روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
شنبه 05 فروردين 1396 / 26 جمادي الثاني 1438 / a 25 Mar 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
ويژه نامه تداوم آفتاب
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
شنبه 17 اسفند 1387 - ساعت 19:39
شماره خبر: 100944849895
راستي! اين‌ چه ‌قسمتي ‌است؟
کسی انگار در گوش تو زمزمه می‌کرد: پدر جای خود را دارد... اما ... اما صلاح نیست در اوج رشد علمی و کسب توفیقات ... اصلا جامعه در آینده به افرادمستعد و با کمالاتی چون شما احتیاج دارد و ...

و دیگری می‌گفت: بنده دخالت نمی‌کنم،‌ اما با رفتن شما به مشهد مقدس، از درس و بحث عقب می‌مانید. فرصت استفاده از محضر بزرگانی چون آقایان بروجردی، خمینی، حائری یزدی و علامه، معلوم نیست دوباره میسر شود...
و باز هم انگار می‌شنیدی: اصلا شما نه دکتر هستید و نه پرستار. دورادور حال ابوی را رصد کنید و به درس و بحث ادامه دهید. یقین بدانید پیشرفت چشمگیر شما ایشان را مسرور و سرحال خواهد کرد.

خودت اما جور دیگری می‌اندیشی. همه مقام و مرتبه و فهم و کمالات و رشد و ... این جور چیزها را می‌شود آیا با یک لبخند پدر عوض کرد؟ یک آن رضایت پدرانه را با یک دنیا اموری که در ظاهر پیشرفت است و در باطن معلوم نیست باشد یا نه عوض کنم.

و خیلی زمان نگذشت که با دل آرام، عزم‌ات را جزم کردی و راهی شدی. توی راه اگرچه قطار به طرف مشهد می‌رفت. اما قطار افکار تو انگار مسیر مشخصی نداشت. کمی از دورترها می‌آمد و سرک می‌کشید و کمی آینده را در عالم گمان و وهم برایت تصویر می‌کرد. روزهای اول درس و بحث را به خاطر می‌آوری که انگار همین دیروز بود: وضع مالی نه‌چندان مناسب پدر و نان و کشمش که غذای شاهانه هر از گاه خانواده پدری بود. یک اتاق و یک زیرزمین همه دنیای پدری پاک و صمیمی که فقیر اما بی‌نیاز و روحانی‌پرور بود. 4 ساله بودی که همراه برادر بزرگ  سیدمحمد  راهی مکتب شدی و اولین لحظات حلاوت فراگیری کلام خدا در ذهنت انگار حک شده است و با ولعی وصف‌ناپذیر، جامع‌المقدمات و صرف و نحو و سیوطی و مغنی و ... را انگار با گوش جان می‌شنیدی و برای همیشه در ذهن پرسشگرت نقش می‌بست و کسی چه می‌داند، شاید همه آنها که در دارالتعلیم دیانتی، مدرسه سلیمان خان و مدرسه نواب به تو می‌آموختند در گوشه جان خود نکته‌ای را پنهان می‌کردند که «این پسر عجیب است! آینده‌ای درخشان دارد...» و حالا اگر آنها بدانند که دست از فضای پر از میل فراگیری و تهذیب در حوزه علمیه قم شسته‌ای و به مشهد برمی‌گردی، چقدر افسوس می‌خورند و لب به دندان می‌گیرند.

تو اما هرگز فراموش نمی‌کنی که همین پدر که اکنون تو برای مواظبت او درس و بحث را رها کرده‌ای، تو را با این دنیای شیرین که عاقبت به خیری نیز رفیق راهش است، آشنا کرد و اولین آموخته‌های دینی و معرفتی را از او که عالمی بزرگ و معلمی دوست‌داشتنی بود، فراگرفتی.

