روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
دوشنبه 07 فروردين 1396 / 28 جمادي الثاني 1438 / a 27 Mar 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه سال نو
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
يكشنبه 04 فروردين 1387 - ساعت 14:23
شماره خبر: 100933953259
هميشه يکي هست که عاشقانه بخواند
«...در چنین زمانه ناکوکی است که ما قلم را به دست گرفته‌ایم چونان عروه`‌الوثقایی در برابر همه مصائبی که همزاد فرزند آدم است. (آیا این دعوی درشتی است؟) بدان که آسان می‌توان صحنه را بدل به یک دستگاه شامورتی کرد یا بر دوش جماعتی لمید و کسانی را با سیاه‌بندی و جنجال‌های چرک بازی داد، اما چه سخت است خاموش کردن غرایزی که حرص، بغض و جاه طلبی‌های کوچک ما را تحریک می‌کنند...»

در رشت متولد شد. دهم مهر 1318: «من سومین فرزند از یک خانواده متوسط بازاری هستم که جمعا 2 خواهر و 4 برادر می‌شدیم. پدرم در رشت قناد بود و در جنگ جهانی دوم یک کارخانه کوچک قندریزی داشت که قند بخشی از شهر را با همین کارخانه تامین می‌کرد و روی هم رفته دستش به دهانش می‌رسید و سفره‌اش گشاده بود و این هم شاید از کرامات جنگ بود که مقارن با کودکی من است و ما اگر چه به یک معنی از جغرافیای جنگ بیرون بودیم، ولی به هر تدبیر از تلاطم‌های اقتصادی آن بی‌نصیب نبودیم که امواج بلندش به مرزهای شمالی ایران می‌کوبید و رسوبات مخرب خود را روی آن سامان به جا می‌گذاشت...

درست آن زمان دوران کودکی من در محله پیرسرای رشت در یک رفاه و امنیت نسبی گذشت و گر چه گناه این همزمانی ناخواسته گردن من نیست، اما عذابی است که ثقل آن را همیشه روی گرده خود احساس می‌کنم. آن روزها خانه ما پشت مسجد «ملاعلی محمد» بود که با دیوارهای مهربان و مرموزش مرا از مصائب دنیا محفوظ می‌داشت. هنوز اتاق‌های متعدد با سقف‌های چوبی آبی رنگ خانه را به یاد می‌آورم...» رادی تحصیلات ابتدایی خود را تا سال چهارم در همین شهر باران و مه می‌گذراند؛ در دبیرستان عنصری. ولی سال 1329 به دلیل ورشکستگی پدر راهی تهران می‌شود تا در دبستان «صائب» مشغول تحصیل شود و بعد برسد به دبیرستان فرانسوی «رازی» تا... سال 1334 که نخستین داستانش را قلمی می‌کند. سال 1335 اولین داستان او به نام «موش مرده» در روزنامه کیهان به چاپ رسید و پس از آن داستان بلند «مسخره» و «افسانه دریا» را نوشت که منتشر نشد. در سال 1338 از دبیرستان رازی فارغ التحصیل شد و در همان سال در کنکور پزشکی دانشگاه تهران شرکت می‌کند که مردود می‌شود.

اما  باران را که می‌نویسد فصل تازه‌ای در زندگی آغاز می‌شود. چرا که این داستان در مسابقه داستان نویسی مجله «اطلاعات جوانان» منتشر می‌شود و از میان 1148 نفر، برنده جایزه اول می‌شود. «باران» مقدمه‌ای است برای «روزنه آبی».

روزنه آبی، نخستین نمایشنامه اکبر رادی است. نمایشنامه‌ای که با همه حسرت‌های یک عاشق تئاتر یعنی شاهین سرکیسیان پیوند خورده است. کسی که روزنه آبی را نخستین درام ایرانی می‌دانست و حسرت اجرای کاملش را با خود به گور برد. شاید به خاطر همین، جلدی از این نمایشنامه نیز همراه سرکیسیان به‌‌زیر خاک رفت.

 سال 1339 رادی داستان‌های جاده در اطلاعات جوانان، سوء‌تفاهم در هفته نامه فردوسی و کوچه در ماهنامه سخن  را منتشر می‌کند.در همین سال هاست که در رشته علوم اجتماعی پذیرفته می‌شود و سال 1340 یک دوره تربیت معلم را هم می‌گذراند. در همان سال، نمایشنامه روزنه آبی را بازنویسی می‌کند و با جلال آل احمد در دفتر کتاب ماه آشنا می‌شود که آل احمد چاپ روزنه آبی را مشروط به پاره‌ای اصلاحات می‌داند و در نتیجه این نمایشنامه در کتاب ماه منتشر نمی‌شود. رادی سال 1341 نمایشنامه روزنه آبی را با سرمایه شخصی خود چاپ می‌کند، زیرا هیچ‌یک از ناشران حاضر به انتشار آن نمی‌شوند. سال 1342 نمایشنامه افول را می‌نویسد و نمایشنامه دایی وانیا اثر چخوف را ترجمه می‌کند که ناتمام رها می‌شود.

سال 1344 نمایشنامه محاق را می‌نویسد که در ماهنامه پیام نوین چاپ می‌شود. سال  1345  نمایشنامه‌های  مسافران، مرگ در پاییز و از پشت شیشه‌ها را نوشته که آنها نیز در مجله پیام نوین منتشر می‌شوند و چنین است که اکبر رادی می‌شود نمایشنامه‌نویس بزرگ قرن ما. کسی که در تمام این سال‌ها کارش را بی‌هیچ حاشیه‌ای ادامه داد و فقط نوشت.

او پس از انقلاب، نمایشنامه نویسی را با «منجی در صبح نمناک» ادامه می‌دهد تا برسد به «آهسته با گل سرخ»، «شب روی سنگ‌فرش خیس»، «ملودی شهربارانی» و... او بیش از چهاردهه در متن تئاتر و نمایشنامه نویسی ایران حضوری مقتدر و چشمگیر داشت. با زبانی فاخر و البته امروزی.

پنجم دی ماه 1386 اما، اگرچه روز خاموشی اکبر رادی پس از گذراندن یک دوره بیماری سخت و جنگیدن با بیماری سرطان مغز استخوان بود، اما پایان او نبود.

پایان مردی که در تمام این سال‌ها، راوی زندگی امروز ما بود. با تمام کژی‌ها و کاستی‌هایش، راوی بود و نبود ما. و چه خوب می‌گفت: « آدم نشانم بده.»

انسانی گرم، زنده، معاصر، که من صدای ِجِرجِر استخوانم را در او بشنوم.

انسانی سرشته به ایمان و رنج منتشر که تمام اعتبار و درخشش پلاتوی تو بسته به جمال اوست و بی او بدان که صحنه سیاه است؛ یک غار مدرن، بی‌نور و سرد که اشباح سرگردانی در سِجاف آن بیهوده راه می‌روند. و آیا نوبت به غارهای مدرن و تیره آغازیان رسیده است؟... خوبِ من! همیشه یکی هست که عاشقانه بخواند.


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: