روزنامه جام جم
صفحه اصلی روزنامه درباره ما ارتباط با ما پیوندها راهنمای سایت بورسبورس آب و هواآب و هوا انتشاراتانتشارات اشتراکاشتراک آرشیو روزنامهآرشیو روزنامه
چهارشنبه 26 مهر 1396 / 27 محرم 1439 / a 18 Oct 2017
صفحه اول روزنامه
سياسي
راديو و تلويزيون
اقتصاد
فرهنگي
جامعه
ورزش
دانش
جهان
حوادث
ايران زمين
گفتگو
سلامت
انديشه
صفحه آخر
جستجوی پیشرفته
ضمائم
ویژه نامه ها
نسل سوم
نسخه چاپی فرستادن با پست الکترونیک
سه شنبه 16 مهر 1387 - ساعت 20:37
شماره خبر: 100951079957
اين هفته رفته‌ايم سراغ اولين‌هاي هانيبال الخاص نقاش‌
دست‌هايم لرزيد، نقاش شدم‌
اخلاق خاصی دارد. ظاهرا سرسخت و کمی هم بداخلاق است، اما وقتی به او نزدیک می‌شوی او را دل‌رحم، متواضع و مهربان می‌بینی.
این را همان دفعه اول که برای گفتگو قرار گذاشتیم، اما به خاطر برخی ناهماهنگی‌ها قرار را لغو کرد ناراحت شد، متوجه شدم. چون همان روز و همان ساعت بعد از تلفن مجدد و عذرخواهی من، اعتراف کرد که دست خودش نیست، اخلاق خاصی دارد. حساس و زودرنج است، اما زود هم فراموش می‌کند.

زمان گذشت و بالاخره وقت مصاحبه با الخاص رسید، همسرش «انا» با مهربانی به استقبال ما آمد و به گرمی تا آخر گفتگو از ما پذیرایی کرد. غیر از ما میهمان دیگری هم داشت. پسربچه 10 ساله خلاق هنرمندی که نقاشی‌های خاص و زیبایش، استاد را هم به تعجب، شگفت و تحسین واداشته بود. ما زودتر از او و پدر و مادرش رسیده بودیم. مرتب از او، استعداد و نبوغش حرف می‌زد.

وقتی هم که زنگ به صدا درآمد، از خوشحالی از جا پرید و به استقبالش رفت. در تمام مدتی که نقاشی‌های پسربچه را می‌دید و راجع به آنها صحبت می‌کرد، شادی در چهره‌اش موج می‌زد، شاید هیچ کس مثل خود استاد، قدر این هنر ارزشمند و این هنرمند کوچک را نمی‌دانست که گفته‌اند: «قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری».
هانیبال الخاص سال 1309 در کرمانشاه به دنیا آمده است.

بیماری لرزش دست (که نوعی نقص به شمار می‌رفت)‌ او را مصمم به استفاده بهتر از دستهایش کرد. تا آنجا که نه‌تنها افتخار عنوان نقاش برجسته را به خود اختصاص داد که شاگردان و نقاشان بزرگی تربیت کرد و تحویل سرزمینش داد.

هانیبال تحصیلاتش را در پایه فوق‌لیسانس، در انستیتوی هنر شیکاگو در رشته هنرهای تجسمی به پایان رساند و بعد از بازگشت به ایران، سال‌ها عهده‌دار تدریس در هنرستان عالی پسران، دانشکده هنرهای زیبای تهران و دانشگاه آزاد بود.

نوشتن مقاله‌هایی متعدد درباره مکاتب هنری و هنر نقاشی، برپایی بیش از 40 نمایشگاه انفرادی و گروهی در داخل و خارج از کشور، بر برگ‌های کارنامه او افزوده است، الخاص البته در کنار کار نقاشی هم شعر می‌گوید و هم داستان می‌نویسد.

چه اتفاقی باعث شد که به سمت هنر نقاشی بروید؟

نقاش شدن من یک پیشامد بود. کاملا اتفاقی شد. می‌شود گفت کم‌کم شرایطش پیش آمد. برای خودش حکایتی دارد.