حالا که در 25 سالگی و در اوج قدرت جسمی و فکری راهی مشهد هستی می‌اندیشی که این چه قسمتی است. در 18 سالگی که به خاطر زیارت عتبات عالیات به نجف اشرف مسافرت کردی با فضای نورانی جد و جهد حوزه نجف آشنا شدی و از نزدیک، درس خارج علمایی چون محسن حکیم، سیدمحمود شاهرودی، میرزاباقر زنجانی و ... را شیرین و دلنشین یافتی، اما موافقت نکردن پدر باعث شد قم را برای ادامه تحصیل انتخاب کنی و حالا پس از 7 سال در حالی که به اقرار همگان آینده درخشان پیش روی این جوان مستعد است، دوباره از این دنیای علم و اجتهاد دست شسته‌ای و راهی مشهد شده‌ای تا مریض‌داری کنی و ... راستی این چه قسمتی است؟

پرستاری از پدر و همراهی با او، اما مانع درس خواندن نیست. استادان بزرگی چون آیت‌الله میلانی می‌توانند به سیراب شدن روح تشنه فراگیری‌ات پاسخ مناسبی باشند و این شرایط، فرصت مغتنمی است که نباید از دست داد و طلاب جوان و دانشجویان نیز می‌توانند از آنچه تاکنون آموخته‌ای بهره‌مند شوند.

درس و بحث و پرستاری از پدر البته بخشی از زندگی است و برای کسی چون تو که از سال 1331 با نواب صفوی و یارانش آشنا شده‌ای و این آشنایی آتش مبارزه را در دلت روشن کرده، هر لحظه می‌تواند مبارزه باشد. مبارزه با آنچه در اطراف این مرز و بوم می‌گذرد. ستم، نیرنگ و دروغگویی حاکمان وقت برای آدم‌هایی مثل تو قابل تحمل نیست. حالا دیگر نه زندان می‌تواند آرامت کند و نه بازداشتگاه نظامی و شرایط سخت شکنجه می‌توانند مانع همراهی تو با نهضتی باشند که امام خمینی جلودار آن است. شهرهایی مثل بیرجند و کرمان ماموریت‌هایی بود که نباید از خاطرت رفته باشد و دیگر نوبت عاشقی است. یک روز سخنرانی و افشاگری و یک روز زندان و بازداشتگاه و باز این چرخه ادامه دارد. سختی‌هایش اما به آنچه دست یافتی می‌نماید، می‌ارزد. راستی این چه قسمتی است؟

رژیم اما کلاس‌های تفسیرت را نیز برنمی‌تابد. فرقی هم نمی‌کند در تهران باشد این کلاس‌ها یا در مشهد، همه در دو موضوع اشتراک دارند. یکی استقبال جوانان پرشور و دیگری حساسیت رژیم به این کلاس‌ها که انگار یک جور دیگرند. در این کلاس‌ها انگار درس و بحث را برای درس و بحث نمی‌خواهند. درس و بحث انگار معانی دیگری دارند و همین، آدم‌های رژیم را عصبانی می‌کند و دوباره و چند باره تعقیب و گریز و دست آخر هم زندگی مخفیانه. و راستی این چه قسمتی است؟

زندگی مخفیانه در تهران نیز طولی نمی‌کشد و بار دیگر دستگیری و احضار و حبس. حالا پس از مدت کوتاهی باز فرصت روشنگری و تدریس مهیاست و با آن که می‌دانی چیزی نخواهد گذشت که ماموران عصبانی ساواک دوباره سراغت را بگیرند، اما فرصت غنیمت است و باز چرخه تکراری دستگیری و حبس اتفاق می‌افتد.

از سال 1348 زمینه برای حرکت‌های مسلحانه فراهم می‌آید. حساسیت و شدت عمل دستگاه‌های جاری رژیم نیز نسبت به تو بیشتر از پیش است. ماموران ساواک به قرائن دریافته‌ بودند که چنین جریانی نمی‌تواند با افرادی چون تو در ارتباط نباشند. سال 1350 دوباره به سراغت می‌آیند و برای پنجمین بار طعم حبس و شکنجه و خشونت را می‌چشی. این بار اما ماجرا جدی‌تر است. معلوم است آنها نمی‌توانند بپذیرند که فعالیت‌های فکری تبلیغی تو در مشهد و تهران از جریان مبارزه مسلحانه جداست و بیم آن دارند که این دو جریان  در صورت جدایی  امکان به هم پیوستن دارد. روزهای سختی را پشت سر می‌گذاری و کافی است که دوباره آفتاب رهایی از سلول به جسم و جانت بتابد. فرصت برای نشستن و صبوری نداری. پس دوباره دایره درس‌های عمومی و تفسیر و کلاس‌های مخفی ایدئولوژی با گستردگی بیشتری راه می‌افتد.

درس‌های تفسیر و ایدئولوژی در 3 مسجد شهر مشهد، کرامت، امام حسن (ع)‌ و میرزا جعفر راه‌اندازی می‌شود. حالا تو هستی و هزاران مشتاق. بیشترشان جوان هستند و جویای آگاهی و آشنایی با تفکرات اصیل اسلامی. درس نهج‌البلاغه است اما شور و حالی خاص دارد. جزوه‌های این درس که با عنوان پرتویی از نهج‌البلاغه تکثیر می‌شد و دست به دست می‌گشت، جوان‌ها را با درس حقیقت و مبارزه آشنا می‌کرد و زمینه برای انقلاب بزرگ و باشکوه آماده می‌شد. جوان‌ها می‌آموختند و دانا می‌شدند و این موضوع ساواک را به محض اطلاع از ماجرا بیش از هر زمانی عصبانی کرد.

تازه سرمای دی ماه خودش را برای بروز و اظهار وجود آماده می‌کرد که زمستان دیگری از راه رسید. زمستان بیداد و نامرادی. سرمای این زمستان از هر زمستانی طاقت فرساتر بود و اولین نشانه‌اش هجوم بیرحمانه ماموران ساواک به منزل توست. این هجوم مثل نوبت‌های پیش تنها به دستگیری و احضار خلاصه نمی‌شد و تو خوب اینها را می‌دانستی و آماده چنین روزهایی بودی. هر چه را در خانه‌ات یافتند با خود همراه کردند و مهمتر از همه نوشته‌هایی را که با جان و دل نگاشته بودی تا چراغ راه تشنگان فراگیری باشد و شرایط را برای روشنگری بیشتر جوانان آماده کند. روزهای ششمین بازداشت تو، سخت‌ترین روزهای زندگی است. تا کسی پا به کمیته مشترک شهربانی نگذاشته باشد و در شرایط خاصی که برای تو در آنجا فراهم شده بود، قرار نگیرد، نمی‌داند چه بر تو گذشت. روزهای سخت و تنهایی و شکنجه و تحقیر و توهین. اما انگار جسم و جانت برای چنین روزهایی آمادگی‌های لازم را دارد. نه خم به ابرو می‌آوری و نه کمر خم می‌کنی و نه حتی درخواست و خواهشی داری و ماموران بیشتر از هر چیزی از این قدرت تحمل بالا و صبر مثال‌زدنی‌ات عصبانی‌اند. سختی این روزها که از دی 1353 تا پاییز 1354 به طول انجامید، تنها برای آنهایی که این شرایط را دیده‌اند قابل فهم است. پس از آزادی اما به مشهد برمی‌گردی و به راه بی‌بازگشت همیشگی قدم می‌گذاری. درس و بحث و تحقیق و مبارزه و این بار اما بیشتر این کارها مخفیانه است.

روزهای آزادی برای آدم‌های همیشه در بند هوا و هوس و بی‌خبری همیشگی است. اما برای آنهایی که آزادی واقعی را طلب می‌کنند، رهایی از حصر همواره کوتاه و زودگذر است و تو این را خوب می‌دانی. این بار 2 سال پس از حصر ظاهری، آزادی و اواخر سال 1356 دوباره ماموران رژیم که از ترس و بیمی که به دلشان وارد شده، ذره‌بین به دست گرفته‌اند تا تو و امثال تو دست از پا خطا نکنید، سراغت را می‌گیرند. 3 سال تبعید به ایرانشهر، خلاصه حکمی است که به دستت داده‌اند. غافل از آن که عمر حکومت آدم‌هایی که چنین احکامی را صادر می‌کنند، به سر آمده است.

این بار نوبت توست که حکم آزادی‌ات را خود صادر کنی. مجاهدت‌های تو و دوستانت و حضور همیشگی آدم‌های این مرزوبوم بالاخره به نقطه اوج خود می‌رسد و سال 1357 را به سالی تاریخ‌ساز با روزهایی پر از خبر و حضور تبدیل می‌کند.

از تبعیدگاه که خود روزهای به یاد ماندنی را برایت رقم زده‌اند، خارج می‌شوی و به دریای متشکل از قطرات به هم پیوسته مردم کشور می‌پیوندی. روزهای عجیبی است. حس می‌کنی 15 سال مبارزه و مجاهدت تو و یارانت دارد به ثمر می‌نشیند.

حکومت پهلوی با خفت تمام سقوط می‌کند. مردم همه برای بازگشت رهبر این انقلاب باشکوه به وطن لحظه‌شماری می‌کنند و شورای انقلاب اسلامی تشکیل می‌شود. آقایان مطهری، بهشتی، هاشمی و تو با حکم مستقیم حضرت امام به عضویت شورای انقلاب اسلامی درمی‌آیید. آقای مطهری این حکم را در مشهد تحویلت می‌دهد و تو با دریافت پیام رهبر کبیر انقلاب اسلامی عازم تهران می‌شوی.

انگار همین دیروز بود که از قم به تهران و از تهران به مشهد رفتی و حرف هیچ بزرگ و کوچکی نتوانست تصمیم تو را که برای پرستاری از پدر، درس و بحث و به اصطلاح پیشرفت را رها کرده بودی، عوض کند. آن روزها در راه به این فکر می‌کردی که این چه قسمتی و الان پس از 14 سال از آن روزها اگرچه سیدعلی امروز با آن روزها تفاوت بسیار دارد، اما مطمئنی که اگر دوباره در چنین وضعیتی قرار می‌گرفتی باز هم همین تصمیم را می‌گرفتی و... راستی این چه قسمتی است؟

روح پدر راضی است، انگار از تو و تو به این نمی‌اندیشی. تو به این می‌اندیشی که آدم در هر حال باید وظیفه‌اش را انجام دهد و آن روزها چه خوب وظیفه‌ات را به انجام رساندی و اصلا همه این 14، 15 سال جز انجام وظیفه مگر کاری هم بوده که انجام دهی؟ چه آن روزهای درس و بحث در قم، چه روزهای ادامه درس و بحث در کنار خانه پدری و چه روزهای مبارزه در کنار درس و بحث و چه روزهای تحمل سخت‌ترین شکنجه‌ها و کارهای سختی که «آسانی»‌ و «سختی‌»هایش را یکی می‌دانسته و چه امروز که به عنوان یکی از اعضای شورای انقلاب به حکم امام راهی تهران هستی.

حالا هم در حال انجام وظیفه هستی، این را خوب می‌دانی؛ اما نمی‌توانی روزهای پیروزی را از یاد ببری و چه شیرین است این روزهایی که باید مقدمات حضور رهبر کبیر انقلاب اسلامی در وطن را به همراه یاران همیشگی‌ات فراهم کنی، سخت است اما شیرین و دلنشین.

راستی این چه قسمتی است؟ امروز پرشورتر از گذشته به نزدیک‌تر شدن به اهداف انقلاب اسلامی می‌پردازی. با همکاری یاران همراه حزب جمهوری اسلامی را پایه‌گذاری می‌کنی. آقایان بهشتی، باهنر، ‌هاشمی رفسنجانی و چند تن دیگر از یاران و مبارزان.

روزهای پیروزی انقلاب 1357‌ تا سال 1368 بسرعت برق و باد درگذرند؛ اگرچه سختی‌ها و دشواری‌های خودشان را دارند. از معاونت وزارت دفاع در سال 1358 و سرپرستی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و امامت جمعه تهران گرفته تا نمایندگی امام در شورای عالی دفاع و نمایندگی مردم تهران در مجلس و ریاست شورای عالی  انقلاب فرهنگی و ریاست مجمع تشخیص مصلحت نظام و ریاست شورای بازنگری قانون اساسی و 2 دوره رئیس‌جمهوری، همه و همه اگرچه هر کدام در جای خود سخت و حساس‌اند؛ اما آنها را توفیق و فرصت مغتنم خدمت می‌شماری و با تمام وجود در هر مسوولیتی، به انجام درست آن می‌اندیشی. این سال‌ها که چون ابر و باد درگذرند،‌ تلخی جدایی یاران زیادی را به همراه دارد؛ یارانی که در به ثمر رساندن این انقلاب نقش جدی داشتند. شهید مظلوم بهشتی، شهیدان رجایی و باهنر، شهید مصطفی چمران و خیل دیگری که هر کدام در زمانی از قافله انقلاب جدا و به ملکوت اعلی پیوستند و با جدایی هر کدام با خود می‌اندیشی «این چه قسمتی است؟» با آن که ضدانقلاب همان روزهای اول، سراغ تو هم آمد و در مسجد ابوذر تهران با انفجاری مهیب سعی کرد تو را به شهادت برساند؛ اما انگار قسمت چیز دیگری بود. حضور جدی و فعال در جنگ تحمیلی و سرکشی منظم از خطوط مقدم جبهه و هدایت‌های هر از گاه در مرکز خطر و آتش و بمب و خمپاره هم انگار نتوانست سرنوشت تو را با دوستان و یاران شهیدت پیوند بزند و انگار قسمت چیز دیگری بود.

حالا آوار سنگین مصیبت از دست دادن رهبر کبیر انقلاب و استاد اصلی تو در درس و زندگی و خدمت از یک سو و تدبیری که مجموعه بزرگان انقلاب و نمایندگان مردم در مجلس خبرگان رهبری برای انتخاب تو به عنوان رهبر اندیشیده‌اند از سویی دیگر، چنگ به جان و ذهنت انداخته است. سعی می‌کنی اعضای شورا را از چنین تصمیمی برحذر بداری، اما هر چه اصرار می‌کنی، انگار نتیجه‌ای در کار نیست. حالا تنها خدا می‌داند که در دلت چه می‌گذرد، نه بنای تعارف است و نه چیز دیگر اما آدم‌هایی که می‌دانی حرف آنها «حرف» است و از روی هوی و هوس چیزی نمی‌گویند با استفاده از عبارات «این واجب در شما متعین شده است» آب پاکی را روی دستت می‌ریزند و راستی این چه قسمتی است؟

حالا که اصرار تو برای نپذیرفتن مسوولیت رهبری مسلمین بی‌نتیجه است، با خودت می‌اندیشی «باری است که زمین مانده و اگر من بر ندارم، زمین می‌ماند.» و بعد دوباره می‌اندیشی «پروردگارا! توکل بر تو.»

و مگر خدایی که تاکنون در سخت‌ترین شرایط گذشته همواره لحظه‌ای تو را به حال خود رها نکرده، اکنون تو را تنها می‌گذارد؟ خدایی که خواست جوان 25 ساله‌ای در اوج پیشرفت در آموختن معارف دینی، برای پرستاری از پدر، از فضای ویژه حوزه قم برای درس و بحث محروم شود و او را همواره در برنامه‌های زندگی و درس و بحث و مبارزه همراهی کرد. خدایی که ...، حالا همان خدای یکتا اراده کرده است که آن جوان دیروز، رهبری مسلمانان جهان را به عهده گیرد و در این راه هر چه دارد در دایره اخلاص «رو» کند و تو همچنان در حالی که عزم، جزم کرده‌ای که چنین کنی،  با خود می‌اندیشی: «راستی! این چه قسمتی است؟»

محمد زرین قلم‌


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: