت و دشوار .

من که این سطور را می نویسم ؛ گزارشگر این گزارش نیستم اما ، مریم خباز در جایی از همین گزارش درباره دیروز وحید نوشته بود :

«اما داستان دزدیهای وحید رقت‌آور است؛ همان داستانی که یک طرف آن وسیله‌ای جذاب است و طرف دیگرش نوجوانی کنجکاو. برایم تعریف می‌کند که روزی پسرخاله‌اش که هوای داشتن موتور به سرش افتاده، از او خواسته تا یکی هم برای او تهیه کند و وحید هم که دلش برایش سوخته، خود را به مهلکه انداخته و قربانی شده است. می‌گوید: پسرخاله‌اش تبرئه شده؛ اما او از دوم آذرماه تا به حال در کانون است و 6 ماه دیگر هم آنجاست تا اصلاح شود. او رابطه نامشروع هم داشته است. روزی در شهرری به همراه دوستش 2 دختر را دیده که از ظاهر و حرف‌زدنشان فهمیده که فراری‌اند و باز هم از سر دلسوزی آنها را به خانه‌شان برده است و وقتی قصد تماس با خانواده دختر را داشته، پلیس او را دستگیر کرده است.»

این یک پلا‌ن از تصویر های بهم پیوسته سینمایی است که چنان یک واقعیت و نه خیال در برابر ما خود نمایی می کند .

وحید هایی که در کودکی آرزو داشتند خلبان شوند ولی امروز با وجود آنکه سنی و شرایطی مانند فرشته ها دارند صحبت از آدم شدن را به میان می کشند . راستی ! این حرفها چه پیامی را به ما گوشزد می کند ؟ ما را در برابر برشی از یک واقعیت جامعه امروز چگونه قرار می دهد ؟ تکان می خوریم یا نه؟ شاید به خود آییم ؛ البته زمانی که تصور می شود برای امثال وحید فردایی و طلوعی دوباره بتوان ترسیم ساخت و آنان را با امید در کانون هایی چون اصلا‌ح و تربیت به حرکت درآورد.

***

اما باز هم برای آن‌که این فردا و طلوع دوباره دربرابر وحیدها زرین نمایی کند ؛ بد نیست تا برشی دیگر از گذشته امثال وحید را - این بار از زبان گزارشگر - مرور کنیم:

«او به من هم یک هدیه می‌دهد؛ یک گردنبند قلاب‌بافی شده و منجوق دوزی‌شده سیاه و سفید. می‌گوید: می‌خواست آن را به برادرش که در یونان است هدیه دهد، اما حالا که ما سر رسیده‌ایم سهم ما شده است.

ما در یک اتاق در بسته رودرروی هم قرار می‌گیریم تا وحید از خودش بگوید؛ بدون خجالت و ترس. اما انگار نه او خجالت می‌کشد و نه از کسی می‌ترسد. وقتی به او می‌گویم، خودش را چه جور آدمی می‌بیند، می‌گوید: «پررو» و «بی‌ادب.» صادقانه می‌گوید و دیگر برای من شکی نمی‌ماند.

او دلش برای همه می‌سوزد و از همه مهم‌تر برای بچه‌ها و پیرها. می‌گوید: نمی‌دانم چرا دلم به حال همه می‌سوزد، شاید حال و هوای بچگی است که هنوز پاک نشده است.

مریم خباز


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: