روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
يكشنبه 06 فروردين 1396 / 27 جمادي الثاني 1438 / a 26 Mar 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه نوروز 88
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
سه شنبه 27 اسفند 1387 - ساعت 15:02
شماره خبر: 100901655916
گپي بهاري با منوچهر نيازي، نقاش پيشکسوت و طبيعت‌گراي کشورمان
درخت مي‌کشم تا يکي شوم با ريشه‌هايش
می گویند با طبیعت زندگی کن که هم لذت بسیار میدهد و هم به پای صحبت درخت و چمن و باغ مینشاندت .

افزون بر این جانت را از هنر نیز لبریز خواهد کرد .

منوچهر نیازی اینگونه است.

منوچهر نیازی یک نقاش نیست. بیشتر یک شاعر است که شعر می‌گوید. فیلسوف است اصلا. حرف‌هایش فلسفی است با آن درخت‌های درهم و برهم‌اش و ریشه‌هایی که خواسته‌اند از درختان پیشی بگیرند برای به آسمان رفتن. نقاش‌ها اصولا اینطور هستند. حرف کم می‌زنند و بیشتر رنگ می‌چسبانند به سینه بوم. منوچهر نیازی را می‌توانید همه جای ایران بیابید. اصولا از وقتی این نقاش 72 ساله به ایران بازگشته است‌ هر روز در گوشه‌ای از کشورمان در حال گفتگوی هنری با درختان است.

طبیعت‌گرایی را به شیوه خویش آموخته است و وقتی این روزها برای خلق یک اثر از خاک‌های خیابان میرداماد برای چسباندن به بوم نقاشی‌اش استفاده می‌کند نباید زیاد تعجب کرد. این نقاش نوگرای کشورمان که نزدیک به 23 سال را خارج از ایران گذرانده است سال‌های بی‌شماری از عمر هنری‌اش را به خلق نقاشی‌ها از طبیعت ایران پرداخته است. درخت کشیده است و درخت کشیده است و درخت. شاید بتوان وی را بابای درختان ایرانی دانست که عکس و نام فرزندانش را هر روز روی بومی جدید نقش می‌کند تا خدای ناکرده مهرشان از دلش بیرون نروند. این گفتگو گرچه با وی در روزی کمی سرد از اواخر فصل زمستان سال گذشته صورت گرفت، اما آنهایی که این استاد پیشکسوت را از نزدیک دیده‌اند می‌دانند که هیجان نهفته در حرف‌هایش یخ تمامی زمستان را آب می‌کند، چه برسد به روز چهارم اسفند 1387 که حتی یک قطره باران از آسمان به زمین فرود نیامد و برف که بماند پیشکش.

استاد امسال برف نیامد. شما هم که همیشه در طبیعت هستید لابد تابلوهایتان کمتر رنگ برف به خود گرفته‌اند.

طبیعت‌گرایی قبل از آن که یک برداشت تصویری از محیط پیرامون ما باشد، برداشتی کلی و عینی از انرژی‌های موجود در طبیعت است. طبیعت‌گرایی بستگی به خود هنرمند دارد. من درخت می‌کشم زیرا تصور می‌کنم وقتی در خیابان راه می‌روم درختان با من حرف می‌زنند. بسیاری برای من تعریف می‌کنند که وقتی به جنگلی انبوه می‌روند وهم انبوه درختان آنجا بر آنان تاثیر می‌گذارد. اصلا از درختان می‌ترسند. گویا اما من وقتی به درختان نزدیک می‌شوم انگار چشم به من دوخته‌اند و چهره‌های زیادی را بر تنه‌شان می‌بینم که هرکدام می‌توانند یک شاهکار هنری به شمار روند. مثل آدم‌ها که با هم زمزمه می‌کنند درختان در گوش من نجوا می‌کنند. هر بار که به جنگلی می‌روم هیس هیس هر کدام از درختان را می‌شنوم یا آن که شلوغ کردنشان را. درختان مثل بچه‌های دبستانی می‌مانند برخی وقت‌ها شلوغ می‌شوند. بعضی وقت‌ها خودشان را برای من به عنوان یک نقاش لوس می‌کنند. درختی برگ‌هایش را آراسته‌تر می‌کند تا نقشی از او بکشم. اصلا درختان... (ادامه نمی‌دهد)‌.

درختان شما همیشه یک شکل هستند؟ درختان با هم هیچ تغییری ندارند؟

درختان دقیقا شبیه آدم‌ها هستند، هر کدام مثل اثر انگشت با دیگری فرق دارند. من حدود 23سال خارج از ایران بودم. درختان زیادی را در تمام دنیا دیدم، اما هیچ کدام از آنها شبیه درختان سرزمین مادری‌ام نبود. به نظر من دید هنرمند خیلی مهم است. هنرمند مثل یک شکارچی در طبیعت می‌گردد تا فرم دلخواه خود را پیدا کند. میدان ونک کنونی تهران وقتی که من جوان بودم پر بود از درختان. یادم می‌آید در آن زمان بعد از طلوع خورشید به این منطقه سرسبز می‌رفتم و تا غروب خورشید جزء به جزء یک درخت را می‌کشیدم، اما اکنون برای کشیدن همان درخت شاید کمتر از نیم ساعت وقت صرف کنم چراکه به فکر آنالیز کردن طبیعت هستم. در حال حاضر بیشتر کلیات یک درخت را می‌بینم اما اگر50‌سال پیش بود هر چه در طبیعت بود را می‌کشیدم. اجازه می‌دهید یک اعترافی کنم؟

شاید من هم بعد از این اعتراف شما، هیجان‌زده شدم و اعترافی کردم.

اکنون در آستانه 72 سالگی دید من نسبت به طبیعت عوض شده است. طبیعت آن چیزی نیست که منوچهر نیازی 23 ساله پیرامون خود می‌دید. طبیعت الان برایم پیچیده شده. انگار برایم نوعی فلسفه کاری شده است. این روزها هر جای مانیفست هنری من را نگاه کنید جزیی از طبیعت را می‌بینید، اما نگاهم عوض شده است و خودم خواستم که این نگاه تغییر کند. ابتدا با نقاشی واقع‌گرایانه شروع شد و اکنون با نگاهی مدرن به طبیعت نگاه می‌کنم، اما همیشه درختان برایم مقدس بوده و خواهند بود.

این تغییر خوب است یا بد؟ طبیعت معنای خودش را برای شما تغییر داده؟

نه، اما ترجیح می‌دهم با طبیعت رابطه‌ای متفاوت‌تر از یک رابطه یکسویه نقاشی باشد. این‌که مثلا من بنشینم در یک سو و به عنوان مثال درختی در سویی دیگر و من نقاشی بکشم و درخت ایستاده باشد به تماشای من به نظرم اصلا خوب نیست. این روزها فکر می‌کنم که باید بهایی از درختان برای کشیدن تصاویرشان بگیرم. بهایش شاید همین باشد که انرژی می‌دهند و این انرژی می‌شود زندگی یک نقاش پیر در آستانه 72 سالگی.

در بیشتر کارهای شما که از درختان کشیده می‌شوند ریشه‌های درختان خیلی به چشم می‌خورند. ریشه‌هایی از درختانی تنومند که با قدرت تمام با کاردک روی بوم کشیده شده‌اند. کشیدن این ریشه‌ها علت خاصی دارد؟

هر جای دنیا و در هر مقامی که باشم به ریشه خودم برمی‌گردم. بله. همیشه می‌خواهم ریشه‌های درختان نشان داده شوند تا معلوم شود درختان گرچه سر در آسمان دارند، اما ریشه‌شان در زمین است. این ریشه‌دار بودن و باریشه بودن نکته مهمی است که باید به آن خوب توجه شود. هر روز با خودم تکرار می‌کنم که خاک من ایران است و من ریشه در اینجا دارم. پس باید ریشه درختانی که ریشه در خاک این سرزمین دارند نشان داده شوند. من سال‌ها در خارج از ایران زندگی کرده‌ام، اما تنها در ایران است که درختان با من حرف می‌زنند و سنگ‌ها برایم لالایی می‌خوانند.

بیایید کمی تکنیکی حرف بزنیم، واقعا برای کشیدن یک نقاشی از طبیعت تاثیر دارد که چه موقع از روز به طبیعت بروید و آن را دید؟

اگر بخواهم کار رئال (واقعگرایانه) در حوزه نقاشی طبیعت داشته باشم. باید به دل طبیعت رفت، اما اکنون و پس از گذشت این همه سال که از نقش کردن تصاویر طبیعت گذشته است سعی می‌کنم به آنالیز طبیعت بپردازم. سعی می‌کنم طبیعت بی‌نقص پیرامون خودم را به چالش بکشم و از این راستا در هر تابلوی جدید نگاه جدیدی را به تصویر بکشم. شاید باور نکنید چهره تک‌تک درخت‌هایی که از آنها تابلو ساختم را به خاطر دارم. بعضی وقت‌ها خیلی‌ها فکر می‌کنند که برخی از درختان شاید شبیه هم باشند، اما وقتی به آنها تفاوت تک‌تک این درختان را با دیگری نشان می‌دهم ایشان به این قدرت لایزال خدایی پی می‌برند. تصور می‌کنم در درختان، جادویی پنهان است که باعث رازآلودگی آنها می‌شود. به نظرم درختان بهترین سوژه و ابژه برای نقشی هستند و این می‌شود بهانه‌ای برای آشتی با طبیعت.

خیلی وقت‌ها نیمه‌شب از خواب بیدار می‌شوم و تصاویر درختان که بر ذهنم مانده است را مرور می‌کنم. به نظرم برای نقاشی کردن از طبیعت همان طور که گفتم باید طبیعت را کلی دید. ریزه‌کاری‌ها بعد خودشان به وجود می‌آیند

خیلی وقت‌ها نیمه‌شب از خواب بیدار می‌شوم و تصاویر درختان که بر ذهنم مانده است را مرور می‌کنم. به نظرم برای نقاشی کردن از طبیعت همان طور که گفتم باید طبیعت را کلی دید. ریزه‌کاری‌ها بعد خودشان به وجود می‌آیند.

جالب است بدانید من بعد از این همه سال که طبیعت را تصویر کرده‌ام یک روز حس می‌کنم که باید خاک‌بازی کنم. حتی مثل بچه‌ها گل بازی کنم تا فرم دلخواهی که می‌خواهم از جان طبیعت به دست بیاید، اما روز دیگر کاملا رمانتیک در کارگاه خودم می‌نشینم و با موسیقی بتهوون کار می‌کنم و به داشته‌های ذهنی‌ام و رابطه‌ای می‌اندیشم که از این همنشینی با طبیعت به وجود آمده است. جالب است که بسیاری از طبیعت نقاشی می‌کنند، اما رابطه‌ای با طبیعت ندارند. باید درون طبیعت بود تا طبیعت را برای نقاشی کردن تصویر کرد.

استاد می‌خواهم کمی غیرتکنیکی به نقاشی‌های شما نگاه کنم. این حس خوب و رابطه عاطفی که شما با طبیعت و بویژه درختان گرفته‌اید حاصل چیست؟ فقط کند و کاو در طبیعت؟

به نکته خوبی اشاره کردید. چند وقت پیش تابلویی با استفاده از خاک‌های جلوی آتلیه‌ام در خیابان میرداماد ساختم. خاک را به تابلو چسباندم و چند قطعه پوسته درختان این خیابان را در کنار آن و سپس شروع به نقاشی کردم. نام این اثر را ریشه‌های من در میرداماد گذاشتم. تصور می‌کنم تنها کند و کاو در طبیعت نمی‌تواند باعث این موضوع شود که به عنوان مثال فلانی نقاش طبیعت‌گرای خوبی باشد.

باید با طبیعت زندگی کرد. باید نفس نفس طبیعت در زندگی روزانه ما جاری باشد. هیچ کس نباید و حتی حق ندارد که با طبیعت غیرطبیعی برخورد کند. می‌خواهم سوالی از شما بپرسم آیا تا به حال برای درختان گریه کردید؟

برای درختان؟

بله برای درختان.

نه نمی‌دانم باید بگویم متاسفانه یا خوشبختانه، اما فکر کنم شما این کار را کردید که این سوال را می‌پرسید؟ درست است؟

دقیقا، وقتی که کنار یک درخت می‌ایستم تا شاید فرمی از درون انبوه زیبایی‌های روی تنه آن برای نقاشی پیدا کنم ناخودآگاه اشک بر گونه‌هایم می‌نشیند. ما در دنیای امروز به درختان ظلم می‌کنیم. همین ایام عید. ببینید چه عیدی مناسبی در پایان تعطیلات به درختان می‌دهیم. نحس‌ترین روز دنیا را با روز سیزده به در برای درختان رقم می‌زنیم.

خیلی افسرده می‌شوم وقتی می‌بینم که در این روز به درختان آسیب می‌رسد بی‌آن که یادمان باشد این روز اصلا به نام آشتی با طبیعت نام گرفته است. یادم می‌آید سال گذشته در این روز برای نقاشی به گوشه‌ای از شهر رفته بودم و برای مردم جالب بود که من مدت‌ها به یک درخت خیره شده‌ام تا فرمی را برای نقاشی از روی آن پیدا کنم. در آن تنه درختی را دیدم که پوستش کنده شده بود و درست شده بود شبیه یکی از آثار پیکاسو. همان طور که گفتم دید هنرمند خیلی در مورد خلق آثاری مرتبط با طبیعت مهم است.

طبیعت به شما چه می‌گوید؟

من با گل‌ها حرف می‌زنم. با برگ‌های خشک حرف می‌زنم و حتی به آنها قول می‌دهم در یک اثر هنری آنها را به کار ببندم. فکر می‌کنم که آنها از من می‌خواهند تا منعکس شوند و من باید آینه آنها باشم. برخی اوقات در آتلیه نشسته‌ام، چشمانم را می‌بندم و صدای آبشار را تصور می‌کنم. انگار در کنار آبشار نیاگارا ایستاده‌ام. در واقع من با طبیعت حرف می‌زنم، نه طبیعت با من. قرار نیست طبیعت چیزی به من بگوید. من حرف‌هایم را به طبیعت می‌گویم و طبیعت یا آنها را تایید می‌کند یا تکذیب. نوعی معاشقه هنری. یک حس خوب برای ماندگاری.

راستی با این همه علاقه به طبیعت و درختان خودتان در خانه گل نگهداری می‌کنید؟

بله گل‌هایی دارم که نزدیک به 15 سال است که مانند فرزندمان در خانه نگهداری می‌کنم. همسرم آنها را پرورش می‌دهد و سعی می‌کنیم وقت‌های تنهایی‌هایمان را با نگهداری از آنها سپری کنیم. شاید برایتان جالب باشد که من تا به حال سعی نکرده‌ام از آنها نقاشی کنم و فقط سعی دارم پدر خوبی برای آنان باشم.

خوب فکر کنم در پایان این گفتگو وقت آن رسیده تا من هم اعترافی کنم.

فکر کنم اعتراف یک روزنامه‌نگار شنیدنی باشه.

من هم باید اعتراف کنم که یکی از متفاوت‌ترین گفتگوهای زندگی‌ام را انجام دادم. باید بگویم در پایان این گفتگو واقعا نگاه من هم به طبیعت کمی عوض شد.

مهدی نورعلیشاهی

 


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: