روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
سه شنبه 04 مهر 1396 / 05 محرم 1439 / a 26 Sep 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه سال نو
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
يكشنبه 04 فروردين 1387 - ساعت 13:44
شماره خبر: 100933950892
دلم براي بچه‌هايم مي‌سوخت
می‌توانید شرایط و روحیات یک محکوم به مرگ را در ذهن خود تصور کنید. مجرمی وقتی به اتهام قتل محاکمه و به درخواست بازماندگان مقتول به قصاص محکوم می‌شود، پس از دریافت حکم به یکباره تمام دنیا بر سرش آوار می‌شود.
او مدام زندگی گذشته خود را با تمام لحظات تلخ و شیرین مرور می‌کند و هر روزی که می‌گذرد، هراس و ترس از مجازات، لحظه‌ای او را رها نمی‌کند تا این که یک روز او را از بند عمومی زندان صدا می‌کنند و او می‌داند که زمان به سرعت برق و باد سپری شده و با دنیایی از ندامت به این باور می‌رسد که به آخر خط زندگی رسیده است.

ماندانا، زن جوانی است که تا یک قدمی مجازات مرگ را تجربه کرد و سرانجام پس از 6 سال بی‌گناهی او به اثبات رسید و آزاد شد.

گفتگو با ماندانا و خواندن خاطرات تلخ و شیرین او خالی از لطف نیست. با هم این گفتگو را می‌خوانیم.

ماندانا را چگونه تعریف می‌کنی؟

ماندانا، متولد 22 مهر سال 56، مادر 2 پسر و یک دختر که سال 81 به اتهام قتل دوست شوهرش دستگیر شد و پس از 6 سال، بی‌گناهی او اثبات شد و به کانون خانواده‌اش بازگشت.

چه اتفاقی باعث شد مادری به این جوانی، 6 سال از بهترین سال‌های عمرش را در زندان سپری ‌کند؟

نمی‌دانم، این موضوع همچنان در ذهنم بدون جواب باقی مانده است، هنوز هم نمی‌فهمم به کدامین گناه باید مجازات می‌شدم. 6 سال از جگرگوشه‌هایم دور ماندم و حسرت لحظه‌ای در کنار آنها بودن را می‌خوردم.

با مقتول آشنایی داشتی؟

مقتول نامش مسعود بود و از دوستان صمیمی و بچه‌محل‌های قدیمی شوهرم، مرتضی بود. آنها ارتباط خیلی خوبی با هم داشتند، اما وقتی 15 ساله بودم ازدواج کردم، دوست نداشتم شوهرم با او رفت و آمد کند و این رفت و آمدها باعث شد که زندگی خوبمان از بین برود و شوهرم با او در خرید و فروش مواد مخدر شریک شود، این شرایط به حدی پیش رفت که شوهرم با کلاهبرداری میلیون‌ها تومانی کارش به جایی رسید که حتی به دنبال معامله مواد مخدر، از مسعود هم کلاهبرداری کرد و من و فرزندانم را تنها گذاشت و ‌رفت.

چه زمانی متوجه مرگ مسعود شدی؟

ساعت 30/15 روز 31 خرداد سال 81 وقتی همراه فرزندانم در منزل استیجاری‌ام در محله نظام‌آباد تهران بودم. پدرم با من تماس گرفت و گفت: ماندانا، تو چه کار کرد‌ه‌ای؟ با تعجب جواب دادم، مگر چه شده که پدرم عنوان کرد شوهرت با من تماس گرفته و گفته که تو، دوستش مسعود را با سلاح به قتل رسانده و متواری شده‌ای.

گیج شده بودم، نمی‌دانستم چه باید بگویم. با فرزندانم به منزل پدرم رفتم. با شنیدن حرف‌های او، ماجرا را باور نکردم و به منزل رفتم. هیچ شماره و نشانی هم از شوهرم و خانواده مقتول نداشتم تا از صحت ماجرا اطلاع پیدا کنم. چند ماهی به همین منوال سپری شد تا این که 17 شهریور سال 81 بود که ساعت 12‌‌شب ماموران انتظامی به منزلم آمدند و مرا به اتهام قتلی که مرتکب آن نشده بودم، دستگیر و به مرکز پلیس بردند.

بعد چه شد؟

در مرکز پلیس مورد بازجویی‌های متعدد  قرار گرفتم، نمی‌توانستم قتلی را که مرتکب نشده بودم، قبول کنم؛ اما در آن شرایط به دروغ اعتراف به قتل کردم و روانه زندان شدم.

نخستین شبی که در زندان بودی؟

خیلی می‌ترسیدم و گریه می‌کردم. وقتی وارد بند زندان زنان شدم، آنها پتویی روی من انداختند و مرا بشدت کتک زدند و برای من که زندانی جدید بودم، جشن پتو گرفتند. من با کبری و زندانی دیگری همسلولی شدم. آن شب هر کدام از ما، زندگی خود را برای هم تعریف کرده و گریه کردیم. زمان در زندان به کندی می‌گذشت و من به روز محاکمه‌ام نزدیک‌تر می‌شدم.

وقتی برای بار اول محاکمه شدی و حکم قصاص گرفتی، چه احساسی داشتی؟

روز ابلاغ حکم از زندان به دادگاه امور جنایی تهران انتقال یافتم. پدرم وقتی مرا با دست و پای زنجیر شده می‌دید، گریه می‌کرد و به آرامی به من می‌فهماند که حکم قصاص برایم صادر شده است. باورم نمی‌شد و فقط در حیاط و محوطه دادگاه، با گریه جیغ می‌زدم که من بی‌گناهم، نمی‌خواهم بمیرم. پاهایم قدرت حرکت نداشت و نمی‌توانستم قدم بردارم. وقتی قاضی، حکم قصاص را برایم خواند، روی زمین افتادم و گریه کردم. دلم برای بچه‌هایم می‌سوخت.

واکنش زندانی‌ها به حکم قصاص شما چه بود؟

وقتی به زندان منتقل شدم، همسلولی‌هایم مرا دلداری می‌دادند، اما فایده‌ای نداشت. روی تخت دراز کشیده بودم و فقط گریه می‌کردم، در حال و هوای خودم بودم که با صدای رادیویی که همسلولی‌هایم به آن گوش می‌کردند، به خودم آمدم، ساعت 24 بود، گوینده بخش حوادث رادیو اعلام کرد، ماندانا، زن هفت‌تیرکش تهرانی امروز به قصاص نفس محکوم شد، با شنیدن صدای گوینده رادیو، خواستم از تختم بلند شوم که به خاطر ضعف جسمانی‌، روی زمین افتادم و محکم صورتم به کف سالن کوبیده شد، همسلولی‌هایم کبری و سودابه، مرا از روی زمین بلند کردند و دلداری‌ام دادند.

از آن شب به بعد، وضعیت روحی‌ام بدتر شد و بارها اقدام به خودکشی  کردم. هر روز تعداد زیادی قرص می‌خوردم و از موقع دستگیری‌ام تا روز آزادی‌ام، 54 بار اقدام به خودکشی کردم، بنابراین 2 مرتبه در امین‌آباد و یک بار هم در بیمارستان رازی بستری شدم و همین مساله باعث شد من مدام تیپ مردانه در زندان بزنم و موهایم را کچل کنم. پی‌درپی دعوا می‌کردم و مدام انفرادی می‌رفتم و به زندان‌های مختلف تبعید می‌شدم. در این شرایط، فقط غصه بچه‌هایم را می‌خوردم و...

وقتی برای بار اول پای چوبه دار رفتی، چه حالی داشتی؟

خیلی دلشوره داشتم و نمی‌خواستم بمیرم، من بچه داشتم و می‌خواستم برای آنها زنده بمانم. شب قبل، از همسلولی‌هایم با گریه‌های پی‌درپی خداحافظی کردم و به سلول انفرادی رفتم تا روز بعد حکم اجرا شود. روزی که قرار بود آخرین لحظات عمرم به پایان برسد، مراسم برایم اجرا شد، وصیتم را کردم و پای چوبه دار رفتم، اما از آنجا که لطف خدا شامل حالم شد، مسوولان اجرای حکم بیان کردند که درخصوص حکم 99 ضربه شلاقی که در پرونده‌ام به ثبت رسیده، اظهارنظری نشده است، بنابراین حکم مرگ من اجرا نشد و به سلولم بازگشتم، آخر من ارتباطی با مقتول نداشتم که حکم شلاق برای من اجرا شود.

بار دیگر محاکمه شدی؟

بله، باز هم مراحل بازجویی و بازپرسی سپری شد و من محاکمه مجدد شدم و باز به زندان انتقال یافتم تا این که سال 83، بار دیگر پای چوبه دار رفتم، این بار دیگر مرده متحرک شده بودم، به هیچ چیز فکر نمی‌کردم، نمی‌توانستم کاری برای والدینم و فرزندانم انجام دهم. ساعت‌های زیادی را در محل هواخوری زندان می‌نشستم و به آسمان نگاه می‌کردم. مدام با خودم فکر می‌کردم جایی که باید بروم چه جور مکانی است. چرا اصلا من باید آنجا بروم، چه دردی را باید تحمل کنم. دچار افسردگی شدیدی شده بودم.

یادم می‌آید، وقتی مرا برای اجرای مراسم اعدام در مرحله دوم بردند، به خانمی که می‌خواست مرا غسل بدهد و کفنم را آماده کند، گفتم به خدا من اعدام نمی‌شوم و همان شد و حکم متوفف شد. مدام کابوس می‌دیدم. خواب می‌دیدم عده‌ای با لباس کرم کلاه‌دار- که زندانیان برای اجرای حکم قصاص می‌پوشند- از اطراف یک تپه که مدام از آن غبار و بوی خاک می‌آید، به سمتم می‌آیند و هرکدام یک طناب دار در دست دارند و مرا صدا می‌کنند تا با خود ببرند. انگشتانم را بسختی داخل خاک آن تپه فرو می‌برم تا از دست آنها فرار کنم تا کاری با من نداشته باشند و یکدفعه از خواب بلند می‌شدم، هنوز پس از آزادی هم همان خواب‌ها را می‌بینم. آن‌قدر قرص‌‌های اعصاب خورده‌ام که کمی فراموشی به من دست داده است.

یادم می‌آید آن‌قدر کاشی‌های سالنی را که در آنجا بودم شمرده بودم که از خستگی خودم را به در و دیوار می‌‌کوبیدم، آرزو می‌کردم یک مرتبه هم که شده، بیرون زندان باشم، روی زمین خیابان راه بروم نه روی موزاییک‌های زندان.

در مدت زمانی که زندان بودی، فرزندانت را ملاقات می‌کردی؟

اوایل که بازداشت شده بودم، نه، فرزندانم پیش خانواده‌ام بودند و مدام گریه‌های پسر 9 ماهه‌ام در گوشم صدا می‌‌کرد، وقتی در زندان بودم، هفته‌ای یک بار ملاقات زنانه و هفته دیگر مردانه بود. بعضی از مواقع پدر و برادرانم و گاه مادر و خواهرانم، فرزندانم را به ملاقاتم می‌آوردند، فقط گریه می‌کردم و آنها را می بوسیدم، بدجوری دلتنگ آنها بودم و نمی‌خواستم آنها مرا این گونه ببینند.

روزهای خیلی سختی بود. در زندان زنان، یک بند فرعی بود که مادران زندانی به فرزندان شیرخوار خود شیر می‌دادند. وقتی از آن بند فرعی عبور می‌کردم و بچه‌های شیرخوار را می‌دیدم، یاد پسر کوچولویم می‌افتادم. در آنجا پسر شیرخواری را که شبیه پسرم بود، به اتاقم می‌آوردم، با او بازی می‌کردم و بعد او را برمی‌گرداندم و می‌زدم زیر گریه. من در این مدت، مدیون خانواده‌ام هستم که فرزندانم را نگهداری کرده‌اند.

چه اتفاقی باعث شد حکم پرونده اتهامی ماندانا نقض و او مجددا محاکمه شود تا به یک قدمی آزادی برسد؟

4 سال بود که من زیر تیغ بودم. سال 85 خانواده‌‌ام نامه‌ای به آیت‌الله هاشمی شاهرودی، ریاست محترم قوه قضاییه نوشتند و از ایشان عاجزانه خواستند مرا که بی‌گناه در بند اسیر شده‌‌ام، نجات دهد و دستور توقف حکم مرا بدهد که لطف خدا شامل حالم شد و از سوی رئیس قوه قضاییه، حکم من متوقف شد تا این که قاضی جدید پرونده‌ام که پس از بررسی محتویات پرونده، متوجه شده بود. من پس از دستگیری‌ام، به بازسازی صحنه قتل نرفته‌ام، دستور اجرای بازسازی صحنه جرم را صادر کرد.

پس از 4 سال، به بازسازی صحنه قتل رفتی؟

بله، روز بازسازی همراه وکیلم، افسران تحقیق و قاضی پرونده‌ام به سه راه آذری رفتیم. افسران تحقیق چند بار از من خواستند اول تا آخر خیابان حرکت کنم و اسلحه را به دست بگیرم و نحوه قتل را بازی کنم، اما من قتلی مرتکب نشده بودم که بتوانم آن را بازی کنم و نمی‌دانستم چه باید بکنم.

آن روز 2 ساعت در محل حادثه بودم. جمعیت زیادی اطراف ما جمع شده بودند، اول خیال می‌‌کردند در حال فیلمبرداری هستیم، اما وقتی من نتوانستم صحنه را بازسازی کنم، به زندان بازگشتم تا این که معلوم شد من نمی‌توانسته‌ام قاتل باشم و بادستور قضایی از سوی دادگاه، مقدمات آزادی‌ام فراهم شد.

 پاهایم قدرت حرکت نداشت و می‌توانستم قدم بردارم.
وقتی قاضی حکم قصاص را برایم خواند روی زمین افتادم و گریه کردم. دلم برای بچه‌هایم می‌سوخت

سرانجام چند ماهی به سال 86 مانده بود که توانستم وثیقه بگذارم و بیرون بیایم. باورم نمی‌شد که زود بی‌گناهی‌ام اثبات شد. در حیاط زندان نشسته بودم که چند بار با بلندگو صدایم کردند. باورم نمی‌شد، تا این که به اتاق مسوولان زندان رفتم. عنوان کردند می‌توانم با سپردن وثیقه تا روز چهارمین محاکمه‌ام آزاد باشم.

وقتی پشت در زندان بودم، می‌خواستم وقتی چشمانم را باز کنم، بچه‌ها و فرزندانم را ببینم.

یکی از سربازهای زندان به من گفت: خانم ،خانواده‌دار هستی؟ با صدای لرزان گفتم: آره آقا، خانواده و 3 فرزند دارم که چشم به راه من هستند.
وقتی در باز شد، نسیم خنکی به صورتم خورد و چشمانم را که باز کردم،‌والدینم و برادرم را دیدم. پدر و مادرم خیلی شکسته شده بودند،‌گریه می‌کردند. وقتی چند قدمی برداشتم روی زمین سجده کردم و شکرگزار خدا شدم.

خانواده‌ام مرا به منزل بردند، خواهر و برادرانم و بچه‌هایم، انتظارم را می‌کشیدند. همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم و بچه‌هایم را مدام می‌بوسیدم. پسر کوچکم که خیلی کم مرا دیده بود، کمی می‌ترسید و بیقراری می‌کرد، تا این که آمد کنارم و سرش را روی پاهایم گذاشت و گریه‌کنان گفت: <مامان دیگر نمی‌گذارم از پیشم بروی، تو را به خدا مرا دیگر تنها نگذار> سرانجام نیمه اول سال 86، در دادگاه بعثت محاکمه شدم و حکم آزادی‌ام صادر شد و من پس از 6 سال از اتهام قتل، بی‌گناه شناخته و آزاد شدم.

در 6 سالی که در زندان بودی، با 2 متهم به نام‌های شهلا جاهد و کبری رحمان‌پور همسلولی بودی، کمی از آنها بگو؟

شهلا و کبری از دوستان صمیمی و همسلولی‌هایم بودند، ما 3 نفر خیلی با هم رفیق بودیم. امیدوارم هر دوی آنها روزی آزاد شوند، نه آنها بلکه آرزو می‌کنم هیچ کس به زندان نرود. خدا بخشنده است. کبری و شهلا قربانی هستند، باید ریشه‌ها را جستجو کرد.

کبری از خانواده جنوب شهری بود که به خاطر فقر و نداری با مردی همسن پدرش ازدواج کرده بود، وقتی عروس آن خانواده شده بود، خیال می‌کرد دیگر تمام بدبختی‌ها تمام شده، اما انگار گلیم بخت عروس 20 ساله را با رنگ سیاه بافته بودند.

عیدهای داخل زندان را چگونه سپری می‌کردی؟

تمام وسایل سفره هفت‌سین را با همسلولی‌هایم روی کاغذ نقاشی می‌کردیم، حتی سبزی‌پلو با ماهی شب سال تحویل را هم روی کاغذ می‌کشیدیم و آن را می‌خوردیم تا شب عید را برای هم بخوبی سپری کنیم و به هم تبریک می‌گفتیم: در دوره‌ای هم که با سپردن وثیقه آزاد شدم،‌عید سال 86 بود که در خانه پدری‌ام، سفره هفت‌سین را آماده و همه افراد خانواده را خودم صبح زود بیدار کردم و برای آزادی و شادی همه دعا خواندم.

بعد از آزادی چه کار کردی؟

2 ماه اول هنوز شوکه بودم و فقط استراحت می‌کردم، باورم نمی‌شد تبرئه شده‌ام و آزادم. کم‌کم به هر دری زدم که کار پیدا کنم. کار خیاطی را که در زندان یاد گرفته بودم، شروع کردم، اما کمتر به من کار می‌دادند. خواستم کار نگهداری سالمند کنم اما هر جا که می‌رفتم، ضامن می‌خواستند،‌ وقتی می‌فهمیدند من زندانی بودم اما آزاد شده‌ام، مرا اخراج می‌کردند . الان هم به پاک کردن سبزی برای مردم مشغولم یا برای دیگران قند خرد می‌کنم تا هزینه زندگی‌ام تامین شود.

با همه اینها خوشحالم که در کنار فرزندانم هستم... .

معصومه ملکی‌


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: