روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
جمعه 30 تير 1396 / 26 شوال 1438 / a 21 Jul 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه سال نو
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
يكشنبه 04 فروردين 1387 - ساعت 12:05
شماره خبر: 100933772141
مثل يه عکس ‌خوشگل‌
من با یک کارگر دفن بهشت زهرا مصاحبه کردم. شما هم فکر می‌کنید این سوژه به درد ویژه‌نامه نوروز نمی‌خورد؟
همکارم هم همین فکر را دارد. نباید توی عید از مرگ و قبر و ... حرف بزنیم؟ همین حسن آقای توکلی که با ما مصاحبه کرده و البته همکارانش، ممکن است همین روز اول سالی به قول خودشان، مرده مردم را جابه‌جا کنند.
به همین سادگی! حالا این دلیل می‌شود که من از نوشتن یا شما از خواندن این مطلب چون نوروز است و... خوشمان نیاید؟ همین؟
همه ما ایرانیان، جمعه آخر سال و به رسمی دیگر حتی صبح اول سال را سری به مرده‌هایمان می‌زنیم، کار بدی می‌کنیم؟ همین آقای توکلی و همکارانش خیلی راحت‌تر از ما از مرگ حرف می‌زنند یا روزهای نوروزشان را در گورستان می‌گذرانند. اصلا مگر همین مرگ مثل تغییر این فصل نیست؟ زمستان، جایش را با بهار عوض می‌کند، زندگی جایش را با مرگ.
خیلی سخت نیست، این مطلب را هم بخوانید.

فقط همان اول مصاحبه، کمی جدیت به خرج می‌دهد، خوشم می‌آید. هنوز ننشسته‌ام که می‌گوید: «یه روز یه خانمی اومد با من مصاحبه کرد، بعد نوشت، مصاحبه با گورکن».

می‌پرسم: «خب باید چی می‌نوشت؟»

«ما گورکن نیستیم، گورکن اسم یک حیوان است، ما کارگر دفن یا بخش تدفین هستیم.»

می‌گویم: «البته».

توی کانکس سفیدی نشسته‌‌ایم. وقت ناهار است. قیمه پلو. تعارف می‌کنند. همکارانش هم هستند.

می‌گوید: «اشکال نداره که اینا توی جواب دادن به من کمک کنن؟»

 ...با عید شروع می‌‌کنیم.

«پارسال عید، شیفت بودید؟»


اخم اول مصاحبه باز می‌شود. «نه، پارسال سال تحویل شیفت نبودم متاسفانه، تحویل سال مشهد بودیم.»

همکارش می‌گوید بگو خوشبختانه.

با 16 سال سابقه کار، حالا دیگر روزهای اول عید شیفت ندارد، اما سال‌های قبل روز اول سال هم شیفت بوده است.

البته حالا با این سابقه فقط روز اول سال شیفت نیست، بعد دوباره باید بیاید سرکار. به هر حال، نوروز 13 روز است. حتی روز سیزده بدر!
وقتی می‌پرسم، روز اول عید سرکار بودن، آن هم مراسم تدفین در یکی از شادترین روزهای سال، سخت نیست؟ خیلی جدی جواب می‌دهد؛ «بالاخره این کار ماست، خب باید یکی باشه تا مرده مردم رو جابه‌جا کنه».

قیافه‌اش جدی می‌شود، «اتفاقا مردم - بخصوص توی این موقعیت‌ها که کار سخت‌تر هم هست-   خیلی به ما احترام می‌گذارند.»

از روز آخر سال هم تعریف می‌کند که مردم به گورستان‌ها می‌آیند تا از اهل قبور زیارتی کرده باشند.

«عیدها کسانی که می‌آیند گورستان، دو دسته‌اند؛ یک  عده غمگین و یک عده شاد. اونایی که تازه کسی شون فوت شده، خب ناراحتند، اما بعضی‌ها می‌آیند به مرده‌های قدیمشون سربزنند که دیگه ناراحت نیستند و بگو بخند می‌کنند.»

می‌پرسم: «واسه خود آدم چی؟ فرق می‌کنه عید بمیرند یا غیر عید؟»

«فرق می‌کنه؟ چرا نکنه، حتی ساعت و روز و ماهش هم فرق می‌کنه.»

می‌پرسم: «خب آدم کی بمیره بهتره؟»

می‌گوید : «مرگ که دست خداست.»

می‌پرسم : «حالا اگر قرار باشه، دست ما باشه؟»

یکی از همکارهایش می‌گوید: «خوبه آدم عصر تاسوعا بمیره که فرداش هم عاشورا باشه.»

دیگری می‌گوید: «پنج‌شنبه مرگ و جمعه در کار.»

و توضیح می‌دهد که جمعه روز حساب و کتاب است.

همکار دیگر می‌گوید: «اگر از خود آدم بپرسند که می‌گه هیچ‌وقت نمیره!»

می‌خندیم. اما حسن توکلی اعتقاد جالبی دارد:

«توی این چند سال اخیر که دقت کردم، می‌بینم کسانی که اول رجب می‌میرند، یک جور دیگری هستند، نورانی هستند.»

«یعنی چی که نورانی هستند؟»

صورتش را می‌خاراند: « عکس خوشگل دیدی چه جوریه؟ مثل یه عکس خوشگل.»

«یعنی چی؟»

بی‌حرف دستش را حرکت می‌دهد. دوباره می‌گوید: «نورانی یعنی آدم خوبی بوده، یعنی دست مردم رو گرفته، ما می‌فهمیم، وقتی صورت مرده‌رو می‌بینیم، می‌فهمیم خوب بوده یا نه.»

«مگر صورتش چطوره؟»

به همکارش نگاه می‌کند. همکارش می‌گوید:

«فکر می‌کنی نمرده، انگار زنده است، انگار خوابه.»

حالا بقیه همکاران هم توضیح می‌دهند.

«رنگ صورت مرده‌ای که خوب بوده، زرد، کبود یا تیره نیست. رنگش سفیده.»

«ما همون موقع از اطرافیانش می‌پرسیم، بعد می‌فهمیم که واقعا آدم خوبی بوده، یتیم‌نواز بوده، کار مردم رو راه می‌انداخته ...»

«ببین خانم!‌ اصلا مرده خوب همه کاراش خوب و راحت راه می‌افته، مثلا مرده خوب قبرش هم خوب کنده میشه، کاراش زود انجام میشه، یه وقت می‌بینی، یه سازمان دنبال کار یه مرده‌ است، اما باز کارش درست انجام نمیشه، چند ساعت طول می‌کشه...»

حسن آقا با سرحرف بقیه همکارانش را تایید می‌کند.

«حالا، کی بمیریم بهتره؟»

«فکر می‌کنم صبح بهتره، همه خوابیدن، تازه از خواب بیدار شدن، سرحالند.»

 عیدها کسانی که می‌آیند گورستان، دو دسته‌اند. یک  عده غمگین و یک عده شاد. اونایی که‌  تازه کسی شون فوت شده، خب ناراحتند، اما بعضی‌ها می‌آیند به مرده‌های قدیمشون سربزنند که دیگه‌ ناراحت نیستند و بگو بخند می‌کنند

«روزش چی؟»

«گفتم که  روز اول رجب خیلی خوبه، بهتره صبح روز اول رجب آدم بمیره. چند ساله دارم دقت می‌کنم، می‌بینم مرده‌های روز اول رجب صورتشان نورانیه، حالا اول رجب نشد، یه روز وفاتی، میلادی باشه، خوبه.»

«اصلا مرگ چیه؟»

فوری جواب می‌‌دهد: «مرگ اگه نباشه، همه همدیگر رو می‌خورن، باید باشه؟»

«خب این مرگ چیه که باید باشه؟»

حسن آقا این بار، سرش را می‌خاراند. چشم‌هایش را ریز می‌‌کند. دوستش آهسته می‌گوید: «بگو امتحانیه که همه آدما باید پس بدن.»

حسن آقا به من نگاه می‌کند. دوستش، سرش را به سمت من برمی‌گرداند، نگاهم می‌کند: «می‌تونم کمکش کنم که.»

ظرف غذایش را می‌کشد عقب: «مرگ مثل یک گردباده که می‌یاد همه چیزرو با خودش می‌بره، حالا این وسط فقط خوبی و بدی می‌‌مونه، اگه آدم خوب باشه بعد از این گردباد می‌ره بهشت، اگر بد باشه...»

می‌پرسم: «آقای توکلی، شما هم همین طور فکر می‌کنین؟»

می‌خندد: «من که سواد درست و حسابی ندارم، اما خوبی کنی، بچه‌هات هم خیرش‌رو می‌بینن، اما اگه بدی کنی، حق کسی رو بخوری، خودت هم نکشی، بچه‌هات عذابش‌رو می‌‌کشن.»

حسن آقا به این «خوبی» خیلی اعتقاد دارد. از یکی از همکارانش که در شهرستانی مشغول است (تاکید دارد اسم شهرستان را نمی‌گویم) خاطره‌ای تعریف می‌کند: «دوستم می‌گفت برای مرده‌ای، 3 بار قبر کندیم، هر 3 بار از زمین مار در آمد. رفتیم پیش حاج‌ آقای مسجد که چه کار کنیم. حاج آقا گفت این همان اعمال مرده است.
همان‌طور با مارها دفنش کردیم.»

می‌پرد توی قبر. با دست نشانم می‌دهد: «ببین! فرق نمی‌‌کنه،‌ پیر، جوان، زن، مرد، خوب و بد واسه همه همین اندازه قبر می‌‌کنیم.»

عرق پیشانی‌اش را پاک می‌کند: «2 متر در 40 سانتی‌متر و 60 سانتی‌متر هم ارتفاع برای قبرهای یک طبقه،‌برای قبرهای 2‌طبقه هم همین طول و عرض اما ارتفاعش بیشتر است.»

می‌رویم قطعات پیش ساخته: «با دستگاه این قبرها کنده می‌شود، بعد هم ما می‌آییم و آماده‌اش می‌‌کنیم.»

چقدر طول می‌کشد تا یک قبر را آماده کنید؟

بستگی داره، اگر از قبل کنده شده باشه، 20 تا 30 دقیقه اما اگه آماده نباشه، تا 2 ساعت هم طول می‌کشه.
قسمت بد ماجرا آنجاست که حسن آقا و همکارانش در طول مراسم تدفین یعنی از وقتی که جنازه را می‌آورند و اطرافیان با متوفی وداع می‌کنند تا لحظه‌ای که جنازه در قبر قرار می‌گیرد و خاک ریخته می‌شود، حضور دارند. ناراحتی اطرافیان در روحیه آنها هم تاثیر می‌گذارد.

«تا حالا شده موقع تدفین کسی، خودتون هم گریه کنید؟»

«آره، خیلی زیاد.»

کمی فکر می‌کند: «البته ما هم دلمان سخت شده، همیشه گریه نمی‌‌کنیم اما خب بعضی وقت‌ها هم گریه‌مان می‌گیرد.»

حسن‌آقا متولد سال 1338 است اما چین و چروک صورتش خیلی بیشتر از 48 سال نشان می‌‌دهد. بخصوص وقتی که می‌خندد.

همکارش پی حرفش را می‌گیرد: «برای ما دیگه روحیه نمی‌مونه، شما 4 روز برو عروسی، 4 روز هم بیا اینجا، توی روحیه‌ات تاثیر نمی‌ذاره؟»

با سر تایید می‌کنم. همکارش ادامه می‌دهد: «من گاهی توی خونه هم فکر می‌کنم که توی بهشت زهرا هستم، خب زن و بچه‌ام ناراحت می‌شن».

حسن آقا اما خوش‌روتر از بقیه به نظر می‌رسد. می‌پرسم: «آقای توکلی شما چه کار می‌کنین که روحیه‌تون رو حفظ می‌کنین؟».

می‌خندد: «سعی می‌کنم در آرامش باشم بخصوص توی خونه».

حسن آقا 2 پسر و 2 دختر دارد و یک نوه. «وقتی نوه‌ام، شیطونی می‌کنه به دخترم می‌گم آرامش کنه، اونا هم می‌دونن خب، رعایت حال منو می‌کنن».

حالا قبر 2 طبقه را نشانم می‌دهد. طبقه پایینی با سنگ لحد از طبقه بالایی جدا شده است.

«اولی را که دفن می‌کنیم، خاک می‌ریزیم، بعد سنگ لحد را می‌گذاریم و سر قبر را می‌بندیم، دومی را که معمولا از اقوام و آشنایان همان مرده اولی است، سوی سنگ لحد اول می‌گذاریم، بعد هم خاک و دوباره سنگ لحد».

حسن آقا، آشنایان و اقوام خودش را هم دفن کرده است.

«نزدیک‌ترین مرده‌ای که دفن کرده‌اید؟»

«شوهر آبجیم رو خودم دفن کردم».

«روزی چند تا مرده دفن می‌کنید؟».

یا علی می‌گوید و از قبر می‌آید بیرون: «روزی 3 تا».

«امروز چند تا دفن کردید؟».

«دو تا».

«مرد بودن یا زن؟».

«مرد».

«چطوری بودن حسن آقا، نورانی بودند؟».

خیلی جدی می‌گوید: «بد نبودند».

همه می‌خندند. حسن آقا اعتقاد جالبی دارد: «کلا زن‌ها بهتر از مردها هستند، زن‌ها دلشان نرم است،
خوش‌قلب‌تر از مردها هستند، اما مردها خب دلشان سخت است».

«حسن آقا شما با این روحیه اصلا چی شد که اومدین توی این کار؟».

فوری جواب می‌دهد: «بیکاری».

حسن آقا، قبل از این کار، توی کارگاه بافندگی کار می‌کرد که تعطیل می‌شود و بعد از 3 سال بیکاری، می‌آید اینجا.

بخش تدفین، حدود 50 کارگر دارد. اما این وسط حسن آقا و 4 تا کارگر دیگر هستند که می‌توانند شیفتشان را خودشان تعیین کنند.

حالا حسن آقا باید بین روز اول عید یا روز سیزده‌بدر یک روز را برای شیفت انتخاب کند. البته امسال عید هیچ برنامه‌ای ندارد: «اما ان‌شاءالله برنامه دارم تا یکی دو سال دیگه برم مکه».

از مکه که می‌گوید، اشکش سرازیر می‌شود. یک جورایی عاشق زیارت است. کربلا و سوریه هم رفته، سفر کربلایش را با شور خاصی تعریف می‌کند. اشک‌ها همچنان سرازیرند. رویش را برمی‌گرداند. رویم را برمی‌گردانم. تصویر جالبی است. قبرهای آماده، کنار هم، موضوع را عوض می‌کنم.

«حسن آقا، حالا بعد از 120 سال، فوت شدید، کی دفنتان می‌کند؟».

می‌خندد، از روی قبرها می‌پرد، می‌گوید: «بچه‌ها هستند، همه کارشان را بلدند، فقط یکی باشه صورتم را خوب بذاره روی خاک».

مستوره برادران نصیری‌

 


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: