روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
پنجشنبه 07 ارديبهشت 1396 / 30 رجب 1438 / a 27 Apr 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه سال نو
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
يكشنبه 04 فروردين 1387 - ساعت 14:31
شماره خبر: 100933953754
غروب ‌حرف کمي بود براي نبودن‌
درگذشت حاج قربان سلیمانی، نوازنده بزرگ خراسان یکی از اتفاقات تلخ سال بود.
توی هتل گواشیر کرمان، در زمان برگزاری جشنواره موسیقی نواحی کشور، هیچ لازم نبود سرت را بالا بگیری و با نگاه به دنبال حاج قربان سلیمانی بگردی. سرت هم که پایین بود می‌فهمیدی او آمده است.

 با همان پالتوی سیاه رنگ که روی دوشش می‌انداخت و دستار سپید که دور سرش می‌پیچید و لبخندی همیشگی بر لب. می‌آمد و آرام، مثل نسیم از کنارت می‌گذشت و می‌رفت بالای مجلس می‌نشست. می‌نشست تا نوبت نواختنش شود. سازش را در آغوش می‌گرفت و گونه‌اش را به دسته ‌ساز تکیه می‌داد. ما آن موقع نمی‌دانستیم، یعنی هیچ‌کس نمی‌دانست که حاج قربان در همان لحظات انتظار سخت سرگرم گفتگو با سازش است؛ سازی که با او حرف می‌زد، فقط با او‌.‌

نوبت حاج قربان که می‌شد، سر صبر، آستین‌هایش را تا می‌زد، ساز را دست می‌گرفت و آن وقت جادو شروع می‌شد. جادویی که نه از میان سیم‌های ساز که لابه‌لای انگشتانش بیرون می‌آمد، پخش می‌شد توی هوا و تو را چنان بر جا میخکوب می‌کرد که تا ساعت‌ها نمی‌فهمیدی چه اتفاقی افتاده است. نمی‌فهمیدی آن صدا، آن موسیقی از کجا آمده بود تا این چنین بر جانت بنشیند و لبریزت کند. توی هتل گواشیر کرمان، حاج قربان زیاد به چشم می‌آمد، بی‌آن که دیده شود، بی‌آن که لحظه‌ای برای خودنمایی وقت تلف کند. بی‌آن که بخواهد دیده شود. او لبریز بود. لبریز از موسیقی و عشقی عظیم که فقط وجود او، انگشت‌هایش و زخمه‌های سازش تاب تحملش را داشت. می‌توانستی سال‌ها و سال‌ها دل به حرف‌ها و آوازش بدهی. می‌توانستی شب تا شب کنارش بنشینی و گوش به افسانه‌هایی بسپری که از بر بود. می‌توانستی داستان عاشقی‌اش با دوتار را بارها و بارها بشنوی و خسته نشوی. آخر او حاج قربان بود، حاج قربان سلیمانی‌.

حاج قربان سلیمانی، نوازنده پیشکسوت موسیقی مقامی خراسان بود. «بخشی‌» بزرگ. یک بار از او پرسیده بودند «بخشی» یعنی چه؟ و او گفته بود: «بخشی کسی است که نوازنده باشد. شاعر باشد. خواننده باشد. سازنده ساز باشد‌.

حکایت‌ها و داستان‌های مقام‌ها را خوب بداند. بخشی باید نطاق باشد. زمانی که داستان‌ها و حکایت‌ها را تعریف می‌کند شنونده محو شنیدن باشد...» و به خاطر همین، حاج قربان یک بخشی بزرگ بود. آخرین بازمانده از نسل بخشی‌های بزرگ‌.

 مرحوم حاج قربان سلیمانی مقام برتر جشنواره موسیقی فجر ایران در سال‌های 69 تا 71 و داور 12 دوره جشنواره موسیقی مقامی کشور  بود

وقتی کنارش می‌نشستی هیچ فکر نمی‌کردی این حاج قربان، با همین ظاهر ساده و بی‌تکلف مقام اول جشنواره موسیقی لیون فرانسه را زمانی از آن خود کرده است. هیچ فکر نمی‌کردی اینجا، کنار ستاره جشنواره اوینیون فرانسه نشسته بودی تا او اینقدر بی‌دریغ توی چشم‌هایت بخندد و با نگاه پر از شیطنتش به تو نگاه کند. هیچ فکر نمی‌کردی او با این سازها در گوش آن همه آدم چه گفته که اینقدر طرفدار دارد؟ هیچ نمی‌فهمیدی چطور توانسته با این ساز حجاب زبان را بدرد و همدلی را تجسم بخشد‌.

اما حاج قربان سلیمانی همه اینها بود. مقام برتر جشنواره موسیقی فجر ایران در سال‌های 69 تا 71 و داور 12 دوره جشنواره موسیقی مقامی کشور‌.

روستای ترک‌نشین علی‌آباد شمال قوچان به واسطه او بود که بلند آوازه شد. در همین روستا بود که به دنیا آمد، قد کشید و تا 7 ساله شد دوتار را به دستش دادند تا دو زانو بنشیند در مقابل پدر، کربلایی رمضان؛ نخستین استاد. سیزده سال شاگرد پدر بود. 13 سال صبح به صبح با صدای ساز از خواب بیدار شد و با صدای ساز به خواب رفت. اما صدای ساز پدر که برای همیشه خاموش شد، فصل دیگری آغاز شده بود. فصل شاگردی نزد استادانی چون غلامحسین بخشی جعفرآبادی، حاج محمد بخشی قیطانی و عوض بخشی. یک سال بعد، 21 ‌ساله که شد، او هم حاج قربان بخشی بود. «بخشی» عنوانی که گرفتنش کار هر کسی نبود.

روزی که به حاج قربان گفتند موسیقی حرام است و باید آن را کنار بگذاری، روزسختی بود. روز انتخاب، روز کنار گذاشتن چیزی که از 7 سالگی دمخورش بود، رفیق روز و شبش، غم و شادی‌اش، محرم رازهای مگو و لحظه‌های عاشقی‌اش. گفتند بگذار کنار و گذاشت. 20 سال به ساز دست نزد. 20 سال شب و روز فکر نواختن را از سر بیرون کرد و وسوسه‌اش را لعنت کرد. 20 سال در حسرت ساز سوخت و دم نزد. خودش می‌گفت دو سه سال اول مریض شده بود. می‌گفت خودم می‌دانستم از دوری ساز است ولی گفته بودند حرام است و من اهل حرام نبودم. 20 سال گذشت تا این که کاسه صبرش لبریز شد. تا این که دیگر نتوانست بیشتر از این تاب بیاورد. و چه خوب فهمید آن روحانی، بی‌قراری حاج قربان را وقتی که از او پرسیده بود آقا ساز زدن حرام است، چه خوب بی‌تابی جانش را درک کرده بود و چه خوب پاسخ داده بود که:«نه! ساز زدن تو مناجات است!» و چنین بود که آسمان خراسان دوباره پر شد از نوای عاشقانه‌ای که از دوتار بخشی بزرگ بلند می‌شد.


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: