روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
يكشنبه 05 خرداد 1398 / 21 رمضان 1440 / a 26 May 2019
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه نوروز 88
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
سه شنبه 27 اسفند 1387 - ساعت 15:04
شماره خبر: 100901653258
گفتگو با متهم بخشيده شده‌ پاي چوبه‌دار
بازگشت گرم از دروازه سرد
صبح یک روز زمستانی 2 مامور زندان مقابل سلولی ایستادند، در سلول با صدای خشکی باز و بسته شد، جوان زندانی با مشاهده 2 مامور آب دهانش را به سختی قورت داد، صدای گام‌های خشک آنها در طول سالن درازی که به محوطه حیاط زندان می‌رسید به وضوح شنیده می‌شد. در گوشه حیاط چند زندانی دیگر حضور داشتند که آنها نیز محکومان به مرگ بودند. پاهای زندانی تاب و تحمل هیکل نحیفش را نداشت.قاضی اجرای احکام، بار دیگر به سراغ خانواده مقتول که با مشاهده متهم می‌گریستند، رفت و از آنها خواست از خون متهم گذشت کنند، دقایق به کندی سپری می‌شود، حکم محکومان یکی پس از دیگری خوانده می‌شود. در آخرین لحظه محکوم جوان نگاهی سرشار از التماس به خانواده مقتول می‌اندازد، دلش می‌خواهد خود را به پای آنها انداخته و درخواست گذشت کند، چند بار بریده، بریده صدا می‌زند، خاله... خاله و یکباره هق‌هق گریه‌اش در فضای سرد صبحگاهی به وضوح شنیده می‌شود.طناب دار آماده می‌شود و در آخرین لحظه پدر مقتول به عنوان اولیای دم در حالی که به پهنای صورتش اشک می‌ریزد، حلقه طناب را از گردن جوان محکوم باز می‌کند. صدای صلوات حاضران در محوطه نوید زندگی دوباره می‌دهد.
بازگشت از یک قدمی مرگ درست لحظه‌ای که احساس می‌کنی آخرین نفس‌های زندگی‌ات را می‌کشی و هیچ امیدی به زندگی نداری رازی است که تنها در سینه کسانی باقی مانده که آن را با همه تلخی تجربه کرده‌اند.با گذشت اولیای دم و نجات جوان محکوم گفتگویی با او انجام داده‌ایم که در پی می‌آید.


لحظه‌ای که آماده مرگ می‌شوی سخت است؟

سخت و غیرقابل توصیف. آب دهانت خشک می‌شود. دیگر هیچ‌یک از اعضای بدنت فرمان مغزت را گوش نمی‌کند، فقط به خودت فکر می‌کنی و آرزو می‌کنی ای کاش این دقایق هر چه زودتر تمام شود. در آن لحظات تصویر کسانی که به آنها دلبستگی داری یکی پس از دیگری از مقابل چشمانت عبور می‌کند و نگران آنهایی هستی که همیشه تو را پشتیبان خود می‌دانستند.

این ترس برای همه است؟

برخی نیز هیچ واهمه‌ای ندارند شاید هم می‌خواهند چنین وانمود کنند که از مرگ نمی‌ترسند، اما مرگ خیلی ترس دارد و نمی‌دانی چه سرنوشتی انتظارت را می‌کشد. اگر واقعیت را بخواهید روزی که دادگاه محاکمه‌ات می‌کند و حکم قصاص‌ را برایت می‌خوانند همه دنیا روی سرت آوار می‌شود.

چه مدت این انتظار طول کشید؟

حدود 2 سال، یعنی درست از زمانی که حکم قصاص صادر شد.

احساس یک زندانی وقتی حکم قصاص خود را دریافت می‌کند؟

چیزی شبیه به برزخ با هزاران امید و ناامیدی، در این مدت عقربه‌های ساعت تبدیل به سوهان روحت می‌شود، بارها زندگی خود را مرور می‌کنی و تصویر زندگی چند ساله‌ات همانند پرده سینما مقابلت تصویر می‌شود و شب‌ها کابوس مرگ می‌بینی و طناب داری که با وزش باد تکان می‌خورد و گویی انتظارت را می‌کشد.

نقبی به گذشته می‌زنیم و درخصوص حادثه‌ای که منجربه قتل و بعد صدورحکم قصاص برای تو شد.

من و رضا از دوستان قدیمی بودیم و هر دو در یک محله بزرگ شدیم و حتی چند سال نیز در مدرسه روی یک نیمکت درس می‌خواندیم. بعد از پایان دوران دبیرستان من وارد دانشگاه شدم و چندسالی از او بی‌خبر بودم تا این که یک روز به صورت اتفاقی او را در حوالی میدان انقلاب دیدم و تمام خاطرات دوران کودکی و نوجوانی برای من زنده شد.

دیدار آن روز موجب شد تا روزهای بعد نیز همدیگر را ملاقات کنیم. او مسوول خرید یک شرکت بود و فقط گاهی برای دیدن او به محل کارش می‌رفتم تا این که در ادامه این رفت و آمد به یکی از همکاران او که خانم جوانی بود علاقه‌مند شدم.

وقتی موضوع علاقه خود را با دوستم رضا در میان گذاشتم او به یکباره رنگ عوض کرد و رفتارش با من تغییر کرد و از من خواست غروب همدیگر را ببینیم، وقتی به محل قرار رسیدم احساس کردم رضا آن رضای سابق نیست، پس از دقایقی او از من خواست در تصمیم خود صرف نظر کنم اما من در تصمیم خود جدی بودم و زمانی که اصرار کردم قصد ازدواج با همکار او را دارم، میان ما مشاجره درگرفت و پس از درگیری در یک لحظه سر او به جدول حاشیه خیابان خورد و بی‌هوش شد.

بعد از این حادثه چه کردی؟

بسیار ترسیده بودم از دور دیدم چند نفر به سمت محل درگیری می‌دوند و من از محل فرار کردم.

کی از مرگ دوستت مطلع شدی؟

چند ساعت بعد در تماس با بستگان او وقتی گوشی تلفن را برداشتند صدای گریه را شنیدم و فهمیدم او را کشته‌ام.

چرا در آن لحظات به دوست خود کمک نکردی؟

آنقدر ترسیده بودم که تصور می‌کردم دیگر برای من دنیا به پای