چه حکایتی؟

من اصلا در فکر نقاش شدن نبودم. نه فکر می‌کردم باید نقاش بشوم و نه دلم می‌خواست. اما شاید آن روزها که هنوز چهار‌ونیم‌سال بیشتر نداشتم، این حرف مادرم که مرتب می‌گفت: «اگر این بچه دستش نمی‌لرزید، او را پیش یک نقاش می‌بردم تا نقاشی یاد بگیرد». توی گوشم نمی‌پیچید، مرا به فکر نمی‌برد و به وسوسه نمی‌انداخت، (وسوسه نقاشی کشیدن)‌ حالا نقاش نبودم. (من از وقتی بچه بودم، دستم می‌لرزید. یک بیماری خاص که هنوز هم با من است و هنوز وقتی که می‌خواهم نقاشی کنم با دست دیگرم، دستم را نگه می‌دارم.)

این حرف مادر و بیماری‌ای که داشتم مرا به فکر فرو می‌برد که چرا باید چنین مشکلی داشته باشم، چرا نباید مثل بچه‌های دیگر از دستم استفاده کنم، اصلا چرا نتوانم نقاشی کنم.

یعنی همین لرزش دست باعث نقاش شدن شما شد؟

آن موقع نه. ولی وقتی کمی بزرگتر شدم، دست تقدیر این سرنوشت را برایم رقم زد که شاگرد یک پسر 15 ساله نقاش بشوم و اولین دوره شاگردی را کنار او تجربه کنم.

اولین معلم نقاشی دوران مدرسه‌تان را به یاد دارید؟

بله. همان سال (که به خاطر گرمای هوا اراک ماندیم)‌،‌ تابستان که تمام شد رفتیم اهواز پیش پدرم. مهرماه بود و فصل مدرسه.

کسانی که برای اولین بار در آموزش و پرورش ایران دوره تربیت معلمی و دبیری دیده بودند، (دوستان جلال آل‌احمد البته غیر از خودش)‌ برای کار و تدریس آمدند اهواز از معلم و دبیر گرفته تا مدیر. بین آنها یک معلم نقاشی هم بود که اولین معلم نقاشی دوران مدرسه من بود.

چیزی هم از او یاد گرفتید؟

از او بیشتر از آن که نقاشی یاد بگیرم، رابطه صحیح بین معلم و شاگرد را یاد گرفتم. رفتاری که به نظرم، آنقدر جالب، صحیح و زیبا بود که بعدها در مورد شاگردان خودم سعی کردم آن را اعمال کنم.

چه رفتاری از او دیدید که بیشتر از نقاشی در ذهنتان ماند؟

یک روز، سر کلاس، روی تخته سیاه یک گلابی کشید و گفت: «این گلابی را بکشید» من هم کشیدم ولی به من نمره 14 داد. ناراحت شدم و اعتراض کردم که چرا به من نمره کم دادی. گفت: «ببین، گلابی که تو کشیدی با گلابی من فرق می‌کنه، تو یک طرفش را بزرگتر کشیدی.»

من با دلخوری گفتم: «خب مگر گلابی فقط همینه که شما کشیدی؟ توی دنیا گلابی با شکل و اندازه دیگری نیست؟! مگر گلابی‌ها همه همشکل و هم‌اندازه‌‌اند؟!»

چون آدم باسواد و فهمیده‌ای بود، گفت: «راست می‌گی. گلابی تو هم یک گلابیه از هزاران گلابی توی دنیا». بعد هم نه تنها نمره 14 را 20 کرد که بعد از آن به همه نقاشی‌های من نمره 20 می‌داد.

(این فهم و دانش و پختگی که با شاگرد منطقی صحبت کنی و از موضع غرور و لجاجت با او برخورد نکنی، تاثیر زیاد و ماندگاری در من گذاشت که بعدها شیوه خود من شد.)

در دوران تحصیل در دبستان و دبیرستان، از کلاس معلم یا استاد نقاشی دیگری استفاده نکردید؟

چرا. وقتی دوره خدمت پدرم در اهواز تمام شد و برگشتیم تهران، در همسایگی‌مان پسری بود که پیش آقای «جعفر پتگر» کار می‌کرد. از او خواستم مرا پیش پتگر ببرد تا کارش را ببینم. کارش را که دیدم خوشم آمد و تا مدتی پیش او می‌رفتم و طراحی یاد می‌گرفتم. هر چند او هم به جای آن که نقاش خیلی خوبی باشد کپی کار خیلی خوبی بود.

یک نفر دیگر هم پیش «پتگر» می‌آمد به نام «بیژن صفاری» که بعدها هم نقاش خوبی شد. از کارهای من هم تعریف می‌کرد و تشویقم می‌کرد. یک روز به من گفت: «ما بی‌خود اینجا نشسته‌‌ایم. این کاری که «پتگر» به ما یاد می‌دهد نقاشی نیست، کپی‌کاری است.»

راست می‌گفت. حرفش را تایید کردم و دیگر آنجا نرفتیم. دبیرستان را تمام کردم و تا این زمان هنوز تصمیمی برای ادامه جدی نقاشی و نقاش شدن نداشتم و در کنار درسم تفریحی طراحی می‌کردم و نقاشی می‌کشیدم.

در آمریکا اتفاقی خاص افتاد که باعث شد شما در این مسیر قرار بگیرید؟

پدرم مرا برای ادامه تحصیل فرستاد آمریکا. در اصل مرا فرستاد تا پزشکی بخوانم.

خودم هم همین را می‌‌خواستم. دوست داشتم پزشک بشوم.

پدرم گفت بهتر است بروم مدرسه «یسوری‌ها». «یسوری‌ها» کاتولیک‌های مذهبی باسواد و فرهیخته و آدم‌های خوبی بودند. پدرم آنها را می‌شناخت و قبول داشت.

توی آن مدرسه علاوه بر دروس پزشکی، دروس دیگری از جمله فلسفه نیز تدریس می‌شد.

پدرم نظرش این بود که آنجا علاوه بر این که مدرسه خوب و قابل اطمینان است، فلسفه هم یاد می‌دهند که بد نیست من هم قبل از پزشکی کمی فلسفه یاد بگیرم ولی بعد حتما باید پزشکی بخوانم.

وقتی به آن مدرسه رفتم، فقط دروس ریاضی و فلسفه و هر درس دیگری غیر از دروس پزشکی را گرفتم و گذراندم. زبانم هم بهتر شده بود.

مسوولان مدرسه گفتند: «تو آمدی اینجا که پزشکی بخوانی اما حتی یک واحد پزشکی هم نگرفتی! تو می‌توانی در ریاضی یا فلسفه لیسانس بگیری اما در پزشکی نه».

گفتم: «پدرم هم همین را می‌‌‌خواست. گفت اول کمی فلسفه بخوانم بد نیست».

اما راستش همان را هم تا آخر ادامه ندادم. در عوض رفتم به مدرسه هنری که بهترین مدرسه (دانشکده)‌ آن زمان آمریکا بود و در رشته طراحی ثبت‌نام کردم.

به پدرم نامه نوشتم که پزشکی را کنار گذاشتم و می‌خواهم توی آن مدرسه نقاشی یاد بگیرم. پدر هم در جواب نامه، با این تصمیم من موافقت کرد. تازه آن موقع تصمیم گرفتم کار نقاشی را به طور جدی و حرفه‌ای دنبال کنم و حتما نقاش بشوم.

تمام کارهایی که پیش «پتگر» انجام داده بودم و طرح‌هایی که کشیدم بودم، همراه خودم برده بودم آمریکا. آنها را نشانشان دادم. درجه‌ای به من دادند که با آن کلاس دوم نشستم و فقط با گذراندن یک درس دیگر رفتم پایه سوم دانشگاه هنر   رشته طراحی.

حالا اگر بخواهید از اولین استاد یا اساتید‌تان یاد کنید چه کسی به ذهنتان می‌آید؟

اولین استادم آقایی بود که هیچ‌وقت هم به طور مستقیم شاگردش نبودم.

آقای «آنتری گوالویچ». یک عکاس آشوری که از روسیه آمده بود و نقاش امپرسیونیسم خوبی هم بود. خانه‌ای داشت در پیچ شمیران که همانجا نقاشی هم می‌کرد. قهوه ترک درست می‌کرد، مردم می‌آمدند می‌نشستند قهوه می‌خوردند و کارهای او را هم می‌دیدند. هم نقاش بی‌نظیری بود، هم عکاس خوبی و هم استاد کشتی فرنگی توانمندی. خیلی‌ها را قهرمان کرد. «تختی»  هم شاگرد او بود. من هنوز یک نمونه از کارش را دارم.

چطور به طور مستقیم شاگردش نبودید ولی از اولین اساتید شما به شمار می‌آید؟

من آن موقع پیش «پتگر» کار می‌کردم و او هم این را می‌دانست.

چون نقاش خیلی خوبی بود، من هر از گاهی می‌رفتم منزلش و طرح‌هایم را به او نشان می‌دادم.

او هم مرا راهنمایی می‌کرد. او را از اساتید واقعی خودم می‌دانم چون همیشه بهترین حرف‌ها را راجع به هنر او به من می‌گفت. آقای «طباطبایی»  نقاش و مجسمه‌ساز و «ناصر اویسی»  از شاگردان او بودند و پیش او نقاشی یاد گرفتند. در ضمن «گورگین» 15 ساله روس را هم که اولین طرح‌هایم را پیش او قلم زدم جزو اولین اساتیدم می‌دانم.

اولین و بهترین تاثیرگذار استاد دوران نقاشی حرفه‌ای شما؟

معلمم در دانشگاه هنر آمریکا. آقای «موریس انیسفیلد»  تاثیر زیادی روی من داشت.

چه چیزهایی از او یاد گرفتید که شد تاثیرگذارترین استادتان؟

خیلی چیزها. مهمترینش همین بود که: «از من تقلید نکن» و تحت تاثیر کار کسی نباش. و مهم‌تر این‌که، سنت و فرهنگ اصیل ایرانی خودت را بشناس و براساس آن نقاشی کن و تحت تاثیر نقاشان اروپایی  آمریکایی قرار نگیر.
خودت باش». در مورد چگونگی و کیفیت کار هم، یکبار به من گفت؛ «رامبراند» وقتی نقاشی می‌کند اگر یک مورچه را بگذاری روی نقاشی او تا راه برود می‌توانی رد پای مورچه را ببینی. یعنی خیلی ریزه‌کاری‌ها را رعایت می‌کند. این‌که مورچه بتواند بالا برود، پایین بیاید، این طرف برود آن طرف برود خلاصه یعنی این‌که بافت نقاشی کاملا مشخص باشد. در حالی ‌که کسانی که ظاهرا از «رامبراند» خیلی بهتر بودند این دقت و ظرافت را نداشتند. وقتی در کارهایشان دقت می‌کردم، رنگ‌ها گاهی آنقدر قاطی می‌شد که اگر مورچه‌‌ای را روی آن رها می‌کردی مورچه در چاله چوله‌های آن غرق می‌شد به‌جای این‌که راه خودش را برود و رد پا بگذارد.

اولین مشوقتان چه کسی بود؟

استاد «آنیسفیلد». اصلا همین که خواست به خانه‌اش بروم، برای من بهترین تشویق بود. خیلی‌ها دوست داشتند به جای من بودند. همه به من می‌گفتند خوش به حالت.

سه ماه، هم خوب زندگی کردم، هم جا و مکان و خورد و خوراک خوبی داشتم و هم درآمد و پس‌انداز خوبی. (این چیز کمی نبود)‌ در غیر اینصورت برای گذران زندگی باید سر از کارخانه‌ها در می‌آوردم و کار سخت و طاقت فرسای آنجا را تحمل می‌کردم.

اولین نقاشی که کشیدید، یادتان می‌آید؟

نه. اولین طراحی‌ها و نقاشی‌هایم را به یاد ندارم اما اولین نقاشی که آن را به یاد می‌آورم و کار خوبی هم شده بود و اتفاقا هنوز هم آن را دارم مربوط به دورانی است که در آمریکا بودم. تصویر یک پیرمرد که مدلم شده بود. یا نیمرخ یک زن که از کارهای خوب آن دوران من است.

اولین بار کی و کجا به عنوان یک استاد و معلم نقاشی کارتان را شروع کردید؟

وقتی برگشتم ایران، رفتم هنرستان پسران. آنجا به زور مرا پذیرفتند و حاضر شدند برایشان تدریس کنم.

چرا به زور؟

من فوق‌لیسانس خوانده بودم که برابر دکترای اینجا بود (آنزمان)‌. این برایشان مهم نبود، می‌گفتند: «تو ایتالیا درس نخوانده‌ای. رفتی آمریکا. آمریکا که نمی‌شود هنر یاد گرفت».

ولی من دانشگاه خوبی رفته بودم، اساتید خوب و برجسته‌ای هم داشتم، این فقط بهانه آنها بود، در اصل پارتی بازی بود و هر کسی را دوست داشتند استخدام می‌کردند. ولی من بالاخره استخدام شدم و شاگردان خوبی هم تربیت کردم.

اولین کاری که در یک نمایشگاه عرضه کردید؟

قبل از این‌که بروم آمریکا، پرتره خواهرم را کشیده بودم و بردم نمایشگاه ایران و شوروی که خیلی هم مورد توجه قرار گرفت.

چه احساسی داشتید؟

خیلی خوشحال بودم که کارم به نمایشگاه راه پیدا کرد و دیده شد و مورد توجه قرار گرفت.

اولین نمایشگاهی که به طور مستقل بر پا کردید؟

اولین سالی که از آمریکا برگشتم یعنی سال 1340 (1959 م)‌ و در انجمن ایران و آمریکا (مرکز پرورش فکری کودکان و نوجوانان امروز)‌ البته با کلی زحمت و دردسر و یک خاطره تلخ که برای همیشه از آن به جا ماند.

چرا خاطره تلخ؟

رئیس آنجا آقایی بود که دکتری داشت اما در ورزش. هیچ چیز هم راجع به هنر نقاشی نمی‌دانست. رفتم آنجا تقاضا کردم. گفت کارهایتان را بیاورید ببینیم. کارها را که بردم گفت من نمی‌توانم برای شما کاری بکنم. گفتم: «شما نمی‌توانید برای من نمایشگاه نقاشی نگذارید.» گفت چطور؟ گفتم برای این‌که من تنها نقاشی هستم که هم ایرانی‌ام و هم در آمریکا تحصیل کردم و بالاترین درجه را در این رشته دارم؛ یعنی فوق‌لیسانس. شما نمی‌توانید مانع من شوید. گفت: «مانع شویم چکار می‌کنی؟» گفتم می‌روم توی روزنامه‌ها از شما شکایت می‌کنم. خلاصه به او قبولاندم که این کار وظیفه اوست. او هم در نهایت پذیرفت که نمایشگاهی از کارهای من بگذارد.

روز افتتاحیه چهارشنبه، ساعت 4 بعدازظهر بود. رفتم نمایشگاه را ببینم، دیدم همه آنجا جمع شدند بازی «وینگو» می‌کنند.

رفتم سراغ همان رئیس، سرش داد زدم. گفتم: «احمق، بی‌شعور، تو چرا روز افتتاحیه نمایشگاه من در محل نمایشگاه بازی وینگو راه انداختی.» گفت ما روزهای چهارشنبه بازی وینگو داریم.

گفتم: پس چرا افتتاحیه کارهای مرا روز چهارشنبه گذاشتی تو که خبر داشتی؟!

گفت برای شما روز آخر نمایشگاهت یک برنامه سخنرانی گذاشتم. گفتم این‌که اختتامیه شد، نه افتتاحیه! تو کجا درس خواندی؟! چرا کسی مثل تو که از هنر سر درنمی‌آورد و قدر آنها را نمی‌داند باید رئیس این انجمن باشد.

ناراحت و عصبانی بودم و حسابی دعوا کردم. جا خورده بود، انگار توقع نداشت کسی چنین رفتاری با او بکند. در جواب گفت: روز آخر هم برایت برنامه سخنرانی نمی‌گذارم. می‌خواهی کارهایت را جمع کن و برو.

گفتم جمع نمی‌کنم. روز آخر هم همه را دعوت می کنم و برایشان صحبت می‌کنم. مردم باید بیایند تماشا کنند. به همه، هم گفتم ما افتتاحیه نداریم اختتامیه داریم. (نمایشگاه ما هم اینجوریه دیگه!)

موضوع اولین نمایشگاه شما چه بود؟ کارها موضوع خاصی داشتند یا نه موضوعات پراکنده و مختلف بودند؟

اولین نمایشگاه من موضوع خاصی داشت. همه نقاشی‌ها را به خاطر فوت پدرم کشیده بودم. تابلوهای من مرگ‌آلود بود و تلخ و سیاه.

اتفاقا به خاطر همین، روز افتتاحیه که رفتم، دیدم روی همه کارهای من گل گذاشته که دیده نشوند. می‌گفت تابلوها خیلی غم‌انگیزند. آدم را ناراحت می‌کنند. همان آقای دکتر! و رئیس آنجا این کار را کرده بود. آنقدر از او انتقاد کردم که عوضش کردند.

کسی هم از آن نمایشگاه دیدن کرد؟

البته. خیلی زیاد.

بعدا فهمیدم تعداد زیادی از شاگردان هنرستان که همان سال استاد آنجا شدم آن نمایشگاه را دیده بودند و تعدادی از مردم عادی و حتی بعضی از هنرمندان غیرنقاش مثل جلال ‌آل‌احمد و همسرش  آن روز هنوز جلال را خوب نمی‌شناختم  بعد از دیدار نمایشگاه رو به من کرد و بالحن خاصی گفت: «آشوری، تو کجا و شمایل کشی کجا؟!»

گفتم: اولا شما از کجا فهمیدید من آشوری‌ام. ثانیا چرا من شمایل نکشم؟ چرا آشوری نباید شمایل بکشد؟

منظورش این بود که شمایل کشی کار مسلمانان است تو که مسلمان نیستی چرا شمایل می‌کشی؟!

من در جواب گفتم: «اشتباه می‌کنی. اروپایی‌ها که مسلمان نیستند، مسیحی‌اند بهترین و زیباترین شمایل‌ها را آنها کشیده‌اند. مگر شما شمایل قرون وسطی مسیحی‌ها را ندیده‌اید؟»

بعد از این گفتگو، جلال رو کرد به زنش و گفت: «عیال، این نقاش مثل این‌که سوادی هم داره!» نگاهی به او کردم و هیچ خوشم نیامد از این حرفش. ولی راست می‌گفت نقاش‌ها آن زمان سواد نظری و تاریخی نداشتند، فقط به طور تجربی نقاش شده بودند خیلی کم بود تعداد نقاشانی که با سواد و تحصیلکرده باشند و علم و تجربه را با هم جمع کرده باشند و استفاده کنند.

بعدها کم‌کم جلال را بیشتر شناختم و با او دوست شدم. مقاله‌ای زیبا برای من و کارهایم نوشت که چند بار تجدید چاپ شد. داستان‌های مرا هم می‌دید و گاهی اصلاح می‌کرد.

داستان نوشتن را از چه زمانی شروع کردید؟

از دوران دبیرستان. انشاهایم خوب بود و همین مرا به سمت داستان‌نویسی برد. بعضی از آنها چاپ هم شد. چند کتاب. در روزنامه و مجلات هم که زیاد چاپ می‌شد.

شما شعر هم زیاد گفتید. از اولین شعرهایتان چیزی به یاد دارید؟

نه اولین شعرهایم را اصلا به یاد ندارم، اما از دوران کودکی شعر می‌گفتم و بیشتر هم برای کودکان شعر می‌گویم. بیشتر اشعارم هم به زبان آشوری است.

من شیفته نیما بودم و هیچ‌گاه نشد که سرکلاسم شعری از نیما نخوانم.

اوایل شعرهایی که می‌گفتم بیشتر طنز و شوخی و بازی با کلمه بود و بیشتر اشعار فارسی‌ام برای کودکان است مثل این شعر: یک توپ دارم  خط خطی، گیج و مشنگ و قاطی.

می‌ندازم بالا می‌آد پایین/ می‌زنم زمین می‌ره بالا/ با این توپه چه کنم حالا و... .

که یک جور تقلید از شعر یک توپ دارم قل قلی است.

آخرین حرف از اولین‌ها برای جوانان علاقه‌مند به هنر نقاشی؟

کار و کار و کار. طراحی و طراحی و طراحی.

تا می‌توانید «دست» بکشید و از «دست کشیدن» دست نکشید و این همیشه شعار من بوده و هست.

این بهترین کار برای یادگیری طراحی است. اگر کسی می‌خواهد طراح خوبی باشد باید بتواند دست‌های خوبی بکشد در حالت‌های مختلف. با دست خوب بازی کند.

من به شاگردهایم همیشه گفته‌ام اگر بتوانند طراحی دست را در حالت‌های مختلف یاد بگیرند و هیچ چیز دیگری یاد نگیرند، طراح خیلی خوبی هستند.

همیشه گفته‌ام و می‌گویم: «کمیت بهتر از کیفیت است.» چون کمیت کیفیت می‌آورد. هر کسی به هر هنری مشغول است زیاد کار کند. نویسنده است بیشتر بنویسد. خطاط است بیشتر خطاطی کند. نقاش است بیشتر نقاشی کند. هر چه بیشتر کار کند کیفیت کارش بهتر می‌شود. به خاطر همین خصوصیت و سفارش من، یکی از ادعاهای برخی شاگردانم مثل آقای اصغرزاده، آقای بروجنی، آقای هادی ضیاءالدینی و خانم نیلوفر قادری‌نژاد این بود که (من آنقدر طراحی آوردم)‌ به‌الخاص نشان دادم که او را خسته کردم. (چون من خیلی دیر خسته می‌شوم)‌ منظور از توقع من و پرکاری آنها.

فاطمه مراد زاده‌


نظر خوانندگان:
لطفاً نظرات را فارسی وارد کنید
نام:    پست الکترونیک: